يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و هفت: داستان واقعی (4)

شب دهم ماه محرم بود. سپاهی پیروز در پی شادی و نوشیدن و حساب کتاب اموال و سپهای بظاهر مغلوب همگی سر به سجده، در قنوت و رکوع. چند نفری برای شناسایی حال و روز سپاه اباعبدالله آمدند. صدایی شنیدند. انگار شنهای صحرا به حرکت در آمده بود. انگار ستاره ها و ماه دور نقطه ای می چرخیدند. خوب گوش کردند، حسین(ع) قرآن می خواند. بقیه دورش نشسته بودند و با گوش جان می شنیدند. همه در آرامش محظی بودند. سوره فجر می خواند " یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ،فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ، وَادْخُلِی جَنَّتِی "(1) و سوره ختم شد. فرمودند شان این آیه برای ماست. دستشان را به سوی آسمان گرفتند و گفتند بیایید ببینید جایگاهتان کجاست و هر کسی به جایی که امام اشاره می کرد نگاه کرد. می دیدند که عرشیان چه فرشی برایشان پهن کرده اند و منتظرند.

آن شب کهکشانی، با همه ستاره هایی که حسرت داشتند تا روی زمین کنار حسین باشند گذشت. اوایل صبح  بود که حمله آغاز شد. اصحاب یکی پس از دیگری کشته شدند. تعداد دشمن اینقدر بود که انگار با سپاه امام بازی می کردند. نوبت به فرزندان و خویشان امام رسید، قاسم رفت، برادران عباس رفتند، علی اکبر رفت و دیگران. وقتی عباس رفت، حسین(ع) صدا زد " الان کمرم شکت، الان امیدم نا امید شد" و بلند برایش گریست. همه برای بریدن سر پسر رسول خدا دویدند تا مزد از یزید بگیرند. امام دید که عده ای به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد، شما مرا می خواهید با آنها چکار دارید؟ فرصت بدهید تا از خانواده ام خداحافظی کنم و شمر قول بده بعد از من نگذاری کسی به خیمه ها نزدیک شود و او قول داد. حسین به خیمه عباس برگشت، بچه ها گفتند عمویمان کو؟ و حسین عمود خیمه را پایین آورد. زنها و بچه ها ناله کردند. ترس و اندوه و گرما و تشنگی همه شرمنده بودند که باید به وظیفه اشان عمل می کردند. حسین زنها و بچه ها را جمع کرد و با همه خداحافظی کرد. زنها گریه می کردند، حالا مولا تنها مانده بود. بی یار و یاور. فلک اشک می ریخت، زمین ناله می کرد، سنگها به دل خود می زدند، حجت خدا تنها بود. حسین خواست بیرون بیاید که گفتند قبل از رفتن برای علی اصغر آب بگیر. حسین تبسمی کرد و علی اصغر را بوسید . لحظه ای بعد شیون بلند شد. امام خواستند بروند. زمین و زمان التماسشان می کرد، زنها و بچه ها می گفتند آقا نرید، ما را تنها نگذارید، و امام فرمودخدا، جدم و مادرم منتظر من هستند.  زینب خود را روی پای امام انداخت و گفت برادر جان، جانم به فدایت، حالا که می روی، تو را از کار درست منع نمی کنم فقط جان برادر آرام برو "محلا محلا یابن الزهرا " (2). سوار ذوالجناح شد و رفت. در کارزار جنگ جنگید و موقع جنگیدن فریاد می زد : هل من ناصر ینصرنی ، یعنی کیست مرا یاری کند. می گفتند توبه کنید که بخدا خدا بخشنده است. و با فریاد می گفتند : ولا حول و لا قوت الا بالله. هر از چند گاهی روی تپه ای می آمدند و فریاد الله اکبر می گفتند تا اهل خیمه ها بدانند حسین زنده است. نمی دانستند زخمهای شمشیر روی بدنش می نشیند. تیرها به پایش فرو می رود، عمودها به سویش پرتاب می شود و هر کسی سنگ می زند. فریاد می زد" هیهات من الذله" . تیرهای زیادی به بدنش بود، خون زیادی از دست داده بود و تشنگی غلبه کرده بود. شیطان در آن اطراف سرک می کشید و لحظه ای درنگ نمی کرد تا حسین چیزی بگوید و قدمی بردارد، نفسی بکشد که غیر از خدا باشد، اما حسین او را می دید که چگونه به ذلت و خواری افتاده. یکی نیزه انداخت و از سینه اشان عبور کرد طوری که از پشتشان بیرون زد. امام نیزه را بیرون کشیدند. سرشان گیج رفت، یکی سنگی به پیشانی مبارکش زد و حسین از اسب افتاد. هر کسی با هر وسیله ای که داشت به او حمله کرد. عبدالله بن حسن، پسر امام حسن، که خردسال بود دویده بود تا ببیند عمویش کجاست، تا امام را دید، دوید و خود را روی دست امام انداخت. شمشیری بر دست عبدالله زدند، طوری که دستش بریده شد و با پوست به بدنش آویز شد و جانش را فدای امام کرد. ذوالجناح به سوی خیمه ها آمد، زینب تا بی سوارش دید، طاقت نیاورد، دوید..دوید...دوید....خدایا چرا این بیابان پر بلا تمام نمی شود، کو برادرم...دوید.....تا رسید دید، تیرها و نیزه ها بر بدن حسین آرام ایستاده اند و سنگها اطرافش ریخته. شمر دیگران را کنار زد، روی سینه آقا نشست. چاقویش را کشید به چشمهای حسین نگاه کرد، امام گفت توبه کن، و چاقو را بر گلوی عزیزتر اسماعیل گذاشت. خدا اذن داد. ابراهیم، می دید کسی را ذبح می کنند که از پسرش برایش عزیزتر است. امام نصیحتش می کردند و صحبت می کردند که شروع کرد به بریدن گردن، امام می داد، جان عالم داشت می رفت. زینب فریاد زد، وا محمدا، وا علیا ....حسین هنوز داشت به سوی خیمه گاه نگاه می کرد که دید اسبهای سیاه و دلهای زشت به سوی خیمه ها می روند، خواست برگردد که فریاد بزند که سنان سر امام را از پشت شروع کرد به بریدن....

بابی انت و امی و جانی و مالی یا سیدی، یا مولای، یا مظلوم

یا اباعبدالله الحسین

 

پ.ن:

(1)ترجمه :تو اى روح آرام‏یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآى،و در بهشتم وارد شو!

(2) آرام برو ای پسر فاطمه

(3) ده شب، به نیت روضه امام حسین، داستان نوشتم، از داستانهای واقعی. شاید مورد رضای خدایش واقع شود. دیروز موقعیتی پیش آمد که لحظه ای درنگ کردم، امیدوارم اگر اجری برایم هست، بازای آن درنگ حساب کنند و مرا ببخشند....التماس دعا.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و شش: داستان واقعی (3)

عباس در لغت، به معنای شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند است. عباس، مردی بلند قامت و قوی بود، که امام بعنوان پرچمدار(علمدار) خود و فرمانده سپاهشان منصوب کرده بودند. عباس پسر علی بن ابیطالب و ام البنین بود. در بین قبیله به شجاعت و بی باکی معروف بود و در نزد امام، به ادب، متانت، و صبر. عباس، یک خودساخته واقعی بود، فردی که معصوم نبود، اما مقام معصومیت را با ادب و فداکاریش خرید.

