شماره دو: برج

هوا تازه روشن شده بود و مردم کم کم به خیابانها میامدند و شهر جان تازه ای می گرفت . پای پیاده در آستانه بزرگراهی قرار گرفتم . در انتهای بزرگراه برجی بلند در حال ساخت و ساز بود . همینطور که قدم می زدم چشمم به نوک برج بود . کم کم چشمم را بر می گرفتم و به طبقات پایین تر آن نگاه می کردم . شخصی را در یکی از طبقات وسطی آن تصور می کردم که دارد به پایین نگاه می کند و احیانا من را هم ببیند اما تشخیص نمی دهد که من چیزی مجزا و یا خاص باشم . برعکس من که چشمم دائم روی طبقات موج می زد تا چیزی غیر عادی روی آن ببینم . این برج را 4 سال پیش هم دیده بودم . در آن موقع تنها بودم و از تنهایی خودم شاد و پر غرور بودم . الان هم تنهام . اما تنهایی دل مرده ، سرخورده و با غروری ترک خورده . اما این برج همچنان با صلابت سر جای خودش هست . صدای مسافر کش ها هواسم را پرت می کند . دلم وسوسه میشود که سوار یکی از این ماشین ها بشوم و تا انتهای بزرگراه بروم و هیچ اعتنایی به این برج مغرور نکنم . اما دلم نمیاید . دلم می خواهد در مقابل غرور این برج خودم را بنگرم . با هر قدمی که از تاکسی ها و مسافر کشها دور میشوم دلم بیشتر می لرزد . می ترسم . پاهایم سست می شود و به خودم تشر میزنم : حالا که رد شدی! بقیه راه را باید بروی . پاهایم نصفه جانی می گیرد و قدمی از پی قدمی دیگر بر می دارم . به امید این که به انتهای بزرگراه برسم . از کنار ایستگاه اتوبوس رد می شوم . به مردم حاضر در ایستگاه نگاه می کنم. و نگاهی به برج می اندازم . مردم را درون برج تصور می کنم که به من می گویند بیا بالا . تا بالاترین نقطه برج . اما نمی خواهم لذت دیدن برجم را از دست بدهم . نمی روم . می خواهم با هر گامی که بر می دارم بیشتر به برجی نگاه کنم که شاهد عشق من بوده . شاهد سعی بین صفای دلم و مروه بی مهری او بوده . شاهد طوافم به دور عشقم بوده .دیده چطور شکسته ام . چطور زندگیم را چون ماهی در تنگ بلورین آب ساخته ام . تنگی از احساس دوستی . از عشق . که به تلنگری از طرف معشوق شکسته و اب حیاتم را ریخته به پای این برج بلند بی روح و بی احساس. هنوز دارم راه می روم . خیلی راه مانده تا به نزدیکی برج برسم . و خیلی راه مانده تا به انتهای بزرگراه برسم . هنوز ابتدای راهم و دلم مرده و خسته شده ام . چه برج بی خاصیتی . دیگر نگاهش نمی کنم . بگذار تا التماسم کند شاید نیم نگاهی بهش کردم .به جدول های خیابان نگاه می کنم . فکر عشق و عاشقی و انچه در انتظارم است و آن سختی هایی که از پیش رو گذرانده ام راحتم نمی گذارد . به ماشین های عبوری نگاه می کنم . درون شیشه آنها برج را می بینم که دارد مسخره ام می کند . نگاهش نمی کنم . ادامه می دهم . دیگر انتهای بزرگراه برایم مهم نیست . فقط می خواهم ادامه بدهم . میروم و میروم . گوشه چشمی به ماشین های عبوری دارم .. دیگر برج را درونشان نمی بینم . خودش را از من پنهان کرده . می ایستم .بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم. از برج رد شده ام . برج دارد گریه می کند . می گوید نرو . اما انتهای بزرگراه صدایم می کند . نمی دانم چه کنم . از آنطرف بزرگراه کسی برایم دست تکان می دهد .اشاره می کند که بیا . می خواهم تا انتهای این بزرگراه بروم . هیچ وقت تا اخرش نرفتم . به آن سمت بزرگراه می روم . می گویند این برجی را که بزرگ کرده ای بهانه ات را می گیرد . 4 سال است که برای ساختنش صبح و شب نداشتی ، چی شده که روز افتتاحش دیر آمدی؟ می گویم می خواهم به انتهای بزرگراه بروم . عشق من بزرگ شده و دیگر باید به دست دیگران بسپارمش. برایم سخت است . برجی را که هر روز در آغوشم خوابانده ام را به مردم بسپارم. نگرانش میشوم . الان می خواهم ترکش کنم و به انتهای بزرگراه بروم . ببینم آنجا چیست. با برجم قهرم . راهم را می کشم و میروم . نگاه نمی کنم که چقدر برجم به من احتیاج دارد . او به زودی همبستر های جدیدی خواهد داشت و مرا فراموش می کند .

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
علی لاوگود

معرکه بود. اگه خودت نوشتيش(که احتمال 99 درصد همين طوره)بت تبريک مي گم. اجازه هست لينکت کنم؟

علی لاوگود

باز هم سلام. پست اولت(آغاز)رو خوندم و فهمیدم که کار خودته. واقعا قشنگ بود.بت تبریک می گم.فک میکنم اگه حس نوشتن رو تو خودت تقویت کنی به قطع به یه جاهایی میرسی. ok رو بده تا لينکت کنم. خدانگهدار.