دو روز قبل از عاشورا، شمر که نسبت فامیلی با ایشان داشت نزدیک خیمه ها شد و فریاد زد " کجا هستند عبدالله و جعفر و عباس و عثمان؟" امام فرمودند، جواب شمر را بدهید، هرچند که فاسق است، اما فامیل شماست.عباس جلو رفت و پرسید: چه می خواهی ؟ شمر گفت :شما ها در امان هستید، خودتان را بخاطر حسین به کشتن ندهید، او را به هر حال خواهیم کشت، بیایید بروید پی زندگیتان با شما ها کاری نداریم". عباس خشمگین شد و بر سر شمر فریاد زد " این چه امان زشت و پلیدی است که برای ما آورده ای؟ فکر می کنی ما امام خود را بی یار و یاور رها می کنیم و برای دنیای خودمان می آییم سمت شما ؟ هرگز. برو از اینجا دور شو". و شمر رفت.

روز عاشورا،  حسین مانده بود و عباس. رقیه چند لحظه پیش آرام نجوا کرده بود "تشنمه" و پدر صدایش را شنیده بود. عباس به امام گفت: آقا با اجازه شما من هم به میدان می روم. امام گفتند، باشد، اما قبلش، ببین می توانی برای بچه ها آب بیاوری؟ بعد از ما نمی خواهم تشنه باشند. عباس مشک خالی آب را برداشت و سوار اسبش شد. به چشمهای زیبای حسین نگاه کرد، اقیانوس مواجی را دید که احتیاجی به ساقی ندارد، ولی لبانش تشنه است. چشم از برادرش برداشت، دیگر طاقت دیدنش را نداشت. به سرعت به سمت رود فرات رفت.  از همه طرف سنگ و تیر می آمد. سنگها به او و اسبش می خورد و عباس شمشیرش را در هوا می چرخاند و رجز می خواند . می ترسیدند سمتش بروند. چند نفر سواره رفتند تا شیر را شکار کنند، اما هر کدام با ضربه ای افتادند. عباس به لب رود رسید. دشمن به او نگاه می کرد، ایستاد و به اطراف نگاه کرد، و مشک را زیر آب برد. قطره ها می دویدند درون مشک. سه روز بود انتظار می کشیدند تا به لبان پسر فاطمه برسند. عباس مشک را پر کرد. به آب زلال نگاه کرد. خسته میدان نبرد بود، تشنه بود، دستش را زیر آب برد. خنکی قطره ها و صدای آب عطشش را دوچندان کرد، آب را تا جلوی صورت آورد اما تصویر خود را درون آب ندید. یاد آخرین نگاههای برادر افتاد، یاد لبان تشنه اش. به آب خیره شد و گفت : ای نفس بعد از حسین، اگر او نباشد من تشنگی و سیرابی را می خواهم چکار؟ به خدا سوگند که از تو ای آب نمی نوشم مگر امامم سیراب باشد.

مشک را برداشت و روی اسب نشست. فرمانده دشمن گفت، حالا یک دستش به مشک است برای حفاظت از آن همه کاری می کند، همه حمله کنید دیگر طاقت نمی آورد. عباس می تاخت. در افق نگاهش برادر ایستاده بود و رقیه دست حسین را گرفته بود. هجوم آوردند. عباس با همه توان با دست راست شمشیر می زد، تا اینکه  یکی با ضربه ای سنگین به بازویش، دستش را قطع کرد. مشک را روی اسب انداخت و با دندان گرفتش و با دست چپ اسب را گرفت. بر سر دشمن بلند فریاد زد :و الله ان قطعتموا یمینی‏ ، انی احامی ابدا عن دینی‏، عن امام صادق الیقین‏

به خدا سوگند که اگر دست راستم را قطع کنید، بازهم تا ابد دست از حمایت دینم برنمی دارم  و از حمایت امام راستگویی که به او یقین دارم.

کمی پیش رفت و دیگری دست چپش را از بدنش جدا کرد. دوباره رجز خواند که ای کفار، اگر دست چپم را هم قطع کنید، یک قدم از دینم برنمی گردم و پیش شما سر تعظیم فرود نمی آورم. ناگهان، یکی تیری به مشک زد و مشک پاره شد. مشک اشک می ریخت و عباس امیدش نا امید می شد. پیش خودش فکر می کرد دیگر با چه رویی برگردم، من که حتی برای حسین آب نیاوردم که یک علم آهنی و سنگین بر سرش کوبیدند. عباس از اسب افتاد و دیگر مقاومت نکرد. هیچگاه حسین را برادر نخوانده بود. چون مادرش فاطمه زهرا دختر پیامبر بود. اما تا روی زمین افتاد و دشمن به او حمله ور شد، فریاد زد : برادر، برادرت را دریاب.  با سنگ و شمشیر و نیزه بر او می زدند. امام سریع خودشان را به بالین عباس رساندند و دشمن  عقب رفت. برادر را در آغوش گرفتند. عباس گفت : الان فاطمه آغوشش را باز کرده و مرا "پسرم" می خواند ، برادر از من راضی باش و جان داد. حسین (ع) بهم ریخت، کمرش را گرفت و آرام زمزمه کرد : الان کمرم شکست و دشمنم شاد شد. و بلند بلند گریه کرد. امام بلند شد و دستان عباس را آورد و هر کدام را بوسید و روی پیکرش گذاشت.

بین دشمن سر وصدایی به پا شد. عباس، فرمانده سپاه کشته شد و پرچم سپاه حسین بر زمین افتاد. همه گفتند حالا دیگر حسین تنهاست، برویم و امانش ندهیم...... .

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و پنج: داستان واقعی(2)

جوانی که از لحاظ اندام، صورت و سیرت، شبیه ترین افراد به رسول خدا بود. همچو گلی زیبا، میان باغ حسین (ع) می زیست. نامش علی اکبر بود.  پسر جوان و رعنایی که پدرش، با گردش هر چشمش، هر روز او را دیده بود، از بزرگ شدنش لذت برده بود و مانند هر پدری، اگر پسرش تب می کرد، شب خواب به چشمانش نمی آمد.
دو شب قبل از عاشورا:
امشب شب هشتم محرم است. شب دومی است که آب به اردوگاه امام نرسیده. عباس، فرمانده سپاه امام، به همه خیمه ها سر می زند و به همه گوشزد می کند که آب را چطور مصرف کنند تا اگر جنگی پیش آمد، تشنه نمانند. اما هوای گرم و شرایط حیاتی ایجاب می کرد آب بیشتری مصرف کنند. تشنگی کم کم خودش را نشان می داد و آنها باید دو روز دیگر را با این شرایط سپری کنند. عباس تکیه گاه همه است. او فقط علم دار حسین نیست، بلکه او علم و تکیه گاه سپاه است. به هر خیمه ای که سر می زند، اعتماد بنفس و توکل را به آنها می دهد. زنها و بچه ها از دیدنش شاد می شوند و احساس امنیت می کنند. حسین (ع) به چشمان عباس نگاه می کند و آرام اشک از کنار صورت مبارکش می افتد. خوش به حال زمین کربلا، میزبان اشک حسین بود...
روز عاشورا :
وهب به سوی امام آمد و گفت آقا اجازه می دهید و امام گفتند: خدا از تو راضی باشد برو. وهب به میانه میدان رفت و با چندین نفر جنگید و کمی زخم برداشت. تشنگی به او غلبه کرده بود، سختی کارزار امانش را بریده بود، اما به عشق حسین و خدای حسین می جنگید. خسته شد و به سمت خیمه گاه آمد، مادرش و همسرش کنار هم ایستاده بودند. به مادرش نگاه کرد و گفت : مادر جان، از من راضی شدی ؟
مادرش گفت : من از تو راضی نمی شوم، مگر آنکه در یاری حسین کشته شوی.
همسرش، از این حرف مادر دچار شک و ترس شد و گفت : تو را به خدا، نرو، من طاقت مصیبتت را ندارم. دلم را نشکن. مادر وهب گفت: گوش به حرف همسرت نده و برو جانت را در راه پسر پیغمبر و خدا بده تا از شفاعتشان بهره مند شوی.
وهب که جان تازه ای گرفته بود به میان جنگ بازگشت، جنگید تا دستش را از بدنش جدا کردند، همسرش طاقت نیاورد، عمودی به دست گرفت و به سویش آمد، گفت : پدر و مادرم به فدایت، در یاری اهل بیت و حرم رسول الله جنگ کن. وهب به سمتش آمد و گفت: برگرد به سمت خیمه زنها. همسرش نشست و دامان وهب را گرفت و گفت: برنمی گردم تا بمیرم.
دل زیبای امام طاقت نیاورد .امام حسین فرمود : خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زنها برگرد. او برگشت و در راه بازگشت دید که همسرش را کشتند.
یاران حسین(ع) اجازه نمی دادند تا آنها هستند کسی از نزدیکان  حسین(ع) کسی وارد میدان شود.  اما وقتی کسی نماند و بدنهای پاره پاره یاران کنار هم جمع شد، علی اکبر پیش پدر آمد. نگاهی به  پدر کرد و با نهایت ادب و احترام گفت: امام من، اجازه می دهید و امام بی هیچ درنگی، سریع فرمود: آری برو . علی اکبر مشغول پوشیدن زره شد. شمشیر را برداشت و امام به فرزندش نگاه کرد. بی آنکه او متوجه شود، امام اشک ریخت. علی اکبر رفت، جنگید و از شدت گرما و سختی مبارزه برگشت سمت امام و گفت : پدر جان، تشنگی امانم را بریده، این زره و شمشیر سنگین است، می شود قطره ای آب به من بدهید تا دوباره بروم ؟
امام گفت : چه مصیبتی، فرزند عزیزم، آبی نیست. برگرد و کمی بجنگ، بسیار نزدیک است که جدت را ببینی و او با جامی گوارا تو را سیرآب کند که هرگز تشنه نشوی.
علی برگشت، جنگید، و تیری در سینه اش نشست. علی به زمین افتاد . به سمتش حمله بردند، علی فریاد زد :پدرجان، خداحافظ ! و سلام برتو، جدم بر تو سلام می فرستد و می گوید : ای حسین، زود نزد ما بیا.
بعد از مدتی،  حسین(ع) بر بالین کشته فرزندش نشست و صورتش را به صورت علی چسباند: پسر جانم، خدا بکشد کسانی که تو را کشتند. چقدر بر خدا گستاخ شده اند،چقدر حرمت رسول خدا را شکستند. سپس فرمود :
علی الدنیا بعدک العفا: پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و چهار: داستان واقعی (1)

صدای گریه طفل بلند شد. خانومی به سمت امام آمد و گفت : آقا علی اصغرتان بدنیا آمد. امام سر بر سجده گذاشت. ساعتی را سجده کرد تاگردش جمع شدند. پرسیدند، آقا جان برای چه سجده طولانی را در این موقع انجام دادید. فرمود: خدای متعال آخرین یار مرا به من داد.

سه شب قبل از عاشورا :
امشب شب هفتم محرم است. اولین شبی است که آب را روی امام بسته اند. امام برای یاران صحبت می کنند، آرامشان می کنند و به آنها می گویند که
برای دیدار خدا آماده باشید. همه می دانند که تا سه روز دیگر کشته خواهند شد ، اما آرامند. می خندند. ستاره های آسمان همگی از پرتو کمشان در صحرای آسمان خجولند. می بینند کهکشانی وسط دشت کربلا نشسته و منتظر دیدار خدایند. امام به همه سر می زنند، آرامشان می کنند به بعضی می گویند اگر می خواهی برو، اما آنها اشک می ریزند و می گویند بعد از تو چکار کنیم حسین جان؟
امام به خیمه خودشان می آیند. جلوی خیمه می نشینند. آرام با خودشان و در حضور خدا، این شعر را می خوانند :

    یا دهر اُف لک من خلیل     کم لک بالاشراق والاصیل
ای روزگار، اف بر تو.  ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!
    مِن طالب و صاحب قتیل     و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل
از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود
   و کُلُ حیّ سالکُ سبیل       ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل
هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است
و انما الامر الی الجلیل
تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.

زینب (س) که می شنود می گوید : برادر جان، این سخن برای کسی است که یقین به کشته شدن خود دارد . و حسین (ع) فرمود: آری خواهرم،
حقیقت همین است.

روز عاشوراست، دهمین روز از اولین ماه قمری. روز دهم است، از اول سال:
حر در سپاه  عمربن سعد است. به خود می لرزد. شخصی می آید و می گوید: حر؟ تو فرمانده سپاهی. من قبلا دیدمت، اما نمی دانستم ترسویی.
حر گفت :به خدا قسم خودم را بین انتخاب بهشت و دوزخ می بینم. اما به خدا قسم هیچ چیزی را بر بهشت ترجیح نمی دهم، اگر چه بدنم پاره پاره شود و آنرا بسوزانند
.
حر سوار اسب شد. پشت سرش، سپاهی مجلل و بزرگ بود. اگر در سپاه می ماند، ثروت، قدرت و ... نصیبش می شد. اما فریاد بر سر اسبش
می کشید. فریاد بر سر نفسش می کشید و به روبه رو و سپاه اندک حسین نگاه می کرد. روی اسب با خدا صحبت می کرد : خدایا توبه مرا ببخش، من دوستان تو را ترساندم. حر به حسین می رسد: "جانم فدای تو! من بر تو سخت گرفتم، الان توبه کردم، توبه ام قبول است ؟"
امام تبسمی کرد و گفت :" بله، توبه ات را خدا قبول می کند". حر اجازه خواست و بعنوان اولین نفر حمله کرد. دوباره که سوار اسب شد، پشت
سرش سپاهی از ستاره بود، که حالا خود را در بین کهشکانشان می دید. می تاخت به سمت سنگ های پستی که از اینکه دورشان لجن اضافه شود خشنود بودند. می تاخت به همه ظلمهایی که "هوس" به نفسش کرده بود. تا آنکه ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حر را نزد امام آوردند. امام با دستانش که بوی گل محمدی می داد، خاک را از روی صورت حر پاک می کرد، صورتش را نوازش کرد و فرمود: تو آزاد مردی، آنچنان که مادرت تو را حر (آزاد) نامید، در دنیا و آخرت آزاده ای".

قاسم پسر امام حسن بود. بعد از پدرش، حسین (ع) او را بزرگ کرده بود. صورتش چون ماه زیبا بود. همچون پدرش، شبیه به  پیامبر بود. گفت: امام من، اجازه می دهید به میدان بروم. امام، روی گرداند و کمی بعد، قاسم گفت: عمو جان، اجازه بدهید. برادرانم به سوی خدا می روند و من ننگ دارم که بعد از  شما روی این خاک زنده باشم. حسین(ع) پیشانی ماه را بوسید و اجازه داد. قاسم بعد از مبارزه ای شدید، ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حسین (ع) سر قاسم را به سینه چسباند، اشک ریخت و گفت برو پیش پدرت، پیش پدرم علی، کنار رسول خدا من هم بزودی  می آیم.
روز عاشورا، بعد از اینکه همه رفتند و حسین(ع) تنها ماند، امام، علی اصغر، کودکی که شش ماه پیش متولد شده بود را آورد. به صورت کوچکش نگاه کرد. آرام زمزمه کرد
: علی جان، در هیچ جنگی، در هیچ زمانی کسی کاری را که با تو می کنند، انجام نخواهد داد....علی اصغر را روی دستانش گرفت و گفت: بیایید این کودک را بگیرید، سیرابش کنید و به مادرش بازگردانید. مرا می خواهید بکشید، با او چکار دارید؟ عمر سعد به  حرمله گفت نمی خواهی جوابش را بگویی؟ حرمله گفت پدر یا پسر؟ و عمربن سعد گفت مگر آن گردن کوچک و سفید را نمی بینی. حرمله تیری را روانه گردن کوچکترین یار اباعبدالله کرد. گلوی کوچکش گوش تا گوش پاره شد.خونهای گردنش روی چشمهای پدر ریخت. آه ابراهیم و اسماعیل در عرش درآمد. حسین علی را روی زانواش گذاشت. دستهایش را زیر گردن علی اصغر گرفت و خونهایش را جمع کرد . اشکش با خون علی یکی شد و بر روی پلکهای کوچک علی ریخت. سرش را پایین گرفته بود و دلش می گفت خدا. خونها را به سمت آسمان ریخت و فریاد زد : خدایا این قربانی را از ما قبول کن. امام باقر (ع)  فرمودند: به خدا قسم خون علی اصغر هیچگاه به زمین برنگشت.
نقل است، دم غروب و یا طلوع آفتاب که آسمان قرمز رنگ می شود، دل ائمه ما می گرفت و به یاد خون علی اصغر که فرشتگان بر روی دستشان به آسمان
بردند، اشک می ریختند.


السلام علیک یا مظلوم، یا حسین

علی اصغر

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و سه: ای پادشه خوبان

خانه اشان چند درخت کاج بلند داشت و هر سال روی این درختان پر از کلاغ می شد. از کلاغ ها متنفر بود. همیشه حواسش را پرت می کردند. به همسرش می گفت کاش درختان دیگری داشتیم که رویش بلبل و گنجشک بشینند، نه این کلاغ های سیاه که خاصیتی هم ندارند.
چند وقتی بود که همه فکر و ذکرش این شده بود که معرفتش را زیاد کند. کتاب های صوفیان و دراویش را می خواند. به کتب حدیث و روایی مراجعه می کرد. سالهای عمرش را در کلاسهای دینی و مدارس علیمه گذرانده بود. روزی درون اتاقش نشسته بود و در حال تحقیق و نوشتن مقاله ای بود. صدای بلندی تمام افکارش را بهم ریخت. انگار چیزی به پنجره کوبیده شد. دوباره صدا آمد. سریع آمد کنار پنجره. کلاغی را دید که نمی تواند پرواز کند و خود را به پنجره می کوبد. خوب که نگاه کرد دید گربه ای در کمین نشسته و هر بار که کلاغ به زمین می افتد، می دود سمتش تا شکارش کند. رفت سمت حیاط و گربه را فراری داد. کلاغ را به اتاقش آورد. پای کلاغ شکسته بود. با چوب و کمی باند پایش را محکم بست و برایش نان و آب آورد. دو روزی از بودن کلاغ در خانه اش گذشت. متوجه شد که کلاغ می تواند راه برود. پنجره را باز کرد و کلاغ دوید سمت پنجره و پرید. دلش از این  پرواز و از این نجات شاد شد. لحظه ای فکر کرد. روی زمین نشست و شروع کرد به اشک ریختن. همسرش آمد و گفت : چی شده ؟ برای چی گریه می کنی؟
گفت: خدا کلاس آموزشی برایم گذاشت و نفهمیدم.
همسرش اصرار کرد تا موضوع را بفهمد. گفت: نفس ما، مثل این کلاغ است. اینقدر سیاه و پر سر و صداست و هیچ جلوه زیبایی ندارد، و گربه ای به نام شیطان دائم در حال کمین است. منتظر است جایی پایمان لنگ بزند تا شکارمان کند. اما خدا، آن قادر متعال، به رو سیاهانی چون ما هم چشم رحمت دارد، کافیست خودمان را بکوبیم به  شیشه اش. حالا می فهمم معنی بخشیدن گناه چیست. همه این سالها درون کتابها دنبال خدا می گشتم، اما این نمایش بزرگ طبیعت را ندیدم. 
بعد از آن روز راه افتاد و بیرون از خانه و کتابخانه دنبال خدا گشت. توی بیابان ها، کوهها و هر جایی که می شد درس می گرفت و بر شناختش می افزود. اما با وجود این، همیشه یک سوال داشت. او می دانست معنی بخشش گناه چیست، اما شنیده بود هر کس به زیارت امام حسین (ع) برود، تمام گناهانش بخشیده می شود. این را می دانست که حسین چه کرد و چه مقامی دارد، اما علت بخشیده شدن گناهان دیگران را که به زیارتش می روند نمی دانست . تصمیم گرفت به سمت کربلا حرکت کند، به زیارت امام حسین(ع) برود شاید جواب سوالش را بگیرد. در میانه راه دائم به این سوال فکر می کرد. تا اینکه به کاروانسرایی رسید. خستگی اش را گرفت. نزدیک غروب بود که مرد عربی به آنجا رسید. از ظاهرش معلوم بود مرد با کمالاتی است . به دلش افتاد که جواب سوال را او می داند. موهای جوگندمی، و صورت مردانه زیبایی داشت . جلو رفت و سلام کرد. مرد عرب جواب سلامش را داد. گفت نمی دانم، اما فکر می کنم شما دانش زیادی دارید، آیا درست می گویم ؟ مرد عرب گفت: بله، هر سوالی که داری از من بپرس. سوالش را پرسید. مرد عرب گفت: بگذار برایت داستانی  تعریف کنم. پادشاهی برای شکار به دشت رفت. اما در پی شکار بود که از روی اسب افتاد و چند روزی را درون دشت تنها ماند. در آن اطراف پیرزنی فقیری زندگی می کرد و او را پیدا کرد و به چادرش برد. پیرزن از دار دنیا فقط یک بز داشت و برای پادشاه، از بز شیر دوشید، به او داد و بعد بز را کشت و گوشتش را کباب کرد و پادشاه را مهمان خود کرد. پادشاه به قصر برگشت. به مشاورانش گفت به نظر شما باید به این پیرزن که جانم را نجات داده چه بدهم ؟ هر کسی چیزی گفت : سکه های طلا، گله ای گوسفند و... . پادشاه گفت: او هر چه را داشت، بی چشم داشت به من داد، من هم اگر همه آن چیزی که دارم، که پادشاهیم باشد، به او بدهم تازه توانسته ام مثل  او باشم و این در خور پادشاهیم نیست. بلکه هم تمام پادشاهیم را به او می دهم و هر  چیز دیگری که بخواهد. حالا این تمثیلی است برای واقعه عاشورا. حسین همه چیزش را به پای پادشاه  عالم داد. فرزندانش، برادرش، دنیایش، اصحابش و جانش. حالا اینکه این پادشاه عالم، گناهان زائرش را ببخشد چیزی نیست و در خور پادشاهی اوست که بیشتر از آن هم به حسین و زائرانش بدهد و البته خدا رحمن است و منزه است. مرد عرب بلند شد و خواست که برود، طلبه پرسید اگر ممکن است اسم شما را بدانم. مرد عرب گفت، من محمد بن حسن عسگری هستم، مردم به لقبم مرا مهدی می خوانند و  از در کاروانسرا بیرون رفت. طلبه تا فهمید به بیرون دوید، اما او از دیدش غیب شده بود.

 

السلام علی الحسین

پ.ن: بر اساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و دو: بالاتر از عرشیان

تنها کنار اتاق نشسته بودم. دو سالی می شد که تنها بودم. به تنهایی یک درخت فرسوده و با هیکلی بزرگ که حالا معلوم نیست کدام بچه ای قراره همه خاطراتش را آتش بزند.  سماوری کنارم گذاشته بودند، دو تا استکان و چای  کیسه ای. استکانم را پر از چای می کنم، داغ داغ است. می گذارمش روی سینه ام. گرمایش را دوست دارم.  همدمم اوست. هم  استکانش کمر باریک است، هم داغ است، هم اینکه با لبانم می بوسمش، می نوشمش، و از درون گرم می شوم. دلم خیلی وقت است که گرفته. ولی امشب حال و هوای دیگری دارم. پارسال، سکته کردم و از کمر به پایین فلج شدم. خوب عوارض پیری است. آوردنم آسایشگاه، تا آسایش داشته باشم. اولش فکر می کردم کار  درستی است اما هنوز دو ساعت از آمدنم نگذشته بود که فهمیدم بزرگترین اشتباه زندگی ام ورود به اینجا بود. همه چیز خوب است، هم اتاقی خوب، وسایل  شیک،  پرستارهای خوب، ولی یک چیز بد است: "اختیار هیچ چیزی را نداری". هر سال این موقع، هر شب می رفتم حسینیه محلمون، دو قطره اشک برای پسر پیامبر می ریختم و راهی از دلم تا چشمم باز می کردم. دلم توی خودش زندانی نمی شد. اما حالا گرفته. هم اتاقی ام یک هفته است فوت کرده و این مرا می ترساند. کیست که از مرگ نترسد؟ فکر می کنم خود مرگ هم از خودش می ترسد. از وقتی آمده ام اینجا، کمتر می خندم و حالا یک هفته ای است که اصلا نمی خندم. فکر می کنم چون دیگر هیچ غصه ای ندارم، نمی توانم بخندم. اصلا وقتی برای حسین اشک می ریختم، غمها می رفت، جایش آرامش می آمد. چه خوب می گفت آن مداح : " حسین، آرام جانم! حسین، روح و روانم"(1). تا  شعرش را بخاطر می آورم، اشکم سرازیر می شود، آرام زیر لب می خوانمش، دلم پر از شور می شود، قلبم راهی باز می کند تا عمق چشمانم، بلند می شوم و پیراهن سیاهم را می پوشم، تختم را جمع می کنم. اسم پسر فاطمه تو این اتاق آمده، حتما الان می آیند. هیچ وقت دین را آزمایش نکردم، همیشه قبول داشتم، ایمان داشتم و حالا شک ندارم ملائک آمده اند.  لبه تختم می نشینم. دوباره می خوانم : "حسین، آرام جانم" بدنم یخ می کند. با خودم فکر می کنم اینکه در اسمشان "سین" به "یا" ختم شده حکمتی دارد و آن این است که وقتی سین را با صدایت می کشی، از بین دندانهایت شروع می شود، می رود جایی نزدیک گردن. شاید همانجا که خدا گفت : از رگ گردن به شما نزدیک تریم. شاید خانه دل ته کشیده سین حسین است. و نونش، دل است. عمق دارد، مرکز دارد و رو به بالا باز است. مثل دستانم موقع دعا. نام این انسان زیبا را که می گویم، دلم باز می شود. باز باز. انگار دلم مثل حُر آزاد شده. دیگر به هیچ  چیز بدی نمی توانم فکر کنم. چشمم می افتد به تابلویی که روی دیوار است: " ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه". چشمانم را می بندم، یادم می آید در دعای جوشن کبیر خدا را صدا می زدم و می گفتم " یا نور المستوحشین فی الظلم ". به خدا در این تنهاییم می گویم : خدایا، هر چه نفسم خواست، هر چه چشمم و دلم خواست و عمل کردم و مرا در این بیابان تاریک وحشت زده تر کرد، اما خدایا این اشکهایم را ببین ، ببین که چطور برای کشتی نجات قطره ای می ریزم که به دریای بی کرانش وصل شود و نور هدایت حسین مرا فرا گیرد، خدایا در این تنهاییم، در این بی کسی ام، بیشتر از همه از اعمالم می ترسم، اگر برای حقیقت حسین اشک می ریزم، می خواهم از وحشت نجاتم دهی" .
چشمانم را باز می کنم، دورم شلوغ شده است، نمی دانم اینها از کجا آمده اند، اما می گویند : بخوان، روضه حسین را بخوان. بخوان که  آن بالا را نورانی کرده ای. آمده ایم کنار تجلی نور خدا باشیم، بلند بخوان. خواندم: " حسین آرام جانم، حسین روح و روانم" چند بار فریاد زدم، یکی از آنها جلو آمد و گفت دیگر نخوان که الان همه عرشیان به زمین می آیند. گفتم شما که هستید؟  از کجا آمدید؟ گفتند نشنیده ای خدا در دل  شکسته خانه دارد ؟ دل تنهای تو ، در این تنهاییت برای خیلی از چیزها می توانست بشکند. برای فرزندانت، برای خانه و زندگی ات، برای اینکه فلج شده ای و... اما تو مصباح الهدی را انتخاب کردی، و خدا نگاهش را به دلت انداخت. ما طاقت نیاوردیم که وجه الله اینجا باشد و ما نباشیم.
آنقدر اشک ریختم که از هوش رفتم. وقتی بهوش آمدم دور و برم  شلوغ بود. گفتند: تازه آوردنت اینجا، چند ساعت پیش نبضت رفته بود و فکر کردند مرده ای. گفتم: کاش می مردم و با آنها می رفتم....
بالاخره صبح می شود، روی تختم می خوابم، برایم چای میریزند. به درون استکان چای نگاه می کنم. به چایم می گویم: می دانم دوریم را تحمل نداری، اما، دیگر دوری آن نوری که دیدم را طاقت ندارم، از امروز روز شماری می کنم که بیایند سراغم. اما قبل از آن می خواهم یک بار دیگر زیارت عاشورا(2) را بخوانم...

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

پ.ن: بر اساس یک داستان واقعی.

(١): 

      -  بشنوید و دانلود کنید(حسین آرام جانم با صدای استاد علی کریمخانی)

      -  دانلود حسین آرام جانم با کیفیت مطلوب، ولی ناقص.

      -  دانلود حسین آرام جانم، پخش شده از برنامه نجوای عاشورایی.

       کیفیتش خوب نیست، اما کامل است. 

 (٢) زیارت عاشورا در ادامه مطلب ..

ادامه مطلب
نویسنده : مرتضی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و یک : آبدارچی

ساعت 8 صبح کرکره مغازه رو می دادم بالا. سنگهای کف مغازه رو با آب می شستم، خشک می کردم، می رفتم سراغ پنجره ها و بعد میز و صندلی حاج آقا. ساعت 9:30 حاج آقا می اومد و مشتری ها یکی یکی می اومدند. چایی می آوردم، چک نقد می کردم خلاصه اینکه پادوی مغازه حاجی بودم. سر محرم که می شد، باید می رفتیم خونه حاجی، سیاهی می زدم، تو آشپزخونه چایی می ریختم و خلاصه همه کاری می کردم. توی دلم همش خدا خدا می کردم، که هر چایی که اینجا می ریزم برای رضای حاجی نباشه و خدمتی به مراسم اباعبدالله باشه.حاجی دم در می ایستاد و خوش آمد گویی می کرد. نوحه خون که صداش بلند می شد، شونه های حاجی می لرزید ، چشماش پر از اشک می شد و بلند بلند گریه می کرد.
یک روز، حاجی صدام زد و گفت: عباس، الان یک مشتری میاد، تو بیا تو و بگو فلانی از آلمان زنگ زده. گفتم چرا حاج آقا ؟ گفت: می خوام فکر کنه اینجا معتبره و رومون حساب کنه. گفتم: شرمنده حاج آقا نمی تونم دروغ بگم. گفت : باز ادا در آوردی عباس جان، بگو چشم، رو حرفم حرف نزن حالا برو. گفتم حاجی جان، حقوقم رو می دی، رییسمی، بزرگمی، هر کاری بگی روی چشمام انجام میدم، اما دروغ نمی گم شرمنده. گفت : چی چیو شرمنده، روتو زیاد کردی ها. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. چونم رو گرفت و آورد بالا گفت برو کاری که گفتم رو انجام بده الان میاد. گفتم : آقا پس دین و ایمونم رو پشت در این مغازه بزارم، فقط لباس سیاه واسه امام حسین ببوشم کافیه ؟
گفت : گنده تر از دهنت حرف میزنی، این حرفا به تو نیومده.
گفتم: اتفاقا حاجی ، به من و امثال شما اومده. مگه نشنیدی آقا گفت "مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت ؟" . حاجی عصبانی شد، قرمز شد، چشماش ریز شد و بهم خیره نگاه کرد و یک سیلی محکم زد توی گوشم. چیزی نگفتم، اما از شدت عصبانیت داشتم می ترکیدم. گفت: عباس، یک وجب بچه بودی می بردمت تعزیه، واست زن گرفتم، بهت کار دادم، حالا واسه من از امام حسین می گی و به من یاد می دی این چیزا رو ؟
گفتم : چه فایده داره وقتی دین رو از زندگیت جدا کردی و دین رو گذاشتی برای مراسم چشم درآوردن....
نگذاشت حرف دلمو تا آخر بزنم و داد زد، برو گمشو از جلو چشمام، دیگه هم اطراف مغازه نبینمت. نمک به حروم... و گوشه لباسم رو گرفت و انداختم بیرون. فقط خدا می دونه که چقدر دلم شکست. خدایا برای اینکه حاضر نشدم دروغ بگم؟ خدایا برای اینکه گفتم چرا حسین شهید شد؟ روز سختی بود. باورم نمی شد بعد این همه سال همچین کاری باهام کرده باشه.
یک سال بی کار بودم. بی کار بی کار که نه، همه جا کار می کردم. سالها گذشت و برای خودم مغازه ای اجاره کردم. روزگارم بد نبود. اینقدر خوب شده بود که تو خونه کوچیکم سالی یک شب برای امام حسین روضه می خوندم. یک روز تو مغازه نشسته بودم، که سایه ای جلوی خورشید رو گرفت. فکر کردم مشتریه، تا سرم رو بالا کردم، دیدم حاجی رو سرم وایساده. از جام بلند شدم، گفتم سلام حاج آقا، حاج آقا صفا آورید. سریع گرفتم تو بغلم و گفت: عباس چی می خوای؟ عباس چطور از من می گذری؟
گفتم حاجی  چی شده ؟ بعد از اینکه آروم شد و کلی اصرار کردم، گفت: درست بعد از اون سالی که بیرونت کردم، دیگه نتونستم روضه آقا رو بخونم. هر سال خواستم روضه بگیرم، یک اتفاقی افتاد و نشد.
گفتم آقا، حتما قسمت نبوده. گفت: نه. کاش قسمت بود. یک ماه پیش توی شکمم احساس درد می کردم، رفتم دکتر و معلوم شد سرطان دارم.
گفتم: چی می گید آقا؟ خدا بد نده، ایشالا که خوب می شید.
گفت: رفتم روضه امام حسین، اشک ریختم و گفتم آقا کاری کنید به مرگ عادی بمیرم. هر شب توسل کردم، هر شب تا صبح نماز خوندم، مگر اینکه بهم نظری بشه. دیروز صبح، حاج آقای مسجد اومد دم در خونمون. گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب دیده امام حسین گفتند کو اون کسی که تو خونه فلانی میزبان ما بود و چایی می داد، ما خیلی دوستش داشتیم. بخاطر اون ملائک رو می فرستادیم به مجلسشون. شنیدم بخاطر اینکه  نخواسته دروغ بگه، بیکارش کردن. اما برید به فلانی بگید، بره  از دلش در بیاره ما ازش ناراحتیم، بگید شیعه ما نیست.
حالا جان مادرت، جان امام حسین منو ببخش.
گفتم: حاجی جان من هر چی از کاسبی یاد گرفتم از شما بوده، من شما رو بخشیدم. اما بعد از این همه سال بازم می گم، حاجی، دین برای زندگیه، نه برای تو تاقچه گذاشتنش، این حرف رو از من کمترین قبول کن.
خوشحال شد، و منو بوسید و رفت. دو روز بعد فوت کرد، مقداری از اموالش رو هم برای من به ارث گذاشته بود: سیاهی های محرم، سماور چای روضه، و یک مبلغ زیاد برای اینکه هر سال محرم، مجلس بگیرم.


پ.ن: براساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سی: خیمه های جاوید

 نزدیک محرم که می شد، تمام کوچه های نزدیک محلمون رو سیاهی می زدند.اما، ما فقط برای مراسم عاشورا می رفتیم و هیئت ها رو نگاه می کردیم. اون روز، برای دیدن یکی از دوستام ،به چند تا محله اونطرف تر رفته بودم. هر چقدر زنگ زدم کسی جواب نداد. تو حال و هوای خودم بودم، که یکی زد به شونم و گفت: آقا میشه یک کمکی بکنید ؟ گفتم باشه و گفت :ممنون، از این طرف.
وارد خونه ای شدیم که حداقل هزار متر مساحت داشت. یک چادر بزرگ وسط حیاط بود. گفتم چکار باید بکنم ؟
می خوایم این خیمه رو برای محرم برپاکنیم. ما می ریم رو پشت بوم های اطراف و با طناب این خیمه رو میاریم بالا، شما لطف کنید این عَلم وسط خیمه رو درست بگذارید جایی که باید باشه. ببخشید باعث زحمتتون، اجرتون با آقام حسین...
نه زحمتی که نیست، فقط می دونید، من...من مسیحی هستم، اگر از نظر شما ایرادی نداره کمک می کنم.
کمی دست به ریشهاش کشید و فکر کرد. گفت یک لحظه صبر کنید. چند دقیقه بعد با یک پیرمرد اومد طرفم. پیرمرد باهام دست داد و گفت:
ببخشید مزاحمتون شدیم، برای ما که فرقی نمی کنه، اگر شما دوست ندارید تعارف نکنید.
گفتم : نه، خوشحال می شم کمکتون کنم.
پیرمرد گفت : این خیمه خیلی سنگینه و این جوونا باید باهم بکشنش بالا، و اگر یک طرف خیمه بیافته، کسی که طناب دستشه رو با خودش پایین می کشه، پس سریع باید علم رو بگذارید.
گفتم باشه. راه افتادند سمت حوضی که وسط خونه بود. زیر یک درخت بید زیبا که رو به حوض خم شده بود. شروع کردن وضو گرفتن و بعد رفتند بالای پشت بوم ها. چقدر زیبا بود، وقتی این خیمه بزرگ بالا می اومد و همه حیاط رو می پوشوند. وقتی زیر خیمه رفتم، حس خیلی خوبی داشتم، انگار جای امنی بود، رفتم و عَلم اصلی رو با کمک چند نفر بلند کردیم. هر چی خیمه بالاتر می اومد، عَلم رو بیشتر جلو می بردیم. مثل ایام عزاداری همه فریاد می زدند: یا حسین، یا عباس. چادر به نقطه خوبی رسید و با دو نفر دیگه عَلم رو بردیم زیر  خیمه. خیمه بلند شد، بقیه شروع کردند بقه عَلم های خیمه رو گذاشتن.
رفتم سمت پیرمرد و گفتم: خوب با اجازتون ...
پیرمرد خیلی اصرار کرد برای نهار بمونم، اما تشکر کردم و اومدم بیرون. اون محرم حس خوبی داشتم، وقتی روز عاشورا اومدم تو خیابون تا هیئت ها رو ببینم، فکر می کردم منم عضوی از هیئتهام.
چند وقتی گذشت، یک روز عقرب پای پسرم رو نیش زد. سریع بردمش دکتر، و به ظاهر خوب شد. اما هفته بعد تب کرد. چقدر حس بدی بود که پسرت، توی بغلت بلرزه و تو هیچ کاری  نتونی براش بکنی. از این بیمارستان به اون بیمارستان می رفتیم. همه یک حرف می زدند :" پاش عفونت کرده، باید قطع بشه". نمی تونستم باور کنم. وقتی کوچک بود توی گهوارش پاهاش رو می بوسیدم، حالا چطور می تونستم اجازه بدم.. . زنگ زدم به دوستم که دکتر بود تا باهاش درد دل کنم و راهنماییم کنه. دوستم گفت ببرش خارج، اونا به این راحتیا پا قطع نمی کنند. گوشی رو که قطع کردم، حالش خیلی بد شده بود، هی می گفت بابا، دارم می سوزم. و من فقط نگاهش می کردم. شب روی سر پسرم نشسته بودم و همه جور فکری به سرم میزد. نمی دونم چطور شد یاد ابراهیم افتادم. داستانش رو شنیده بودم که پسرش رو می خواست برای خدا قربانی کنه و خدا پسرش رو بهش بخشید. به این فکر کردم که چقدر سخت بوده براش، من حتی نمی تونم برای نجات جون پسرم اجازه بدم پاشو قطع کنند و اون با چاقو سعی کرد گردن پسرش رو ببره. تو همین فکرها بودم که خوابم برد. توی عالم خواب، ابراهیم رو دیدم که اومد طرفم، گفت: آره خیلی سخت بود، خدا این امتحان رو از من گرفت و داد به بهترین خلقش. همونی که جلوی چشماش پسرانش رو سلاخی کردند و هیچ شکایتی نکرد، همونی که قربانی انسانها برای خدا بود. توی خواب دلم شکست برای حسین، چون حالا خوب درکش می کردم که پسرت تو بغلت در حال جون دادن باشه...
بابا! چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
با صدای پسرم بیدار شدم، گفتم هیچی بابا، خواب عجیبی دیدم. واسه امام حسین مسلمونا گریه ام گرفته...
خندید.
تعجب کردم، بچه ای که چند روزی بود تو تب می سوخت و جز ناله چیزی نمی تونست بگه حالا هم حرف می زد و هم می خندید. گرفتمش تو بغلم و گفتم : بابایی؟ خوبی پسرم؟
گفت: بابا تو که خواب بودی آقایی اومد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت پسرم بلدی با پتوت خیمه درست کنی و منم پتوم رو مثل یک خیمه کشیدم بالا . گفت حالا من با پات براش علم می سازم. گفتم: آقا پام درد می کنه نمی تونم تکونش بدم. گفت نگران نباش و پام رو آورد بالا. گفت وقتی بابات بیدار شد بهش بگو، ما ممنونشیم که به خیمه ما کمک کرد.
پسرم رو صبح بردم دکتر گفتند هیچ اثری از عفونت نیست. الان، 10 ساله که من و پسرم هر جا خیمه حسین باشه می ریم کمک و برای عزاداراش خدمت می کنیم.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین بن علی

پ.ن1: براساس داستان واقعی.

پ.ن2: همونطور که تحت عنوان بلاگ نوشتم، شبهای دهه اول محرم،هر شب دعوتید به مهمانی واژه هایم برای عزاداری حسین(ع). شاید واژه های ما هم قابل شدند و همراه اشکهایم خاک پای حضرتش شدند.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و نه: سلسله موی دوست

از وقتی چشم باز کردم، درون دریا با برادران و خواهرانم موج می ساختیم و زیر نور خورشید بالا و پایین می رفتیم. نمی دانستم خورشید چیست، ماه چیست، ابر چیست. تا اینکه چند روز بعد از تولدم، آفتاب تنم را سوزاند و بخار شدم، و با برادران و خواهرانم ابر شدیم. روزها و روزها باد ما را با خود برد، تا بالاخره بر سر سرزمینی خشک و گرم فروریختیم. یک قطره  پیر به من گفت وقتش است ببینی چه خواهی شد، یک درخت، سلول یک حیوان و یا یک سلول انسان. حرفش را نفهمیدم. نمی دانستم اصلا اینها چه چیزی هستند. درون برکه ای بزرگ بودیم. برکه ای که دیگر قطره ها میلی نداشتن درونش بمانند و با آن گرمای سخت، هر کدام زودتر به آسمان می رفتند و من منتظر بودم تا خورشید نوبت را به من بدهد. ناگهان بین قطره ها هیاهو شد، چند قطره زلال و قدیمی گفتند باد خبر آورده امروز روز مهمی است. دلم می خواست بدانم چه خواهد شد. خورشید به میان آسمان آمد. تنش گرم بود، اما نورش مثل همیشه زیاد نبود. از دوستم پرسیدم " چرا خورشید امروز اینقدر کم نوره؟" . خندید و گفت : " نه خورشید مثل هر روزه. اما دو تا انسان اینجا هستند که تک تک قطرات بدنشون، پاک و زلاله. اونها بهترین قطرات رو در بدنشون دارند و از خورشید بیشتر می درخشند و دریاهای گسترده ای هستند که هر قطره ای آرزو داره عضوی از این دریا ها باشه". رفتم جلوتر، دیدم دو موجود زیبا و درخشان ایستاده اند و یکی از آنها وقتی صحبت می کند فقط و فقط بوی گلهای نم دار را می دهد.  او صحبت می کرد، تا اینکه دست آن دیگری را گرفت و بالا برد. مشت های گره کرده این دو قطره زرین جلوی نور خورشید را گرفت، اما درخشان تر بود. خوب گوش کردم گفت : "هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست." از قطره ای دانا پرسیدم، او کیست، علی کیست؟ خجالت کشید و بخار شد. طولی نکشید تا من هم بخار شدم. از زمین که به آسمان می رفتم ، آن دو دریا زلال و بزرگ را می دیدم. آرزو می کردم علی می آمد و مرا می نوشید. کاش آن مولای خوش سیما می آمد و عضوی از او می شدم. وقتی به ابر رسیدم، جشنی بر پا بود. گفتند امروز بزرگترین جشن خداست، که خورشید و فلک و باد و دریا همه در شعف و شادیند. کنجاوی ام زیاد شد، بین قطرات ابر گشتم تا آن قطره دانا را دیدم، بلند پرسیدم: این علی کیست !؟ مولایش کیست؟ گفت: مولایش، محمد است، کسی است که ما به فرمان او حرکت می کنیم، ما برایش سایه بانیم، ما به دعای اوست که بر سر مردمان می باریم و بخاطر اوست که لیاقت پیدا کردیم ، عضوی از انسانها بشویم. گفتم پس علی کیست ؟ یکی  از بین قطرات گفت نشنیدی وقتی خدا گفت : "قسم به اسبان دونده ای که نفس زنان به سوی جهاد پیش رفتند و قسم به آتش برخورد سمشان با زمین" او علی را می گفت که سوار بر اسب ، گوش به فرمان خدا بود. دیگر گفت نشنیدی؟ وقتی خدا گفت " آنهایی که از مال خود می دهند در حالی که در رکوعند؟" او علی بود، دیگری گفت : یدالله، عین الله، اوست، در حالی که خدا دست و چشم ندارد و خدا خانه ای هم ندارد ولی خانه ای که علی از او متولد شد، اسمش را گذاشت بیت الله.
سالیانی گذشت و ما بر سر مردمان می باریدیم، به بدنشان جان می دادیم و برایشان میوه و روزی می ساختیم. اما هر روز خبرهای بدی از این دریای زلال می شنیدم. دریایی که دوست داشتم فقط قطره ای از وجودش باشم. اما هر بار  که به زمین می آمدیم و با دیگر قطرات صحبت می کردم، می گفتند دوستانمان، از آب به خون تبدیل شدند و از چشمانش درون چاهها افتادند. گفتند قطراتی که صبحها از بارشمان می نوشد، شبها پشت در خانه یتیمان ، از چشمش بیرون می آید و دانه های خاک اشکهایش را با احترام در دل خود جای می دهند. روزی شنیدم، دریا را در ریسمان کشیدند، و روی ذرات خاک می کشیدند. خاک طاقت به خاک افتادن دریا را نداشت و آنقدر غم خورد که لم یزرع شد. نیمه شبی، باریدیم. از آن شبهایی بود که احساس غریبی می کردم. دوستانم گفتند خانه دریا و آفتاب آن اطراف است. دلم می خواست او را باز ببینم. اما درون ظرف شیری افتادم. چند قطره شیردرونش بود، خواستند من هم با آنها بیامیزم، اما نگذاشتم. قطرات اشکی بر ما ریختند. از اشکها پرسیدم چه شده؟ شور و شوربخت گفتند: امشب علی..امشب علی می رود. شکه شدم، گفتم از کجا می دانید، گفتند: آخر ما از چشمان یتیمی افتادیم که علی پدرش بود. شیرها رنگشان سفید شد و شروع  کردن به گریستن. گفتند آرزو داشتیم مرهمی بر دردش می شدیم. و من رنگ باختم و با آنها آمیختم. ظرف افتاد و روی زمین و همراه  آب باران جاری شدیم. دلم دیگر از دنیا، هیچ نمی خواست. آن خورشید گرم و آن احساس عالی، آن بیکرانه دریا رفته بود. سرگردان با آب باران به جوی ها ریختیم و گذشتیم تا بگذریم. باز بخار شدیم، باریدیم و اینبار من به درون زمین رفتم. دیگر انگیزه ای برای تبدیل شدن نداشتم. مدتی را زیر زمین با دوستانم بودیم تا بالاخره از چشمه بیرون زدیم و رودی ساختیم و درون دشتی گرم روان شدیم. روز گرمی بود. مرا یاد برکه غدیر انداخت. اما اینبار درون رودی پر آب بودم که دوستانم می گفتند به دریا می ریزد. خورشید رنگ باخته بود. افق قرمز و تار بود. ما قطره ها می لرزیدم، می ترسیدیم  و هم را هول می دادیم تا زودتر از آن بیابان رد شویم. دستی من و چندتای از دوستانم را برداشت.
 به چشمانش نگاه کردم. خدای من! دریایی بود، مثل دریای علی. چشمانش شک نداشت، فریاد زدم نوش کن ، مرا از این ذلت نجات بده. به من نگاه کرد، انگار مرا دید. قطره ای از عرق او بر ما افتاد. مثل جواهر می درخشید و بوی بهشت می داد. شیر مرد به ما نگاه می کرد، دلم می تپید و انتظار داشتم هر لحظه ای مرهمی بر لبهای ترک خورده اش باشم، مرهمی بر زخمهای بدنش. اما ...باز نگاه کرد و گفت : "من آب بنوشم و امام تشنه باشد؟" ایستاد، و ما را به روی قطرات رود کوبید. دست قطره عرقش را گرفتم و درون رود رفتیم، هنوز ظهر نشده بود که دو خورشید درون آسمان بود. یکی گرم و دور و گریان و دیگری زیبا و دریایی ، روی نیزه.
همه اشک ریختیم، همه تنمان را قطره قطره کردیم ، اما رود زمان، ما را با خود برد و به دریا ریختیم. عرق پیشانی آن شیر مرد را یافتم و پرسیدم او که بود؟ برایم گفت که او و آن خورشید پسران علی بودند. با هم زیاد حرف زدیم و برایش از غم دوری آن دریاهای زلال گفتم. به من گفت: قطراتی هستند، که سیلاب می شوند. قطراتی هستند که با گل و خون می آمیزند. قطراتی آتش می آفرینند ، اما قطرات زلالی مثل تو روزی همه اینها را دوباره پاک می کنند. گفتم چطور؟ گفت: روزی دریایی به وسعت دنیا می آید که از پسران علی است. و هیچ خورشیدی زلالی اش را بخار نمی کند و هیچ خاکی او را جذب نمی کند. او می ایستد تا همه قطرات زلال شوند، تا همه قطرات به دریای او بپیوندند... .


درون دریاها، در آسمان و میان ابرها، روی گل های محمدی، درون برکه ها، توی رودها، سالهاست در رفت و آمدم. هر جا نگاه می کنم، هر قطره ای که می بینم، می پرسم، شاید کسی آدرسی از آن دریای بی پایان داشته باشد. نمی خواهم دیگر بخار شوم، نمی خواهم زمین گیر شوم، میخواهم به او بپیوندم و جاوید شوم.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم