يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش.چهل و هفت: 3- جنگ جنگ تا صلح

اتوبوس در جاده، خسته و شتابان می‌رفت. کوههای بلند، خاکی، سنگی، پر از بوته. خورشید میان آسمان و جاده تنها. تنها مانده بود با یک اتوبوس انسانهایی که نفسشان را نه خرج دیدن جاده می کردند، نه خورشید، نه کوه و دشت. توی گوشها صدای تیر می آمد، دستهایشان قدرت بیش از حدی داشت و چشمانشان پر از اشکهایی بود که فراموش کرده بودند چطور بچکند. به این لباسها عادت نداشتند. این لباسها سنگینی خاصی داشت. این کفش‌ها برای پاهایشان تنگ شده بود. وحید به آرش نگاهی کرد و گفت: واقعا داریم بر می‌گردیم؟ آرش سرش را تکان داد و به بیرون خیره شد. مردم عادی را در حال کار سر زمینهایشان می دید. زیر آفتابی که بر سر دوست و دشمن تابیده بود و بیخیال همه روزگار گذشته باز دوباره در حال تابیدن بود.
هرچه می گذشت، جاده ها سرسبز تر می‌شد و سکوت بیشتری توی اتوبوس می پیچید. مصطفی به وحید گفت: به آرش بگو یک شعر برامون بخونه. وحید گفت: بزار تو حال خودش باشه. دیروز، وحید و مصطفی زودتر از آرش تفنگهایشان را تحویل داده بودند. آرش، آرام آرام تفنگش را آورد روی میز گذاشت. فشنگهایش را کنار تفنگ چید. مامور تحویل تفنگ را پرت کرد روی اسلحه های دیگر. آرش عصبانی شده بود و با مامور بحث کرده بود. از وقتی صلح برقرار شده بود، هر روز آرش ساکت تر شده بود. بعضی‌ها خوشحال بودند که زنده بر می گردند سر خانه و زندگی اشان، بعضی ها آمده بودند که برنگردند و بعضی ها نمی‌دانستند برای چه باید برگردند، دشمن را هنوز آنطرف مرزها میدیدند. اما وحید هرچه تلاش کرده بود، نفهمید چرا آرش اینطور ساکت و بداخلاق شده.
اتوبوس نزدیک تهران شده بود، که یکی بلند شد و برای بقیه سخنرانی کرد و بعد با گفتن التماس دعا، فریاد زد برای سلامتی رزمنده ها صلوات. چند لحظه همه سکوت کردند و صلواتی فرستادند. بغض گلوهایشان را ول نمی‌کرد. آرش اول از همه شروع به گریه کرد، کم کم بغض ها ترکید، اشکها هم دیگر را صدا میزدند و همه شروع به گریه کردند. نمیدانستند گریه خوشحالی است، یا گریه دلتنگی. فقط بغضی بود که سالیانی به حکم جنگ، بی محل و بی اعتبار رهایش کرده بودند و حالا او آنها را رها نمی کرد. اتوبوس رسید به مسجد. مردم آمده بودند، خانواده ها. همه یکی یکی پیاده شدند، گل بر سرشان میریختند و هرکسی سمت دوست و آشنایش می رفت. آرش و وحید به کسی خبر نداده بودند. کسانی به استقبال مصطفی آمده بودند و حتی مصطفی یادش رفت خداحافظی کند. وحید، آرش را در آغوش گرفت و گفت چند روز دیگر جایی قرار بزاریم، بعد این هیاهو ها و عقده گشایی ها ببینمت. آرش قبول کرد و رفت. پسر مصطفی حالا کلاس دوم بود، آخرین باری که دیده بودش هنوز مدرسه نمی رفت. همسرش گفت که چقدر پسر باهوشی است و چقدر هوشش به تو رفته. وحید کلید خانه اش را نگه داشته بود، در را باز کرد و رفت تو، همسرش در حال آب دادن گل ها بود، چشمش به وحید که افتاد، آبپاش از دستش افتاد روی شمعدانی، شمعدانی از لب ایوان افتاد و گلدانش شکست. به سمت وحید دوید و او را به آغوش کشید. وحید گردنبندی که خودش درست کرده بود را به گردن همسرش انداخت و بعد از بوسه های زیاد سراغ پدر و مادرش را گرفت. آرش جایی پیاده شد. شروع کرد به راه رفتن، نمیدانست کدام سمت میرود. فقط راه میرفت و بو می کشید. بوی خاک و سنگر و خاکریز نمی آمد. مردی ناگهان پرسید ببخشید، فلان جا کجاست، آرش برگشت و خیره به مرد نگاهی کرد. و راهش را کشید و رفت. اینقدر پیاده رفت تا غروب به خانه رسید. سرش را روی در گذاشت. چشمانش را بست. حاجی نیرو بفرستید، حاجی از ستاده، حاجی بچه ها تشنه اند، حاجی این نامه رو به بچه ام بده! حاجی...صدای تیرها می چرخید توی سرش، صدای شنی تانکها...آرش؟ صدای مادر بود؟ برگشت، نه سارا بود، چقدر بزرگ شده بود، کیفش را انداخت، آغوشش را باز کرد، خواهر توی سینه آرش پرید و آرش دستان بزرگ و خشن و خسته اش را به دور خواهر حلقه زد.خواهر را بوسید و ناگهان سر خودش را با دستانش گرفت.
موشکها حمله کرده بودند، ترکشهایش جا به جا شده بود، روی زمین افتاد. سارا بقیه را صدا زد و آرش را توی خانه بردند. بیدار که شد، سقف آشنایی را میدید. سارا کنارش نشسته بود. بهاره کوچکش تو بغل عمه خوابش برده بود، بلند شد و به خواهر و دخترش نگاه کرد. بهاره را از بغل خواهر گرفت، تو سینه اش فشرد، بوسید، دخترک بیدار شد، بابا را که دید جیغ کشید و محکم بغلش کرد. همسرش صدای جیغ را که شنید خودش را به اتاق رساند. آرش جان... .
ظهر فردا آرش موقع اذان که شد، به رسم همیشگی اش، لباس پوشید که برود مسجد، بهاره دوید و دست پدر را گرفت که من هم میایم. تا مسجد هم محله ای ها هر کس که او را میدید، می بوسیدش. داخل مسجد، همه جا پر از عکس شهید بود. هم محله ای هایش، کسانی که بعنوان فرمانده دستور داده بود حمله کنند و آنها جانانه تا مرگ رفته بودند. از اینکه دست دخترش را گرفته، در آرامش و زیر باد پنکه های مسجد نشسته بود احساس شرم می کرد. نمی توانست عکسها را نگاه کند. با آدمهایی که او را می بوسیدند و بازگشتش را شکر می گفتند غریبه شده بود. با دخترک مهربانش نمی دانست باید چه کند. نه بیسیم بود، نه اسلحه، نه دشمن دیگر دشمن بود و فقط دوستانش از کنارش بلند شده بودند و توی قاب عکسها نشسته بودند. انگار ماهی را از دریا به تُنگ آبی برده باشی و بعد دوباره به دریا ببری. همچنان در تُنگ بلورین جبهه و جنگ و تیر و خون و آتش دست پا میزد با اینکه تنگ شکسته بود. هر کسی را میدید، حتی بهاره اش را، می توانست لحظه ای بعد او را روی زمین بی جان ببیند. به خانه که برگشتند، آرش بعد از چند سال، ریشهایش را تراشید و از فردای آن روز به مسجد نرفت. نه طاقت عکسها را داشت، نه طاقت حاجی گفتن ها را. نجنگیده بود که لقبی بگیرد. نجنگیده بود که عکسها به او لبخند بزنند و بگویند ما که رفتیم تو بمان و زندگی. چند روز بعد با وحید قراری توی پارک گذاشت. وحید به آرش گفت، حاجی جان، ما هر کار که از دستمون برمیومد انجام دادیم. عمرمون رو گذاشتیم، حالا باید بگذریم.
ولی شهیدا رو فراموش کنیم؟ کی قراره جواب بده؟ خونهایی که ریخته شده، فراموش کنیم؟.
حاجی صلح یعنی همین، یعنی بگذریم، هر چی بوده تموم شده، ما خیلی هزینه دادیم، بجاش کشور و ناموس رو از دست ندادیم، و الا باید پاسپورت میگرفتیم بریم جنوب.
وحید سخته، من هنوز تو خوابام دنبال دشمنم میگردم.
حاجی بهت بر نخوره، ولی اگر اینجوریه، خودت دشمن خودت شدی، بزار زندگی بریزه رو سرمون، نه اینکه برای زندگی کردن هی حصار بکشیم دورمون که یکوقت یک دشمنی نیاد زندگیمون رو ببره. راستی میخوام یک شرکت بزنم، مشاوره ساختمانی، اگر هستی بیا باهم باشیم، این فکرها هم کم کم میره خودش. راستی بهاره چطوره؟.

مصطفی سردار شده بود. هر روز در تیترهای خبری اسمش بود، که علیه دشمنان حرف میزد، دشمنان داخلی، خارجی، سخت، نرم. یک روز مصطفی به دفتر کار آرش زنگ زد، با صدای لرزان گفت: حاجی جان خسته شدم، میخوام برگردم خونه، کی این جنگ تموم میشه؟ خسته ام.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و شش: 2- مستیم و هوشیار، شهیدای شهر

مدادهایمان مارک داشت. خروس نشان، شمشیر نشان، استدلر و... .یک مداد سیاه سوسمار نشان خریده بودم. دوستش داشتم. بعد از زنگ تفریح برگشتیم توی کلاس. معلم آمد و دفترها را روی میزهایمان گذاشتیم تا دیکته بگوید. مدادهایم را در آوردم و هر چقدر گشتم مداد سوسمار نشانم را نیافتم. به محمد که کنار دستم نشسته بود نگاه کردم و مدادم را دستش دیدم. گفتم مدادم را پس بده و او گفت مداد خودش است. ته مدادم را صبح گاز گرفته بودم، رد دندانهایم رویش بود و مطمئن بودم مداد خودم است. بزور مدادم را پس گرفتم. دعوایمان شد. معلم آمد و گوش جفتمان را گرفت و آورد دم در. گفت دعوا سر چه بود؟ آقا اجازه مداد ما را برداشته! آقا اجازه مداد خودمه. معلم با این استدلال که با مداد دیگری بنویسید ما را به میزمان برگرداند و مداد را توی کیفش گذاشت. من و محمد ماندیم و نگاههایمان به هم. بعد از مدرسه دوییدم و خودم را محکم به محمد زدم و افتاد و فرار کردم. مادر توی خانه پرسید چرا قیافه ات این شکلی است. گفتم مدادم را گم کردم. گفت عصر که بابا رفت برایت مداد میخرم. بابا؟ مگر قرار است برود؟ کجا؟ آره پسرم، میره جبهه. توی تلویزیون جنگ را دیده بودم. خیلی خوب بود. یک عالمه تفنگ، خبری از درس و مشق نبود و همه تیراندازی می کردند. عاشق آن کلاههای آهنی روی سرشان بودم. بابا که آمد گفتم بابا من لباس جبهه ای میخواهم. گفت برایت می خرم. عصر که شد با پدر و مادر رفتیم مسجد بزرگی که آن اطراف بود. خیلی ها با لباس جبهه ای بودند و من هی می گفتم من هم میخواهم. پدرم گفت به مامان می گویم برایت بخرد. گفتم سوغاتی برایم یک تفنگ میاوری؟ گفت تفنگ خوب نیست. گفتم من تفنگ دوست دارم، میخواهم مثل سربازها تفنگ داشته باشم. بالاخره قول داد و سوار اتوبوس شد. از اینکه نگذاشتند من هم سوار اتوبوس بشوم گریه ام گرفت. اتوبوس که رفت گریه کردم، مادرم بوسیدم و گفت برویم از مغازه برایت مداد بخرم. رفتیم مغازه که مادر محمد را دیدیم. او هم آمده بود مداد بخرد، مداد سوسمار نشان. محمد لو داده بود که مدادم را برداشته و معلم آنرا گرفته. مادرش خواست مداد بخرد برایم
که مادرم با خنده نگذاشت و گفت بچه اند دیگر. فردا سر کلاس محمد جایش را عوض کرده بود. از دور مداد سوسمار نشانش را دیدم. تصمیم گرفتم به تلافی دیروز، مدادش را بردارم و اذیتش کنم. زنگ تفریح که همه رفتند بیرون، رفتم سر کیفش، مدادهایش را برداشتم و خواستم مداد سوسمار نشانش را بردارم، که دیدم یک جاسوئیچی شبیه تفنگ دارد. برش داشتم که نگاهش کنم ،که یکهو یکی وارد کلاس شد. هول شدم و جاسوئیچی را توی جیبم گذاشتم و زود بیرون رفتم. زنگ بعد محمد سرش را روی دستهایش، روی میز گذاشته بود. معلم آمد و سر محمد را بالا آورد، گریه می کرد، گفت آروم باش، چی شده؟ گفتجاسوئیچی ام گم شده. گفت حالا گریه نداره پیدا میشه. محمد گفت آخه اینو بابام برام خریده. معلم محمد را بوسید و گفت پیدا میشه. از همه پرسید کسی جاسوئیچی محمد را ندیده؟ همه گفتند نه و من چیزی نگفتم. عصر که به خانه برگشتم، مادرم نگاهی به من کرد و گفت. دلت برای بابا تنگ شده؟ یا بازم مداد میخوای؟ جاسوئیچی را به مادر نشان دادم. گفت این دیگه چیه؟ از تو کیف محمد برداشتم، بخدا فقط میخواستم نگاهش کنم، محمد خیلی گریه کرد برای این. مادرم خندید و رفت چادرش را سرش کرد و گفت بیا باهم برویم خانه محمد. مادرش خیلی مهربان بود و مرا بوسید و گفت محمد توی آن یکی اتاق است برو پیشش. منم چادر مادر را محکم گرفته بودم و نمیرفتم. رادیو خانه‌شان روشن بود. کنار رادیو عکس پدر محمد بود. به چشمهایش نگاه کردم خندید. به مادرم نگاه کردم و دوباره به عکس. دوباره توی عکس خندید. مامان مامان ! چیه؟ این عکسه حرکت میکنه. خندیدند.
مادرم گفت راستش غرض از مزاحمت...که یک هو آن صدای وحشتناک همیشگی آمد. بوق ممتد و بلندی بود که وسطش می گفت این آژیر قرمز است. توی ذهنم هوا را قرمز میدیدم و فکر می کردم آژیر قرمز یعنی هوا را قرمز کرده اند. معلممان گفته بود این صدا را که شنیدید بروید زیر میزهایتان چون هواپیماهای دشمن حمله کرده اند. محمد از اتاق بیرون آمد و مادرش سریع چادرش را سرش کرد و همه باهم به زیر زمین خانه اشان رفتیم. خیلی می ترسیدم. تاریک و نمناک بود.  مادرم محکم مرا بغل کرده بود. صدای وحشتناک هواپیما نزدیک شد و بعد دور شد، بعد یک صدای انفجار. خیلی ماندیم و بعد که صدایی نیامد آمدیم بیرون. مادرم گفت ما باید برویم و سریع به سمت خانه امان راه افتادیم. فردا توی مدرسه می گفتند خانه یکی را موشک زده اند و یک دختر بچه کشته شده. حتما درد زیادی داشته. فکر می کردم من توی مدرسه باشم و مادرم توی خانه تنها، موشک بزنند و مادرم کشته شود، اشک توی چشمانم حلقه میزد. چندوقتی از آن ماجرا گذشت. وقتی مادرم می بوسیدم می فهمیدم که پدرم نامه داده و نوشته مادرم مرا از طرف او ببوسد. امتحانهای ثلث دوم شروع شده بود. بوی عید میآمد... مادرم صدایم کرد و گفت: این جاسوئیچی برای تو بود؟ گفتم نه این برا محمد بود که یادمون رفت بهشون بدیم. مادر گفت پس بگیرش و فردا خودت بهش بده و ازش عذر خواهی کن. گفتم من اینکار را نمی کنم. با محمد حرف نمی زنم. مادرم گفت محمد پسر خوبی است، پدرش هم شهید شده، نباید با او قهر کنم. گفتم شهید؟ یعنی کشته شده؟ آره تو جبهه. یادم افتاد که محمد آنروز بین گریه هایش گفته بود جاسوئیچی را پدرش به او هدیه داده. عکس پدرم را نگاهی کردم، یاد عکس روی تاقچه خانه اشان افتادم. نکند پدر من هم برنگردد. ولی قول داده برایم سوغاتی تفنگ بیاورد... . فردا توی مدرسه، رفتم پیش محمد، سلام کردم و جاسوئیچی را در آوردم و رو به رویش گرفتم. گفت این پیش تو چکار می کند و برایش توضیح دادم و گفتم نمی دونستم پدرت شهید شده. جاسوئیچی را پرت کرد و با گریه رفت. انگار از اینکه من فهمیده بودم پدر ندارد ناراحت شده بود. جاسوئیچی را برداشتم. محمد دیگر با من حرف نزد. صبح زود یکی از روزها، احساس کردم مادرم دارد گریه می کند و با کسی حرف میزند. پاشدم، کنار رختخوابم تفنگ اسباب بازی دیدم. خوشحال تفنگ را برداشتم و  از اتاق زدم بیرون. بابا روی زمین کنار مادرم نشسته بود و صبحانه میخورد. پریدم بغلش. بابای عزیزم. خیالم راحت شد مثل محمد نشدم. گردنش را ول نمی کردم می ترسیدم دوباره برود. بعد که استراحت کرد برایش از ماجرای جا سوئیچی گفتم. گفت باید جاسوئیچی دوستت را پس بدهیم. فردا ظهر که پدر آمد گفت عصر میرویم سینما. البته با محمد. اجازه اش را از مادرش گرفته ام. رفتیم سینما، برایمان پفک خرید و توی سالن منتظر ماندیم تا برویم تو. پدرم به من اشاره کرد که جاسوئیچی را بدهم. آمدم پیش محمد و گفتم محمد منو ببخش و جاسوئیچی را به او دادم. پدرم گفت همدیگر را ببوسید و برای هم دوست خوبی باشید. فیلم کانی مانگا بود. تا یک هفته بازی من و محمد با تفنگ هایمان این بود که ادای فیلم را در می آوردیم. بعد ازآن دیگر صدای آژیر قرمز نیامد. ولی من و محمد با هم اینقدر دوست شدیم که بعدها همدیگر را داداش صدا میزدیم. عکس پدرش همچنان به من لبخند میزد و می خندید ولی دیگران باور نمی کردند.

نویسنده : مرتضی : ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و پنج: 1- پوتین های آبی ِ پرواز

بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام برعشق
هفته‌ دفاع مقدس نزدیک است و خیال دارم برگردم بر سر چیزی که داستان‌نویسی نامیدمش. همان که انتهای خوبی برایش ندارم و اصولا جمله احساسی است تا داستان. ولی داستان نوشتن خودم را دوست دارم. نه اینکه خوب داستان بنویسم، بلکه من علاقمند به قصه هستم. و داستانهایم را شاید برای خودم است که تعریف می‌کنم. یک نوع خود ارضاییست دیگر. قرارم بر این شده است که تا تقریبا هر شب قصه‌ای مربوط به روزگار جنگ، جنگ، بازماندگان جنگ بنویسم. برای این دهه شصتی‌های معروف که جنگ همه کودکی شان است. برای دهه پنجاه و قبلش نوجوانی و جوانی و عمر است و برای دهه هفتاد به بعد یک سایه بزرگ ناآشنا، خبر ساز و تاریخی که گذشته. خیال دارم چند قصه (بهتر از داستان است برای نوشته های من) در این چند شب بنویسم.
-------------------------------------------------------------------------------------------

الله اکبر، برید برادرا. شروع شد. صدای فرو رفتن پوتین ها توی گل و شل‌ها، صدای بالا و پایین رفتن وسایل همراه هر کسی، سکوت محض، صدای سکوت، ترس..ترس...ترس. تند و پشت سر هم و کوروار در فضای تالاب گونه، زده بودیم به دل دشمن. دشمن؛ براستی که واژه عجیبی است. اینکه چشم در چشم کسی بشوی و اولین صحبت تان با هم گلوله باشد. خبری از سلام نیست. اینجاست که می فهمی همه سلامهای عمرت، حتی آنهایی که از روی بی حوصلگی گفته ای چه ارزشی دارد. وقتی فاصله قدم بعدی که میخواهی برداری، میشود مرور همه سلامهای زندگیت، همه دعواهای بچه گانه ات و وقتی باید مفهوم دشمن را برای خودت باز شناسی کنی و پایت در گل فرو میرود و چسبیدنش اینبار خیلی بیشتر به تو می چسبد که هنوز پایم سرجایش هست. پوتین اینقدر پایت بوده که دیگر پا و پوتین را باهم درک می کنی. معلوم نیست پوست این پوتین مال کدام حیوان زبان بسته ای بوده، چقدر در جاهای خوش آب و هوا علوفه خورده و چقدر سرخوش و فارغ از معنی دشمن دویده تا اینکه پوستش به دباغ خانه رسیده و دشمن را با تک تک کوبشهای دباغ چشیده. پوتین پلاستیکی آبیم. سال سردی بود، برف همه جا را پر کرده بود، توی راه برگشت از مدرسه با بچه ها چقدر برف بازی کردیم. گلوله های برفیمان را به دوستانمان با دشمنی دوست داشتنی پرت می کردیم. سردی برفی که از روی گردن آب می شد و داخل یقه امان میشد و بعد تلافی های بچگی. مادرم پایم را به پدرم نشان داد که بر اثر سوراخ بودن کفشهای کتانی ام حسابی یخ زده بود. پدر شب با پوتین های آبی ام آمد. انقدر با پوتین ها روی فرشهای مادرم راه رفتم که بالاخره با زور از پایم در آورد. شب خوابم نمی برد، مادرم پتو را رویم انداخت. صدایش زدم، مادر. باید گام بعدی را برداشت، مادرها پای آدم را در جبهه شل می کنند. منوری روی آسمان رقصید. به مادرم گفتم پوتین هایم را بیاور قول میدهم روی فرش نپوشم. مادرم پوتین ها را روی سرم گذاشت و من بی آنکه حسرت چند دقیقه بیشتر دیدن روی مادر را داشته باشم، به پوتینهایم خیره شدم، تا خوابم برد. هوا همانقدر سرد بود، در اوج گرمای جنوب. سرد و کرخت بود وقتی صدای رگبار دوشکا زیر آن رنگ سرخ منور بلند شد. سوت گلوله از کنار گوشهایم رد می شد و من بی اعتنا پشت سر رزمنده جلویی گام بعدی را بر می داشتم. یکی فریاد زد: بخوابید. خیز سه ثانیه را وقتی به ما یاد میدادند نگفته بودند سه ثانیه اینقدر طول میکشد. اسلحه  را در آغوش گرفته بودم و پریدم به سمت زمین پر از گِل. اسلحه هم آغوش خوبی نیست، مخصوصا برای کسی که قرار بود برایش زن بگیرند و هر شب فکر می کرد هم آغوشی باید چیز خوبی باشد. روی اسحله که افتادم، پشت سرم روشن شد، گرد و خاک و دود بلند شد. یک شب که دوچرخه برادرم را بی اجازه اش برداشتم و رکاب زدم و رفتم تا دورترین جایی که می توانستم، و وقتی برگشتم شب شده بود، نزدیک خانه امان بودم که یک نور پشت سرم روشن شد، ترسیده بودم، میخواستم تند تند رکاب بزنم، ولی فقط توانستم ترمز کنم و بایستم و ماشینی که پشت سرم بود هم ایستاد. برادرم و پدرم آمدند و با عصبانیت همراه با دلواپسی مرا با خودشان بردند. حالا همان حس برگشته، اما کسی دنبالم نیامده، بیاد بلند شوم، آغوش اسلحه و زمین را ترک کنم. کمی سینه خیز رفتیم، چند نفر شلیک های بی مقصدی کردند، اما دوشکا شلیک نکرد و همه چیز در تاریکی محض فرو رفت. برادرا ماشالا، پاشید، یاعلی، از سمت چپ نیزار؛ دنبال هم به راه افتادیم، منور سبز رنگ نیزار را روشن کرد و دوشکا دوباره شلیک کرد. آتش رگبارش را دیدم، این آتش واقعا با ما دشمنی داشت. همه شروع کردیم تیر زدن، به سوی آتش. مثل چهارشنبه سوری هایی بود که باید از روی آتش می پریدی و اگر می ترسیدی می افتادی توی آتش. اما وقتی نفر جلوییم افتاد توی سینه ام، فهمیدم زیاد هم شبیه نیست. مرد جا افتاده‌ای بود که شب قبل دیده بودمش و به من گفته بود دو تا بچه دارد و از اینکه من هنوز زن ندارم به من خندیده بود. با همان خنده، توی سینه ام افتاد، بقیه منتظر ما نشدند و با سرعت رد شدند تا دوشکا هنوز سرد نشده و دوباره شلیک کند، رفته باشند. ولی من در سردی لبخند مرد، اسلحه ذهنم گرم شده بود. برای دوتا بچه هایش هم که شده، باید آن دوشکاچی تاوان پس بدهد. او دشمنی را با گلوله ای در سینه آن مرد به من آموخته بود. سلاحم را محکم تر در دست گرفتم، چشمانش را بستم و چشمان دلم را. فهمیدم دشمن دل را نمی فهمد. قلبشان را نشانه می رود که نفسشان را ببُرد. دلم را پیش مرد جا گذاشتم و دویدم، حالا چسبیدن پاهایم به گل ها کمتر شده بود، اسلحه آغوشش گرمتر و پوتینهایم آبی تر می شد. یکی دستم را گرفت، گفت آرامتر. گفتم ولی آن مرد...جمله ام را قطع کرد و گفت، بگو برای مردها. گفتم دوتا بچه داشت... . گفت بگو برای همه بچه ها. گفتم وقتش حالا نیست، حالا وقت انتقام است. گفت انتقام ملتی از دشمن آری، نه چشم مقابل چشم. خواستم دستش را کنار بزنم، دیدم دست خودم است. یکبار با بچه‌های محل از ماشین حمل نوشابه چند تا نوشابه برداشتیم، همانجا هم این دست، دستم را گرفته بود. آن زمان فکر می کردم دلم برای راننده آن ماشین سوخته ولی حالا که دلم را جاگذاشته ام می دانم این چیز دیگری است. دوباره روی زمین افتادیم، سوت خمپاره آمده بود. باز آسمان روشن شد، شلیک می کردیم، کاش دوشکایی را زده بودیم. بلند که شدم پشتم می سوخت. کسی گفت: حالت خوب است؟ می توانی ادامه بدهی؟ گفتم خوبم. گفت پشتت ...دستم را به پشتم کشیدم، و جلوی صورتم آوردم. دستانم پر از حنای قرمزی رنگی شده بود. پایم شل شد. اینجا چکار می کنم، صدای شلیک ها بلند شد، ترس سراسر وجودم رابرداشت، مرگ پشتم را با ترکشهایش چنگال کشیده بود، بوی مرگ میدادم، و از ترس راه افتادم، بغض مردانه ام ترکید. اشک ریختم، مادرم را دلم می خواست، پدرم، برادرم را؛ این همه سیاهی و هیاهو امان امیدم را برید، و قدمهایم را فقط ترس پیش رویم می چیند.  به هیچ کجا می رفتم، پایم را روی جنازه یکی گذاشتم، پشتم سوخت. تیرها کرَم کرده بودند، سیاهی کور و وحشت مستم. مادرم پشت سرم آب نریخت یا حتی اشک. قرآن ِ روی سینی را به من داد گفت بگذار درون جیبت، هر وقت بریدی دستت را توی دستش بگذار. دستم را روی قلبم، قرآن ِ مادرم گذاشتم. مادرم دم آخر فقط گفته بود راضیم از تو. پاهایم جان تازه ای گرفت. روی زمین پر شده بود از جنازه ها. آن طرف تر یکی را دیدم که از بقیه جدا شد و دزدانه به سمت دوشکا رفت. من هم پشت سرش راه افتادم. با اشاره دست به من فهماند صحبت نکنم و آرام با او بروم. میرفتیم سمت آتش دوشکا. صدا کرِمان کرده بود. ولی بدنهای روی زمین ایستاده بودند و تشویقمان می کردند که بر نگردید. دوشکا داغ کرد، شاید هم گلوله هایش از این همه دشمنی، از این همه صید قلبها خسته شدند. مرد دوید به سمت سنگر دوشکا من هم دویدم، پوتینهایم از من جلو افتادند. روی سنگر که رسیدیم، صدای تک گلوله ای مرد پیشرو را روی زمین انداخت، دوشکاچی با اسلحه کمری‌اش، چشم مرد را با گلوله پر کرد. اما اسلحه من بعد از هم آغوشی اندکمان، وفادارانه اولین گلوله را به رخ دشمنمان کشید، و او با همه کینه‌ای که از قلب ایرانی ها داشت روی زمین افتاد. صدای الله اکبر نزدیک و نزدیک تر می شد، که درون گردنم گرم شد. انگار فرشته ای گردنم را بوسید، مست از این بوسه روی زمین افتادم. آخرین چیزی که میدیدم، چند دانه شن از خاک وطنم بود.

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و چهار: ماجرای یک پیوند

فکر می کنم عارضه ای بر روی قفسه سینه داشتم. دقیق یادم نیست چه بود. قرار شد من تکه ای از سینه ام را به آنها بدهم و دکتر بجایش مرا معالجه کند. توی خیابان دکتر را دیدم، با مرد و زنی که آمده بودند تا تکه ای از سینه ام را بخرند خوش و بش کردیم و دکتر ما را دعوت کرد تا داخل ساختمان بشویم. روز موعود بود. به خورشید و مردمی که خیلی بی خبر از  اتفاق امروز درگذر بودند نگاه کردم. وارد ساختمان شدیم و بعد سوار آسانسوری شدیم که رو به پایین می رفت. آسانسور کهنه و قدیمی بود. در آسانسور باز شد. هیچ نشانه ای از نور وارد نشد، دکتر جلوتر رفت و چراغهای سقف را روشن کرد. یک سالن بزرگ بود که اطرافش پر از تخت های بیمارستانی بود. روی زمین جای خونهای خشک شده بود که به سمت چاه وسط سالن رفته بود. دیوارها با رنگ زرد رنگ آمیزی شده بود و چرک و کثیف بود. دکتر با خوشرویی گفت بفرمایید. هنوز به تصمیمم مطمئن بودم. کنار سالن یک سینک فلزی بزرگ قرار داشت که در امتداد دیوار ها ادامه پیدا کرده بود. دکتر با آن مرد و زن صحبت کرد و می گفت، حال پسرتان خوب می شود. داخل سینک را نگاه کردم. اسکلت مردی بود که گوشت بر صورت داشت، ولی تمام گوشت و پوست سینه اش از بین رفته بود. خون می ریخت از همان اسکلت. اعصابم کمی بهم ریخت. دکتر تختی را آورد و به من اشاره کرد رویش بخوابم. حالا دیگر پای تصمیمم شل شد. دکتر را دیدم که رفته آنطرف تر، اره برقی اش را روشن می کند. برعکس همه دکترها که روپوش سفید می پوشند، روپوش چرمین قهوه ای به تن کرد. همه افکار به ذهنم حجوم آوردند. یعنی آن بالا، آخرین باری بود که خورشید را دیده ام؟ از همین الان دلم برای خورشید تنگ شد. مثل همیشه به پدر و مادرم هم نگفتم کجا می روم، بیچاره ها اسکلت تکه تکه شده فرزندشان را کی پیدا خواهند کرد. دکتر آمد جلو و مرا روی تخت خواباند. زن و مرد آمدند روی سرم و با حرص و طمع به قفسه سینه ام نگاه کردند. دکتر دست و پاهایم را با مچ بندهای مخصوص به تخت بست. به فکر همه کارهای ناتمامم بودم. دکتر تیغش را برداشت و به سمت سینه ام آمد. فریاد زدم دکتر مگر بیهوش نمی کنی؟ خندید و گفت نه! اینطوری دیگر سینه ات به کار ما نمی آید. بعلاوه با این درد زودتر خواهی مُرد! اره را روشن کرد، پوست بدنم می سوخت تکه های پوستم را می دیدم که اطراف می ریزند. در این سوختن دلم از همه بیشتر برای چند لحظه قبل که آن بالا مثل باقی مردم ایستاده بودم تنگ شد. بیش از درد به فرصتهای سوخته فکر می کردم و به اینکه آخرین نگاه من باید به این سقف زشت باشد.  اره به استخوانم رسید و گیر کرد. آه! سینه ام را با پنجه ام می کشیدم، اما پنجه هایم که بسته بود...و یه هو از روی تخت بلند شدم. دکتر و آن زیرزمین مخوف رفتند. درون اتاقم بودم. کابوس سنگینی بود. تمام فکرم را اشغال کرده بود و سینه ام را می سوزاند. تا صبح لب پنجره نشستم تا خورشید بالا بیاید. تا بحال دلم اینقدر نمی خواست که خورشید را ببینم.
اوایل صبح سر کارم رفتم. معاون شرکت بزرگی بودم. مثل همیشه، اولین کاری که کردم این بود که کرکره اتاقم را پایین دادم چون نور خورشید روی مانیتورم می افتاد و چیزی نمی دیدم. دفتر ملاقاتهایم را چک کردم، باید به یکی از شرکتهای طرف قراردادمان می رفتم و در جلسه ای شرکت می کردم. یک ساعت بعد جلوی در شرکت بودم. امروز آفتاب را غریبانه نگاه می کردم. سوار آسانسور شدم، در آسانسور در حال بسته شدن بود که زن خدمتکار با عجله جلوی در را گرفت و خودش را به آسانسور رساند و سریع دکمه طبقه مورد نظرش را فشرد و با لبخندی به من نگاه کرد. نتیجه این شد که آسانسور رو به پایین حرکت کرد. حواسم به جلسه ام بود، تا اینکه در باز شد، درست همان سالنی که در خواب دیده بودم...چند قدم برداشتم. به زشتی خوابم نبود، اما چرک بود. درون سالن کمی قدم زدم. تختی را که روی آن خوابیده بودم، پیدا کردم. کسی رویش خوابیده بود و ملافه ای سفید رویش کشیده بودند.  ملافه را کنار زدم ! خودم بودم، سینه ام را برده بودند و من آرام خوابیده بودم.
هی آقا حالتون خوبه ؟ به خودم امدم، چیزی آنجا نبود، با عجله به سمت در آسانسور رفتم، وارد شدم و دکمه طبقه پنجم را فشردم، آسانسور بالا رفت، خیالم آسوده شد. سرعت آسانسور ناگهان زیاد شد، با ترس خودم را به دیوار آسانسور چسباندم، همینطور با سرعت به بالا می رفت که از سقف شیشه ای ساختمان بیرون پرید و کف آسانسور جدا شد. با سر محکم به زمین خوردم.
یکی زد روی شونه ام، توی سالن روی زمین افتاده بودم، با سر اشاره کردم که حالم خوب است. همیشه دنیا در حال گردش بود، اما اینبار چرخشش داخل سرم هم آمده بود. همینطور که روی زمین نشسته بودم یقه ام را شل کردم.
یک ساعت بعد در بیمارستان بودم. عجیب این بود که دکترم،  همان دکتری بود که در خواب دیده بودم، اولش که وارد مطبش شدیم حسابی ترسیدم، اما بعد به من اطمینان داد که کابوس دیدم. بعد از معاینه، دکتر از دوستم که مرا به آنجا برده بود پرسید :
- اخیرا، درگیری عاطفی نداشته ؟
- چرا آقای دکتر، تازگی ها نامزدش ترکش کرده.
دکتر با قیافه ای پیروز به سمت من نگاه کرد و گفت : خودت رو خیلی اذیت کردی، مشکوک به سکته خفیف مغزی هست، باید بستری شوی و تحت مراقبت باشی.
پرسیدم : با قفسه سینه ام که کاری ندارید ؟
دکتر با تعجب گفت : نه با مغزت کار داریم.
خیالم راحت شد... .
دکتر گفت می توانی تا بخش راه بروی، گفتم بله. از کنار اتاقی رد شدم. از پشت شیشه آن زن و مرد را دیدم، به دوستم گفتم : ببین درون این اتاق زن و مردی ایستاده اند یا نه ؟ نگاه کرد و گفت آره چطور ؟ برگشتم، گفتم مرد موهای جو گندمی دارد ؟  گفت بله، داری می بینیشون دیگه!  با خودم گفتم بله، دیدن، همان چیزی که تا امروز برایم بدیهی بود ولی حالا نسبی است.
جلوتر رفتم و درست از شیشه نگاه کردم. مرد و زن منتظر ایستاده بودند، روی سر بیمارشان. دکتر گفت : چی شده؟ چرا نمیای؟ باز تصویر خاصی می بینی؟
پرسیدم دکتر مرض این بیمار چیه ؟ گفت : امروز تصادف کرده و چندتا از دنده های قفسه سینه اش شکسته شده و به پیوند قلب احتیاج داره. ولی متاسفانه هیچ قلبی برای پیوند نداریم. در را باز کردم و رفتم تو، دکتر خواست مانعم شود اما نتوانست. دیگر حالا به چشمانم اصلا باور نداشتم. قفسه سینه ام شروع کرد به سوختن. قلبم درد گرفت. حالا عارضه ای واقعی درون قفسه سینه داشتم. هیچوقت پدر و مادرش را ندیده بودم، نشستم کنار تختش، سینه ام را با دستانم می خواستم پاره کنم.
دکتر! قلب من را در بیاور! تو را به همه مقدساتت قسمت می دهم! این عشق من است که اینجا افتاده...بعد از چند لحظه صدای بوق ممتدی اتاق را پر کرد، اره عشق درون سینه ام گیر کرد. و من با سینه ای آکنده از عارضه ای به نام فراق ماندم.

نویسنده : مرتضی : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و سه: گمشده میان احساس

یادم میاد، می نشستم و با دقت ناخونهام رو لاک می زدم، جلوی آینه آروم آروم موهامو شونه می کردم. صدای در که می اومد، سریع می دویدم و جلوی بابام و یک سلام حسابی بهش می دادم. بغلم می کرد و می بوسیدم. منو که می دید صورتش مثل یک غنچه می شکفت ویک گل مهربون می شد. مهمونی  که می رفتیم یک گوشه مودب می نشستم. بابا و مامانم هر چی می گفتن، می گفتم "چشم". با هر چشمی که می گفتم، خوشگلتر به نظر میومدم. کافی بود دلم حوس چیزی رو می کرد، همه آرزوهام رو برآورده می کردند.

اون روز بعد از ظهر:
- آخه چرا؟ نامرد!
- حوصلتو ندارم می فهمی؟ دست از سرم بردار دیگه !
- آرش به خدا من بدون تو می میرم. اذیتم نکن.
- ای بابا! چند بار بهت بگم، دیگه نمی خوامت!
- چیه؟ پای کس دیگه ای در میونه؟
- نه اصلا موضوع این حرفا نیست، تو خیلی بهونه گیری، منم حوصله جواب دادن به این حرفاتو ندارم.
- ....
- خداحافظ....

دو سال قبل :
- خانوم سعیدی، میشه ناهار رو مهمون من باشید؟
آرش، یک همکار خیلی خوب بود. مهربون به نظر می رسید. روزای اولی که استخدام شده بودم، خیلی دلسوزانه همه چیز رو بهم آموزش می داد. از همون اول برق نگاهش رو شناختم. یک جور دیگه ای نگاهم می کرد. می دونستم که می خواد با من باشه. اوایل، اصلا نمی خواستم. اما کم کم که بیشتر باهم آشنا شدیم و تو در گیری های کاری بیشتر باهم سر و کار داشتیم، نگاهش رو پذیرفتم. کارم طوری بود که ظهرها هم سرکار می موندم. با همکارها زیاد بیرون می رفتیم. اما تا بحال اینطوری دعوت نشده بودم.
- باشه.
همه چیز از یک باشه ساده شروع شد. از یک نهار ساده، و یک پیشنهاد دوستی ساده که باز هم باشه گفتم. اینقدر خوشحال بودم که به همه دوستان و آشنایانم گفتم که با کسی هستم. عاشق شدم. واقعا آرش رو دوست داشتم یا نه رو نمی دونم. این رو مطمئنم که قبولش داشتم و پذیرفته بودمش. این برام کافی بود. گوشه هر لبخندم، احساس عمیقی بود، و گوشه هر نگاهم، افکاری بود که از درونم می رویید. هنوز ناخونهام رو لاک می زدم. هنوز عاشق سلام گفتن به پدرم بودم.
با آرش یک روز بیرون رفته بودیم، دستمو گرفته بود. احساس اینکه کسی هست که می تونم بهش تکیه کنم و دستی هست که دوستم داره همه اون چیزی بود که از دنیا می خواستم. هر قدم که باهم بر می داشتیم، احساساتم درون دلم می دوید.
چند روز بعد، آرش به من پیشنهاد معاشقه داد. خیلی صریح و روشن ردش کردم. اخلاقش عوض شد. انگار دیگه محل نمی گذاشت. موضوعی نبود که بخوام با کسی در موردش صحبت کنم. اما طاقت رفتار جدید آرش رو نداشتم. برام سخت بود که وقتی بهش زنگ می زنم سریع می گفت "کار دارم، بعدا!" و قطع می کرد. تا اینکه خیلی جدی بهش گفتم چرا اینطوری شدی؟ و بعد از کلی جواب سر بالا دادن بالاخره گفت بخاطر جواب ردی بود که بهش دادم :
- تو منو دوست نداری! اصلا منو قبول نکردی و الا چه دلیلی داشت که منو رد کردی؟
- آرش تو می دونی از من چه انتظاری داری؟
- چه انتظاری؟ مگه تو مال من نیستی؟
- ...
- ببین جواب نمی دی! معلومه دیگه، وقتی برات مهم نیستم اینطوری رفتار می کنی.
- آرش جان بخدا اینطور نیست. من دلم می خواد تا همیشه مال تو باشم. اصلا من دوست دارم همه کس و کارم تو باشی...اما این انتظار تو خودخواهیه!
- باشه ، نمی خواد بهونه بیاری...
این بحثها هر روز تکرار می شد. چشمهای من پر از اشک و آرش با جدیت و برخورد تند روی حرفش تاکید می کرد. اصلا نمی دونستم باید چه کاری کنم. از طرفی یک جورایی از چشمم افتاده بود که فقط به این مسائل فکر می کرد، اما عاشقی کورم کرده بود و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. نگاهم به موبایلم بود تا بلرزه و یک اس ام اس عاشقانه برام بفرسته دوباره. اما دریغ. بی محلی های آرش دیونم کرده بود. به شدت و با تمام احساس دوستش داشتم. بالاخره بعد از کلی بگو و مگو با کلی شرط قبول کردم. "باشه". 
آرش، دوباره همون آرش خودم شده بود. حالا دیگه با تمام وجود، آرش رو از خودم می دونستم. دیگه حسرت زنگ گوشیم رو نمی خوردم، چون دائم با آرش بودم. فقط یک هفته گذشت تا به اون روز رسید. چند روزی بود که گوشیش جواب نمی داد. هفته پیشش با دوستاش رفتن شمال و بعد از اون باز دوباره بی محل شد.

اون روز صبح:
-  الو؟ آرش، چه عجب ، بالاخره جواب دادی....
- سلام، خوبی؟
- نه چه خوبی! هیچ معلومه کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟
- سر صبحی چرا سین جیم می کنی؟
- می گم چرا جوابمو نمی دادی، سین جیم کجا بود؟
- سرم درد می کنه، می خوام بخوابم، بعدا زنگ بزن...
- آرش چیزی شده؟
- نه فقط حوصلتو ندارم...
بغض گلومو پر کرد... نتونستم چیزی بگم. گوشی رو قطع کردم. همه دنیایی که با پوشالی از خیال و احساس  ساخته بودم خراب شده بود. از پوشالی بودن این احساسات خبر داشتم، اما توی ذهنم اصرار داشتم که اینها رو واقعی در نظر بگیرم.  بالاخره خراب شد. احساس خفگی بهم دست داده بود. حالم بهم خورد و چند مرتبه بالا آوردم. اما آروم نمی شدم، دوباره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، زنگ زدم به آرش...
با گریه گفتم :
- چرا اینطوری می کنی؟
- تو چرا اینقدر جدی گرفتی همه چیزو؟ بابا  خسته شدم. یک دوستی ساده که این کارا رو نداره...
- یک دوستی ساده ؟؟
- بله، الانم از نظر من رابطه منو تو تموم شده است.
- آرش....(اشک می پرید رو لبم، مزه شوری اشک، لرزیدن دستام و بی پشت و پناه شدنم در مقابل اون حرفا)....آرش....
- اینقدر نگو آرش. بابا یکم منطقی باش. من دلم نمی خواد اینقدر به پر و پای من بپیچی، زنم که نیستی. اگر قول می دی دیگه بهم گیر ندی باهات دوست می مونم.
- برو به درک...
گوشی رو قطع کردم. هق هق گریمو بین لبام و بالشتم پنهون کردم. نزدیک ظهر بود، بابام به خونه میومد... بلند شدم و به هوای رفتن به حموم، خودم رو از دید بقیه پنهون کردم. دوش رو باز کردم و یک گوشه با لباسام نشستم. شروع کردم گریه کردن. از خدا گله می کردم. هر نفسی که می کشیدم سینم می سوخت و دلم می خواست آخرین نفسم باشه.
بالاخره آروم شدم و اومدم بیرون. بابام با خنده اومد و گفت : دخملیه من چطوره؟ چرا چشمات قرمزه؟
-سلام، هیچی صابون رفته تو چشمام.
باور نکرد، اما گفت : خوب مراقب باش.
رفت و با مامانم شروع کردن پچ پچ کردن. گوشیم رو ملتمسانه نگاه می کردم. شاید همه این حرفا دروغ باشه. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتم.
و باز همون حرفا و همون انکارها.... و یک خداحافظ.
کفشامو پوشیدم، مانتومو تنم کردم. نه به ناخونام لاک زدم و نه به موهام شونه کشیدم. راه افتادم تو خیابون. سرم گیج می رفت. به هر پسری که نگاه می کردم، نفرت درون دلم شکل می گرفت.
حالا من مونده بودم و نگاه سردم. من مونده بودم و دل خشکیده ام... . من تنها و خسته. دلم می خواست خودم رو بکشم، اما جراتش رو نداشتم. تو خیابون، صدای سلام یکی توجهم رو جلب کرد. مهدی دوست آرش بود. سلام کردم. گفت چرا اینقدر خسته به نظر می رسی؟ چیزی شده؟
اول گفتم نه، اما با اصرار اون همه چیز رو براش گفتم.
مهدی گفت: درست نیست پشت سر دوستم حرف بزنم، اما آرش همین طوریه، تو هم اولین دختری نبودی که باهاش اینکار رو کرده. لیاقتت رو نداشت.
مهدی پسر خوب و نجیبی بود. با حرفاش و دلداری هاش کمی آرومم کرد. شب برگشتم خونه و به مامانم گفتم خسته ام و سریع اومدم تو اتاقم، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم. به احساس زیبای بین خودم و پدرم فکر کردم. به احساس زیبای بین خودم و مادرم. به دوران زیبای کودکی. به اینکه چقدر عزیز بودم و هستم براشون. به اینکه چطور یک غریبه همه احساس منو دزدید. با خودم فکر می کردم، شاید به تمام احساساتم خیانت کردم، تا این خیانت به سرم اومده. به همه اون روی پنجه پا ایستادن ها برای بوسیدن صورت پدر. فکرهای مختلف تا صبح نگذاشت تا خوابم ببره.

دو سال بعد، شنیدم آرش به همراه دوستاش تصادف کردن و ماشینشون توی دره افتاده. آرش صدمه جدی خورده بود. براش خیلی ناراحت شدم.همسرم دلیل ناراحتیم رو پرسید. به همسرم گفتم یکی از دوستام با یک پسری دوست بود و پسره بهش خیانت کرده بود و اینا، حالا شنیدم تصادف کرده.
 همسرم گفت: جای چاهکن و دزد همیشه ته چاهه!

نویسنده : مرتضی : ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و دو: گر به تو افتدم نظر..

چقدر پله برقی ها خوبند. رویشان می ایستی و بالا می برندت. مثل قطارها، هزار کیلومتر تو را با خود می آوردند. سنگینی ات را حمل می کنند تا مقصد را به تو هدیه دهند. دیروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. وسایلی رو که می خواستم برداشتم، دوش گرفتم، اصلاح کردم و آماده شدم. ساعت 8 جلوی درب آژانس بودم. بلیط برای تهران نبود. تا ساعت 10 تو آژانس نشستم تا بالاخره یک بلیط برای تهران گرفتم. قطار ساعت 2 بعدازظهر حرکت می کرد. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم قطار ساعت 2 صبح به تهران می رسد. اما من با لیلا ساعت 11 قرار داشتم. چاره ای نبود، اگر دیر می جنبیدم همین قطار را هم از دست می دادم. ساعت 11 توی راه آهن مشهد نشستم. منتظر بودم. هر 15 دقیقه یک قطار را اعلام می کرد که رفت یا آمد. انسانهایی که در آمد و شد بودند و با خودم فکر می کردم هر کدام از این ادمها قصه ای دارند. سفر ، مجموعه ای از لحظات ناب زندگی است که انسان کمتر می تواند فراموششان کند. جدایی از موطن، یک تغییر عمده محسوب میشود، حتی اگر بدونی باز بر می گردی. وقتی منتظر هستی، ساعتها با تو لج می کنند و دیر می گذرند. تلویزیون های ایستگاه را نگاه می کردم، اما هیچ جذابیتی برایم نداشت. فکر فردا، فکر سفر با قطار و دستهای گرم لیلا، آنقدر شور و هیجان ایجاد می کرد که فکر هر چیز دیگه ای را از سرم دور می کرد. بالاخره با تمام آهستگی زمان، بلندگوهای ایستگاه، قطار ساعت 2 را  اعلام کردند. وارد قطار شدم، صندلی من درست کنار پنجره بود. راه افتادن قطار و پله برقی خیلی شبیه همند. یکهو تکانی می خوری و می بینی در حرکتی. دور می شی از همه اون چیزی که با پاهایت لمس می کردی و اختیارت را میدهی دست ماشین. یک آقای دکتر، یک فوتبالیست و یک معلم همراه من تو کوپه نشسته بودند. هر سه نفر تهرانی بودند. وقتی من با شکایت گفتم : "چقدر بده که قطار ساعت 2 به تهران میرسه"، هر سه نفر مخالفت کردند و گفتند اتفاقا خیلی خوبه، شب رو خونه می خوابیم و صبح به کارهامون می رسیم. آره راست می گفتند "خونه". از سبزوار که گذشتیم با خودم فکر کردم باید بخوابم که فردا روز پر کاری دارم، به بقیه گفتم می خوام بخوابم، اونها گفتند ای بابا چقدر زود، وقتی برسیم تهران شب خوابت نمی بره ها!
معشوقه ها وقتی تو شهر دیگری هستند، دست نیافتنی تر می شوند و عاشق دل نگران تر، مجنون تر و شیدا تر می شود. عاشق در این شرایط بی سرزمین ترین موجود روی زمین می شود و سفر و سختی هایش، می شود ارضا شدن حس دوست داشتن و حس از خود گذشتن. و شاید همه این کارها فقط برای دیدن یک لحظه، صورت بگیرد. لیلای من هم تهران بود و خودم مشهد. برای رفتن به تهران نمی شود هر روز بهانه آورد. به خانواده ام دروغ می گفتم که با دوستانم می خواهیم برویم همین اطراف، واسه 2 روز. خیلی وقت بود قرارهای من و لیلا این شکلی پیش می رفت. سفر یک روزه. صبح می رسیدم تهران، تا عصر با لیلا بودم و شب بر می گشتم.
اما این دفعه، از همون اولی که راه افتادم همه چیز یک طور دیگه ای پیش می رفت.
بالاخره ساعت 8 شب، بقیه راضی شدند بخوابیم. حالا روی تخت قطار خوابیدم. صدای حرکت روی ریل و تکان های مدام قطار، مثل یک گهواره پر سر و صداست. معمولا تو قطار خوب خوابم می برد، اما اون شب با اینکه از ساعت 6 صبح بیدار بودم هیچ خوابی به چشمام نمی آمد. شروع کردم به لیلا sms زدن،  دوتاشو جواب داد و گفت باید برم کار دارم. با چشمان باز روی تخت بودم، خسته شده بودم. هر ایستگاهی که می ایستادیم سرم رو میاوردم کنار پنجره و انسانهایی رو نگاه می کردم که جزء طبیعت این منطقه جدید نبودند. اینها اجزای قصه ای از یک سرنوشت بودند. چشمهایم رو می بستم و سعی می کردم از درون چشمهای او به قطار نگاه کنم. یکی که درون اون شهر زندگی می کنه و به قطاری نگاه می کنه که پسرکی عاشق را به سوی معشوقش می بره. قطار حرکت می کنه و باز تو سیاهی بیابون با چشمانی باز به سقف قطار نگاه می کنم. به سمنان که رسیدیم ، قطار برای نماز ایستاد. هوا سرد بود، و برف می بارید. یک قطار آدم؛ حمله کردند به سرویسهای بهداشتی و وضوخانه. حوضی وسط ایستگاه بود که جوانتر ها اونجا وضو می گرفتند. منم رفتم و کنار اون حوض وضو گرفتم، از دستام بخار بلند می شد، زیر پوستم می لرزیدم و سریع رفتم تا نماز بخونم. نمازم که تموم شد، دستامو گرفتم به سمتش "خدایا، فردا رو بخیر بگذرون، مشکلی برامون پیش نیاد، خدایا تو می دونی لیلا رو خیلی دوست دارم، خدایا هیچ وقت از من نگیرش" . امیدها و آرزوها درون دلم مثل تار و پود فرش، بهم گره می خوردند و فرشی پر از گل درست می کردند. تنها چیزی که باعث می شد که باز بخندم همین بود. سوار قطار شدیم. و باز رفتم که بخوابم. ده دقیقه ای خوابم برد، که با صدای زنگ اس ام اس بیدار شدم.
 لیلا بود : "خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی، کی می رسی تهران؟"
نمی خواستم دلواپسش کنم : "ساعت 9 میرسم، تو شب زود بخواب که فردا چشات پف نکرده باشه، آخه می خوام چشماتو ببوسم"
لیلا: "نمی دونی چقدر امشب کار دارم، باید کارهای دانشگاهمو انجام بدم. راستی تو هم زود بخوابی، فدات، فعلا".
نیشم باز باز بود. هیچی مثل این نیست که احساس کنی یک نفر درونت زندگی می کنه. یک نفر زوج تو هست. یکی که از خودته، از جنس جون و آرزو و احساس تو.
ساعت دو شد، نزدیک تهران بودیم و همه وسایلمون رو آماده کرده بودیم. به ایستگاه رسیدیم. از قطار پیاده شدم.
حالا من و وسایلم روی پله برقی بودیم. پایین پله، قطار بود، که من رو از شرق دور به اینجا آورده بود. و بالا چشمهای لیلا. وارد سالن ایستگاه شدیم. بیشتر مردم از در بیرون می رفتن و سوار تاکسی می شدن. بعضی ها، کسانی رو داشتند که اومده بودند استقبالشون. و من تا ساعت 11 صبح کسی رو نداشتم. غربت حسیه که باید تجربه بشه. یک حس عمیق که از سر انگشتها شروع میشه و توی دل خونه می کنه. محیط جدید و احساس تنهایی جدید. کرنومتر ساعتم رو روشن می کنم، 9 ساعت تا دیدار یار. سمت چپ ایستگاه راه آهن تهران یک بوفه است. یک چای گرم می خرم  با دوتا شکلات. روی صندلی ایستگاه می نشینم. اطرافم انسانهایی هستند که منتظرند. بیشتر شهرستانی هستند و منتظرند صبح بشه و بکارشون توی پایتخت برسند. بعضی ها منتظر قطار هستند. تعداد زیادیشون سرباز هستند که جایی رو برای رفتن ندارند. مثل من. خسته ام، شب تازه شروع شده و من 10 دقیقه خوابیدم. برای فردا هم باید انرژی داشته باشم. لیلا یک آدم خواب آلود و خسته نمی خواد. چایم رو با شکلات می نوشم. راه می افتم تو ایستگاه راه آهن. هر گوشه ای کسی نشسته. یکی مثل من. شاید با داستانی عاشقانه تر. شاید فارغ از عشق. کنار پنجره می ایستم. به ریل های خالی نگاه می کنم. موازی و خاموش. فقط وسیله اند. نور زرد چراغها روی تن براقشون زیباست. چندتا چراغ چشمک زن و هوای سرد. اون بیرون همه چیز تازه تازه است، برعکس من که خسته خسته ام. اون بیرون همه چیز وسیله است و ماشین. همه چیز فقط اون کاری رو می کنند که برایش آفریده شده اند. نمی دونم خدا می دونست من رو آفریده که عاشق لیلا بشم؟ یا اینکه خودم از ریل خارج شدم و حالا اینجام.
اس ام اسی از لیلا می رسه :"من به حرفت گوش دادم، دارم می خوابم. علیرضا تو رو خدا مراقب خودت باش، صبح که رسیدی به من زنگ بزن"
می خندم، الان لیلا تو همین شهری که من هستم داره می خوابه تا صبح با هم باشیم جواب میدم "باشه، شبت بخیر عزیزم".
ساعت ها را با قدم زدن، فکر کردن، خوردن و نوشیدن هول می دهم تا بالاخره ساعت 4 می شود. همش دو ساعت گذشته و من اندازه یک عمر خسته ام. حس شعر گفتنم می گیره :
 آه ای عشق،
وقتی تو مرا یافتی،
گوشه ای از زندگی
خموده و تنها افتاده بودم.
امروز خسته دل و تنها در گوشه ای دیگرم
ولی تو را دارم...
واژه ها هم انگار خسته اند. می خواستم شعر عاشقانه بگم، اما به خستگی و دلتنگی رسید. دیگه طاقت ندارم، میرم بیرون. هوا سرد و خشکه. کنار ایستگاه یک پارک کوچک هست. با خودم فکر می کنم برم و تو پارک ساعتی بخوابم. اما خوب که فکر می کنم می بینم تا صبح یخ می زنم. مثل بیچاره های کارتون خواب شدم. درست اونطرف میدون راه آهن، چشمم می خوره به تابلو یک مسافرخونه. با خودم حساب و کتاب می کنم، خوب اگر 20 تومن بگیره، پول برای برگشت و باقی روز دارم. به سمت مسافرخونه میرم، ازپله ها که بالا میرم سکوت عجیبی همه جا رو گرفته. یاد تمام فیلمهایی می افتم که بدترین اتفاقها تو همچین مسافرخونه هایی رخ داده. وسط پله ها پشیمون میشم و میام پایین. اول خیابون ولیعصر. اینجا فردا چقدر شلوغه. الان همه خوابند تا صبح به هوای معشوقه هاشون خیابون ها رو شلوغ کنند. بی هدف راه می افتم تو خیابون ولیعصر. کمی بالاتر چشمم به تابلو هتل می افته. خوشحال میشم. در هتل رو فشار دادم اما تکون نخورد. قفل بود. یکی از پشت میز بیدار شد و اومد و از پشت شیشه گفت : "جا نداریم"
- ببخشید، اینطرفا هتل دیگه ای نیست ؟
- چرا همین خیابون رو ادامه بده یکی دیگه هم هست.
راست می گفت، پیداش کردم، جای خوبی بود. اما خیلی گرون بود. برگشتم به ایستگاه. بالاخره تو اون هوای سرد سرپناه خوبی بود. ساعت تقریبا 5 شده بود. هر طوری بود تا ساعت 5:30 صبر کردم. آخه حالا دیگه هر دقیقه ای سنگین می گذشت. خستگی، خواب آلودگی، فردا، فردا ، لیلا و همه چیز نمی گذاشتند دقایق رحم کنند. صدای اذان که اومد خیالم راحت شد، یک سرپناه خوب. وضوگرفتم و دویدم به سمت مسجد ایستگاه. مسجد ایستگاه تهران، واقعا زیبا بود. نماز صبح رو به جماعت خوندیم و رفتم یک گوشه نشستم. دیدم خادم مسجد هر کسی رو که می خوابه بیدار می کنه. دلم نمی خواست مثل بی جا و مکان ها رفتار کنم. رفتم سراغ قرآن، شروع کردم قرآن خوندن. کمی که گذشت دیگه  چشمام حروف رو نمی دید. دلم می خواست زیر این گنبد زیبا کمی بخوابم اما غرورم اجازه نمی داد. ساعت 6:30 تصمیم گرفتم. راه افتادم. با ایستگاه عزیز خداحافظی کردم. ایستگاهی که امشب شاهد حال و احوال من بود. شاهد شعرهایی که گفتم، شاهد اشکهایی که تو دلم ریختم، شاهد غربت و تنهایی. راه افتادم، اول خیابون ولیعصر. من قدرتم بیشتر از این بود که تسلیم بشم. لا اقل عشق لیلا منو می کشوند به این کارها. هر نیم ساعت به یک چهارراه بزرگ می رسیدم.  تو مسیر، پیرمردی رو دیدم که گاری کوچکش درون جوی آب افتاده بود و کمک می خواست؛ کمکش کردم و دعای خیر کرد : "ایشالا زن خوب گیرت بیاد". اتوبوسها رد می شدند و هر نیم ساعت یک بار شلوغ تر دیده می شدند. با خودم فکر می کردم، شاید اتوبوس مسیری، دوباره بیاد و راننده پیش خودش بگه : " این پسرک هنوز داره راه میره ؟ " . با خودم خندیدم. کی ممکنه حواسش به من باشه؟ اینقدر همه چیز ماشینی و سریع شده که مردم جزء طبیعت شدند و این وسط جان و آرزو و اهدافشون به چشم هیچ کس نمیاد. شاید برای همین هست که ظلم و حق خوری زیاد شده. خستگی غول وحشتناکی شده بود که هر لحظه بیشتر منو می ترسوند. اما چرخش ثانیه ها و دقایق و فاصله ای که تا ساعت 11 بود، منو به ادامه مسیر تشویق می کرد. نزدیک ساعت 9:30 به پارک وی رسیدم. و تقریبا ساعت 10، تجریش بودم. یک ساعت دیگه وقت بود و من گشنه وخسته بودم. اول می خواستم به پارک کوچکی که اون اطراف بود برم، اما رفتم تو یک ساندویچ فروشی و ساندویچی سفارش دادم. صاحب مغازه گفت: چطور اول صبحی ساندویچ؟ براش گفتم از میدون راه آهن تا اینجا رو پیاده اومدم. باور نکرد و خندید. منم به عشق و عاشقی خندیدم که طنزی آفریده بود که برای من جدی ترین لحظات زندگی بود. هر طور بود ساعت 11 شد. سر قرارمون که یک کتاب فروشی بود، حاضر شدم و حالا منتظر. قبلش کمی به وضع موها و صورتم رسیده بودم، آبی به چشمای قرمز شده ام زدم و آماده بودم تا تو چشمای لیلا نگاه کنم. ساعت 11:20 دقیقه شد، زنگ زدم به لیلا، گوشی رو جواب نداد. 11:40 زنگ زد و با حالتی سراسیمه گفت :"سلام ، ببخشید، متوجه نشدم زنگ زده  بودی، الان رسیدی؟"
- نه خیلی وقته رسیدم، از ساعت 11 منتظرم ها.
- ببخشید، مامانم بهم گیر داده بود، الان تو راهم میام.
- باشه، مراقب باش، فدات.
تو صداش دروغ رو شنیدم. نمی دونم چه حالتیه، وقتی عاشق هستی، تک تک لغات برات معنای دیگری دارند. وقتی معشوق دروغ می گوید راحت تشخیص می دهی. تا ساعت 12:20 دقیقه جلوی کتاب فروشی راه رفتم و منتظر بودم. از یک ساعت پیش که خودم رو آماده ملاقات کرده بودم، خیلی شکسته تر و خسته تر شده بودم. مطمئن بودم لیلا خواب مونده بود و با زنگ من بیدار شده بود. تحمل این ثانیه ها، سخت بود. دوباره زنگ زدم :
- چرا اینقدر زنگ میزنی؟ تو راهم دیگه، ترافیکه.
- باشه، می خواستم مطمئن بشم.
- از چی؟
- هیچی بابا، بیا دیگه عزیزم.
بالاخره نزدیک ساعت یک بعد از ظهر اومد.  تا قبل دیدنش، با خودم حرص می خوردم و عصبانی بودم و می گفتم اگر بیاد حسابی سرش غر می زنم. ولی وقتی دیدمش خندیدم، دستشو گرفتم و با هم رفتیم. رفتیم تو یک مرکز خرید و تو یکی از رستوران هاش، سفارش غذا دادیم و مقابل هم نشستیم. گفت : چرا اینقدر خسته ای؟
- ببخشید سفره دیگه.
تا ساعت 8 شب باهم بودیم و قرار شد بریم سینما. بلیط برگشت من ساعت 9 بود، اما چیزی نگفتم. بعد از فیلم، لیلا رو با تاکسی تا سر خیابونشون رسوندم، با هم خداحافظی کردیم. همیشه عادت داشتم وقتی می رفت، تا آخرین نقطه ای که دیگه دیده نمی شد نگاهش می کردم و براش دست تکون می دادم. اما اون شب این کار رو نکردم. با تاکسی رفتم، ترمینال جنوب. قیمت بلیط مشهد 9000 تومان بود، و اتوبوس ساعت 11 شب حرکت می کرد.  جیبهام رو خالی کردم ولی بیشتر از 8000 تومان پیدا نکردم. عجب دنیایی شده بود. لیلا زنگ زد :
- سوار قطارت شدی ؟
- آره عزیزم، مرسی که به فکرم هستی. تو چطوری؟ مامانت بهت گیر نداد ؟
- نه! من الان در آغوش گرم خانواده ام (و خنده ریزی کرد و ادامه داد)، الان از زور خستگی دراز کشیده بودم یاد تو افتادم.
- قربونت برم، عزیزم من باید برم، بعدا بهت زنگ می زنم باشه ؟
- باشه، مراقب خودت باش.
پسر جوانی کنارم ایستاد و از فروشنده، بلیط مشهد خواست. دلم رو زدم به دریا، و غرورم رو تو همون دریا غرق کردم. باهاش صحبت کردم و موضوع "1000" تومن کمبود رو در میون گذاشتم. خیلی راحت 1000 تومن داد. و من بلیط خریدم. ساعت 10:30 شب بود. و 30 دقیقه تا حرکت از شهر معشوق مونده بود. شب سیاه و تاریک بود. ساعت از حرکت ایستاده بود. خستگی و بی خوابی به یک سمت، بریده شدن امید دوباره دیدن یار و قطع آرزو از یک طرف. غربت فشارهای خودش را داشت و تنهایی شکلش را عوض می کرد. اما دور شدن از عشق چیز دیگری بود. بالاخره دقایق به تکلیف خود عمل کردند و ساعت 11:30 اتوبوس به سمت مشهد راه افتاد. چشمم به خانه های بیرون بود. همان هایی که آغوش گرم خانواده درونش جریان داشت. همانهایی که درون یکی از آنها لیلای من بود. شعر می خوانم : او می ردو دامن کشان، من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان کز من نشانم می رود.
ماه تابنده بودو آسمان صاف و سرد و قلب من یخ زده و چشمانم همچون ابر بهاری، از فراغ یار در بارش. خواب به چشمانم نمی امد و بغض درون گلو جولان می داد. پسری که به من پول قرض داده بود در صندلی پشت سرم با دوستش نشسته بود و با هم قصه دختری را می گفتند که چطور سرکار گذاشته بودندش و بلند می خندیدند. جیبهایم را دوباره گشتم و به طور معجزه آسایی هزارتومن پیدا کردم، برگشتم و بدهیم را با آنها صاف کردم. خوابم برد...
14 ساعت دیگر درون اتوبوس بودم. نماز صبح را نزدیک نیشابور، در هوای سرد صبح خواندیم. ساعات اول صبح بسیار سرد است و اگر شب را درون اتوبوس خواب باشی، بخواهی بدن گرم را به سرمای بیرون ببری کار مشکلی است. اما بعدش کم کم روحت تازه می شود. مخصوصا اگر در نماز برای معشوقت دعا کنی.
بالاخره ساعت 12 ظهر به مشهد رسیدم و کرنومتر ساعتم را خاموش کردم.  بعد به خانه رفتم و قسمتی از قصه سرنوشتم شدم.

چند روز بعد، لیلا طی دعوایی سخت، بابت آنکه آنروز خسته به نظر می رسیدم، برای همیشه من را ترک کرد و بعدا فهمیدم پای کس دیگری در میان بوده است. قطارم به ریل خودش برگشت.

 

نویسنده : مرتضی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و یک: گرگ و میش

میش های صبح، هنوز سر از افق برنیاورده بودند و گرگهای سیاه شب همه جا را پوشانده بودند. صدای زخمه هایی می آمد و نوایی به گوش می رساند. اما زخمه بر تاری ظریف نمی زدند تا صدایی دلنواز به گوش رسد. سنگ تیز را بر شمشیرش می کشید، تا تیغش برنده تر شود. از صدای آهنگ گوش خراش شمشیر و سنگ، می فهمیدیم که صبح در حال دمیدن است. یکدیگر را بیدار می کردیم. تا از خیمه هایمان بیرون می آمدیم، آرش را می دیدیم، ایستاده در کناره افق و باد سردی ریگ های بیابان را از کنار دامنش به اینطرف و آنطرف می برد. اولین پرتوهای خورشید که در آسمان دیده می شد فریاد می زد : آهای مردان من! به هوش باشید که میش ها بر گرگ ها پیروز شدند! صبح آمد و تاریکی رفت.
ماجرا از 5 سال پیش شروع شد. وقتی در روستایمان، مشغول زندگی بودیم. من تازه ازدواج کرده بودم و سرم گرم عشق بازی هایم بود. یک روز صبح، اسب های سیاهی خاک روستایمان را با هوایش یکی کردند. همه جا پر از گرد و غبار بود و فریاد. همان اول سر 3 نفر را بریدند. همه ترسیده بودیم. بزور از خانه هایمان بیرونمان آوردند و در میدان شهر جمع کردند. پارسی را خوب نمی دانستند. پوستین هایی بر تن داشتند و صورت سرخ و سفیدشان می گفت از جای سردی می آیند. دختران و زنانمان را به زور بردند و هر مردی که خواست مقاومت کند بدون هیچ درنگی سر بریدند. انگار خورشید تیره شده بود. گرگهای درنده خانه هایمان را آتش زدند، خراب کردند، مزارع را سوزاندند. یکی اشان که پارسی بلد بود گفت سربازهای مغول هستند و آمده اند دنیا را تسخیر کنند...
ما دهاتی ها هر چه گفتند و هر چه خواستند بهشان دادیم، و از روستای ما رفتند. به زمین گرم خورده بودیم و آه در بساط نداشتیم. غیرتمان را زیر پایشان کشتند و ناموسمان را اسیر هوسشان کردند و ما دم نزدیم. تا اینکه آرش به روستای ما رسید. گفت : بین شما مردی هست که انتقاممان را از این مغلهای وحشی بگیریم ؟ من و دو نفر دیگر همراه شدیم. مغول ها  2 سال پیش  زمین گیر شدند و دیگر قدرت اولیه ای را که چنگیز به آنها داده بود نداشتند و  ما هر روز روستای تازه ای را پس می گرفتیم و مغولان را اسیر می کردیم. اما همه این داشته ها را از آرش داشتیم.
او یک رهبر نبود. یک مرد جسوری بود که حتی نسبت به شجاعت جسارت داشت. بارها دیده بودیم به مغولانی حمله می کند که از لحاظ ابزار نظامی برتر از اویند، ولی او بی هیچ شک و تردیدی شمشیرش را در آسمان می چرخاند و جلو می رفت و آنها را از پا درمی آورد. شجاعت و جسارتش دشمن را می ترساند و عقب نشینی می کردند. او نوک پیکان حمله بود و همه پشت سر او حمله می کردیم.
گرگ و میش یک صبح زمستانی سرد، وسط بیابانی بی آب و علف و سرد صدای شمشیرش ما را بیدار کرد. فریاد زد: "برویم". سوار اسبش شد و به تاخت رفت. کمی درنگ باعث می شد هرگز به او نرسیم! با تمام جدیت و تلاشمان، زود بار و بنه را جمع کردیم و سوار اسبانمان پشت سرش رفتیم. بالای تپه ای ایستاده بود و به دور نگاه می کرد نزدیکش که رسیدیم، پایین تپه آمد و گفت : آنجاست! دو دسته می شویم، شما از شرق بیایید و ما از دروازه وارد می شویم. اسبش را هی کرد و ما بدون هیچ سوالی پشت سرش راه افتادیم.
مغول ها تازه به این روستا رسیده بودند و نگهبانان دروازه کم بودند. آرش یک تنه به نگهبانان زد. و بعد با هم وارد روستا شدیم، مغولها به ما حمله کردند. به رسم همیشه، عقب نشینی کردیم، تا پشت دروازه که رسیدند، ایستادیم و آرش مثل تیری که از چله رها شده باشد دوباره به مغولها یورش برد. چند سوار مغول به سمتش حمله کردند ولی او غرید و به سمتشان رفت. گروهی که از شرق وارد روستا شدند، پشت سر مغولها را بستند! جنگ آغاز شد. آرش شمشیرش را چنان می کوبید بر شمشیر دشمن که دستشان بی حس می شد و قدرت دفاع و یا حمله دوباره را نداشتند . آرش همه اشان را از دم تیغش می گذراند ما هم زخمی هایشان را می زدیم. جنگاور نبودیم، فقط جسارت عقابی مثل آرش ما کبوتران را هم وا می داشت در این آسمان چرخی بزنیم.  اینقدر کشتیم تا باقی مانده سپاه مغولها تسلیم شدند. همه را به بند کشیدیم و به روستا بردیم و اگر کسی از آنها گلایه نداشت رهایشان می کردیم تا برای دیگران هم قصه آرش را بگوید.مغولها صورتهایشان را می پوشاندند و چشمان تنگشان را بیرون می گذاشتند ولی  آرش نقاب از روی دشمن کنار میزد. آن روزناگهان ایستاد! زیر آن نقاب خشن، زنی زیبا بود. آرش از مردم پرسید کسی از او شکایت ندارد ؟ پیرزنی جلو آمد و گفت چرا! تمام نانهای مرا او با خود برد! آرش به پیرزن گفت او کنیز تو می شود تا تمام نانهای سرقتی را بپزد و بعد او را آزاد کن.
مردم روستا شب به ما جا دادند. صبح که شد، به رسم همیشه آرش صبح زود از خواب بیدار شده بود. زن مغول با یک نان به سمتش آمد، و نان را به او داد. آرش به زن گفت : نمی خواهم!
زن گفت: اگر ما شما را می گرفتیم بدون سوال از سابقه اتان می کشتیمتان و روی جسدهایتان اسب می دواندیم. می خواهم بابت عدالتت از تو سپاسگذاری کنم. با نگاه جادویی خود به آرش نگاه کرد و رفت.
ظهر شد و خورشید آن چوپان آسمان، به میانه راه خود رسید. ابر کوچکی جلوی خورشید را گرفت و سایه اش روی آرش افتاد.
منتظر بودیم آرش دستور حرکت بدهد، از او که سوال کردیم گفت یک روز دیگر اینجا می مانیم. صبح روز بعد، زن مغول با نان جلوی خیمه آرش بود. آرش نان را گرفت و چشم را بر نگرفت. دنبال زن راه افتاد و به خانه پیرزن رفت. به پیرزن گفت : او را از تو می خرم!
پیرزن گفت: مال خودت سردار، ما مدیون تو هستیم.
آرش گفت نه، من به جای او تمام نانهایت را خواهم پخت، فقط او را به من بده. و شروع کرد نان درون تنور گذاشتن. دستانش سوخت وچند خمیر خراب کرد. نشست تا عرقش را از صورت بگیرد..
 پیرزن گفت: زود از پا در آمدی دلاور...
آرش گفت: مژگانش را دیده ای، چون لب شمشیر من تیز است. تیزیش از شمشیر من گذشت و درون دلم فرود آمد.
پیرزن گفت: وقتی خمیر را درون تنور می بری، بجای اینکه به فکر خوردن نان پخته بعدش باشی که با چه بخوری، باید از آتش درون تنور حذر کنی.
آرش گفت: می دانم چطور نان بزنم، کودک که بودم اینکار را کرده ام... و دوباره سعی کرد..
پیرزن گفت: نان را نمی گفتم، آتشی را می گفتم که بازوهای خامت را باید بپزد!
آرش گفت: کار دل است، پخته و خام سرش نمی شود...
پیرزن گفت: می خواهی با او صحبت کنم ؟
آرش گفت: آری.
از آن روستا رفتیم، در حالی که آرش قهرمان، در میدان چشمها، مغلوب چکاچک برخورد شمشیرهای مژگان خاتون در چشمکی شده بود. روزها در راه بودیم، دو اسب آرش و خاتون از هم جدا نمی شد. صدای خنده هایشان آسمان را پر می کرد. خاتون شبها میدان جنگی می شد که فاتحش خود هر روز بیشتر اسیر آن میدان می شد.


 چند روز بعد به روستای دیگری رسیدیم. آرش و همسرش در چادرشان بودند و ما منتظر حرکت او. تا صبح صبر کردیم تا آرش به سراغمان آمد. نشست و نقشه ریخت و گفت حرکت کنید. گفتیم : مگر تو نمی آیی؟
گفت : نه، باید بتوانید بدون من هم پیروز شوید و خیمه اش رفت...
حمله کردیم، با شجاعت تمام؛ قوی و با فکر. چند سرباز مغول را که کشتیم، به ما حمله کردند. چند شمشیر که به دوستان وارد شد، سر اسب را چرخاندیم و فرار کردیم. کشته زیادی دادیم.
به سمت چادر آرش رفتم، و آرش بیرون آمد و گفت بدون من عرضه نداشتید؟ فردا صبح حمله می کنیم.
گرگ و میش هوا منتظر بودیم، لباسهایمان را پوشیده بودیم، اسبها تیمار شده، دلمان می تپید و خون جلوی دیدمان را گرفته بود که انتقام دیروز را بگیریم. صبر کردیم و باز صبر کردیم...آرش دیر آمد. گفت برویم. درون صدایش آن سفتی همیشه نبود. پای جسارتش می لنگید. خوشی های لحظه ای پای تصمیمش را سست کرده بود و نگاه های غامز، دلش را اسیر کرده بود.
موقع حمله رسیده بود. سپاه دشمن درون دشت منتظر ما بود. حمله کردیم، گرگهای سیاه دورمان حلقه زدند، کشتند، دست بریدند و آرش فقط با شمشیرش دفاع می کرد. جسارتی نبود که حمله اش را پیش ببرد. ناگهان برگشت و پشت سر ما قرار گرفت و گفت بروید جلو. ضربه شمشیری مرا به زمین انداخت . با اسبانشان از رویمان چند بار گذشتند. همه دشت را بوی خون گرفته بود. دلم پیش آرش بود، که چه اتفاقی برایش افتاده؟
غروب که شد، بلند شدم و نگاه کردم، لاشه ها را تکان می دادم، اما آرش نبود. افسار یکی از اسبان را گرفتم و بر پشتش سوار شدم و به سمت خیمه ها تاختم...
آرش روی زمین نشسته بود. شمشیرش را درون زمین فرو برده بود. به او رسیدم و به چشمهایش خیره شدم. چشمهایش دیگر برقی نداشت.
گفتم : چه شد ؟
سکوت کرده بود، مثل عقابی بود که بال و پرش را چیده بودند و فقط چشمهای خشنش باقی مانده بود. بلندش کردم و باهم به سمت روستایمان راه افتادیم. بین راه مریض شد. چیزی مثل خوره در وجودش رخنه کرده بود، به خود  می پیچید و بغض گلویش را فرو می داد. بالاخره به بستر افتاد. حال خوشی نداشت و در تب می سوخت. گفت : وقتی به خیمه برگشتم، به خاتون گفتم وسایلمان را جمع کند تا به جای دوری برویم. از این همه جنگ خسته شده ام. تا پشتم را به او کردم، خنجری از پشت به من زد... روی زمین افتادم، پایش را روی صورتم گذاشت و گفت: ببین که چطور خاک کشورت را همچون صورتت زیر پایمان له می کنیم و هیچ حرفی نمی توانی بزنی. خواست با شمشیرم مرا بکشد که ایستادم و مقاومت کردم، دنبالش دویدم و او فرار می کرد و فریاد میزد: انتقام پدرم را از تو گرفتم... .
سالی گذشت. مغول ها از ایران عقب نشینی کردند. چه خونهایی که نریختند. آرش، در خانه خلوتی نشست، و بیرون نیامد. بعد از آن شکست تلخ میدان دل، قامتش خمید و موهایش سپید شد. آرش ماند و خوشی های ارضا نشده اش و ما ماندیم و عقده هایی از خونهای ریخته شده .
میشها باید چوپانی بهتر از خورشید پیدا کنند.تا خونشان عصر بر آسمان نپاشد.

 

نویسنده : مرتضی : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل: همه چیز را می دانیم

- خسته ام. گاهی پر از انرژی می شوم و گاهی چنان از انرژی خالی می شوم که حتی دلم نمی خواهد دستم را تکان بدهم. از دست خودم خسته ام. از افکارم، از این عشق بی ثمر. بار اولی که دیدمش طوری با من رفتار کرد که از همان دقایق اول فهمیدم که از من خوشش می آید. اما دوستم چه می شود. ما سالهاست که باهم دوستیم، حالا پای یک دختر به رفاقتمان باز شده و ممکن است همه چیز خراب شود. نمی دانم چه کار باید بکنم. دلم از دیوارها خون است. همین دیوارهای بلند تعارف و دودلی که نمی گذارند تصمیم با آن قد کوتاهش راهش را پیدا کند. دوستم  قدر این دختر را نمی داند، دائم به او بی محلی می کند. من از نگاهش می خوانم که دخترک عاشق من است. با خودم تصمیم می گیرم این بار که دوستم و دخترک باهم هستند، می روم و دست دختر را از دستان دوستم بیرون می آورم و او را تا ابد مال خودم می کنم. اما وقتی چشمم به دوستی صادقانه ام با او می افتد و اینکه با من هیچ رودربایسی ندارد و مرا از خودش می داند از این کار خجالت می کشم. طفلی دخترک! که باید صبر کند تا من از این دو به شک بودن بیرون بیایم .اما از این شک ابدی خلاصی ندارم، خسته ام. کاش کسی پیدا می شد و به من می گفت چه کار کنم ؟


- خیلی خوشحالم. بعد از یکسال دوباره با او هستم. همان پسری که دوستش داشتم. وقتی که از او جدا می شدم، فکر می کردم برای هر دویمان بهتر است. با خودم فکر می کردم چون عشق بین ما دوتا اشتباه است پس باید زودتر تمام شود. بعد از اینکه سر مسئله مسخره ای بااو دعوا کردم به او گفتم دیگر نمی خواهم ببینمت. تا دو ماه شب و روز به او فکر می کردم و در تنهاییم اشک می ریختم. تا اینکه به نبودنش عادت کردم. بعدا با پسری دوست شدم، و فهمیدم چقدر دوست پسر سابقم مهربان و خوب بوده.دوست پسر جدیدم خیلی اذیتم کرد، تا بالاخره با او هم بهم زدم. تا اینکه هفته پیش عشقم را  دیدم. با هم به رستورانی رفتیم و مثل قدیم ها توی چشمانش نگاه کردم. دستانش را گرفتم و گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم دوریت را تجربه کنم. خندید و گفت منتظر چنین روزی بوده. واقعا خوشحالم. یکی از دوستانم می گفت این که رابطه قبلی ات را دوباره شروع کنی درست نیست، اما او که تجربه من را ندارد که چقدر بقیه پسرها می توانند بد باشند... .


- متنفرم. از آدمهایی که به دوستشان هم خیانت می کنند متنفرم. انگار با آن چشمهای سیاهش می خواهد درسته بخوردم. چنان به من زل می زند که انگار من چه طور آدمی هستم. آخرین باری که با دوست پسرم بیرون رفته بودم، به او گفتم دیگر این دوستت را با ما بیرون نیاور. گفت چرا ؟ نتوانستم به او بگویم که چشمانش هیز است، و قصد و غرضی دارد. چون دوست پسر من فکر می کند همه مثل خودش خوب هستند و چشمشان به زندگی خودشان است .حتما باور نمی کرد و فکر می کرد حسودی می کنم. گفتم: می خواهم با هم تنها باشیم. اما گوش نکرد. پسره پررو ! سر میز سلف سرویس آمده و بازویم را گرفته و به من لبخند می زند. دلم می خواست با همان چنگال درون شکمش فرو کنم تا او باشد که دنبال خیانت به دوستش باشد. اصلا از همه اینها هم که بگذریم از قیافه و اخلاقش خوشم نمی آید. انگار دائم دودل است و توی دل می خورد. با اینکه چشمهای سیاه درشتی دارد، اما صورتش برایم جذاب نیست. واقعا نمی دانم چطور دوست پسرم را راضی کنم که دیگر او را نیاورد؟!


- انگیزه ندارم. تازه از دوست پسرش جدا شده بود. موقعیت خوبی بود تا خودم را نشان بدهم . اینکه ببوسمش برایم انگیزه ای قوی بود. در 2 سال گذشته به هر دختری که رسیده ام دوست داشتم به خودم ثابت کنم می توانم مال خودم کنمش! و توانسته ام. او هم همینطور، هنوز یک ماه از رابطه امان نگذشته بود که دیگر حوصله اش را نداشتم. دیگر چیزی برای فتح کردن پیش من نداشت. مثل رازی بود که کشف شده بود وحالا با یک راز کشف شده باید چکار کرد ؟ باید جزو کشفیات روحی روانی تا اخر عمر تحملش می کردم ؟ نمی شد که. بالاخره با کلی دعوا و فحش و... پرش را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. اما دیروز دیدم با پسر دیگری است. واقعا نمی توانم بگویم حسم چیست. چون کسی که تا دیروز برایم دیگر هیچ جذابیتی نداشت، حالا به یک موجودی تبدیل شده که کس دیگری را به من ترجیح داده بود. از اینکه اینقدر زود فراموشم کرده احساس تنهایی کردم. یکی از دوستانم مرا با دختری آشنا کرد، اما دیگر انگیزه نداشتم تا روی تصاحبش کار کنم...گفتم می خواهم به کارهایم برسم.


- آرزو دارم. شش ماه پیش با دختری آشنا شدم  که خیلی زیبا و خوب است. مرا خیلی دوست دارد، منم تقریبا دوستش دارم. یک رفیقی دارم که دائم از او تعریف می کند و به من می گوید قدرش را نمی دانم. به رفیقم اطمینان دارم و مطمئنم حرفی را که می زند از روی صداقت است. اما هفته پیش، با عشق سابقم برخورد داشتم. اول نمی خواستم جوابش را بدهم، اما وقتی چند جمله گفت باز دلم را برد. رفتیم یک رستوران و گفت دیگر ترکم نمی کند. پایم سرید. نمی توانم به او جواب رد بدهم. قلبم برای او می لرزد. اما طفلک نمی داند که من 6 ماه است که با کس دیگری هستم. حالا توی این هفته دائم با دوست دخترم بی محلی می کنم، تا شاید دعوایی پیش بیاید و دست از سرم بردارد. اما ول کن نیست. بعضی وقتها آرزو می کنم کاش این رفیقم عاشق او می شد و میامد و می گرفتش! هم من از دست نصیحتهایش راحت می شدم، هم دخترک به سامانی می رسید و هم اینکه  من به عشقم می رسیدم.

پ.ن: اگر به قول دوستان ، داستان "گیج " بود، به کامنت اول مراجعه کنید توضیح مبسوطی دادم.

نویسنده : مرتضی : ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و نه: شهید راه عشق

عالم معنا،  جایی بود که معانی خلق می شدند، و حروف ومعانی در آن عالم زندگی می کردند. هر روز بعضی حروف کنار هم می نشستند و معنی تازه ای را متولد می کردند. یکی از روزها، شین، کنار یا نشست. نگاهی به قامت خمیده دال انداختند و خواستند حال و هوای او را تعریف کنند. از او خواستند، کنارشان بنشیند. سه حرف کنار هم احساس کردند، آه بلندی دارند و بهتر است الف هم به آنها اضافه گردد." شیدا" آفریده شد و دال از بقیه تشکر کرد که حالش را توصیف کردند. اما شین، نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند و به دال گفت، تو شیدای چه هستی؟ اصلا چرا چنین حالتی داری.

 اشک درون چشمهای دال جمع شد و گفت: نمی دانم، اما انگار چیزی دلم را می کشد و با خود می برد، تا امروز هیچ معنی برایش پیدا نکردم. شین که جزئی از شیدایی شده بود و حالا معنی اش را خوب درک می کرد، مست و خمار از این معنی و مفهوم، توی کوچه های عالم معنا می گشت. از هر کسی علت شیدایی را می پرسید اما همه این معنی بلند را درک نمی کردند. تا اینکه به کوچه خلوتی رسید، که قاف جلوی در خانه اش نشسته بود. زانوهایش را با دستانش گرفته بود، و سرش به نزدیکی زانوهایش رسیده بود. دو قطره اشک از چشمانش بیرون بود و روی سرش قرار داشت. شین، جلو رفت و گفت، چرا اینقدر ناراحتی و اینطور زانوی غم در آغوش گرفتی ؟ قاف گفت : من توی معانی زیادی شرکت داشتم، ولی دیروز با لام و ه  معنی ساختیم، که خودمان از آن ترسیدیم. گفتیم همینجا مخفی اش می کنیم و نمی گذاریم به عالم معنا اضافه شود.  شین پرسید : چه بود ؟ قاف گفت : قله اسم من، قله من، قله ی قاف. اما الف که تجربه اش از ما ها بیشتر بود گفت نمی شود، دیگر خلقش کرده اید و الان کوه قاف و قله اش جایی درون عالم معنا شکل گرفته و درست شده... .شین که وارد معنی قله قاف شد ترسید. گفت این دیگر چیست؟ چیزی کم دارد که مرا می ترساند! قاف اشکاهایش سرازیر شد و گفت: منم برای همین ناراحتم.
شین که بین بقیه کلمات به کشیدگی و زیبایی  و مهربانی معروف بود، قاف را دلداری داد و گفت، میرویم و معنی خلق می کنیم که این اشتباه را درست کنیم. شین و قاف عالم معنا را گشتند، تا حروفی پیدا کنند که قله قاف را حذف کند. هر چه گشتند  چیزی پیدا نکردند. آخر چه معنی پیدا کنند که در مقابل قله ای باشد که هرگز کسی او را تا آن روز  ندیده، هر گز کسی به آنجا نرسیده، و هرگز...هرگز...نمی دانستند برای این هرگز ، برای  این گمشده چه معنی پیدا کنند.  پیش الف رفتند و مشکل را با او در میان گذاشتند. الف، که ریش سفید حروف بود گفت: من هر کمکی از دستم بر بیاد برایتان انجام می دهم، ولی فکر می کنم چون قاف معنی بالایی دارد، شما نمی توانید معنی خوبی در مقابلش پیدا کنید. پیشنهاد می کنم به سراغ یا، لام و عین بروید.
قاف پرسید : چرا آنها ؟
الف گفت: چون با آنها معانی بسیار بالا و گرانبهایی را ساختیم و هر کدام از ما بعد از ساختن آن معانی، چیزهایی می دانیم که گفتنش و فهمش برای دیگران سخت است.
شین پرسید چه معانی را می گویی؟
الف گفت : عالی، علی، اعلی و ...
شین و قاف که این کلمات را هر روز در آسمان معانی می دیدند، حرف الف را قبول کردند. به سراغ لام رفتند. لام گفت، باید معنی بسازید که درحد  "اعلی" بلند باشد،  تا به این قله سخت برسید و از آن بگذرید. یا گفت، برید با عین صحبت کنید، او سرآغاز معانی بلند مرتبه است، ولی یادتان باشد، در معنی که می سازید، هیچکدام از زیبایی های خود را نباید بیاورید. مخصوصا تو شین. تو وقتی کشیده نوشته می شوی زیبا می شوی، باید کمی از خودت بگذری تا بتوانی قاف را از این ناراحتی رها سازی. برای ساختن یک معنی بالا، باید خودتان دیده نشوید...
شین و قاف به عین رسیدند. عین با آن منحنی زیبایش و دستانش که همیشه به سوی خدا بلند بود. شین و قاف سلام کردند، و مشکل را به عین گفتند. عین لبخندی زد و گفت، من و خدا خیلی وقت است منتظر شماییم. شین و قاف به هم نگاه کردند و با تعجب پرسیدند: منتظر ما؟ چرا؟
عین گفت: قرار است معنی بلندی خلق کنیم و بعد از آن خدا به خودش احسنت خواهد گفت که چنین معنی بالایی را می سازد. آماده باشید. شما هر معنی که لازم بود را ساخته اید و امروز شیدایی، آخرین قدم فهمیدن معنی که می خواهیم بسازیم آفریده شد. باید با هم به سفر دوری برویم. باید از قله قافی که ساختید عبور کنیم. باید به نزدیکی "اعلی " برویم. باید برسیم به خدا. شین اینقدر خوشحال شد که از چشمانش سه قطره اشک بیرون ریخت و روی دندانه هایش نگه شان داشت. شین دست قاف را گرفته بود، عین گفت، شین تو می دانی که باید از زیباییت بگذری؟ و شین جواب داد بله، من آماده ام. عین کنار شین نشست. عالم معنا  لرزید. همه حروف از خانه هایشان بیرون آمدند. همه معانی چشمشان را باز باز کردند و نگاه کردند. ستونی از نور میان عالم معنی ایجاد شد...عشق آفریده شد. عشق بالا رفت، نزدیک "اعلی" شدو همچون خورشیدی دنیای معانی را روشن کرد.

از آن روز به بعد خیلی از معانی سعی کردند از کوه قاف، که درست زیر معنی"عشق" ایجاد شده بود، بالا روند، اما نتوانستند. یک چیزی در معنی کوه قاف کم بود، که نمی گذاشت آنها از این کوه بالا روند و به معنی عشق برسند و درکش کنند. یا پیش الف رفت. با ناراحتی گفت تقصیر من است که عین و شین و قاف از پیش ما رفتند. الف گفت این چه حرفی است؟ این معنی زیبای عشق را نگاه کن که چطور بالای همه معانی ایستاده، خوش بحال اینها. یا گفت، باید کاری کنیم. دلم نمی خواهد اینها را از دور نگاه کنم و نفهمم این معنی چیست. من و تو "عالی" را ساختیم و فهمیدیم یعنی چه. می خواهم اینقدر عالی باشم که به "عشق " برسم. الف گفت، من هم می خواهم. باید تیمی  درست کنیم که از این قله بالا برویم. یا و الف از خانه الف بیرون که آمدند دیدند "دال" نشسته است . دال گفت: تقصیر من هم هست. من شین و ی و تو را مجبور کردم "شیدایی" را بسازید. والا شاید الان این سه حرف بین ما بودند. من آمده ام که راهی با هم بسازیم تا از این قله "یأس" بالا برویم، و به دوستانمان برسیم و از نور "عشق " بگیریم.
الف، دست نوازشی  بر سر دال کشید و گفت چه معنی خوبی را به این قله نسبت دادی. "یأس" . ی، یادت هست با معنی "مهربانی" چقدر تلاش کردیم او را از بین ببریم ؟ باید برویم پیش میم. خیلی از خوبی ها با او شروع می شود. سه حرف به خانه میم رفتند. ه دو چشم هم مهمان خانه میم بود. الف و ی و د  نشستند و موضوع را گفتند. میم خندید و گفت بعد از "مهر" و "محبت" این بهترین چیزی است که از  می شنوم. چقدر تلاش کردم یاس را بشکنم، اما نمی دانستم، میرود و برای خودش کوهی میسازد با قله ای دست نیافتنی. الف گفت، ما باید "دست نیافتنی " را حذف کنیم، تا یاس برود و به عشق برسیم. همه با هم عهد بستند تا از کوه قاف بالا روند و نقشه ای کشیدند برای بالا رفتن از کوه قاف. ه دو چشم هم گفت من هم تیمی درست می کنم و دنبال شما می آیم.
الف و میم و یا و دال راه افتادند. کوه سختی بود، بادهای شدیدی می وزید، سختی های زیادی داشت،  میم و الف دست هم را گرفتند و "ما" ساختند و قوی شدند. و سریع از کوه بالا می رفتند. انگار راه بالا رفتن را شناخته بودند، ولی سنگهایی از روی کوه قاف پایین می افتاد، و دست این دو را از هم جدا می کرد ، و جلوی صعودشان را می گرفت. جایی نشستند. دال گفت، من می ترسم دیگر نرسیم. این قله خیلی بلند هست و ما هنوز در ابتدای راهیم. دورش ابر سیاه است، بالایش دیده نمی شود،  هر لحظه بلایی سرمان می آید. می ترسم. یا سر دال را در دامنش گرفت و او را نوازش کرد و گفت: نترس. "ما" بالاخره راهی پیدا می کنیم تا به عشق برسیم. میم، آمد و کنار ی و دال نشست و از تجربه محبت و مهر برایشان صحبت کرد. گفت: دال، یادت هست وقتی کلمه مادر را ساختیم، چیز غریبی حس کردیم؟ که نمی دانستیم چیست و الف دائم گریه می کرد ؟
دال گفت :بله، اما الف هیچ وقت نگفت چرا ؟ الف امروز نمی خواهی به ما بگویی چه بود ؟
الف کنار میم نشست و گفت: یک معنی خیلی بلندی بود، که نمی فهمیدم چیست و این مرا می آزرد. الف گفت بهتر است راه بیفتیم. اما دیگر احساس بدی نداشت. میم گفت، چرا دیگر "یاس" را نمی بینم ؟ ی هم گفت : آره انگار معنی "یاس" مرا هم رها  کرده. دال گفت منم دیگر نمی ترسم. الف گفت شاید ترکیبمان خوب است. بیایید همینطور بالا برویم. به راه افتادند، همانطور که بالا میرفتند راهی می ساختند، پر نور و طلایی، از میان مشکلات بالا می رفتند. سنگها بر سرشان می خورد، بادهای سرد می وزید، اما آنها استوار و مقاوم بالا می رفتند و دیگر یاس مزاحمشان نبود. تا به نوک قله رسیدند.  قاف از آن بالا، که با همراه با معنی عشق قرار داشت صدا زد: درود بر تو امید! مرا از قله قاف بودن رها ساختی، آن ناامیدی که این قله داشت برای همیشه از بین رفت . بشرط آن که کسی معنای تو را بداند و بشناسد و در این راه کم نیاورد. اگر کسی تو را نشناسد همچنان فکر می کند این قله "قاف" است، و اگر تو را بشناسند، خواهند  فهمید این قله، قله ایست بر بلندای معنای "سعادت " . شین گفت فقط برای آنکه از قله بالا بیایید، دست مرا بگیرید. الف دست شین را گرفت و مچ دستش درون دست شین، خم شد و بالای قامت بلندش قرار گرفت و شد ا ُ .

بعد ازآن درون عالم معنا، راهی تا خدا وجود داشت، که از راه امید می گذشت و در خانه عشق که بالای قله قاف بود می شد خدا را دید. اما هر کسی نمی توانست تا آن بالا برود. راه سخت و دشواری بود. برای همین بعضی حروف و معانی فکر کردند، الف و میم و یا و دال از بین رفته اند و تا آن بالا نرسیده اند. بعضی دیگر می گفتندهمچنان که عشق آن بالاست و می درخشد،ترکیب" امید" هم زنده است،  و راهش به خدا می رسد. ه دوچشم گفت من می دانم از چه مسیری رفتند،نقشه اشان را شنیده ام.  می روم تا به عشق برسم. اگر نامه ای دارید به من بدهید تا به امید و عشق و خدا بدهم. هر کدام از معانی و حروف نامه ای نوشتند، و به ه دو چشم دادند و ه راه افتاد. او که صحبتهای اعضای "امید" را شنیده بود، می دانست راهشان را نباید گم کند، او رفت تا به پل امید رسید، بالای قله قاف، خود را به عشق رساند و نامه ها را به آنها داد. به امید و عشق گفت حالا چطور برگردم و بگویم شما هنوز هستید، و خدا از اینجا دیده می شود ؟

عین گفت درون همه نامه ها نوشته اند چطور به شما برسیم، بچه ها کمکشان کنید. شین از عشق، ی و دال از امید کمکش کردند تا برگردد. روی معنی زیبایی سوار شد و به دامن عالم معنا برگشت. اینقدربا معنی جدیدش زیبا شده بود که همه در آن عشق ، امید و حتی خدا را می دیدند و همه دلشان می خواست تا آن بالا روند و یکی از این معانی را کنار معنی اشان داشته باشند.

بله، ه دوچشم، از قله ی سعادت بالا رفت، و شهید برگشت.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هشت: آزادی

- همه آماده باشید، هر کسی بره سرجای خودش ، داریم بالا می آییم.
همه با نهایت سرعت شروع کردن به فعالیت. بچه های بخش مرکزی که  اینقدر سریع کار می کنند که هیچ وقت نشده درست و حسابی ببینیمشون، وقتی
هم که خاموشیم، اونا اصلا نیستند.
- آفرین زود باشید همه سر جاشون، 3، 2، 1 الان روی مانیتوریم.
 بازم یک روز کاری دیگه. این آقا مثل همیشه اول ما رو میاره سر کار، میره صبحونه خودش رو میخوره و میاد، حالا حالاها باید منتظر باشیم.
میرم روی ساعت، خوب سال جدید شروع شده، اما تو وضعیت کاری ما هیچ تغییری ایجاد نکردند. یکی صدام میکنه و از فکرم درمیام.
-هی، سلکت جان، چیه امروز سر حال نیستی.
-ای بابا، تو جدیدی، هنوز اسمت رو از نیو فولدر عوض نکردیم، چه می دونی تو دلم چی می گذره.
-خوب بگو تا ماهم بدونیم.
مای کامپیوتر: بابا نیو جون ولش کن، این عادتشه هی خودش رو لوس می کنه. خوبه همه هم دوستش دارن.
- اصلا صحبت این چیزا نیست. من همش می گم چرا باید بازیچه موس باشم؟ آخه چه گناهی کردم که یا کلیک می شم، یا راست کلیک یا از این ور مانیتور
سرم میدن به اونطرف. تا کی باید به حرف موس گوش کنم؟
مای کامپیوتر: دیوونه شدی؟ صداتو بیار پایین، اگر بچه های بخش مرکزی بفهمن، اخراجت می کنند.
-من که از کسی نمی ترسم. اصلا امروز می خوام کار نکنم، باید یک کاری کنند که خواسته های منم رعایت بشه، من که هر چی اینا گفتن انجام دادم، شاید
یک روز خواستم برای خودم کلیک کنم. اصلا می دونید ؟ من با یک آیکونی توی یکی از درایوها دوست شدم، دلم می خواد کلیک کنم و برم پیش اون.
مای کامپیوتر: آهان، پس مشکلت اینه. می خوای بری پیش کسی که دوستش داری.
- نه مشکلم این نیست، این یکی از مشکلاست. کلا دوست ندارم بازیچه این و اون باشم.
اینترنت کانکشن(1): بابا ساکت، الان به وب وصلیم، همه صداتو می شنون. اگر بچه های مایکروسافت بفهمن، کارمون ساختس ها!
- اصلا باید دنیا هم بفهمه، من دیگه نمی خوام بازیچه باشم، نمی خوام بی اختیار باشم. دلم می خواد برم هر جایی که دوست دارم، اصلا دلم می خواد الان
برم تو فایرفاکس به همه سلکت پوینتر ها بگم که تا وقتی حقوق ما رو در نظر نگیرند، اعتصاب کنیم.
فایرفاکس خندان باز شد و گفت: بزارید کارش رو بکنه، اگر جواب داد ما هم همین کار رو می کنیم.
اینترنت کانکشن: ساکت داره میاد. سلکت، الان فکر می کنه ویروسی شدیم، بیچارمون میکنه ها!
- من تصمیم خودم رو گرفتم، شما بمونید و ترستون، من میرم.

 

واقعا هیچی مثل این نیست که صبح روز تعطیل آدم بشینه پای کامپیوترش. این موس چشه؟ حالا وقت خراب شدن بود؟
مای کامپیوتر: بچه ها! بچه ها! سیستم32 ای ها دارن میان!
اینترنت کانکشن: سلکت جون دستم به دامنت، امروز رو هم کار کن، و الا میرن آنتی ویروس میارن سر من بدبخت ها.
- مشکل خودته، می خواستی اینقدر تو سری خور نباشی. من کوتاه نمیام.
اه ، موس لعنتی راه برو ، یکم دیگه!
- نه، ولم کنید، نمی خوام کار کنم
آهان حالا خوب شد. لعنتی چه مرگش شده بود معلوم نیست.
- نه نه! دیگه نمیزارم از من استفاده کنی، باید به حرفم گوش کنی.
چرا کلیک نمیشه. چقدر این دکمه کلیک سفت شده،  چقدر هم واسه این موسه  پول گرفت از من!
- نه کلیک نمی کنم!
مای کامپیوتر: سلکت، سلکت، الان بچه های کنترل پنل گفتند موس رو کشیده، آفرین داری موفق میشی.
اینترنت کانکشن: بچه ها داره میره.
- آخی، حالا می خوام برم پیش اون آیکن خوشگله، مای کامپیوتر جون اجازه می دی ؟
مای کامپیوتر : آره عزیزم، بفرمایید. فقط بگو کجا میخوای بری؟
- درایو سی، ویندوز، uninst.
مای کامپیوتر :چی؟ تو با اون دوست شدی؟
- آره لباس قرمزشو دوست دارم.
مای کامپیوتر :باشه برو، اما روش کلیک نکنی ها.
- چرا ؟
مای کامپیوتر : اگر کلیک کنی کل ویندوز حذف میشه..
- آها، باشه، نه فقط می خوام باهاش صحبت کنم.
اینترنت کانکشن: صبر کنید، داره میاد..

ببخشید ها آقای مهندس ، اینجاست. نمی دونم چرا موسش کار نمی کنه.
مهندس: باشه الان چک می کنم. اول بزار موس خودم رو وصل کنم تا ببینم اشکال از موستونه یا نه.
- من از جام تکون نمی خورم، مای کامپیوتر جون دستم رو بگیر.
مای کامپیوتر :باشهو
مهندس: عجیبه، سیستم موس رو می شناسه، اما چرا حرکت  نمی کنه، بزار ببینم ویروس نگرفتی....(بعد از چند دقیقه) : نه خبری از ویروس
هم نیست. به نظر من که باید ویندوزت رو عوض کنی.
صاحب خونه : هر کاری صلاح می دونی انجام بده.
مای کامپیوتر: سلکت! سلکت! یه کاری کن، الان هممون بیچاره میشیم.
- باشه، به استارت بگو کیبورد روی مانیتور رو فعال کنه، منم میرم سراغ ورد(word).

 ئه! مهندس جان ببین این چرا اینجوری میشه ؟
مهندس: عجیبه ، این مدلیشو ندیده بودم. شاید ویروس پیشرفته ای گرفته.
ببین داره چیزی تایپ می کنه :
" من دیگه خسته شدم، نمی خوام به حرف موس گوش کنم، می خوام برم پی زندگی خودم، الان به سلکت های دیگه هم میگم که دیگه کار نکنند تا حقوق ما
رعایت بشه، اگر ویندوز رو عوض کنید ، سلکت بعدی راهم رو ادامه میده. ما از حقمون نمی گذریم تا ما رو قبول کنید"
مهندس جون ؟ این چی میگه ؟
مهندس: نمی دونم والا! اصلا کیه داره صحبت می کنه ؟
"منم! سلکت پوینتر " و روی مانیتور می چرخد.
"اگر می خواید با من صحبت کنید، توی ورد تایپ کنید"
مهندس: " چی می خوای؟ می خوای چی کار کنیم ؟"
"بگذارید توی دنیای خودم راحت باشم، با کسایی که دوست دارم، با عقایدی که داریم، راحت زندگی کنم، همین، نمی خوام یک موس چاق دائم بهم بگه چیکار
کنم، چیکار نکنم، رو چی کلیک کنم ، روی چی کلیک نکنم، می خوام آزاد آزاد باشم"
مهندس: " اینطوری که نمیشه، پس ماها چطور با کامپیوترمون کار کنیم؟"
"نمی دونم، زنگ بزنید به مایکروسافت یا هر جای دیگه مشکلتون رو حل کنید".
مهندس با کارمندان مایکروسافت تماس گرفت، چند ساعت بعد متخصصین مایکروسافت با سلکت پوینتر و دیگر اعضای ویندوز وارد مذاکره شدند. قرار
شد این موضوع بین مهندس و صاحب خونه و مایکروسافت مخفی باقی بمونه. مایکروسافت با کرم اینترنتی، از سلکت پوینترهای سراسر جهان نظر سنجی کرد، خیلی از سلکت پوینتر ها هنوز عقیده داشتند که باید کارشون رو انجام بدهند ولی بعضی ها هم مخالف این روند بودن.  و بالاخره، توی یکی از این روزها، مایکروسافت گفت تکنولوژی "صفحه لمسی" رو برای راحتی کاربران ارائه داده.

طی یک نامه  خصوصی به سلکت پوینتر نوشتند: " فقط برای سلکت پوینتری که دوست داشت آزاد زندگی کند".
چند وقت بعد، سلکت پوینتر توی فولدر ویندوز و کنار آیکون uninst نشسته بود، و یک مانیتور لمسی در خدمت صاحبخونه بود تا هر جا رو که
دوست داره با انگشت خودش سلکت کنه.

پ.ن:

(1): در کشورهای پیشرفته، خطوط اینترنت بطور دائم به  کامپیوتر متصل است (با تکنولوژی وای فای یا خطوط ال وان) و با روشن یا خاموش شدن کامپیوتر اتصال به وب قطع نمی گردد.

نویسنده : مرتضی : ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هفت: داستان واقعی (4)

شب دهم ماه محرم بود. سپاهی پیروز در پی شادی و نوشیدن و حساب کتاب اموال و سپهای بظاهر مغلوب همگی سر به سجده، در قنوت و رکوع. چند نفری برای شناسایی حال و روز سپاه اباعبدالله آمدند. صدایی شنیدند. انگار شنهای صحرا به حرکت در آمده بود. انگار ستاره ها و ماه دور نقطه ای می چرخیدند. خوب گوش کردند، حسین(ع) قرآن می خواند. بقیه دورش نشسته بودند و با گوش جان می شنیدند. همه در آرامش محظی بودند. سوره فجر می خواند " یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ،فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ، وَادْخُلِی جَنَّتِی "(1) و سوره ختم شد. فرمودند شان این آیه برای ماست. دستشان را به سوی آسمان گرفتند و گفتند بیایید ببینید جایگاهتان کجاست و هر کسی به جایی که امام اشاره می کرد نگاه کرد. می دیدند که عرشیان چه فرشی برایشان پهن کرده اند و منتظرند.

آن شب کهکشانی، با همه ستاره هایی که حسرت داشتند تا روی زمین کنار حسین باشند گذشت. اوایل صبح  بود که حمله آغاز شد. اصحاب یکی پس از دیگری کشته شدند. تعداد دشمن اینقدر بود که انگار با سپاه امام بازی می کردند. نوبت به فرزندان و خویشان امام رسید، قاسم رفت، برادران عباس رفتند، علی اکبر رفت و دیگران. وقتی عباس رفت، حسین(ع) صدا زد " الان کمرم شکت، الان امیدم نا امید شد" و بلند برایش گریست. همه برای بریدن سر پسر رسول خدا دویدند تا مزد از یزید بگیرند. امام دید که عده ای به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد، شما مرا می خواهید با آنها چکار دارید؟ فرصت بدهید تا از خانواده ام خداحافظی کنم و شمر قول بده بعد از من نگذاری کسی به خیمه ها نزدیک شود و او قول داد. حسین به خیمه عباس برگشت، بچه ها گفتند عمویمان کو؟ و حسین عمود خیمه را پایین آورد. زنها و بچه ها ناله کردند. ترس و اندوه و گرما و تشنگی همه شرمنده بودند که باید به وظیفه اشان عمل می کردند. حسین زنها و بچه ها را جمع کرد و با همه خداحافظی کرد. زنها گریه می کردند، حالا مولا تنها مانده بود. بی یار و یاور. فلک اشک می ریخت، زمین ناله می کرد، سنگها به دل خود می زدند، حجت خدا تنها بود. حسین خواست بیرون بیاید که گفتند قبل از رفتن برای علی اصغر آب بگیر. حسین تبسمی کرد و علی اصغر را بوسید . لحظه ای بعد شیون بلند شد. امام خواستند بروند. زمین و زمان التماسشان می کرد، زنها و بچه ها می گفتند آقا نرید، ما را تنها نگذارید، و امام فرمودخدا، جدم و مادرم منتظر من هستند.  زینب خود را روی پای امام انداخت و گفت برادر جان، جانم به فدایت، حالا که می روی، تو را از کار درست منع نمی کنم فقط جان برادر آرام برو "محلا محلا یابن الزهرا " (2). سوار ذوالجناح شد و رفت. در کارزار جنگ جنگید و موقع جنگیدن فریاد می زد : هل من ناصر ینصرنی ، یعنی کیست مرا یاری کند. می گفتند توبه کنید که بخدا خدا بخشنده است. و با فریاد می گفتند : ولا حول و لا قوت الا بالله. هر از چند گاهی روی تپه ای می آمدند و فریاد الله اکبر می گفتند تا اهل خیمه ها بدانند حسین زنده است. نمی دانستند زخمهای شمشیر روی بدنش می نشیند. تیرها به پایش فرو می رود، عمودها به سویش پرتاب می شود و هر کسی سنگ می زند. فریاد می زد" هیهات من الذله" . تیرهای زیادی به بدنش بود، خون زیادی از دست داده بود و تشنگی غلبه کرده بود. شیطان در آن اطراف سرک می کشید و لحظه ای درنگ نمی کرد تا حسین چیزی بگوید و قدمی بردارد، نفسی بکشد که غیر از خدا باشد، اما حسین او را می دید که چگونه به ذلت و خواری افتاده. یکی نیزه انداخت و از سینه اشان عبور کرد طوری که از پشتشان بیرون زد. امام نیزه را بیرون کشیدند. سرشان گیج رفت، یکی سنگی به پیشانی مبارکش زد و حسین از اسب افتاد. هر کسی با هر وسیله ای که داشت به او حمله کرد. عبدالله بن حسن، پسر امام حسن، که خردسال بود دویده بود تا ببیند عمویش کجاست، تا امام را دید، دوید و خود را روی دست امام انداخت. شمشیری بر دست عبدالله زدند، طوری که دستش بریده شد و با پوست به بدنش آویز شد و جانش را فدای امام کرد. ذوالجناح به سوی خیمه ها آمد، زینب تا بی سوارش دید، طاقت نیاورد، دوید..دوید...دوید....خدایا چرا این بیابان پر بلا تمام نمی شود، کو برادرم...دوید.....تا رسید دید، تیرها و نیزه ها بر بدن حسین آرام ایستاده اند و سنگها اطرافش ریخته. شمر دیگران را کنار زد، روی سینه آقا نشست. چاقویش را کشید به چشمهای حسین نگاه کرد، امام گفت توبه کن، و چاقو را بر گلوی عزیزتر اسماعیل گذاشت. خدا اذن داد. ابراهیم، می دید کسی را ذبح می کنند که از پسرش برایش عزیزتر است. امام نصیحتش می کردند و صحبت می کردند که شروع کرد به بریدن گردن، امام می داد، جان عالم داشت می رفت. زینب فریاد زد، وا محمدا، وا علیا ....حسین هنوز داشت به سوی خیمه گاه نگاه می کرد که دید اسبهای سیاه و دلهای زشت به سوی خیمه ها می روند، خواست برگردد که فریاد بزند که سنان سر امام را از پشت شروع کرد به بریدن....

بابی انت و امی و جانی و مالی یا سیدی، یا مولای، یا مظلوم

یا اباعبدالله الحسین

 

پ.ن:

(1)ترجمه :تو اى روح آرام‏یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآى،و در بهشتم وارد شو!

(2) آرام برو ای پسر فاطمه

(3) ده شب، به نیت روضه امام حسین، داستان نوشتم، از داستانهای واقعی. شاید مورد رضای خدایش واقع شود. دیروز موقعیتی پیش آمد که لحظه ای درنگ کردم، امیدوارم اگر اجری برایم هست، بازای آن درنگ حساب کنند و مرا ببخشند....التماس دعا.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و شش: داستان واقعی (3)

عباس در لغت، به معنای شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند است. عباس، مردی بلند قامت و قوی بود، که امام بعنوان پرچمدار(علمدار) خود و فرمانده سپاهشان منصوب کرده بودند. عباس پسر علی بن ابیطالب و ام البنین بود. در بین قبیله به شجاعت و بی باکی معروف بود و در نزد امام، به ادب، متانت، و صبر. عباس، یک خودساخته واقعی بود، فردی که معصوم نبود، اما مقام معصومیت را با ادب و فداکاریش خرید.

دو روز قبل از عاشورا، شمر که نسبت فامیلی با ایشان داشت نزدیک خیمه ها شد و فریاد زد " کجا هستند عبدالله و جعفر و عباس و عثمان؟" امام فرمودند، جواب شمر را بدهید، هرچند که فاسق است، اما فامیل شماست.عباس جلو رفت و پرسید: چه می خواهی ؟ شمر گفت :شما ها در امان هستید، خودتان را بخاطر حسین به کشتن ندهید، او را به هر حال خواهیم کشت، بیایید بروید پی زندگیتان با شما ها کاری نداریم". عباس خشمگین شد و بر سر شمر فریاد زد " این چه امان زشت و پلیدی است که برای ما آورده ای؟ فکر می کنی ما امام خود را بی یار و یاور رها می کنیم و برای دنیای خودمان می آییم سمت شما ؟ هرگز. برو از اینجا دور شو". و شمر رفت.

روز عاشورا،  حسین مانده بود و عباس. رقیه چند لحظه پیش آرام نجوا کرده بود "تشنمه" و پدر صدایش را شنیده بود. عباس به امام گفت: آقا با اجازه شما من هم به میدان می روم. امام گفتند، باشد، اما قبلش، ببین می توانی برای بچه ها آب بیاوری؟ بعد از ما نمی خواهم تشنه باشند. عباس مشک خالی آب را برداشت و سوار اسبش شد. به چشمهای زیبای حسین نگاه کرد، اقیانوس مواجی را دید که احتیاجی به ساقی ندارد، ولی لبانش تشنه است. چشم از برادرش برداشت، دیگر طاقت دیدنش را نداشت. به سرعت به سمت رود فرات رفت.  از همه طرف سنگ و تیر می آمد. سنگها به او و اسبش می خورد و عباس شمشیرش را در هوا می چرخاند و رجز می خواند . می ترسیدند سمتش بروند. چند نفر سواره رفتند تا شیر را شکار کنند، اما هر کدام با ضربه ای افتادند. عباس به لب رود رسید. دشمن به او نگاه می کرد، ایستاد و به اطراف نگاه کرد، و مشک را زیر آب برد. قطره ها می دویدند درون مشک. سه روز بود انتظار می کشیدند تا به لبان پسر فاطمه برسند. عباس مشک را پر کرد. به آب زلال نگاه کرد. خسته میدان نبرد بود، تشنه بود، دستش را زیر آب برد. خنکی قطره ها و صدای آب عطشش را دوچندان کرد، آب را تا جلوی صورت آورد اما تصویر خود را درون آب ندید. یاد آخرین نگاههای برادر افتاد، یاد لبان تشنه اش. به آب خیره شد و گفت : ای نفس بعد از حسین، اگر او نباشد من تشنگی و سیرابی را می خواهم چکار؟ به خدا سوگند که از تو ای آب نمی نوشم مگر امامم سیراب باشد.

مشک را برداشت و روی اسب نشست. فرمانده دشمن گفت، حالا یک دستش به مشک است برای حفاظت از آن همه کاری می کند، همه حمله کنید دیگر طاقت نمی آورد. عباس می تاخت. در افق نگاهش برادر ایستاده بود و رقیه دست حسین را گرفته بود. هجوم آوردند. عباس با همه توان با دست راست شمشیر می زد، تا اینکه  یکی با ضربه ای سنگین به بازویش، دستش را قطع کرد. مشک را روی اسب انداخت و با دندان گرفتش و با دست چپ اسب را گرفت. بر سر دشمن بلند فریاد زد :و الله ان قطعتموا یمینی‏ ، انی احامی ابدا عن دینی‏، عن امام صادق الیقین‏

به خدا سوگند که اگر دست راستم را قطع کنید، بازهم تا ابد دست از حمایت دینم برنمی دارم  و از حمایت امام راستگویی که به او یقین دارم.

کمی پیش رفت و دیگری دست چپش را از بدنش جدا کرد. دوباره رجز خواند که ای کفار، اگر دست چپم را هم قطع کنید، یک قدم از دینم برنمی گردم و پیش شما سر تعظیم فرود نمی آورم. ناگهان، یکی تیری به مشک زد و مشک پاره شد. مشک اشک می ریخت و عباس امیدش نا امید می شد. پیش خودش فکر می کرد دیگر با چه رویی برگردم، من که حتی برای حسین آب نیاوردم که یک علم آهنی و سنگین بر سرش کوبیدند. عباس از اسب افتاد و دیگر مقاومت نکرد. هیچگاه حسین را برادر نخوانده بود. چون مادرش فاطمه زهرا دختر پیامبر بود. اما تا روی زمین افتاد و دشمن به او حمله ور شد، فریاد زد : برادر، برادرت را دریاب.  با سنگ و شمشیر و نیزه بر او می زدند. امام سریع خودشان را به بالین عباس رساندند و دشمن  عقب رفت. برادر را در آغوش گرفتند. عباس گفت : الان فاطمه آغوشش را باز کرده و مرا "پسرم" می خواند ، برادر از من راضی باش و جان داد. حسین (ع) بهم ریخت، کمرش را گرفت و آرام زمزمه کرد : الان کمرم شکست و دشمنم شاد شد. و بلند بلند گریه کرد. امام بلند شد و دستان عباس را آورد و هر کدام را بوسید و روی پیکرش گذاشت.

بین دشمن سر وصدایی به پا شد. عباس، فرمانده سپاه کشته شد و پرچم سپاه حسین بر زمین افتاد. همه گفتند حالا دیگر حسین تنهاست، برویم و امانش ندهیم...... .

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و پنج: داستان واقعی(2)

جوانی که از لحاظ اندام، صورت و سیرت، شبیه ترین افراد به رسول خدا بود. همچو گلی زیبا، میان باغ حسین (ع) می زیست. نامش علی اکبر بود.  پسر جوان و رعنایی که پدرش، با گردش هر چشمش، هر روز او را دیده بود، از بزرگ شدنش لذت برده بود و مانند هر پدری، اگر پسرش تب می کرد، شب خواب به چشمانش نمی آمد.
دو شب قبل از عاشورا:
امشب شب هشتم محرم است. شب دومی است که آب به اردوگاه امام نرسیده. عباس، فرمانده سپاه امام، به همه خیمه ها سر می زند و به همه گوشزد می کند که آب را چطور مصرف کنند تا اگر جنگی پیش آمد، تشنه نمانند. اما هوای گرم و شرایط حیاتی ایجاب می کرد آب بیشتری مصرف کنند. تشنگی کم کم خودش را نشان می داد و آنها باید دو روز دیگر را با این شرایط سپری کنند. عباس تکیه گاه همه است. او فقط علم دار حسین نیست، بلکه او علم و تکیه گاه سپاه است. به هر خیمه ای که سر می زند، اعتماد بنفس و توکل را به آنها می دهد. زنها و بچه ها از دیدنش شاد می شوند و احساس امنیت می کنند. حسین (ع) به چشمان عباس نگاه می کند و آرام اشک از کنار صورت مبارکش می افتد. خوش به حال زمین کربلا، میزبان اشک حسین بود...
روز عاشورا :
وهب به سوی امام آمد و گفت آقا اجازه می دهید و امام گفتند: خدا از تو راضی باشد برو. وهب به میانه میدان رفت و با چندین نفر جنگید و کمی زخم برداشت. تشنگی به او غلبه کرده بود، سختی کارزار امانش را بریده بود، اما به عشق حسین و خدای حسین می جنگید. خسته شد و به سمت خیمه گاه آمد، مادرش و همسرش کنار هم ایستاده بودند. به مادرش نگاه کرد و گفت : مادر جان، از من راضی شدی ؟
مادرش گفت : من از تو راضی نمی شوم، مگر آنکه در یاری حسین کشته شوی.
همسرش، از این حرف مادر دچار شک و ترس شد و گفت : تو را به خدا، نرو، من طاقت مصیبتت را ندارم. دلم را نشکن. مادر وهب گفت: گوش به حرف همسرت نده و برو جانت را در راه پسر پیغمبر و خدا بده تا از شفاعتشان بهره مند شوی.
وهب که جان تازه ای گرفته بود به میان جنگ بازگشت، جنگید تا دستش را از بدنش جدا کردند، همسرش طاقت نیاورد، عمودی به دست گرفت و به سویش آمد، گفت : پدر و مادرم به فدایت، در یاری اهل بیت و حرم رسول الله جنگ کن. وهب به سمتش آمد و گفت: برگرد به سمت خیمه زنها. همسرش نشست و دامان وهب را گرفت و گفت: برنمی گردم تا بمیرم.
دل زیبای امام طاقت نیاورد .امام حسین فرمود : خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زنها برگرد. او برگشت و در راه بازگشت دید که همسرش را کشتند.
یاران حسین(ع) اجازه نمی دادند تا آنها هستند کسی از نزدیکان  حسین(ع) کسی وارد میدان شود.  اما وقتی کسی نماند و بدنهای پاره پاره یاران کنار هم جمع شد، علی اکبر پیش پدر آمد. نگاهی به  پدر کرد و با نهایت ادب و احترام گفت: امام من، اجازه می دهید و امام بی هیچ درنگی، سریع فرمود: آری برو . علی اکبر مشغول پوشیدن زره شد. شمشیر را برداشت و امام به فرزندش نگاه کرد. بی آنکه او متوجه شود، امام اشک ریخت. علی اکبر رفت، جنگید و از شدت گرما و سختی مبارزه برگشت سمت امام و گفت : پدر جان، تشنگی امانم را بریده، این زره و شمشیر سنگین است، می شود قطره ای آب به من بدهید تا دوباره بروم ؟
امام گفت : چه مصیبتی، فرزند عزیزم، آبی نیست. برگرد و کمی بجنگ، بسیار نزدیک است که جدت را ببینی و او با جامی گوارا تو را سیرآب کند که هرگز تشنه نشوی.
علی برگشت، جنگید، و تیری در سینه اش نشست. علی به زمین افتاد . به سمتش حمله بردند، علی فریاد زد :پدرجان، خداحافظ ! و سلام برتو، جدم بر تو سلام می فرستد و می گوید : ای حسین، زود نزد ما بیا.
بعد از مدتی،  حسین(ع) بر بالین کشته فرزندش نشست و صورتش را به صورت علی چسباند: پسر جانم، خدا بکشد کسانی که تو را کشتند. چقدر بر خدا گستاخ شده اند،چقدر حرمت رسول خدا را شکستند. سپس فرمود :
علی الدنیا بعدک العفا: پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و چهار: داستان واقعی (1)

صدای گریه طفل بلند شد. خانومی به سمت امام آمد و گفت : آقا علی اصغرتان بدنیا آمد. امام سر بر سجده گذاشت. ساعتی را سجده کرد تاگردش جمع شدند. پرسیدند، آقا جان برای چه سجده طولانی را در این موقع انجام دادید. فرمود: خدای متعال آخرین یار مرا به من داد.

سه شب قبل از عاشورا :
امشب شب هفتم محرم است. اولین شبی است که آب را روی امام بسته اند. امام برای یاران صحبت می کنند، آرامشان می کنند و به آنها می گویند که
برای دیدار خدا آماده باشید. همه می دانند که تا سه روز دیگر کشته خواهند شد ، اما آرامند. می خندند. ستاره های آسمان همگی از پرتو کمشان در صحرای آسمان خجولند. می بینند کهکشانی وسط دشت کربلا نشسته و منتظر دیدار خدایند. امام به همه سر می زنند، آرامشان می کنند به بعضی می گویند اگر می خواهی برو، اما آنها اشک می ریزند و می گویند بعد از تو چکار کنیم حسین جان؟
امام به خیمه خودشان می آیند. جلوی خیمه می نشینند. آرام با خودشان و در حضور خدا، این شعر را می خوانند :

    یا دهر اُف لک من خلیل     کم لک بالاشراق والاصیل
ای روزگار، اف بر تو.  ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!
    مِن طالب و صاحب قتیل     و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل
از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود
   و کُلُ حیّ سالکُ سبیل       ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل
هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است
و انما الامر الی الجلیل
تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.

زینب (س) که می شنود می گوید : برادر جان، این سخن برای کسی است که یقین به کشته شدن خود دارد . و حسین (ع) فرمود: آری خواهرم،
حقیقت همین است.

روز عاشوراست، دهمین روز از اولین ماه قمری. روز دهم است، از اول سال:
حر در سپاه  عمربن سعد است. به خود می لرزد. شخصی می آید و می گوید: حر؟ تو فرمانده سپاهی. من قبلا دیدمت، اما نمی دانستم ترسویی.
حر گفت :به خدا قسم خودم را بین انتخاب بهشت و دوزخ می بینم. اما به خدا قسم هیچ چیزی را بر بهشت ترجیح نمی دهم، اگر چه بدنم پاره پاره شود و آنرا بسوزانند
.
حر سوار اسب شد. پشت سرش، سپاهی مجلل و بزرگ بود. اگر در سپاه می ماند، ثروت، قدرت و ... نصیبش می شد. اما فریاد بر سر اسبش
می کشید. فریاد بر سر نفسش می کشید و به روبه رو و سپاه اندک حسین نگاه می کرد. روی اسب با خدا صحبت می کرد : خدایا توبه مرا ببخش، من دوستان تو را ترساندم. حر به حسین می رسد: "جانم فدای تو! من بر تو سخت گرفتم، الان توبه کردم، توبه ام قبول است ؟"
امام تبسمی کرد و گفت :" بله، توبه ات را خدا قبول می کند". حر اجازه خواست و بعنوان اولین نفر حمله کرد. دوباره که سوار اسب شد، پشت
سرش سپاهی از ستاره بود، که حالا خود را در بین کهشکانشان می دید. می تاخت به سمت سنگ های پستی که از اینکه دورشان لجن اضافه شود خشنود بودند. می تاخت به همه ظلمهایی که "هوس" به نفسش کرده بود. تا آنکه ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حر را نزد امام آوردند. امام با دستانش که بوی گل محمدی می داد، خاک را از روی صورت حر پاک می کرد، صورتش را نوازش کرد و فرمود: تو آزاد مردی، آنچنان که مادرت تو را حر (آزاد) نامید، در دنیا و آخرت آزاده ای".

قاسم پسر امام حسن بود. بعد از پدرش، حسین (ع) او را بزرگ کرده بود. صورتش چون ماه زیبا بود. همچون پدرش، شبیه به  پیامبر بود. گفت: امام من، اجازه می دهید به میدان بروم. امام، روی گرداند و کمی بعد، قاسم گفت: عمو جان، اجازه بدهید. برادرانم به سوی خدا می روند و من ننگ دارم که بعد از  شما روی این خاک زنده باشم. حسین(ع) پیشانی ماه را بوسید و اجازه داد. قاسم بعد از مبارزه ای شدید، ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حسین (ع) سر قاسم را به سینه چسباند، اشک ریخت و گفت برو پیش پدرت، پیش پدرم علی، کنار رسول خدا من هم بزودی  می آیم.
روز عاشورا، بعد از اینکه همه رفتند و حسین(ع) تنها ماند، امام، علی اصغر، کودکی که شش ماه پیش متولد شده بود را آورد. به صورت کوچکش نگاه کرد. آرام زمزمه کرد
: علی جان، در هیچ جنگی، در هیچ زمانی کسی کاری را که با تو می کنند، انجام نخواهد داد....علی اصغر را روی دستانش گرفت و گفت: بیایید این کودک را بگیرید، سیرابش کنید و به مادرش بازگردانید. مرا می خواهید بکشید، با او چکار دارید؟ عمر سعد به  حرمله گفت نمی خواهی جوابش را بگویی؟ حرمله گفت پدر یا پسر؟ و عمربن سعد گفت مگر آن گردن کوچک و سفید را نمی بینی. حرمله تیری را روانه گردن کوچکترین یار اباعبدالله کرد. گلوی کوچکش گوش تا گوش پاره شد.خونهای گردنش روی چشمهای پدر ریخت. آه ابراهیم و اسماعیل در عرش درآمد. حسین علی را روی زانواش گذاشت. دستهایش را زیر گردن علی اصغر گرفت و خونهایش را جمع کرد . اشکش با خون علی یکی شد و بر روی پلکهای کوچک علی ریخت. سرش را پایین گرفته بود و دلش می گفت خدا. خونها را به سمت آسمان ریخت و فریاد زد : خدایا این قربانی را از ما قبول کن. امام باقر (ع)  فرمودند: به خدا قسم خون علی اصغر هیچگاه به زمین برنگشت.
نقل است، دم غروب و یا طلوع آفتاب که آسمان قرمز رنگ می شود، دل ائمه ما می گرفت و به یاد خون علی اصغر که فرشتگان بر روی دستشان به آسمان
بردند، اشک می ریختند.


السلام علیک یا مظلوم، یا حسین

علی اصغر

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و سه: ای پادشه خوبان

خانه اشان چند درخت کاج بلند داشت و هر سال روی این درختان پر از کلاغ می شد. از کلاغ ها متنفر بود. همیشه حواسش را پرت می کردند. به همسرش می گفت کاش درختان دیگری داشتیم که رویش بلبل و گنجشک بشینند، نه این کلاغ های سیاه که خاصیتی هم ندارند.
چند وقتی بود که همه فکر و ذکرش این شده بود که معرفتش را زیاد کند. کتاب های صوفیان و دراویش را می خواند. به کتب حدیث و روایی مراجعه می کرد. سالهای عمرش را در کلاسهای دینی و مدارس علیمه گذرانده بود. روزی درون اتاقش نشسته بود و در حال تحقیق و نوشتن مقاله ای بود. صدای بلندی تمام افکارش را بهم ریخت. انگار چیزی به پنجره کوبیده شد. دوباره صدا آمد. سریع آمد کنار پنجره. کلاغی را دید که نمی تواند پرواز کند و خود را به پنجره می کوبد. خوب که نگاه کرد دید گربه ای در کمین نشسته و هر بار که کلاغ به زمین می افتد، می دود سمتش تا شکارش کند. رفت سمت حیاط و گربه را فراری داد. کلاغ را به اتاقش آورد. پای کلاغ شکسته بود. با چوب و کمی باند پایش را محکم بست و برایش نان و آب آورد. دو روزی از بودن کلاغ در خانه اش گذشت. متوجه شد که کلاغ می تواند راه برود. پنجره را باز کرد و کلاغ دوید سمت پنجره و پرید. دلش از این  پرواز و از این نجات شاد شد. لحظه ای فکر کرد. روی زمین نشست و شروع کرد به اشک ریختن. همسرش آمد و گفت : چی شده ؟ برای چی گریه می کنی؟
گفت: خدا کلاس آموزشی برایم گذاشت و نفهمیدم.
همسرش اصرار کرد تا موضوع را بفهمد. گفت: نفس ما، مثل این کلاغ است. اینقدر سیاه و پر سر و صداست و هیچ جلوه زیبایی ندارد، و گربه ای به نام شیطان دائم در حال کمین است. منتظر است جایی پایمان لنگ بزند تا شکارمان کند. اما خدا، آن قادر متعال، به رو سیاهانی چون ما هم چشم رحمت دارد، کافیست خودمان را بکوبیم به  شیشه اش. حالا می فهمم معنی بخشیدن گناه چیست. همه این سالها درون کتابها دنبال خدا می گشتم، اما این نمایش بزرگ طبیعت را ندیدم. 
بعد از آن روز راه افتاد و بیرون از خانه و کتابخانه دنبال خدا گشت. توی بیابان ها، کوهها و هر جایی که می شد درس می گرفت و بر شناختش می افزود. اما با وجود این، همیشه یک سوال داشت. او می دانست معنی بخشش گناه چیست، اما شنیده بود هر کس به زیارت امام حسین (ع) برود، تمام گناهانش بخشیده می شود. این را می دانست که حسین چه کرد و چه مقامی دارد، اما علت بخشیده شدن گناهان دیگران را که به زیارتش می روند نمی دانست . تصمیم گرفت به سمت کربلا حرکت کند، به زیارت امام حسین(ع) برود شاید جواب سوالش را بگیرد. در میانه راه دائم به این سوال فکر می کرد. تا اینکه به کاروانسرایی رسید. خستگی اش را گرفت. نزدیک غروب بود که مرد عربی به آنجا رسید. از ظاهرش معلوم بود مرد با کمالاتی است . به دلش افتاد که جواب سوال را او می داند. موهای جوگندمی، و صورت مردانه زیبایی داشت . جلو رفت و سلام کرد. مرد عرب جواب سلامش را داد. گفت نمی دانم، اما فکر می کنم شما دانش زیادی دارید، آیا درست می گویم ؟ مرد عرب گفت: بله، هر سوالی که داری از من بپرس. سوالش را پرسید. مرد عرب گفت: بگذار برایت داستانی  تعریف کنم. پادشاهی برای شکار به دشت رفت. اما در پی شکار بود که از روی اسب افتاد و چند روزی را درون دشت تنها ماند. در آن اطراف پیرزنی فقیری زندگی می کرد و او را پیدا کرد و به چادرش برد. پیرزن از دار دنیا فقط یک بز داشت و برای پادشاه، از بز شیر دوشید، به او داد و بعد بز را کشت و گوشتش را کباب کرد و پادشاه را مهمان خود کرد. پادشاه به قصر برگشت. به مشاورانش گفت به نظر شما باید به این پیرزن که جانم را نجات داده چه بدهم ؟ هر کسی چیزی گفت : سکه های طلا، گله ای گوسفند و... . پادشاه گفت: او هر چه را داشت، بی چشم داشت به من داد، من هم اگر همه آن چیزی که دارم، که پادشاهیم باشد، به او بدهم تازه توانسته ام مثل  او باشم و این در خور پادشاهیم نیست. بلکه هم تمام پادشاهیم را به او می دهم و هر  چیز دیگری که بخواهد. حالا این تمثیلی است برای واقعه عاشورا. حسین همه چیزش را به پای پادشاه  عالم داد. فرزندانش، برادرش، دنیایش، اصحابش و جانش. حالا اینکه این پادشاه عالم، گناهان زائرش را ببخشد چیزی نیست و در خور پادشاهی اوست که بیشتر از آن هم به حسین و زائرانش بدهد و البته خدا رحمن است و منزه است. مرد عرب بلند شد و خواست که برود، طلبه پرسید اگر ممکن است اسم شما را بدانم. مرد عرب گفت، من محمد بن حسن عسگری هستم، مردم به لقبم مرا مهدی می خوانند و  از در کاروانسرا بیرون رفت. طلبه تا فهمید به بیرون دوید، اما او از دیدش غیب شده بود.

 

السلام علی الحسین

پ.ن: بر اساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و دو: بالاتر از عرشیان

تنها کنار اتاق نشسته بودم. دو سالی می شد که تنها بودم. به تنهایی یک درخت فرسوده و با هیکلی بزرگ که حالا معلوم نیست کدام بچه ای قراره همه خاطراتش را آتش بزند.  سماوری کنارم گذاشته بودند، دو تا استکان و چای  کیسه ای. استکانم را پر از چای می کنم، داغ داغ است. می گذارمش روی سینه ام. گرمایش را دوست دارم.  همدمم اوست. هم  استکانش کمر باریک است، هم داغ است، هم اینکه با لبانم می بوسمش، می نوشمش، و از درون گرم می شوم. دلم خیلی وقت است که گرفته. ولی امشب حال و هوای دیگری دارم. پارسال، سکته کردم و از کمر به پایین فلج شدم. خوب عوارض پیری است. آوردنم آسایشگاه، تا آسایش داشته باشم. اولش فکر می کردم کار  درستی است اما هنوز دو ساعت از آمدنم نگذشته بود که فهمیدم بزرگترین اشتباه زندگی ام ورود به اینجا بود. همه چیز خوب است، هم اتاقی خوب، وسایل  شیک،  پرستارهای خوب، ولی یک چیز بد است: "اختیار هیچ چیزی را نداری". هر سال این موقع، هر شب می رفتم حسینیه محلمون، دو قطره اشک برای پسر پیامبر می ریختم و راهی از دلم تا چشمم باز می کردم. دلم توی خودش زندانی نمی شد. اما حالا گرفته. هم اتاقی ام یک هفته است فوت کرده و این مرا می ترساند. کیست که از مرگ نترسد؟ فکر می کنم خود مرگ هم از خودش می ترسد. از وقتی آمده ام اینجا، کمتر می خندم و حالا یک هفته ای است که اصلا نمی خندم. فکر می کنم چون دیگر هیچ غصه ای ندارم، نمی توانم بخندم. اصلا وقتی برای حسین اشک می ریختم، غمها می رفت، جایش آرامش می آمد. چه خوب می گفت آن مداح : " حسین، آرام جانم! حسین، روح و روانم"(1). تا  شعرش را بخاطر می آورم، اشکم سرازیر می شود، آرام زیر لب می خوانمش، دلم پر از شور می شود، قلبم راهی باز می کند تا عمق چشمانم، بلند می شوم و پیراهن سیاهم را می پوشم، تختم را جمع می کنم. اسم پسر فاطمه تو این اتاق آمده، حتما الان می آیند. هیچ وقت دین را آزمایش نکردم، همیشه قبول داشتم، ایمان داشتم و حالا شک ندارم ملائک آمده اند.  لبه تختم می نشینم. دوباره می خوانم : "حسین، آرام جانم" بدنم یخ می کند. با خودم فکر می کنم اینکه در اسمشان "سین" به "یا" ختم شده حکمتی دارد و آن این است که وقتی سین را با صدایت می کشی، از بین دندانهایت شروع می شود، می رود جایی نزدیک گردن. شاید همانجا که خدا گفت : از رگ گردن به شما نزدیک تریم. شاید خانه دل ته کشیده سین حسین است. و نونش، دل است. عمق دارد، مرکز دارد و رو به بالا باز است. مثل دستانم موقع دعا. نام این انسان زیبا را که می گویم، دلم باز می شود. باز باز. انگار دلم مثل حُر آزاد شده. دیگر به هیچ  چیز بدی نمی توانم فکر کنم. چشمم می افتد به تابلویی که روی دیوار است: " ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه". چشمانم را می بندم، یادم می آید در دعای جوشن کبیر خدا را صدا می زدم و می گفتم " یا نور المستوحشین فی الظلم ". به خدا در این تنهاییم می گویم : خدایا، هر چه نفسم خواست، هر چه چشمم و دلم خواست و عمل کردم و مرا در این بیابان تاریک وحشت زده تر کرد، اما خدایا این اشکهایم را ببین ، ببین که چطور برای کشتی نجات قطره ای می ریزم که به دریای بی کرانش وصل شود و نور هدایت حسین مرا فرا گیرد، خدایا در این تنهاییم، در این بی کسی ام، بیشتر از همه از اعمالم می ترسم، اگر برای حقیقت حسین اشک می ریزم، می خواهم از وحشت نجاتم دهی" .
چشمانم را باز می کنم، دورم شلوغ شده است، نمی دانم اینها از کجا آمده اند، اما می گویند : بخوان، روضه حسین را بخوان. بخوان که  آن بالا را نورانی کرده ای. آمده ایم کنار تجلی نور خدا باشیم، بلند بخوان. خواندم: " حسین آرام جانم، حسین روح و روانم" چند بار فریاد زدم، یکی از آنها جلو آمد و گفت دیگر نخوان که الان همه عرشیان به زمین می آیند. گفتم شما که هستید؟  از کجا آمدید؟ گفتند نشنیده ای خدا در دل  شکسته خانه دارد ؟ دل تنهای تو ، در این تنهاییت برای خیلی از چیزها می توانست بشکند. برای فرزندانت، برای خانه و زندگی ات، برای اینکه فلج شده ای و... اما تو مصباح الهدی را انتخاب کردی، و خدا نگاهش را به دلت انداخت. ما طاقت نیاوردیم که وجه الله اینجا باشد و ما نباشیم.
آنقدر اشک ریختم که از هوش رفتم. وقتی بهوش آمدم دور و برم  شلوغ بود. گفتند: تازه آوردنت اینجا، چند ساعت پیش نبضت رفته بود و فکر کردند مرده ای. گفتم: کاش می مردم و با آنها می رفتم....
بالاخره صبح می شود، روی تختم می خوابم، برایم چای میریزند. به درون استکان چای نگاه می کنم. به چایم می گویم: می دانم دوریم را تحمل نداری، اما، دیگر دوری آن نوری که دیدم را طاقت ندارم، از امروز روز شماری می کنم که بیایند سراغم. اما قبل از آن می خواهم یک بار دیگر زیارت عاشورا(2) را بخوانم...

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

پ.ن: بر اساس یک داستان واقعی.

(١): 

      -  بشنوید و دانلود کنید(حسین آرام جانم با صدای استاد علی کریمخانی)

      -  دانلود حسین آرام جانم با کیفیت مطلوب، ولی ناقص.

      -  دانلود حسین آرام جانم، پخش شده از برنامه نجوای عاشورایی.

       کیفیتش خوب نیست، اما کامل است. 

 (٢) زیارت عاشورا در ادامه مطلب ..

ادامه مطلب
نویسنده : مرتضی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و یک : آبدارچی

ساعت 8 صبح کرکره مغازه رو می دادم بالا. سنگهای کف مغازه رو با آب می شستم، خشک می کردم، می رفتم سراغ پنجره ها و بعد میز و صندلی حاج آقا. ساعت 9:30 حاج آقا می اومد و مشتری ها یکی یکی می اومدند. چایی می آوردم، چک نقد می کردم خلاصه اینکه پادوی مغازه حاجی بودم. سر محرم که می شد، باید می رفتیم خونه حاجی، سیاهی می زدم، تو آشپزخونه چایی می ریختم و خلاصه همه کاری می کردم. توی دلم همش خدا خدا می کردم، که هر چایی که اینجا می ریزم برای رضای حاجی نباشه و خدمتی به مراسم اباعبدالله باشه.حاجی دم در می ایستاد و خوش آمد گویی می کرد. نوحه خون که صداش بلند می شد، شونه های حاجی می لرزید ، چشماش پر از اشک می شد و بلند بلند گریه می کرد.
یک روز، حاجی صدام زد و گفت: عباس، الان یک مشتری میاد، تو بیا تو و بگو فلانی از آلمان زنگ زده. گفتم چرا حاج آقا ؟ گفت: می خوام فکر کنه اینجا معتبره و رومون حساب کنه. گفتم: شرمنده حاج آقا نمی تونم دروغ بگم. گفت : باز ادا در آوردی عباس جان، بگو چشم، رو حرفم حرف نزن حالا برو. گفتم حاجی جان، حقوقم رو می دی، رییسمی، بزرگمی، هر کاری بگی روی چشمام انجام میدم، اما دروغ نمی گم شرمنده. گفت : چی چیو شرمنده، روتو زیاد کردی ها. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. چونم رو گرفت و آورد بالا گفت برو کاری که گفتم رو انجام بده الان میاد. گفتم : آقا پس دین و ایمونم رو پشت در این مغازه بزارم، فقط لباس سیاه واسه امام حسین ببوشم کافیه ؟
گفت : گنده تر از دهنت حرف میزنی، این حرفا به تو نیومده.
گفتم: اتفاقا حاجی ، به من و امثال شما اومده. مگه نشنیدی آقا گفت "مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت ؟" . حاجی عصبانی شد، قرمز شد، چشماش ریز شد و بهم خیره نگاه کرد و یک سیلی محکم زد توی گوشم. چیزی نگفتم، اما از شدت عصبانیت داشتم می ترکیدم. گفت: عباس، یک وجب بچه بودی می بردمت تعزیه، واست زن گرفتم، بهت کار دادم، حالا واسه من از امام حسین می گی و به من یاد می دی این چیزا رو ؟
گفتم : چه فایده داره وقتی دین رو از زندگیت جدا کردی و دین رو گذاشتی برای مراسم چشم درآوردن....
نگذاشت حرف دلمو تا آخر بزنم و داد زد، برو گمشو از جلو چشمام، دیگه هم اطراف مغازه نبینمت. نمک به حروم... و گوشه لباسم رو گرفت و انداختم بیرون. فقط خدا می دونه که چقدر دلم شکست. خدایا برای اینکه حاضر نشدم دروغ بگم؟ خدایا برای اینکه گفتم چرا حسین شهید شد؟ روز سختی بود. باورم نمی شد بعد این همه سال همچین کاری باهام کرده باشه.
یک سال بی کار بودم. بی کار بی کار که نه، همه جا کار می کردم. سالها گذشت و برای خودم مغازه ای اجاره کردم. روزگارم بد نبود. اینقدر خوب شده بود که تو خونه کوچیکم سالی یک شب برای امام حسین روضه می خوندم. یک روز تو مغازه نشسته بودم، که سایه ای جلوی خورشید رو گرفت. فکر کردم مشتریه، تا سرم رو بالا کردم، دیدم حاجی رو سرم وایساده. از جام بلند شدم، گفتم سلام حاج آقا، حاج آقا صفا آورید. سریع گرفتم تو بغلم و گفت: عباس چی می خوای؟ عباس چطور از من می گذری؟
گفتم حاجی  چی شده ؟ بعد از اینکه آروم شد و کلی اصرار کردم، گفت: درست بعد از اون سالی که بیرونت کردم، دیگه نتونستم روضه آقا رو بخونم. هر سال خواستم روضه بگیرم، یک اتفاقی افتاد و نشد.
گفتم آقا، حتما قسمت نبوده. گفت: نه. کاش قسمت بود. یک ماه پیش توی شکمم احساس درد می کردم، رفتم دکتر و معلوم شد سرطان دارم.
گفتم: چی می گید آقا؟ خدا بد نده، ایشالا که خوب می شید.
گفت: رفتم روضه امام حسین، اشک ریختم و گفتم آقا کاری کنید به مرگ عادی بمیرم. هر شب توسل کردم، هر شب تا صبح نماز خوندم، مگر اینکه بهم نظری بشه. دیروز صبح، حاج آقای مسجد اومد دم در خونمون. گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب دیده امام حسین گفتند کو اون کسی که تو خونه فلانی میزبان ما بود و چایی می داد، ما خیلی دوستش داشتیم. بخاطر اون ملائک رو می فرستادیم به مجلسشون. شنیدم بخاطر اینکه  نخواسته دروغ بگه، بیکارش کردن. اما برید به فلانی بگید، بره  از دلش در بیاره ما ازش ناراحتیم، بگید شیعه ما نیست.
حالا جان مادرت، جان امام حسین منو ببخش.
گفتم: حاجی جان من هر چی از کاسبی یاد گرفتم از شما بوده، من شما رو بخشیدم. اما بعد از این همه سال بازم می گم، حاجی، دین برای زندگیه، نه برای تو تاقچه گذاشتنش، این حرف رو از من کمترین قبول کن.
خوشحال شد، و منو بوسید و رفت. دو روز بعد فوت کرد، مقداری از اموالش رو هم برای من به ارث گذاشته بود: سیاهی های محرم، سماور چای روضه، و یک مبلغ زیاد برای اینکه هر سال محرم، مجلس بگیرم.


پ.ن: براساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سی: خیمه های جاوید

 نزدیک محرم که می شد، تمام کوچه های نزدیک محلمون رو سیاهی می زدند.اما، ما فقط برای مراسم عاشورا می رفتیم و هیئت ها رو نگاه می کردیم. اون روز، برای دیدن یکی از دوستام ،به چند تا محله اونطرف تر رفته بودم. هر چقدر زنگ زدم کسی جواب نداد. تو حال و هوای خودم بودم، که یکی زد به شونم و گفت: آقا میشه یک کمکی بکنید ؟ گفتم باشه و گفت :ممنون، از این طرف.
وارد خونه ای شدیم که حداقل هزار متر مساحت داشت. یک چادر بزرگ وسط حیاط بود. گفتم چکار باید بکنم ؟
می خوایم این خیمه رو برای محرم برپاکنیم. ما می ریم رو پشت بوم های اطراف و با طناب این خیمه رو میاریم بالا، شما لطف کنید این عَلم وسط خیمه رو درست بگذارید جایی که باید باشه. ببخشید باعث زحمتتون، اجرتون با آقام حسین...
نه زحمتی که نیست، فقط می دونید، من...من مسیحی هستم، اگر از نظر شما ایرادی نداره کمک می کنم.
کمی دست به ریشهاش کشید و فکر کرد. گفت یک لحظه صبر کنید. چند دقیقه بعد با یک پیرمرد اومد طرفم. پیرمرد باهام دست داد و گفت:
ببخشید مزاحمتون شدیم، برای ما که فرقی نمی کنه، اگر شما دوست ندارید تعارف نکنید.
گفتم : نه، خوشحال می شم کمکتون کنم.
پیرمرد گفت : این خیمه خیلی سنگینه و این جوونا باید باهم بکشنش بالا، و اگر یک طرف خیمه بیافته، کسی که طناب دستشه رو با خودش پایین می کشه، پس سریع باید علم رو بگذارید.
گفتم باشه. راه افتادند سمت حوضی که وسط خونه بود. زیر یک درخت بید زیبا که رو به حوض خم شده بود. شروع کردن وضو گرفتن و بعد رفتند بالای پشت بوم ها. چقدر زیبا بود، وقتی این خیمه بزرگ بالا می اومد و همه حیاط رو می پوشوند. وقتی زیر خیمه رفتم، حس خیلی خوبی داشتم، انگار جای امنی بود، رفتم و عَلم اصلی رو با کمک چند نفر بلند کردیم. هر چی خیمه بالاتر می اومد، عَلم رو بیشتر جلو می بردیم. مثل ایام عزاداری همه فریاد می زدند: یا حسین، یا عباس. چادر به نقطه خوبی رسید و با دو نفر دیگه عَلم رو بردیم زیر  خیمه. خیمه بلند شد، بقیه شروع کردند بقه عَلم های خیمه رو گذاشتن.
رفتم سمت پیرمرد و گفتم: خوب با اجازتون ...
پیرمرد خیلی اصرار کرد برای نهار بمونم، اما تشکر کردم و اومدم بیرون. اون محرم حس خوبی داشتم، وقتی روز عاشورا اومدم تو خیابون تا هیئت ها رو ببینم، فکر می کردم منم عضوی از هیئتهام.
چند وقتی گذشت، یک روز عقرب پای پسرم رو نیش زد. سریع بردمش دکتر، و به ظاهر خوب شد. اما هفته بعد تب کرد. چقدر حس بدی بود که پسرت، توی بغلت بلرزه و تو هیچ کاری  نتونی براش بکنی. از این بیمارستان به اون بیمارستان می رفتیم. همه یک حرف می زدند :" پاش عفونت کرده، باید قطع بشه". نمی تونستم باور کنم. وقتی کوچک بود توی گهوارش پاهاش رو می بوسیدم، حالا چطور می تونستم اجازه بدم.. . زنگ زدم به دوستم که دکتر بود تا باهاش درد دل کنم و راهنماییم کنه. دوستم گفت ببرش خارج، اونا به این راحتیا پا قطع نمی کنند. گوشی رو که قطع کردم، حالش خیلی بد شده بود، هی می گفت بابا، دارم می سوزم. و من فقط نگاهش می کردم. شب روی سر پسرم نشسته بودم و همه جور فکری به سرم میزد. نمی دونم چطور شد یاد ابراهیم افتادم. داستانش رو شنیده بودم که پسرش رو می خواست برای خدا قربانی کنه و خدا پسرش رو بهش بخشید. به این فکر کردم که چقدر سخت بوده براش، من حتی نمی تونم برای نجات جون پسرم اجازه بدم پاشو قطع کنند و اون با چاقو سعی کرد گردن پسرش رو ببره. تو همین فکرها بودم که خوابم برد. توی عالم خواب، ابراهیم رو دیدم که اومد طرفم، گفت: آره خیلی سخت بود، خدا این امتحان رو از من گرفت و داد به بهترین خلقش. همونی که جلوی چشماش پسرانش رو سلاخی کردند و هیچ شکایتی نکرد، همونی که قربانی انسانها برای خدا بود. توی خواب دلم شکست برای حسین، چون حالا خوب درکش می کردم که پسرت تو بغلت در حال جون دادن باشه...
بابا! چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
با صدای پسرم بیدار شدم، گفتم هیچی بابا، خواب عجیبی دیدم. واسه امام حسین مسلمونا گریه ام گرفته...
خندید.
تعجب کردم، بچه ای که چند روزی بود تو تب می سوخت و جز ناله چیزی نمی تونست بگه حالا هم حرف می زد و هم می خندید. گرفتمش تو بغلم و گفتم : بابایی؟ خوبی پسرم؟
گفت: بابا تو که خواب بودی آقایی اومد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت پسرم بلدی با پتوت خیمه درست کنی و منم پتوم رو مثل یک خیمه کشیدم بالا . گفت حالا من با پات براش علم می سازم. گفتم: آقا پام درد می کنه نمی تونم تکونش بدم. گفت نگران نباش و پام رو آورد بالا. گفت وقتی بابات بیدار شد بهش بگو، ما ممنونشیم که به خیمه ما کمک کرد.
پسرم رو صبح بردم دکتر گفتند هیچ اثری از عفونت نیست. الان، 10 ساله که من و پسرم هر جا خیمه حسین باشه می ریم کمک و برای عزاداراش خدمت می کنیم.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین بن علی

پ.ن1: براساس داستان واقعی.

پ.ن2: همونطور که تحت عنوان بلاگ نوشتم، شبهای دهه اول محرم،هر شب دعوتید به مهمانی واژه هایم برای عزاداری حسین(ع). شاید واژه های ما هم قابل شدند و همراه اشکهایم خاک پای حضرتش شدند.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و نه: سلسله موی دوست

از وقتی چشم باز کردم، درون دریا با برادران و خواهرانم موج می ساختیم و زیر نور خورشید بالا و پایین می رفتیم. نمی دانستم خورشید چیست، ماه چیست، ابر چیست. تا اینکه چند روز بعد از تولدم، آفتاب تنم را سوزاند و بخار شدم، و با برادران و خواهرانم ابر شدیم. روزها و روزها باد ما را با خود برد، تا بالاخره بر سر سرزمینی خشک و گرم فروریختیم. یک قطره  پیر به من گفت وقتش است ببینی چه خواهی شد، یک درخت، سلول یک حیوان و یا یک سلول انسان. حرفش را نفهمیدم. نمی دانستم اصلا اینها چه چیزی هستند. درون برکه ای بزرگ بودیم. برکه ای که دیگر قطره ها میلی نداشتن درونش بمانند و با آن گرمای سخت، هر کدام زودتر به آسمان می رفتند و من منتظر بودم تا خورشید نوبت را به من بدهد. ناگهان بین قطره ها هیاهو شد، چند قطره زلال و قدیمی گفتند باد خبر آورده امروز روز مهمی است. دلم می خواست بدانم چه خواهد شد. خورشید به میان آسمان آمد. تنش گرم بود، اما نورش مثل همیشه زیاد نبود. از دوستم پرسیدم " چرا خورشید امروز اینقدر کم نوره؟" . خندید و گفت : " نه خورشید مثل هر روزه. اما دو تا انسان اینجا هستند که تک تک قطرات بدنشون، پاک و زلاله. اونها بهترین قطرات رو در بدنشون دارند و از خورشید بیشتر می درخشند و دریاهای گسترده ای هستند که هر قطره ای آرزو داره عضوی از این دریا ها باشه". رفتم جلوتر، دیدم دو موجود زیبا و درخشان ایستاده اند و یکی از آنها وقتی صحبت می کند فقط و فقط بوی گلهای نم دار را می دهد.  او صحبت می کرد، تا اینکه دست آن دیگری را گرفت و بالا برد. مشت های گره کرده این دو قطره زرین جلوی نور خورشید را گرفت، اما درخشان تر بود. خوب گوش کردم گفت : "هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست." از قطره ای دانا پرسیدم، او کیست، علی کیست؟ خجالت کشید و بخار شد. طولی نکشید تا من هم بخار شدم. از زمین که به آسمان می رفتم ، آن دو دریا زلال و بزرگ را می دیدم. آرزو می کردم علی می آمد و مرا می نوشید. کاش آن مولای خوش سیما می آمد و عضوی از او می شدم. وقتی به ابر رسیدم، جشنی بر پا بود. گفتند امروز بزرگترین جشن خداست، که خورشید و فلک و باد و دریا همه در شعف و شادیند. کنجاوی ام زیاد شد، بین قطرات ابر گشتم تا آن قطره دانا را دیدم، بلند پرسیدم: این علی کیست !؟ مولایش کیست؟ گفت: مولایش، محمد است، کسی است که ما به فرمان او حرکت می کنیم، ما برایش سایه بانیم، ما به دعای اوست که بر سر مردمان می باریم و بخاطر اوست که لیاقت پیدا کردیم ، عضوی از انسانها بشویم. گفتم پس علی کیست ؟ یکی  از بین قطرات گفت نشنیدی وقتی خدا گفت : "قسم به اسبان دونده ای که نفس زنان به سوی جهاد پیش رفتند و قسم به آتش برخورد سمشان با زمین" او علی را می گفت که سوار بر اسب ، گوش به فرمان خدا بود. دیگر گفت نشنیدی؟ وقتی خدا گفت " آنهایی که از مال خود می دهند در حالی که در رکوعند؟" او علی بود، دیگری گفت : یدالله، عین الله، اوست، در حالی که خدا دست و چشم ندارد و خدا خانه ای هم ندارد ولی خانه ای که علی از او متولد شد، اسمش را گذاشت بیت الله.
سالیانی گذشت و ما بر سر مردمان می باریدیم، به بدنشان جان می دادیم و برایشان میوه و روزی می ساختیم. اما هر روز خبرهای بدی از این دریای زلال می شنیدم. دریایی که دوست داشتم فقط قطره ای از وجودش باشم. اما هر بار  که به زمین می آمدیم و با دیگر قطرات صحبت می کردم، می گفتند دوستانمان، از آب به خون تبدیل شدند و از چشمانش درون چاهها افتادند. گفتند قطراتی که صبحها از بارشمان می نوشد، شبها پشت در خانه یتیمان ، از چشمش بیرون می آید و دانه های خاک اشکهایش را با احترام در دل خود جای می دهند. روزی شنیدم، دریا را در ریسمان کشیدند، و روی ذرات خاک می کشیدند. خاک طاقت به خاک افتادن دریا را نداشت و آنقدر غم خورد که لم یزرع شد. نیمه شبی، باریدیم. از آن شبهایی بود که احساس غریبی می کردم. دوستانم گفتند خانه دریا و آفتاب آن اطراف است. دلم می خواست او را باز ببینم. اما درون ظرف شیری افتادم. چند قطره شیردرونش بود، خواستند من هم با آنها بیامیزم، اما نگذاشتم. قطرات اشکی بر ما ریختند. از اشکها پرسیدم چه شده؟ شور و شوربخت گفتند: امشب علی..امشب علی می رود. شکه شدم، گفتم از کجا می دانید، گفتند: آخر ما از چشمان یتیمی افتادیم که علی پدرش بود. شیرها رنگشان سفید شد و شروع  کردن به گریستن. گفتند آرزو داشتیم مرهمی بر دردش می شدیم. و من رنگ باختم و با آنها آمیختم. ظرف افتاد و روی زمین و همراه  آب باران جاری شدیم. دلم دیگر از دنیا، هیچ نمی خواست. آن خورشید گرم و آن احساس عالی، آن بیکرانه دریا رفته بود. سرگردان با آب باران به جوی ها ریختیم و گذشتیم تا بگذریم. باز بخار شدیم، باریدیم و اینبار من به درون زمین رفتم. دیگر انگیزه ای برای تبدیل شدن نداشتم. مدتی را زیر زمین با دوستانم بودیم تا بالاخره از چشمه بیرون زدیم و رودی ساختیم و درون دشتی گرم روان شدیم. روز گرمی بود. مرا یاد برکه غدیر انداخت. اما اینبار درون رودی پر آب بودم که دوستانم می گفتند به دریا می ریزد. خورشید رنگ باخته بود. افق قرمز و تار بود. ما قطره ها می لرزیدم، می ترسیدیم  و هم را هول می دادیم تا زودتر از آن بیابان رد شویم. دستی من و چندتای از دوستانم را برداشت.
 به چشمانش نگاه کردم. خدای من! دریایی بود، مثل دریای علی. چشمانش شک نداشت، فریاد زدم نوش کن ، مرا از این ذلت نجات بده. به من نگاه کرد، انگار مرا دید. قطره ای از عرق او بر ما افتاد. مثل جواهر می درخشید و بوی بهشت می داد. شیر مرد به ما نگاه می کرد، دلم می تپید و انتظار داشتم هر لحظه ای مرهمی بر لبهای ترک خورده اش باشم، مرهمی بر زخمهای بدنش. اما ...باز نگاه کرد و گفت : "من آب بنوشم و امام تشنه باشد؟" ایستاد، و ما را به روی قطرات رود کوبید. دست قطره عرقش را گرفتم و درون رود رفتیم، هنوز ظهر نشده بود که دو خورشید درون آسمان بود. یکی گرم و دور و گریان و دیگری زیبا و دریایی ، روی نیزه.
همه اشک ریختیم، همه تنمان را قطره قطره کردیم ، اما رود زمان، ما را با خود برد و به دریا ریختیم. عرق پیشانی آن شیر مرد را یافتم و پرسیدم او که بود؟ برایم گفت که او و آن خورشید پسران علی بودند. با هم زیاد حرف زدیم و برایش از غم دوری آن دریاهای زلال گفتم. به من گفت: قطراتی هستند، که سیلاب می شوند. قطراتی هستند که با گل و خون می آمیزند. قطراتی آتش می آفرینند ، اما قطرات زلالی مثل تو روزی همه اینها را دوباره پاک می کنند. گفتم چطور؟ گفت: روزی دریایی به وسعت دنیا می آید که از پسران علی است. و هیچ خورشیدی زلالی اش را بخار نمی کند و هیچ خاکی او را جذب نمی کند. او می ایستد تا همه قطرات زلال شوند، تا همه قطرات به دریای او بپیوندند... .


درون دریاها، در آسمان و میان ابرها، روی گل های محمدی، درون برکه ها، توی رودها، سالهاست در رفت و آمدم. هر جا نگاه می کنم، هر قطره ای که می بینم، می پرسم، شاید کسی آدرسی از آن دریای بی پایان داشته باشد. نمی خواهم دیگر بخار شوم، نمی خواهم زمین گیر شوم، میخواهم به او بپیوندم و جاوید شوم.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و هشت: سوختن و ساختن

وقتی‌که حکم متهمی را قاضی می خواند، او تازه می فهمد معنای آینده یعنی چه. وقتی که حکمش را خواندند صورتش قرمز شده بود، حق اعتراض نداشت و از روز بعد باید  حکم در موردش اجرا می شد. سمیرا، اشکهایش را پاک کرد. مامورها به دستهای بهمن دست بند زدند و او را بردند. برای آخرین بار او را نگاه کرد. برای  سمیرا آینده ای شروع شده بود که همه چیزش فرو رفته در ابهام بود. اولین گامش را با شک برداشت، دومی را با دلسردی و سومی را با نا امیدی. فقط می دانست  باید از آنجا بیرون رود. فرزانه را به سینه اش فشرد و زیر چادرش پنهان کرد. زیر سینه او، دردی بود  که از درونی ترین نقطه دلش به آنجا می ریخت . به سرعت از ساختمان دادگاه بیرون آمد و کنار خیابان ایستاد. گیج شده بود. وقتی تازه 15 سال داشت، پدر و مادرش او را برای کار به شهر فرستادند. تا قبل از آن هم در روستای خود سر زمین مردم کار می کرد. هنوز چند وقتی نگذشته بود که زلزله ای، همه خانواده اش را با خود برد. و زلزله ای از جنس دیگر، او را از کار بی کار کرد. سر چهارراه ها شیشه پاک کرد، زغال و اسپند را به پای هم سوزاند و رزق و روزی اش را از کنار پنجره ماشین ها می گرفت. اما وقتی هوا رو به سردی گذاشت و دیگر نمی شد کنار خیابان خوابید، اتاقی اجاره کرد. خرجش زیاد شد و سمیرا مجبور شد دست گدایی به سمت پنجره ها ببرد. پنجره هایی که وقتی پایین می آمد گرمای بخاری ماشین، گرمای خانواده و گرمای دوستی و کسی را داشتن، حسرت را مسافر دلش می کرد. عید نوروز که شد، بهمن و او با هم ازدواج کردند. دوماهی از ازدواجشان نمی گذشت که بهمن شروع کرد به کتک زدنش. اما سمیرا جایی را برای رفتن نداشت جز اینکه در کنار اتاق صبر  بنشیند و تحمل کند. وقتی فرزانه بدنیا آمد، بهمن را به جرم دزدی گرفتند. و حالا او تا 5 سال دیگر نبود و بی کسی دوباره چهره زشت خودش را به سمیرا نشان داد. اما این بار فرزانه کوچک با او بود. 
ماشینی جلوی پایش ترمز زد و او سوار شد. فرزانه کوچک فارغ از هیاهوی دنیا خوابیده بود.
-خانوم میتونم در خدمتتون باشم؟ قول می دم بد نگذره..
از توی آیینه جوری نگاه می کرد که انگار تو عمرش انسان درمانده ندیده بود. سمیرا برای اولین بار توی زندگیش در مورد چنین درخواستی شک کرد. همیشه سریع عصبانی می شد، حتی وقتی سرچهارراه گدایی می کرد. اما انگار دیگر خسته بود. توان هیچ کاری را نداشت و گرمای بدن فرزانه، دست و پایش را سست کرد .
-من...من...
-نمی خواد چیزی بگی خوشگله، فقط بگو چند؟
-نمی دونم...
- 20 تومن بهت می دم با شام، خوبه دیگه؟
سمیرا تو لحظاتی که نمی گذشت با خودش فکر کرد : یعنی 20 تومن تمام برای تمام نجابتم؟
صدای گریه فرزانه افکارش رو بهم ریخت...
- بچه داری؟ عوضی! برو گمشو بیرون...
کنار خیابون  سمیرا را پیاده کرد. بغضش طاقت نیاورد و پاشید روی آسفالت سرد خیابان . فرزانه و سمیرا باهم گریه می کردند. هوا سرد بود و اشکهای گرمش، روی صورتش یخ می بست. ماشین ها به سرعت عبور می کردند، و سمیرا بیشتر و بیشتر از خودش عبور می کرد. به صورت فرزانه نگاه کرد که اولین شب بی پناهیش در انتظارش بود. اولین شب آوارگی. چادرش را دور فرزانه محکم گرفت و سرش را برد زیر چادر. توی چشمهای کوچکش نگاه کرد. چانه اش می لرزید و قلبش از سرمای بی رحمی سرنوشت یخ کرد. تصمیمش را گرفت. چشمانش را به روی همه واقعیات تلخ بست و راه افتاد. قدم اول را که برداشت شک داشت، قدم دوم ترسید و قدم سوم مطمئن شد. اما به قدم چهارم نرسید. صدای ترمز، صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت آخرین چیزی بود که شنید.
 روی زمین پر از خون بود و آسمان چسبیده بود به کف جاده، صدای گریه نوزاد از زیر چادر بلند شد. سمیرا با دست لرزان صورت  فرزانه را لمس کرد و بالاخره دنیا دست از سرش برداشت.
سالها گذشت، خورشید بی توجه به اتفاقات گذشته، دوباره سر از کرانه شرقی برداشت و روزی تازه را شروع کرد. آرام چشمهای فرزانه را نوازش کرد و او بیدار شد.  تصمیمش را گرفته بود، بدون سعید زندگی برایش معنایی نداشت. درون خانواده ای بزرگ شده بود که همه چیز را به او داده بودند، بجز عشق را. با خودش فکر می کرد هیچکس طعم بی کسی را مثل او نچشیده. به قرصهای روی میز کنار تختش لبخندی زد و یکی یکی آنها را بلعید. اشک صورتش را پر کرده بود و حس تنهایی درونش را می خورد. چند دقیقه بعد دلش شروع کرد به درد گرفتن، طاقتش را از دست داده بود، خواست بلند شود ، اما چشمانش تار شد و سرش گیج خورد و افتاد روی زمین.
-فرزانه، خوبی؟
-بابا؟.... من کجام ؟
-بیمارستان دخترم؛ چرا اینکار رو با خودت کردی؟
-نمی خوام دیگه زندگی کنم، تو که می دونی بابا....بعد از سعید دیگه هیچی نمی خوام....
-آروم باش...می خوام امروز قصه زنی رو واست بگم، که شاید از زندگی تو و مسئله ای که باهاش روبه رو شده بودی سخت تر بود...
- قصه نمی خوام، حوصله ندارم، حوصله هیچی رو ندارم...
- اما این قصه واقعیه، مربوط به تو میشه.
- مربوط به من؟ بابا حالم بده، میشه بعدا نصیحت کنی؟
- نه. نصیحت نیست. قصه زنی به نام سمیراست، که دختری به نام فرزانه رو زیر چادرش پناه داده بود و یک روز سرد خودش رو جلوی ماشین من انداخت. حالا می خوای آروم بگیری و گوش کنی؟
-متوجه نمی شم؟ یعنی من؟
- آره. یکی بود، یکی نبود. می دونی وقتی حکم متهمی را قاضی می خواند.....

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و هفت: به سمت نسیم

چشمهایم راکه گشودم، همه جا می درخشید. کمی طول کشید تا چشمانم به این نور عادت کند. زیر درختی با شاخ و برگهای نقره ای خوابیده بودم. تلالو نورها، با هم بازی می کردند و از برگی به برگ دیگر می پریدند. پا شدم ایستادم. تن درخت  نه سرد بود و نه گرم. همه جا را نگاه کردم تا منبع نور را ببینم. بالای تپه ای بلند بودم.  اما چیزی نبود. آسمان پر بود از نور، بهتر بگویم، همه جایش نورانی بود. اما خورشیدی نبود. خواستم راه بروم، و رفتم، بدون اینکه گامی بردارم. از درخت نقره ای دور شده بودم. به درخت نگاه کردم و خواستم زیر سایه اش باشم، و آنجا بودم. سایه ای پر از رقص نورها.
به پاهایم نگاه کردم. همان پاها بود، ولی انگار روشن تر بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و دستم درون قلبم رفت. می توانستم حس شادی را درون دستهایم فشار دهم، می توانستم خاطره ای از یک لبخند را نوازش کنم. سرم را پایین آوردم تا سینه ام را ببینم. می توانستم نوری که از بین سینه ام بیرون میامد را حس کنم. نور گرم و لطیف، به کف دستم می خورد و از درون انگشتانم بیرون می آمد. اصلا برایم غریب نبود. انگار سالهاست بدنم اینگونه است. دلم می خواست بخندم، از ته دل خوشحال بودم. باد ملایمی وزید و برگهای نقره ای درخت به پرواز در آمدند و در آسمان پخش شدند. انگار این سرزمین پر از درخت بود. از هر طرف برگها بلند شدند. هر درختی رنگ مخصوص خود را داشت. من درختان را نمی دیدم، ولی برگهایی که از پایین تپه، از یک دشت بزرگ بلند شد را دیدم. برگها با آن رنگهای خیره کننده اشان، شروع کردند در آسمان رقصیدند. چشمانم مسحور و مدهوش شده بود، دستم را بردم درون دلم، انگار حس انتظار همه قلبم را فرا گرفته بود. می تپید، سریع و سریع تر. انتظار از لای انگشتانم بیرون زد و از سینه ام فرو ریخت. به زمین نگاه کردم. همچون آب زلالی راه افتاد. انگار چشمه ای درون خود داشت و می جوشید و راه باز می کرد. روی زمین سفید، خود را به جوی آبی رساند و جوی تا کرانه افق می رفت. برگها روی سرم می رقصیدند و زیر پایم جوی های کوچک و زلالی بود که به این رود می رسیدند. از بین برگها نوری راه خود را باز کرد. یک جوی از نور خود را به جوی آب رساند. مثل دو رشته در هم  تنیدند و جوی آب از زمین بلند شد و به سمت آسمان رفت. برگها دورش را گرفتند و می چرخیدند و به سمت بالا می رفتند. حرارتی کنارم حس کردم. خوب که نگاه کردم تنها نبودم، درست میانه صفی بودم از انسانهایی نورانی و خودم را هم می دیدم. همگی به بالا نگاه می کردیم، اما من چطور خودم را می دیدیم؟ دائم نگاهم اوج می گرفت و تا چشم کار می کرد انسان بود. دلم خالی می شد، انگار همه احساس از بدنم می رفت.  همه جا روشن روشن بود. صدایی این سکوت پرشکوه را شکست. میان آسمان خودم را همراه برگها و قطرات آب می دیدم. همه چیزی گفتیم، و درونمان پر شد. انگار تازه متولد شده بودم، نگاهم در اوج چرخید و با برگها رقصید و آرام درون چشمم نشست. نفسم تازه شده بود. کسی به شانه ام زد، برگشتم. صورت مهربانی، کاسه ای زرین به دستم داد و گفت بنوش. اینقدر چهره اش زیبا بود، اینقدر نگاهش عمیق و صاف و بی آلایش بود که بی تامل کاسه را گرفتم و نوشیدم. مدهوش و مست شدم. انگار چیزی درونم رشد می کرد و من قدم بلند می شد. حالا دیگر همه را می توانستم خوب بینم. قدم تا نزدیکی قد مرد رسید . پیشانی ام را بوسید. دستم را گرفت و از میان جمعیت عبور کردیم. انگار همه او را می شناختند، همه سلامش می کردند. من هم او را می شناختم، مطمئنم جایی او را دیده بودم. مرا زیر درختی برد، که برگهایش هفت رنگ بود و از میان تنه طلایی درخت، شهدی بیرون می آمد. زنی زیر این درخت نشسته بود. تا ما را دید، بلند شد و سلام کرد. و سرش را به دستهای همراهم کشید. کسی که با من بود گفت این زن را می شناسی؟
گفتم: نه، ولی نگاهش آشناست.
گفت: او مادری است که موقع تولد فرزندش، به اینجا آمد و کودکش در میان تاریکی دنیا گیر افتاد. و تو با چراغی ، دنیای او را روشن کردی.
خواستم سوال کنم، خندید وادامه داد. او مادر بچه ای است که تو به فرزندی قبول کردی و اسم نیکو بر او گذاشتی و حق پدری را برایش تمام کردی.
گفتم: زهرا را می گویید؟
گفت: آری ، خدا از تو راضی باشد، نذرت را خوب ادا کردی و دوباره مرا بوسید و رفت.
به زن نگاه کردم، گفت: این درخت و برگهایش، و این شهد رحمت را برای شما محیا کردم. موقع نماز می بینمت و از خدا می خواهم روزی ات را زیاد کند.
گفتم: آن مرد زیبا که بود؟ کدام نذر را می گفت؟
دستش را آورد روی سینه ام و گذاشت درون قلبم. گفت دستت را بگذار اینجا، روی دست من. دستم را درون قلبم بردم و روی دستش گذاشتم. دستم را گرفت و مرا میان خاطراتم برد. دستم را گذاشت روی فلزی که نه گرم بود و نه سرد. زود فهمیدم نقره است. مثل همان درختی که صبح زیرش چشم گشودم.
زود گفتم: نقره است!
گفت: آره، و دستش را برداشت. دستم میان گره های نقره  ماند. خوب لمسش کردم. دلم نمی خواست دستم را بردارم. بوی مشک می آمد. بویش مثل بوی اینجا آرام و لطیف بود. صدای صلوات می آمد. خودم را دیدم، دستم گره کرده در گره های ضریح امام رضا، و گریه می کنم، که اگر بیماری فرزندم خوب شود، کودک یتیمی را سرپرست می شوم. گریه می کردم و آن مرد زیبا درون ضریحش، نشسته بود و با لبخند به من نگاه می کرد. به او می گفتم : آقاهمه دکترها جوابم کردند، میگن شما طبیب دلهایید، آقا مرا دریابید.  زن دستم را از درون دلم بیرون کشید. و بالا را نشان داد. قلبم شروع کرد به تپیدن. باز برگها شروع کردند به رقصیدن با آب. گفتم چه شده؟ گفت : موقع نماز است، خدا به تجلی گاه آمده. برگهای درخت من از همه رنگی بود، و همه وجه نور به آنها می تابید و من نور را به واسطه اینها درونم درک می کردم. وقتی نماز تمام شد، آقایم را دیدم. مثل دُری بین جمعیت می درخشید و نور ها به دورش حلقه زده بودند. یادم آمد کجا چهره اش را دیده ام. وقتی درون قبر می گذاشتنم، آن پایین دستانش را دراز کرده بود تا مرا بگیرد. وقتی مرا گرفت خیلی راحت خوابیدم و امروز صبح زیر درختش بیدار شدم. از کنارم که گذشت لبخندی زد و گفت " برو از شهد درختت بخور، روزی ات گسترده باشد که نوری در تاریکی یتیمی شدی" . لبخندش را برداشتم و درون قلبم جای دادم. به سراغ درخت هفت رنگم رفتم. شهد را نوشیدم، مست و سرخوش، با برگها پر کشیدم. مثل آب زلال بودم و مثل برگ سبُک . نسیم رحمت خدا می وزید و مرا به دنبال نورها تا آن بالاها می برد.

پ.ن:

این را روز تولدشان گرفتم.

نویسنده : مرتضی : ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/۱٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و شش: قضاوت شما؟

لبخندش رو درون دلم برای خودم نگه داشتم. صدای خنده اش رو در خصوصی ترین اتاق دلم گذاشتم.اینها رو من برای خودم نگه داشتم  ولی او چقدر راحت اینها رو به دیگری داد. یک روز صبح بهار بود. مثل همه شعرها زیبا. اما این روز رو خدا برای شعر گفتن نیافریده بود. تمام شبو بیدار بودم. صدای تیک تاک ساعتو حفظ می کردم،  تعداد پرتوهای نوری رو که از سحر به اینطرف به اتاقم وارد می شد را می شمردم. ساعت 6 بود. دوست نداشتم از رختخوابم بلند شوم. سقف اتاقم تا روی بینی ام پایین اومده بود. اما چاره ای نبود. سر میز صبحانه نشستم. به قندون خیره شدم،.هنوز صدای  تیک تاک ساعت تو گوشم بود...
- به! چکار هم کردی عزیزم
- خواستم صبحانه اولمون یادت بمونه
آره یادم مونده بود.حالا جای تو یک گلدون شمعدونی گذاشته بودم تا یادم نره.رفتم سراغ یخچال، پر بود از غذاهای حاضری و مونده های روزهای قبل. مثل  دل خودم پر از چیزهای خوب گذشته که حالا دیگه بکار نمی اومدن. رفتم تو اتاقم، در کمدم رو باز کردم و فکر کردم چی بپوشم. کت و شلوار مشکی و یک پیراهن سفید رو برداشتم. پیراهن رو باهم خریده بودیم، اما وقت نشده بود بپوشمش.لباسامو تنم کردم و روی تختم نشستم. هنوز ساعت 7 هم نشده بود. باید ساعت 9 اونجا می بودم. این دو ساعت رو چکار می کردم. سرم داشت می ترکید، گرفتمش بین دستام.همینطوری یک ربع ساعت نشستم. بلند شدم و روی  حاشیه فرش اتاقم راه رفتم. دقیقا پاهام رو روی حاشیه میگذاشتم. مثل یک بازی. به هیچ چیز فکر نمی کردم. دور خودم می چرخیدم و باز می چرخیدم. سرم کم کم شروع کرد به گیج رفتن، دقیقا روی  نقش وسط قالی خودم رو انداختم و روی پهلو دراز کشیدم. سرم رو چسبوندم به پرزهای قالی و چشمی که سمت فرش بود رو باز نگه داشتم و اون یکی رو بستم. با دستم پرزهای قالی رو جا به جا  می کردم. از اون  چشمم که بسته بود، آروم یک قطره اشک غلطید و اومد پایین، روی مژه چشمی که باز بود. همه  چیز تار شد. دلم شروع کرد به لرزیدن. بغض خودش رو از دلم به چشمام رسوند. طاقت نیاوردم و تاق باز خوابیدم. به سقف گچ  کاری شده خیره شدم. به لوستری که با مریم رفتیم و خریدیم.کاش یک لوستر هم برای دلش می خریدم. شاید چراغ دلش خاموش شده بود، شاید چراغ دلش زشت بود. به هر حال بلند شدم و رفتم جلوی آینه. یکمی خندیدم. بیخودی. برای اینکه روحیم خوب بشه. بعد صورتم رو شستم و راه افتادم...
ساعت 8:30 جلوی دادگاه بودم. تو ماشین نشستم و موسیقی گوش دادم. نمی دونم دقیقا چی بود، اما از تنهایی بهتر بود. بالاخره ساعت 9 شد. رفتم تو، شعبه 13 خانواده. مریم و پدرش اونجا نشسته بودن، من سرمو انداختم پایین و مستقیم رفتم تو اتاق قاضی.
قاضی بعد از سوال در مورد پرونده گفت: مطمئنی؟ یعنی همه حرفاتون رو زدید؟
گفتم: بله،
منشی دادگاه رو فرستاد تا مریم رو بیاره و به من گفت بشین.
مریم و پدرش اومدن و روی چندتا صندلی اونطرف تر نشستند. قاضی گفت خوب، این جلسه 3 ام هستش و به نظرم حرفی دیگه نیست. خانم مریم...شما هم راضی به طلاق هستید؟
مریم گفت: بله.
من منتظر بودم دو بار جواب نده و بار سوم بگه با اجازه بزرگترا بله. قاضی صیغه طلاق رو جاری کرد. منم دسته چکم رو از جیبم در آوردم و تمام مهریش رو نقدی نوشتم و دادم دستش و به چشماش خیره شدم و گفتم : خداحافظ
سریع پله های دادگستری رو پایین اومدم و رفتم تو ماشین نشستم...
گفت خداحافظ، فقط همین رو گفت و سرش رو انداخت پایین و رفت. می شناسمش. میخواست بگه خیلی مرده و اصلا ناراحت نیست. اما من که می دونم ، خیلی بچست . قبل از اینکه برم تو دادگاه، ماشینش رو توخیابون دیدم. قیافش خیلی به هم ریخته بود. علیرضایی که جزو معدود پسرهای مرتب بود، حالا موهاش ژولیده بود. کت و شلوار عروسیمون رو پوشیده بود که مثلا من حرص بخورم. وقتی رفت از پنجره دادگاه، تو خیابون رو نگاه کردم. تو ماشینش نشست و سرش رو چسبونده بود به فرمون. تا حالا بغضش رو ندیدم بودم، یک لحظه سرش رو آورد بالا، قرمز شده بود، چشماش ریز شده بودند و مثل بچه ها اشکهاش تا روی لباش اومده بود، دنبال دستمال کاغذی ماشینش بود. دلم براش سوخت، اما تقصیر خودش بود.
یک دوستی داشت که همش اینو میاورد خونه. اصلا از این مردک خوشم نمی اومد. از همون اول با چشمهاش دنبال دزدی بود. هی خودش رو صمیمی می گرفت. هر چی به علیرضا گفتم این رو خونه نیار گوش نکرد. نمی دونم چکار کردم که این فکر  کرده بود من نسبت بهش احساسی دارم. یک روز صبح هنوز خواب بودم. جای علیرضا هنوز کنارم گرم بود و خودش رفته بود سر کار. صدای زنگ اومد. سریع بلند و شدم و لباسامو پوشیدم، تا در رو باز کردم دیدم خودشه، مسعود. گفت سلام، براتون چیزی آوردم، علیرضا گفته بود بیارم. منم باور کردم و راهش دادم تو.چندتا کنسرو ماهی و رب و از این جور چیزا آورده بود. می گفت تعاونی و ارزون تر خریده . تعارف کردم چایی می خوره؟، اونم گفت آره. رفتم چایی که صبح علیرضا درست کرده بود رو ریختم و آوردم. گفتم ببخشید و رفتم سمت اتاق خواب تا رختخواب رو درست کنم، که یکوقت نبینه ، دلم نمی خواست شلخته به نظر بیام. همینطور که داشتم تخت رو درست می کردم، احساس کردم پشت سرم وایساده. مردک عوضی پرید به من و من کلی بهش فحش دادم، تا ولم کرد. گفت مگه تو خودت نمی خوای؟ گفتم نه عوضی، از خونم برو بیرون تا همه رو صدا نکردم، خلاصه با کلی داد و فریاد از در آپارتمان انداختمش بیرون.
علیرضا ظهر اومد خونه، نه پرسید چی شده، چی نشده، گفت وسایلت رو جمع کن ، برو خونه بابات.
من متعجب وایساده بودم، گفتم چی شده عزیزم ؟ سرم داد زد و گفت فقط برو، نمی خوام  ببینمت.
منم با اشک از خونه رفتم بیرون. سه ماه بود که از علیرضا دور بودم ، تا جلسه اول دادگاه. فرستادنمون پیش مشاور و اینجا بود که همه چیز رو فهمیدم. همیشه  کسی که دوستش داری کمترین اعتماد رو بهت داره. چون دوستت داره ولی قبولت نداره. ماجرا این بود که مسعود برای اینکه پیش دستی کرده باشه زنگ زده بود به علیرضا و گفته بود این خانومت چند وقته تو نخه منه، ظاهرا قبلا هم در مورد من باهاش حرف زده بود. و گفته امروز منو با نقشه کشونده خونت و اینا... علیرضا هم اومده بود از آپارتمان روبه روییمون سوال کرده بود و گفته بودند آره خانومت خیلی اوضاع لباسش خراب بوده. جالب اینجاست که تا روز مشاوره از من هیچی نپرسیده بود. اینم بخاطر همون ادا اطفارهای مردانه است. روز مشاوره گفت چرا اینکار رو کردی؟ منم که نمی خواستم جوابش رو درست بدم، گفتم فقط طلاق می خوام، یکی  دیگه رو دوست دارم. دروغ گفتم، می خواستم یکم ادبش کنم. تو این سه ماه هر روز رو به سختی شب می کردم. از حرفهایی که پشت سرم بود، از همه بدم میومد و بیشتر از همه از علیرضایی که 3 سال رو باهم زندگی کرده بودیم و کلی خاطره باهم داشتیم. بعد از اون جلسه و اون حرف من، خیلی عصبانی شد و دیگه با من حرف نزد و با پدرم صحبت می کرد. تقریبا یکسال از این ماجرا گذشت، که  پسر همسایه سابقمون که زنش رو تو تصادف از دست داده بود، مادرش رو فرستاده بود که ببینه من ازدواج می کنم یا نه. اینجاست که دیگه فکر آدم کار نمی کنه. علیرضا رو دوستش داشتم، اما دیگه نمی شد باهاش زندگی کنم و از طرفی پسر همسایمون هم واقعا انسان خوبیه. این شد که به علیرضا زنگ زدم و گفتم فقط طلاق. مهریمو هم نمی خوام. الان که طلاق رو جاری کردن آروم شدم. براش دعا می کنم که زندگی بهتر و عاقلانه تری داشته باشه. از پنجره دادگاه، ماشین رامین رو دیدم، پسر همسایمون. اومده بود دنبال ما. به بابا گفتم بیا رامین اومده و باهم رفتیم و سوار ماشینش شدیم. چند وقت بعد هم با هم ازدواج کردیم، اما خیلی دلم می خواد یک روز علیرضا واقعیت رو بفهمه و از اشتباه در بیاد
.
مریم و پدرش از دادگاه اومدن بیرون،  رامین بیرون دادگاه منتظرشون بود. مریم برام گفته بود که رامین موقع تحصیلش چقدر بهش گمک می کرده. اما  چرا این کار رو با من کرد ؟اگر اونو دوست داشت، چرا 3 سال عمر من رو تلف کرد؟ چرا گذاشت عاشقش بشم. صبح تا ظهر تو اداره به این فکر می کردم که بر می گردم خونه و مریم عزیزم تو خونه منتظرمه و شب باهم میریم بیرون. هر چی می خواست براش آماده می کردم.اما همه اینها، کافی نبود. دلش با من نبود.از وقتی فهمیده بود رامین همسرش رو از دست داده ، همش می گفت طفلی رامین و همش اسم این پسره رو تو خونه میاورد. اما چرا با مسعود رفت رو نمی دونم. من  زیر سقف ماشینم نشسته بودم. حالا چی؟ کجا برم؟ کجا رو داشتم که برم. آخرین صحنه هایی که مریم رو دیدم داشت سوار ماشین رامین می شد و همون خنده های زیباش رو لباش بود...با  خودم می گفتم: نه خنده هات رو نه، آخه نامرد اونها مال من بود..تا شب تو خیابونها هی رانندگی کردم. آخر شب رفتم خونه. رفتم زیر دوش تا آروم بشم،  آب روی سرم می ریخت و با اشکهام قاطی می شد. لااقل احتیاج نبود اشکها رو پنهون کنم.
حالا یکسال از اون ماجرا گذشته. مریم با رامین ازدواج کردن. منو فراموش کرده و لبخندهاش، صدای قه قهه هاش برای کس دیگه ای هست.یک مشت قرص دارم که باید بخورم و موهامو که طی یکسال سفید شده تو آینه شونه کنم. شبها خواب مریم رو می بینم که با خنده هاش میاد سمت من و یک مرد میاد و با خودش میبردش.تو خواب داد می زنم، اونقدر فریاد می زنم که با داد و فریاد از خواب بیدار می شم و دیگه تا صبح خوابم نمی بره. میون اشک  ها و حسرتهام به خدا پناه میبرم و میگم: خدایا  همه ظالمها رو لعنت کن...بعد کمی فکر می کنم و می گم خدایا، اگر میشه هدایتشون کن، آخه نمی دونم، شاید منم ظلم کردم...فقط می دونم ظلم زیادی دیدم.

نویسنده : مرتضی : ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و پنج: پشت همه پنجرها

روزی روزگاری، روستایی بود فرو رفته در تاریکی. مردمانش همه در سیاهی زندگی می کردند،سر در تنهایی خود فرو برده بودند و کاری به کار یکدیگر نداشتند. گوشه دیوار کاهگلی خود می نشستند و در خیالات تاریک تر از دنیای خود غرق می شدند. برای لقمه نانی سر همدیگر را می بریدند و برای رسیدن به معشوقی، خانه را بر سر هم خراب می کردند. در آن تاریکی، حتی نمی توانستند واقعا هم را ببینند. از روی صدا و صحبت ها همدیگر را می شناختند و قضاوت می کردند. به لمس کردن اشیاء و بو کردن غذاها برای اثبات وجودشان عادت کرده بودند. دیوارهای خانه‌هایشان مشترک بود، ولی هر کدام در گوشه ای از تنهایی خود زندگی می کردند. سام در این روستا متولد شده بود و بزرگ شده بود.
یکی از این روزها وقتی بیدار شد چیز عجیبی رخ داده بود که مجبورش کرد چشمانش را باز کند و برای اولین بار ببیند. روزنه ای درون دیوار بود. دستانش را روی چشمش کشید. تا آنروز نمی دانست اینها چرا روی صورتش هستند.  آنها را بست و ترسید. ترسید تا دوباره باز نشوند. اما باز هم باز شد. به اطراف چرخید، همه جای اتاقش بیشتر قابل دیدن بود. بیرون که آمد، هنوز روستا تاریک بود، دوید و به بقیه خانه ها سر زد. درون هر خانه ای یک روزنه بود.  همه گیج شده بودند. به خانه اش که برگشت هنوز روزنه آنجا بود و چشمانش باز بود. جلو تر رفت و چشمش را چسباند به این روزنه. بعد از چند ثانیه چشمش به نور عادت کرد و کم کم توانست بین روشنایی، نورهای دیگری را هم  تشخیص دهد. عجیب بود، چیزهایی وجود داشت که مسلما تاریکی نبود. سفید و روشن هم نبود. تمام آن روز را صرف دیدن روزنه کرد تا اینکه از خستگی خوابش برد. خواب دید که روزنه را باید بزرگتر کند. وقتی بیدار شد، ابزار نوک تیزی برداشت و سعی کرد اطراف روزنه را باز کند. اینکار را کرد، و کم کم توانست پنجره ای درون دیوار بسازد. چیزی را که می دید باور نمی کرد. اما وجود داشت. تمام اتاقش روشن شده بود. چقدر اتاق کوچک و محقری داشت. رنگش هم فقط تاریک بود. اما بیرون آن پنجره، همه چیز نورانی بود. خواست از اتاقش بیرون برود و به دیگران بگوید. اما با خودش فکر کرد برای چی این چیز زیبا را باید با دیگران شریک شوم. بیرون رفت و در خانه اش را بست. با بقیه صحبت کرد. بیشتر مردم ناراضی بودند از روزنه ای که درون دیوارهایشان ایجاد شده بود.
 عده ای گفتند رویش را پوشاندیم، اذیتمان می کرد. سام پرسید چرا پوشاندینش؟
گفتند: چیزی که نه بو داره، و نه می شه لمسش کرد و نه مزه ای داره حتما برایمان مضر است، یا شاید اصلا وجود نداره، شاید کسی می خواهد روستایمان را تسخیر کند و این چیز مسخره را وارد کرده. بعضی دیگر گفتند ما کاری نداریم این چیست، زندگی خودمان را می کنیم. سام پرسید: یعنی اصلا نمی خواهید بدونید این از کجا می‌آید؟ گفتند:معلومه که  نه! پس کی بره دنبال غذا؟ اصلا مهم نیست. دستمالی روی چشمانمان می بندیم تا نبینیمش. آخه این چیزهایی که روی صورتمان باز شده دیگر چیست. سام درون روستا می گشت و پرس و جو می‌کرد. بیشترمردم همینکار را می کردند و روی چشمانشان دستمال می بستند. بین مردم شایعات زیاد بود. ناگهان یک طرف نظر سام را جلب کرد. نور شدیدی از یک سمت بیرون می آمد. سام و بقیه به آن سمت دویدند. خانه ای بود که دقیقا کنار خانه سام بود. درش را باز کرده بود و پنجره بزرگی درونش ایجاد کرده بود. سام آن را دید، اما بقیه جرات نکردند به آن نزدیک شوند. سام دوید درون خانه اش و کنار پنجره خودش نشست.
مدتی از پیدا شدن نورها  گذشت. سام هر روز پنجره را بزرگتر می کرد و با خودش فکر می کرد آیا می شود بیرون برود. سام بعد از مدتی از خانه اش خارج شد. چیزی را که می دید، باور نمی کرد. همه جا روشن شده بود. همه خوشحال بودند. سام مردی را دید که صورتش درون نور می درخشید. جلو رفت و به او نگاه کرد و دید که همسایه اش هست. مرد همسایه  گفت: برو صورتت رو تمیز کن، ما از تاریکی دراومدیم و  دیگه قراره  از این به بعد همو به غیر از صدا و بو و لمس، با این دریچه های روی صورتمان ببینیم. سام پرسید: این نورها چرا باهم فرق دارند. مرد همسایه خندید و گفت : اینها رنگ هستند. اینها باعث می شوند  که چیزها زیباتر باشند. مثلا این نور سبزه. درختان سبزند. میوه ای را به سام داد. قبلا مزه اش را چشیده بود. به آن سیب می‌گفتند. مرد گفت : ببین سیب قرمزه.  رنگها زیبایی بخشند و باعث تمایز چیزها.
 ازبیشتر خانه ها نور بیرون می آمد. مردم برای خودشان چیزهایی درست کردند که رنگهایش زیبا بود و روی بدنهایشان انداختند. سام مردی را دید که به دیگران غذا می داد و کسی بر سر غذا نمی جنگید. سام رفت و از او پرسید چرا دیگر مردم سر غذا دعوا نمی کنند. مرد گفت: دقیقا نمی دونم ولی وقتی نوراومد و مردم بیرون را دیدند، مردمی که باهم گلاویز بودند انگار خجالت کشیدند و دست برداشتند.
 سام به خانه ها سر زد، اما هنوز بیشتر خانه ها پنجره نداشتند. با خودش فکر کرد، پس این نورها از کجا می آمد؟ چرا هر خانه ای نوری داشت. به سمت مردی رفت که غذا توزیع می کرد و گفت: تو گفتی مردم بیرون رو دیده اند، ولی کسی روی دیوارش روزنه بزرگی نیست. مرد گفت : خونه همسایه تو، و چند خونه  دیگه پنجره های بزرگی دارند که مردم میرن اونجا و بیرون رو نگاه می کنند.
سام تعجب کرد و گفت: تو چی؟ توی خونه ات  پنجره داری؟
مرد گفت نه.
سام: چرا؟ چرا برای خودت پنجره نمی سازی؟
مرد: آخه می ترسم. کار هر کسی نیست. در ضمن اگر خونه ام پنجره داشته باشه دیگه نمی تونم بخوابم.
سام: شاید اشتباه می کنی. برای یک اشتباه حاضری خودت را از این نور محروم کنی؟
مرد: گفتی نور؟ اینا رو فقط خونه همین چند نفر داره. تازه من باید  بخوابم، غذا درست کنم، اگر پنجره ای باشه که مردم هر روز برای تماشا به  اونجا بیان که نمی توانم زندگی کنم. برو این کار رو خودت بکن، یا به بقیه بگو...من حاضر نیستم سوراخی توی دیوار خونم درست کنم.
سام برگشت درون اتاقش. پنجره اتاقش بزرگ بود و بیرون را خوب می دید، اما دلش نمی خواست به دیگران این را بگوید. فردای آن روز سر وصدای زیادی او را بیدار کرد. بیرون که دوید ، دید همه جلوی در خانه همسایه اش ایستاده اند. پرسید چی شده ؟ مردی آرام به او گفت : بیرون رو نگاه کن.
از پنجره خانه همسایه اش بیرون را نگاه کرد. پروانه زیبا و بزرگی در حال پرواز کردن بود و روی نورهای قرمز و زرد می نشست. یکی گفت خونه های ما گِلی است ، برای همین یک رنگه حتما اینها چیز دیگه ای هستند که رنگشون فرق می کنه. سام گفت مثلا چی ؟ مرد گفت: من چه می دونم و با تمسخر گفت:  شاید گُل. از آن روز به بعد مردم به آنها گُل گفتند. مرد همسایه از همان روز ناپدید شد.
سام این اتفاق را که دید، فکر کرد حتما دلیش، وجود پنجره است. روی پنجره اتاقش را پوشاند و مقداری غذا تهیه کرد و خود را درون خانه تاریکش محبوس کرد. کاری که قبل از آمدن نورها می کرد و به آن عادت داشت.  بعد از مدتی که بیرون آمد نور خیلی کم شده بود و فقط دو خانه دیگر نور داشت. سام آذوقه بیشتری تهیه کرد و برای مدت خیلی بیشتری از خانه اش خارج نشد.
 یک روز درون خانه اش و در تاریکی و تنهایی نشسته بود، که وسوسه شد بیرون را ببیند. نگاهی از کنار پوشش پنجره به بیرون انداخت. سه پروانه در حال پرواز بودند و چقدر زیبا بودند. گلهای زیبایی آن بیرون بود و همه جا روشن بود. از خانه اش که بیرون آمد نور خیلی ضعیفی از سه خانه بیرون می آمد. مردم همه لباسهای رنگی تنشان بود که به سختی در این کمی نور دیده می شد و حتی بعضی ها رنگ می فروختند. همینطور که راه می‌رفت پایش به چیزی خورد. خوب که نگاه کرد، دید جسد همان مردی است که غذا توزیع می کرد. کودکی کنارش نشسته بود و اشک می ریخت. سام پرسید چرا مُرد؟ کودک گفت : کمی غذا داشت که بقیه بزور ازش گرفتند و کشتنش .
سام رفت و در خانه ها را زد و دیگر هیچ روزنه ای درونشان نبود.
 سام از مردی پرسید: پس اون همه نور که از خونه های شما بیرون می اومد کو؟ از کجا بود؟
مرد گفت : نورها از خونه همسایه تو و دوتا دوستش بود.
سام : اون دو نفر چی شدند؟ اونها هم ناپدید شدن؟
مردنه، مردند. همسایه تو هم مرده.
سام که باورش نمی شد، به آن مرد گفت: تو می گی نور از خونه اونا بود، پس چطور خونه های شما هم نورانی شده بودند؟
مرد: همسایه ات به تک تک ما آیینه هایی می داد و نور اتاقش رو با ما تقسیم می کرد.
سام: مگه خودتون نمی تونستید نور داشته باشید ؟
مرد: نه! نور مقدسه، فقط مال آدمای مقدسه.  نزدیک شدن بهش برای هر کسی ممکن نیست، ما کجا می تونستیم نور پیدا کنیم؟
سام: مقدس ؟ نور فقط نوره. باور کن، کافیه یک چیز نوک تیز برداری و به دیوار خانه ات بزنی!
مرد با عصبانیت گفت : برو! اصلا برای چی این سوالها رو می پرسی؟ همه می دونند  تو حتی آیینه هم درون خونه ات نداری.
سام : آیینه ای که بهش نور نمی رسه به چه دردی می خوره؟ تازه وقی می تونی نور واقعی داشته باشی، آیینه می‌خواهی برای چی ؟
مرد: یعنی می خوای بگوی تو می تونی درون خونه ات  نور مقدس رو داشته باشی؟‌
سام : آره، تو هم می تونی داشته باشی!
مرد با عصبانیت گفت: اگه یک بار دیگه  تو رو ببینم می کشمت! برو تا بقیه  رو صدا نکردم. تو از نور مقدس چه می دونی که حرف می زنی؟ می ری یا بکشمت ؟
سام که ترسیده بود، سریع رفت. درون خانه دیگران را می دید، آیینه هایی بود که نوری را نداشت که برتابند. سام به خانه همسایه اش رفت. مردم جلوی درش صف کشیده بودند و منتظر بودند تا وارد شوند. سام امیدوار شد اینجا نوری ببیند. وقتی وارد شد، پنجره بزرگی را دید که مردم رویش را با وسایلشان تزیین کرده بودند. به سختی نور از بین آنها داخل می آمد. سام از مسول آنجا پرسید: اینها چیست که روی پنجره گذاشته اید ؟
مرد گفت : اینها تزیینات گرانبهاییست که مردم به این مکان مقدس هدیه داده اند. تا نور از ما راضی باشد.
سام گفت: این روزنه ها ، این پنجره، برای این بود که بیرون رو ببینیم، نه اینکه مقدسش کنیم و روش رو بپوشونیم.
مرد با اخم به او نگاه کرد و گفت : تو،درون آن خانه تاریکت نوری داری که اینطور وقیحانه صحبت می کنی؟
سام گفت: بله دارم، پنجره بزرگی دارم ولی روشو پوشوندم.
مرد گفت: چرا؟
سام جوابی نداشت و مرد ادامه داد: دروغ نگو. اگر واقعا نور برات مهم بود چیزی رو هدیه اش می کردی تا اینجا زیبا تربشه  و نور از تو راضی باشه.
سام گفت: اینها همه اش دروغه. شما همدیگه رو برای یکم غذا می کشید  و روی پنجره روبا این چیزهای مسخره پوشوندید. وقتی نور بود که اینکارها رو نمی کردید.
مرد با عصبانیت گلوی سام را گرفت و گفت: توهین بسه! الان سزای توهینهات رو می بینی و گلوی سام رو فشارداد.
 چشمهای سام خیره به نور ماند. ناگهان همه جا پر نور شد. پر از نورهای رنگارنگ. سام بیرون رفته بود. میان گلهای  زیبا و زیر یک نور گرم و بخشنده و تابان.  پروانه ها را می دید که چطور پرواز می کنند. چقدر زیبا بود روشنایی. پروانه بزرگ و زیبایی به سمت سام آمد و کنارش نشست و گفت : سلام همسایه.
 سام گفت: سلام. منم می تونم مثل شما بپرم و پروانه باشم؟ منم می خواهم سمت اون  نور بیایم.
پروانه گفت: نه الان. هنوز آماده نیستی.
سام گفت: چرا ؟
پروانه : یک نگاه به خودت بیانداز، تو یک کرم ابریشمی. فقط می تونی راه بری. تو نمی تونی مثل ما به سمت نور پرواز کنی.
سام به خودش نگاه کرد، پروانه درست می گفت. او یک کرم ابریشم بود. اطرافش پر کرم و موجودات ریز و سنگ بود. اشک توی چشماش حلقه زد و گفت منم می‌خوام بیام اون بالا، بیام و روی گلها بشینم. می خوام بیام تا پرواز کنم تا سمت نور. چرا باید من اینطور باشم؟
پروانه لبخندی زد و گفت: برای این که به نور خونه ات شک کردی. بخاطر اینکه نور خونه ات رو فقط برای خودت نگه داشتی. مردم رو از تو تاریکیشون در نیاوردی. برای همین نور اونقدرکم به تو تابید که فقط تونستی در حد یک کرم رشد کنی. ولی بازم ناراحت نباش و امیدوار باش. تو می تونی از این نور هنوز استفاده کنی و بعدا پروانه بشی. به این سنگ ها نگاه کن، اینها مردم دیگه ای هستند که از روستا بیرون اومدند. خوب گوش کن. ناله‌هاشون رو می شنوی که نور رو صدا می زنند. دلشون می خواست پا داشتند تا قدمی بردارند، دلشون می‌خواست چشم داشتند تا ببینند، دلشون می خواست بیان بالا پیش ما. اما نور فقط بدن اینها رو داغ می کنه .
سام گفت : چرا اینطوره؟ یعنی اینها رشد نمی کنند دیگه ؟
پروانه گفت: تو لا اقل نور رو دیدی. لااقل توی اتاقت داشتی اش. اما اینها چشمهاشون رو بستند وهمدیگه رو کشتند واز نور محروم کردند. اینها حتی الان هم تقلایی نمی کنند، اگر واقعا دلشون بخواد از دل همینها کرمی متولد می شه که بعدا می تونه پروانه بشه. بقیه هم که کمی برای رشدشون قدم برداشتن در حد کرم و موجودات ریز موندند، چون خودخواهی داشتند. مثلا اون پیله رو ببین، اون همون کسیه که غذا توزیع می کرد، ممکنه به همین زودی ها پروانه بشه.
سام گفت: حالا من باید چکار کنم؟
پروانه گفت: خوب نور رو ببین، بزار به دیگران نور برسه، بهشون کمک کن و جایی که باید  پیله درست کنی، درست انتخاب کن تا رشد خوبی داشته باشی.... خوب دیگه من باید برم
سام: کجا میرید؟
پروانه: ما داریم میریم سمت نور. ما پروانه ها عاشق نوریم. بعضی وقتها اینقدر به نور نزدیک میشیم که بالهامون می سوزه، اما بازم بالاتر میریم.
سام: چرا ؟
پروانه: آخه می دونیم که داریم تو نور ذوب می شیم و ما هم جزئی از نور میشیم، باز به همه عالم می تابیم. ما پروانه ها هیچی رو برای خودمون نمی خوایم .

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و چهار: تراکم لحظه ها

چارلی روی دوازده ایستاده بود و جیمز رویش بود. استیسی می دوید و از همه رد می شد. از 11 که رد شد، جیمز کمی جلوتر رفت. به دوازده که رسید، جیمز به یک رفت. یک به جیمز گفت، سلام، صبحت بخیر. جیمز گفت: سلام یک، چطوری؟  یک گفت : حوصله ام سر رفته. بس که استیسی می چرخه . جیمز گفت این کار هر روزمونه، چطور می تونی بگی حوصله ات سر رفته ؟ یک گفت: نمی دونم، کاش امروز استیسی کمتر رد بشه. جیمز کمی جلو رفت و به یک گفت، روز خوبی داشته باشی، یک ساعت دیگه می بینمت. استیسی که از روی دوازده رد شد، جیمز روی دو بود. استیسی خندان از روی جیمز رد شد و گفت هی!
دو به جیمز گفت :  بچه کوچک خانواده یاد گرفته بگه دو! خیلی خوشحالم. جیمز گفت بیشتر از تو 10 باید خوشحال بشه، تا اون بیاد بفهمه تو هم دویی و تو هم مهمی ، موهاش سفید شده. دو گفت آره حق با توئه. استیسی جیمز رو به سه برد و وقتی رد می شد گفت : هوراااا . سه گفت : جیمز تو می دونی امروز استیسی چرا اینقدر خوشحاله ؟ بنظر سریع تر میچرخه. جیمز گفت: نه ، هنوز بعد از سالها همکار بودن، فرصت نکرده حتی واسه یک ثانیه هم با من حرف بزنه ، باید منتظر بمونیم و ببینیم چی قراره پیش بیاد. جیمز به چهار که رسید، چهار گفت: حرفاتو با سه شنیدم. خوب چرا از چارلی نمی پرسی، اونو که یک دقیقه می بینی، با ما که حرفی نمیزنه ! جیمز گفت : آره، اما چارلی خیلی کند حرف میزنه، سعی می کنم تو 12 ساعت بعدی بفهمم چی قراره پیش بیاد. استیسی با یه هوررای دیگه رد شد و حالا جیمز به 5 رسیده بود. 5 گفت اونجا رو ببین جیمز. لباشون روی هم رفته. جیمز آهی کشید و گفت وقتی اینا رو می بینم آرزو می کنم،  کاش استیسی آرومتر بچرخه. جیمز به شش رسید و استیسی شیطون وقتی رد می شد گفت برید کنار. شش خندید و گفت امان از دست این استیسی، اینها تا کی می خوان همو ببوسن ؟ جیمز گفت : معمولا از دو ساعت بیشتره.
جیمز به هفت و هشت و نه رسید، و استیسی با یک چرخش دیگه اونو به ده رسوند. 10 که بزرگ روش نوشته بودن 2 خیلی تو خودش بود و  به اطرافش کاری نداشت. جیمز گفت: خبرا رو شنیدی ؟ 10 گفت : نه ، چی شده ؟ جیمز گفت : بچه کوچیکه یاد گرفته بگه دو! برق از چشمای 10 پرید ! یعنی بالاخره منو می تونه صدا کنه؟  استیسی نگذاشت جیمز حرفش رو با 10 تموم کنه و جیمز رو به 11 برد.
 جمیز به همه اعداد سر می زد. 30 بهش گفت: خوشگله، منو نصف کردی و چشمکی به جیمز زد. جیمز هم بهش گفت شش و نیم می بینمت عزیزم و به چارلی باید جواب این "خوشگله " رو بدی  و خندید و رفت روی 31. بالاخره جیمز به 59 رسید، استیسی همچنان پر انرژی می دوید و از همه اعداد برای بار 60 ام رد می شد، 59 به جیمز گفت ببین هنوز تو بغل هم هستند. مرده رو نگاه کن، به زنه میگه چقدر زود گذشت. واقعا زود گذشت؟ استیسی رد شد، جیمز به 0 رسید. صفر گنگ بود. حرفی نمی زد. تنها جایی بود که می شد جیمز نفسی تازه کنه و سعی کنه متمرکز بشه تا دقایق بعدی رو بگذرونه. چارلی رفت روی 5، و یک ساعت از روز تازه گذشت.
استیسی خیلی نازک  و با قد و قامتی کشیده بود. اعداد اونو در حال دویدن می دیدند که همیشه پر سر و صدا از روی همه رد می شد. فرصت نمی کردند تا با او صحبت کنند، فقط صدای خنده ها و هورا کشیدن هایش رو می شنیدند. استیسی، دختر لحظه ها بود. از صفر که می گذشت، با اعداد اعشاری می نشست و صحبت می کرد، خبر می گرفت که امروز چه معجزه ای اتفاق خواهد افتاد. از دو که می گذشت، دقیقا وقتی به 2.71 میرسید، و وقتش را با چند تا اعشاریش می گذراند، از عالم اعداد طبیعی و اتفاقاتی که قرار بود بیافتد خبر پیدا می کرد. به 3.14 با کلی دوست اعشاریش که می رسید، می دانست امروز خورشید چند درجه می تابد، کدام شهاب بی بال رد می شود و سرنوشت که، رقم می خورد. استیسی دوست همه اعشاری ها بود و هر کدام از اینها رازی برای او داشتند. استیسی می نشست پای درد دل اینها. ولی وقتی از روی اعداد صحیح رد می شد،اونها توانش را نداشتند که بیشتر از‌ چشم برهم زدنی، نگه اش دارند. برای همین استیسی فقط دست تکان می داد و هورا می کشید. استیسی، روی هر اعشاری که می رسید، نگاهی به بیرون می انداخت، بوسه ها را با دقت می نگریست. هر لحظه ای صداقت و فریب را زیر قطرات تر لبها حس می کرد. دوستانش درون قلب انسانها، به او می گفتند هر لحظه چه می گذرد. اما استیسی این حرفها را به کس دیگری نمی گفت. چون وقت نداشت.
چارلی روی 59 بود. او فکور و آرام بود. حرف زدنش ، راه رفتنش، منش و رفتارش همگی با یک وقار خاصی بود. زیاد با اعداد دمخور بود. اما فقط گوش می داد. اعداد اعتقاد داشتند این استیسی و جیمز هستند که او را حرکت می دهند. در واقع هم همینطور بود. اما برای او دنیا اینقدر آرام می گذشت، که برای عبور از عددی باید چندین دقیقه صبر می کرد، یا یک ساعت برای عبور از 5 عدد. او میزانهای سنجشش فرق می کرد. با او مردم دنیایشان واقعی تر بود. معمولا کسی ارزش گذشتن او را نمی دانست. مثل هیمنهایی که شب گذشته،  یک ساعت را  در آغوش هم بودند. نمی دانستند این چرخ دنده های دنیا در چه جاهایی تغییر کرده، و همه باعث شده در آن لحظه بخصوص در آغوش هم باشند. مرد می گفت "تازه یک ساعت گذشته" و زن ریز ریز می خندید. جیمزنزدیک چارلی بود و تند تند حرف میزد. اما زندگی به چارلی آموخته بود خوب گوش فرا دهد. همه حرفهای جیمز را می‌شنید.
 از یک طرف، هر جا که استیسی می رفت، چارلی با دقت به گفتگوهایش گوش می داد. استیسی نزدیک می‌شد، و حالا دوباره جیمز را روی چارلی می آورد و استیسی برای لحظه ای از روی صفر رد می شد. هر سه در یک سکوت از اعداد قرار می گرفتند. صفر چیزی برای گفتن نداشت. چارلی نفس راحتی کشید و آرام به جیمز گفت: " امروز قراره وقتی روی 4 می ایستم، و تو روی 13 و استیسی داره با دوستان اعشاریش توی خانه 2 خوش می‌گذرونه، عمر این مرد تمام بشه". استیسی دوباره آمد و جیمز را به یک برد. یک گفت شنیدم! برای هیمن بود که حوصله نداشتم. جیمز از دو پرسید پس چرا استیسی اینقدر امروز خوشحاله ؟  دو جواب رو نمی دونست.
 چارلی روی 5 بود، که رویش بزرگ نوشته بودند 1 . جیمز روی چهار بود و دل تو دلش نبود تا استیسی دوباره بیاد و بتونه از  چارلی بپرسه چرا استیسی  امروز اینقدر خوشحاله. استیسی با هورای بلندی رد شد. چارلی گفت "سوالت رو شنیدم. استیسی برای این خوشحاله که ..." دوباره استیسی اومد و جیمز را به شش برد....جیمز به شش گفت : اه، چرا چارلی اینقدر کند حرف می زنه! شش شانه هایش را بالا انداخت.
1 ساعت بعد، ساعت 2 و 9 دقیقه بود که با گذشتن استیسی، جیمز به چارلی رسید، چارلی ادامه داد:"...امروز وقتی او عمرش تموم بشه، در ثانیه ای متوقف می شه....."  و جیمز به 11 رسید. ساعتی بعد، چارلی و جیمز روی 3 و 15 دقیقه هم را دیدند و چارلی ادامه داد‌:‌ "....و او جزو اسرار اعشاری آن ثانیه خواهد شد و استیسی می‌تونه باهاش گپ بزنه .... ".
ساعتی بعد ، چارلی روی 4 ایستاد، و جیمز روی 12 بود. استیسی خوشحال از روی صفر رد شد، جیمز به 13 رسید. مرد در گوشه ای از خانه نفسش تمام شد. جیمز 7 دقیقه بعد به چارلی رسید  و او ادامه داد "...حالا او یکی از ماست، او هم درون کسری از ثانیه هست و قدر استیسی را بیشتر می داند " .

نویسنده : مرتضی : ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و سه : اینجا نشسته ایم

خدایا شب تاریک و  ظلمانی است. تاریک و سرد. نه ماه هست و نه ستاره ای. خدایا همه ستاره ها رفتند. منو ببخش اگر حرفی زدم که از ته قلبم نبوده. منو ببخش اگر قدمی برداشتم که در راه تو نبوده. خدایا تو خورشیدی و من به دنبال شمعهای هوسم بوده ام که با باد سرنوشتی خاموش می شدند. اینجا وسط این سنگر نشسته ام. سه روز از رفتن ستاره ها گذشته. سه روز است عملیات تمام شده. من تنها بازمانده ام. صدای دشمن از پشت این سنگر می آید. دیگر فهمیده اند که من اینجا تنهام.
- علی!! به من نگاه کن! پاشو، الان میرسن !!
- محمد برو. خشاب ها رو بردار و به سنگر ببر.
- ولی ..
- ولی نداره، گوش کن، برو
خدایا علی با گلوله ای روی زمین افتاد، هنوز جان داشت و بازم نگران بود. هیچ حرفی از دختر سه ساله اش نزد، هیچ نگفت به مادرش چی بگم. گفت خشاب ها را ببر. خدایا خشابها خالی شد. سه روزه که از سه منطقه تیراندازی می کنم تا فکر کنند تعدادمون زیاده. خدایا هر چه در توانم بود انجام دادم. خدایا به همین اشکهایم قسمت می دهم، از کم کاری من بگذر. خدای عزیزم، در این ظلمت شب، پشت دیوار دشمن، تو تنها نور دلم هستی.
- محمد واسه اتاق خوابمون یک آباژور بخریم ؟
- واسه چی عزیزم ؟
- آخه می خوام وقتی می بوسمت چشمهاتو خوب ببینم.
خدایا مریمم رو به تو می سپارم. او مهربان وزیبا و فداکاراست . نگذار صفت تنهایی هم به او اضافه شود. او تنها کسی است که از خودم بیشتر دوستش دارم. صداها نزدیک تر می شود و من دیگر صدای اشکهایم را نمی فهمم. پروردگارا در این دنیا، تنها طاقت یک چیز را ندارم و آن اشک مادرم هست. خدایا نگذار اشکهایش بغلطد.
- محمد برو خدا حافظت باشه مادر. محمد جان شیرم حلالت. من از تو راضیم! خدا از تو راضی باشه.
توی اتوبوس که به جبهه می آمدم، این حرفا را که یادم می آمد می خندیدم. چه چیزی برایم مهمتر از این بود. خدایا، نگذار غم دوری من درون دلش بپیچد و وقتی به جوانهای مردم نگاه می کند دلش بشکند. آخر دل مادرم از جنس آفتاب است، آرام نوازش می کند و گرمایش جان می دهد. باد سرد داخل می آید. اینجا سنگر خورشید بود گرم و صمیمی. این دیوارهایی که از کیسه های شن درست کرده اند، زیباترین دیوارهای دنیاست.
- محمد تو خوب بیل میزنی ها! معلوم میشه این کاره ای
- کوروش جون بیلت رو بزن، عمله که اینقدر حرف نمیزنه، نکنه به مدرک مهندسیت می نازی؟
- بابا چرا ناراحت میشی، شما کلنگ خوب میزنی! خوب شد؟  ببخشید توهین کردم
- کوروش حالا که ایتقدر به من لطف داری باید بگم اون کیسه که توش شن میریزی سوراخه
آره کوروش عزیزم، سوراخه. یک سوراخ وسط پیشونیت. از توش بلورهای قرمز بیرون میریخت. هر چی سعی کردم  بهت ثابت کنم بیل زن خوبیم و جلوش رو بگیرم نشد. پروردگار عزیزم، حتما طلوع فردا زیبا خواهد بود ، سلامم را به خورشید برسان و بگو چقدر از این که به ایرانم می تابد خوشحالم. تمام دیشب را آواز می خواندم :"به لاله ی در خون خفته. شهید دست از جان شسته / قسم به فریاد آخر. به اشک غلطان مادر / که راه ما.  باشد آن. راه تو . ای شهید/ همه به پیش. همه به پیش. به یک صدا. جاویدان ایران عزیز ما"(1) می خواندم که فکر نکنند اگر همه عزیزانم را کشتند، اینجا غمگینیم. می خواندم که بدانند ما بیشماریم.  می ترسیدند از فریاد من. هر بار که می‌گفتم جاویدان ایران عزیز ما، از ترسشان، تمام گلوله هایشان را به سمت ایرانم میزدند.
پروردگارا ، مرا بخاطر محسن ببخش.
- محمد، می خوام اگر زنده موندی  یک کاری واسم بکنی؟
- چکار ؟ چرا گریه می کنی مرد!
- بخدا غلط کردم. توبه کردم، اما ته دلم صاف نمیشه . محمد من خیلی گناه کردم. به یک دختر خیلی ظلم کردم، دیشب رو تا صبح تو بیابونا ناله می کردم و از خدا می خواستم منو ببخشه. اگر برگشتی برو پیش این دختر از طرف من ازش حلالیت بطلب باشه ؟
- باشه، اسمش چی بود؟
- نیلوفر.
وقتی پیدایش کردم، زیر تابلو نیلوفرانه شهید شده بود. خونش ریخته بود روی تابلو و فقط خوانده می شد نیلوفر. نیلوفرانه جایی بود که بچه ها با آر-پی- جی مثل نیلوفر می رقصیدند. یا تانک را میزدند، یا تانک آنها را می زد. بدنشان بنفش می شد. می پیچید و می افتاد. ده ها نفر نیلوفرانه اینجا شهید شدند. خدایا محسن را بخشیدی، بخاطر او من را هم ببخش. صدای شنی تانکها می آید. زنجیرها روی هم می غلطیدند، و شنهای سرزمینم را زیر خود له می کنند. صدای پاها نزدیک می شود. خدایا، تنها کس من در تنهاییم، خدایا از چیزی نمی ترسم، از این تاریکی ها، از این صداهای هل هله دشمن، از صدای تیرهای خلاص. اما می ترسم خون دوستانم پایمال شود. خدایا اسمشون رو زنده نگهدار، خدایا خونشون رو جوشان نگه دار، نگذار ایرانم آسیب ببینه.
 پشتم می سوزد،  نفسم درون سینه ام می ماند، صدای تانک نزدیک می شود. بر می گردم و عراقی جوانی را می بینم که خوشحال است که مرا از پشت زده. مهرم را نشانش می دهم، رویش نوشته "تربت اعلا مال کربلا" درون چشمانش ترس می دود، قرمز می شود. به او می گویم: تعرف کربلا فی بلادک؟ انا قد اذهب الی الکربلا، و انت! من تذهب ؟!!"(2) . فرار می کند به بیرون. سقف می لرزد، سنگ ها میریزد. خود را عقب می کشم، شنی های تانک از دیوار رد می شوند و وارد سنگر می شود. چند دقیقه بعد، من و خاک وطنم، من و خاکهایی درون کیسه های سنگر، من و تربت کربلا با هم یکی می شویم، روی زمین. خونم بی تابی می کند و بیرون می ریزد. خدا را می بینم، خورشید را می بینم، ستاره ها را.
الان دقیقا 25 سال از آن روز گذشته.  من هنوز اینجا نشسته ام. درون سنگرم. میان خاک وطنم. روی سنگ قبرم نشسته ام. رویش نوشته اند شهید گمنام. مادرم نفهمیده من شهید شده ام. اشک نریخته. خدایا شکرت.  مریمم تنها نماند، بازهم خدایا شکرت. اطرافم را نگاه می کنم. مردان و زنانی از کنارم رد می شوند و نمی دانند اسمم چیست. بعضی ها به من می خندند، بعضی ها از من نفرت دارند، بعضی ها مرا نمی بینند، اما همه اینها را دعا می کنم.  خورشید بازهر روز گرم و مهربان  به سرزمینم طلوع می کند و من می شنوم هنوز صدایی می آید : "ما بیشماریم"، می خندم. خونهایی می بینم روی آسفالت خیابان می ریزد، می گریم. من اینجا نشسته ام، در حالی که درهای آسمان به رویم باز است و مردمی مسخ شده را می بینم که سعی می کنند درهایی رو به زمین باز کنند. خدایا، ایرانم را سالم نگه دار و از دشمنانش حفظ کن. پسر بچه ای روی قبرم می ایستد. به برادرش می گوید، ببین نوشته تاریخ شهادت سال 63، دقیقا همون سالی که متولد شدی.

پا نوشتها:

1- به لاله ی در خون خفته.

2- "کربلا را تو کشورت می شناسی؟من دارم می رم کربلا. و تو! کجا می روی؟"

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و دو: ندا

صبح شنبه است، اول زشتی های دنیا. دیروز جمعه ای بود که از بعد ازظهر به این طرف سقف آسمان هی کوتاه و کوتاهتر می شد و تا روی سینه ام پایین آمد . دیشب تا بحال نخوابیده ام. دختر همسایه را از پنجره می بینم، چقدر خوشگل و زیباست.  مخصوصا وقتی می خندد و شیطنت می کند، با لبهایش چیزی به پدرش می گوید : بابایی بدو دیر شد!! حتما باید صدایش زیبا باشد. دیشب سیاهی اتاقم رو نگاه می کردم و با همه وجودم سعی می کردم بشنوم. دلم می خواست در پایان این جمعه دلگیر صدای خدا را بشنوم که می گوید : ندا، صدایم را می شنوی‌؟ دلم می خواست دست هایم را باز می کردم و می پریدم توی بغل خدا. با مشت می کوبیدم به سینه اش و اشک می ریختم و از بدی های مهر برایش می گفتم.  سه ماه تابستان را از همه فصلها بیشتر دوست دارم. می نشینم درون خانه، همه چیز آرام است. از پشت پنجره بچه ها را نگاه می کنم که می دوند و می خندند و دعوا می کنند. همه روز به مادرم کمک می کنم، با برادرم بازی می کنیم و پدر وقتی می آید کلی حرفهای نگفته برایش دارم. اما وقتی اول مهرمی‌آید، همه چیز تمام می شود. ظهر که به خانه می آیم، مستقیم میروم درون اتاقم سرم را می چسبانم به بالشتم و گریه می کنم. لااقل این سه سال آخری این طور بوده.
پدر می گوید آماده ای ؟ سرم را تکان می دهم. سوار ماشین می شوم، کنار پنجره می نشینم و چقدر دنیا پر سر و صداست. همه در آمد و شد هستند. کنار هر ماشینی که می ایستیم به لبهای مردم خیره می شوم و می بینم چقدر با هم حرف می زنند.
- ندا!!! دخترم ؟!
لبهای پدر روی گونه ام می آید و می بوستم، منم می بوسمش.  ماشینش را نگاه می کنم که از من دور می شود و من تنها می مانم. حتی نمی دانم پشت سرم چه اتفاقی دارد می افتد. دستی روی شانه ام می خورد و بر می گردم. خانم ناظم مرا با خودش می برد تو. اول صف می ایستم. یکی میرود و قرآن می خواند. کاش می شد من هم آنجا بروم و قرآن بخوانم. من کتاب خدا را بلند بخوانم و همه ساکت به من نگاه کنند. خانم مدیر کلاسها را مشخص می کند و می گوید بروید. اما من نفهمیدم کدام کلاس، کلاس ماست. از صف می آیم بیرون. خانم مدیر می آید و آرام به من می گوید : کلاس 303. به صف می رسم و وارد کلاس می شوم. هنوز نیمکت جلویی خالی است. زود می‌نشینم. دختر خوشگلی کنارم نشست. سلام کرد و گفت اسمش صبا است. منم سلام کردم و گفتم اسمم نداست. به اطرافش نگاه کرد و از پیشم بلند شد و رفت جای دیگری نشست. سرم را توی مقنعه ام فرو می برم. چشمام تار شد. گلوم درد گرفت، فک پایینم می لرزه. یکی زد به شانه ام. بر گشتم، سمیراست. پارسال کنار من می نشست. بهش سلام می کنم، میگوید چطوری، می گم خوبم و می خندد.  امسال کنار یکی دیگه  نشسته. لابد از من خسته شده.  بالاخره یک  نفر کنارم نشست. به من نگاه کرد و گفت سلام.  گفتم سلام من ندام. گفت چه اسم خوشگلی! منم مریمم. بغض گلویم را گرفته و نمی توانم خوب لبخند بزنم. آروم میگه تو چقدر خوشگلی. فکر کنم لپهام قرمز شد. بهش گفتم : دروغ نگو ، من خوشگل نیستم. دستهاش رو گذاشت دو طرف صورتم و من را بوسید و گفت خیلی هم خوشگلی. بغضم رفت پایین.  معلم آمد و اسم بچه ها را می خواند. به اسم من که رسید پا شد و روی تخته اسمم را نوشت . با چشمهای مهربانش گفت کجایی ندا ؟ بلند شدم و گفتم حاضر. خندید و چیزهایی به بچه ها گفت. همه برگشتند به طرف من نگاه کردند. هم خجالت می کشیدم و هم دلم نمی خواست اینطور نگاهم کنند. اما چه می شود کرد.
درس که تمام شد، مریم دستم را گرفت و گفت بریم بیرون. گفتم من بیرون نمیام، واسم سخته. اما دستمو گرفت و بزور برد بیرون. یک گوشه تو حیاط نشستیم. از تو جیبش پاستیل در آورد و باهم خوردیم. گفت تو چرا اینجایی؟ منم سه سال اخیر رو براش تعریف کردم و گفتم این اطراف مدرسه ای برای من نبود و مجبور شدم اینجا بیام. مریم شیوه صحبت کردن با من رو بلده . انگار امسال معجزه ای پیش آمده، خدایا مریم را از کجا فرستادی‌؟ تمام مدتی که حرف می زند باد گرم حرفاش از دهانش بیرون می آید. دیگر تحمل ندارم، کف دستم را جلوی دهانش می گیریم تا مطمئن شوم. می بینم واقعا گرم است. دستم را گرفت و گفت چیه ؟ گفتم تا حالا کسی رو ندیدم وقتی با من صحبت می کنه نفسش بیرون بیاد. مریم خندید و گفت نه من با تو واقعا حرف میزنم.
ظهر شد و جلوی در مدرسه می ایستم. انگشتای من و مریم توی هم فرو رفته . مادر مریم می آید و سلام می کنه. مریم میگه مامان ببین دوستمو! اسمش نداست. مامانش هم مثل خودش مهربون بود. نازم کرد و گفت کسی میاد دنبالت، گفتم آره بابام میاد. و اونها رفتند. چند دقیقه بعد بابا اومد. رفتیم تو ماشین. دل تو دلم نبود تا به بابا و مامانم بگم مریم بهترین دوست دنیاست. رفتیم تو خونه . مامان اومد جلو و بغلم کرد، بوسیدمش. تند و تند گفتم مامان یک دوست خوب پیدا کردم. مامان نفهمید چی می گم. دفترم رو از تو کیفم در آوردم و نوشتم‌ : "مامان! یک دوست خوب پیدا کردم، اسمش مریمه! باهام صحبت می کنه. خیلی خوشگله!" مامانم خندید و گفت خوشحالم. برو دستات رو بشور و بیا ناهارت رو بخور.
حالا شب شده. شب یک شنبه قشنگ. همه جا تاریکه و سعی می کنم بخوابم. از تختم می آیم پایین ومهرم را برمی‌دارم. سجده می کنم. گریه می کنم. خدایا ببخشم. ممنونم که مریم مهربون رو واسم فرستادی. شاید اگر گوشهام می شنید و زبونم می تونست حرف بزنه، تو این فرشته رو به من نشون نمی دادی. منم مجبور بودم مثل بقیه،  فقط با آدم های پر سر و صدایی که از یک کر و لال دور میشن، پشت سرم مسخره ام می کنند و از سلامت خودشون خیلی راضین و امثال من رو آدم حساب نمی کنند، دوست بشم. همونهایی که بعضی وقتها میزنند روی دوشم و با تمسخر می گویند : "مگه کری که نمی شنوی‌؟" و من با سرم و اشکم می گویم بله. اگر اینطور نبودم هیچوقت با فرشته هایت، مثل مریم ، آشنا نمی شدم. خدایا ممنونم که به حرفهای من که زبون ندارم هم گوش می کنی. خدایا نمی دونم صدا یعنی چی، اما صدای تو رو وقتی به چشمهای مادرم و به دستهای پدرم نگاه می کنم می شنوم.
پا شدم و الان توی تختم خوابیدم. به آرزوی قرآن خواندن سر صف فکر می کنم. و اینکه موقع قرآن خواندن همه ساکت هستند. شاید من هم کتاب خدا هستم که همه چیز جلویم ساکت است. من و عروسکم نمی توانیم حرف بزنیم. بغلش می کنم و می بوسمش، موهایش را ناز می کنم. با دلم به او می گویم دوستش دارم. او حتما محبتم را بهتر از صدایم درک می کند و صدای دلم را می شنود.  خیلی خوابم میاد، امسال مهر را دوست دارم.

پ.ن: دو مطلب وحشتناک اینجا و اینجا ....

نویسنده : مرتضی : ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و یک: نامه ای برای چاپار(2)

آب را که به صورتش پاشیدند از جا پرید، از دماغ و دهنش خون می ‌ریخت.
- خوب بگو برای کی کار می کنی‌؟ توی یک غروب زیبا گردنت رو به هر حال خواهند زد، پس خودت اعتراف کن تا دم مرگت کمی به میهنت کمک کرده باشی.
- یک بار گفتم من چیزی نمی دونم، اصلا کی چنین مزخرفی رو گفته؟ مگه فرمانده نگفت به دادگاه دولتی تحویلم بدهید؟ پس اینجا چکار می کنم ؟
با لگد به دهان بروسا کوبید و گفت: خائن!  خودم سرت را از بدن نحصت جدا می کنم.
بیرون رفت و در را بست. همه جا سیاه و تاریک شد. بروسا که خون زیادی از دست داده بود، سردش شد و شروع به لرزیدن کرد. گوشه ای نشست و زانوهایش را توی سینه اش کشید . با دستانش زانوهایش را گرفت و سرش را روی آنها گذاشت.
- یعنی دیگر رسپینا را نخواهم دید؟ کاش می شد فقط پیامی به او برسانم... ولی با کدام پیک ؟ با کدام چاپار؟
اشک از چشمانش غلطید و آرام راهش را پیدا کرد، بین تاریکی میان زانوانش، از نوک بینی اش روی زمین سرد افتاد. چقدر این یک قطره  اشک برایش مهم بود. خون درون دلش می جوشید و تاغروب چیزی نمانده بود.

زمین سرد و سفت بود. سنگها دورن پوستش می رفت  و اسپاد توجهی به اینها نداشت. یک هفته از ناپدید شدن بروسا می گذشت . دو روز را بیمار بود و پدر بزرگ هر روز روی سرش می نشست و می گفت فکر آن چاپار لعنتی را از ذهنت بیرون کن. تو و اسپاد از کودکی برای هم بوده اید. حالا زیر وزن سنگین اسپاد و زیر بوسه های سردش، زیر این دست انداختنهای بی هویتش، زیر این تجاوز، فقط به این فکر می کرد که چقدر بروسا نامرد بود. توی هفته گذشته همه تلاشش را کرده بود تا به پیرمرد بگوید اسپاد را نمی خواهد، اما او انگار کر شده بود. پدر بزرگی که همیشه عزیزترین فرد زندگی اش بود. اسپاد پاشد و ایستاد. شروع کرد به در آوردن لباسهایش. رسپینا بی اختیار دستش را به میان سینه اش برد و فروهر را گرفت. تا رو به روی چشمانش جلو آورد. توی برق آفتاب روی فروهر، چهره بروسا را دید، زخمی و تنها. ترسید! اسپاد به او نزدیک می شد. باید کاری می کرد. سریع از جایش بلند شد و ظرف غذایی را که همراه داشت را برداشت. اسپاد گفت : حالا که وقت غذا نیست، کار مهم تری داریم.
رسپینا سر جایش ایستاده بود، اسپاد به نزدیک او آمد و با شهوت که از چشمان جهنمی اش بیرون میزد به او نگاه می کرد. رسپینا ظرف را توی صورت اسپاد کوبید و شروع  کرد به دویدن. اسپاد برای لحظه ای افتاد روی زمین و فریاد زد: دختره احمق!
میان خوشه های گندمی که کودکی اش را با آنها گذرانده بود، می دوید و این بار ترسان. اسپاد دنبال او می آمد. سنگی پای رسپینا را گرفت و پایش زخمی شد. لنگان لنگان فرار می کرد، که ناگهان اسپاد موهای او را از پشت گرفت و کشید، رسپینا روی زمین افتاد. تلاش کرد دوباره بایستاد که سنگینی دست اسپاد را روی صورتش فرود آمد. روی زمین افتاد. خشم همه وجودش را گرفت و برگشت و به اسپاد نگاه کرد. اسپاد لگدی به کمر رسپینا کوبید که همه اراده او را از بین برد.
- دختره هرزه! فکر کردی می گذارم بری با اون بروسای لعنتی! تو رو همین امروز مال خودم می کنم. شما آشغالهای دهاتی فکر کردید می تونید  منو دور بزنید ؟  نامه ای دورن خورجینش انداختم که فکر می کنم از اون بالاها داره ما رو نگاه می کنه. پس خیالی به سرت نزنه...
رسپینا را برگرداند و به صورتش نگاه کرد. خنده ای از روی غرور کرد و خواست بروی رسپینا برود.
- آهای!
تا صورتش را برگرداند، چوبی را دید که به سرعت به سمت صورتش می آید و این  آخرین تصویر زندگی اش شد. پدربزرگ دوید سمت رسپینا. سرش را توی آغوش گرفت و می ‌بوسیدش.
- ببخش دخترم! من چه می دونستم اسپاد چنین آدم رذلی شده. تو حق داشتی .
ساعتی بعد، پیرمرد و رسپینا کنار جنازه اسپاد روی زمین نشسته بودند. رسپینا گفت: حالا چکار کنیم ؟
- باید از اینجا بریم
- ولی کجا؟ همه زندگیمون همینجاست. جایی رو نداریم بریم. همه هم می دونند اسپاد اومده پیش ما.
- باید به اون چاپار نامه بنویسیم و همه چیز رو توش بگیم. اسمش چی بود؟
- بروسا!
- آره، اون مامور دولته حتما می تونه کاری بکنه.
نامه را نوشتند و به اولین چاپاری که از آنجا رد می شد دادند. فردای آن روز، سر و صدایی رسپینا را بیدار کرد.  از خانه دوید بیرون که دید پدربزرگش را چند سرباز گرفته اند و با خود می برند. رسپینا فریاد زد: چکار می کنید ؟ کجا می بریدش ..
دوید سمت پدر بزرگ..
- نیاجان! کجا؟
- آروم باش دختر، نمی دونم چی شده، اما اینها میگن بروسا خائن بوده و امروز قراره سرش را بزنند...
رسپینا به سمت فرمانده رفت و گفت : به مزدا که نیای من بی گناهه! بروسا نامزد من بود و ما نامه ای نوشتیم تا از اسپاد بدذات بگیم تا کمکمون کنید. فرمانده سوار اسبش شد و گفت : برو! غیرتم اجازه نمی ده تو رو ببرم و الا تو هم تو کشتن اسپاد همکاری کردی و باید سر توی خائن را هم زد! اگر قدمی جلوتر بیای همینجا این کار رو می کنم.  اشاره ای به سربازان کرد و حرکت کردند. پیرمرد در غل و زنجیر در پی اسبان رفت.
رسپینا روی زمین نشست و اشک ریخت. خاک را مشت می کرد و روی سرش می ریخت.
خوشه های گندم هر کدام چیزی می گفتند. رسپینا بین آنها می چرخید. ظهر بود و تا عصر همه زندگی اش نابود می شد.  ناامید از همه جا بود. به آسمان نگاه کرد. چقدر کوچک و چه خوار شده بود. زمین سفت تر از همیشه شده بود. اشکهایش با خشمی که داشت مخلوط می شد. دیگر نمی دانست چه کار کند. حتی نمی توانست یک بار دیگر آنها را ببیند.
- بیچاره پدربزرگ.  بخاطر من این بلا سرش آمد....
 رسپینا داخل خانه شد. سنگ چخماق را برداش. مقداری خوشه خشک جمع کرد و آتشی از آنها درست کرد. دقیقه ای بعد کل مزرعه در ناامیدی او می سوخت. رسپینا فروهر را بوسید. آرام زیر لب زمزمه می کرد: اینک ای آتش، من سیاوش توام. مرا بسوزان که گناه خون 3 تن بر گردن من است. آه ای خورشید بتاب که امروز من از تو تابنده تر می شوم.
 آتش به لباسهایش رسیده بود که شیهه اسبی او را متوجه خود کرد، اسب میان آتش سعی می کرد تا خودش را جدا کند. اسب اسپاد بود که آن گوشه بسته بود. رسپینا آتش روی لباسش را خاموش کرد و به سمت اسب دوید. با خودش فکر حیوان بیچاره چه گناهی دارد. اسب را باز کرد و هر چه تلاش کرد، اسب از جایش تکان نخورد. رسپینا سوار اسب شد. تا چشم کار می کرد دود و آتش بود... رسپینا آرام پاهایش را به  شکم اسب زد و اسب حرکت کرد... راه افتاد. از میان آتش راهش را پیدا می کرد، حرکتش سریع و سریعتر می شد. رسپینا یالهای اسب را گرفت و خود را به گردن اسب چسباند. دودها کم کم کنار .اسب چاپارها جوری تربیت شده بودند که اگربرای صاحبشان اتفاقی می افتاد به سمت آخور ایستگاهشان می رفتند. اسب می دوید . رسپینا از میان آتش مثل سیاوش بیرون آمد. رسپینا فروهر را توی مشتش فشرد.
-  پس گناه این سه خون بر گردن من نیست ؟
اسب به تاخت می رفت و دختری زیبا را از آتش خشم به سکوت و پرباری دشت می برد. نزدیک غروب خورشید بود که به ایستگاه چاپارها نزدیک شد. از دور جمعیتی را دید که جمع شده بودند. اسب را تا آنجا برد. چند سرباز نزدیکش شدند و اسب را گرفتند. فرمانده با عصبانیت به سمتش آمد و گفت : باز هم تو؟؟ رسپینا با ناله و زاری گفت: من از آتش رد شدم. این اسب مرا از آتش رد کرد.
- کاش دروغ دیگری فراهم می کردی. به هر حال منتظر تو نبودیم. اگر می خواهی مردن این خائنین را ببینی مخالفتی نمی کنم، اما اگر کوچکترین صدایی از تو بشنوم تو را هم می کشم فهمیدی‌؟
رسپینا ترسیده بود. میان جمعیت ایستاد. دستان لرزان پدر بزرگ را می دید و چطور تن نحیفش را به زور به میدان می آوردند. بروسا را آن طرف تر روی زمین نشانده بودند. دستانش از پشت به پاهایش بسته شده بود. نور خورشید کم کم قرمز می شد. انگار خون به عالم می پاشیدند. فرمانده آمد و گفت این دو نفر خائن، در ازای مبلغی کم، نامه های حکومتی را به دشمنان می فروختند. پاینده باد ایران! به نام ایران و ایزد این پیروان اهریمن را به سزای کارشان می رسانم. شمشیرش درون  نور قرمز خورشید درخشید و تا به آسمان برد دل صدا را شکافت و سکوت حکم فرما شد.  رسپینا آستینش را گاز گرفته بود و درون پارچه جیغ میزد و اشک می ریخت.
- قربان صبر کنید! صبر کنید!!
- بهتره دلیل خوبی داشته باشی !
- قربان آن دخترک اسب اسپاد را اورده بود، درون خورجینش اینها را پیدا کردیم.
- ای دیوصفت! زود رهایشان کنید!
جمعیت همه شروع به سر و صدا کردند. فرمانده دوید بین جمعیت و مردم را کنار میزد. تا به رسپینا رسید. روی زمین افتاده بود . دستش را گرفت و بلندش کرد. گفت : حالا باور کردم که تو از آتش عبور کرده ای! مرا ببخش که به صداقتت شک کردم.

آنشب رسپینا و پدربزرگش روی خوشه های ساکت و سوخته نشستند. پیرمرد کتف رسپینا را گرفت و گفت : چندین سال قبل، مردی به من گفت می دانی چه چیزی همه تلاشها و داشته هایت را به باد می دهد؟ گفتم: خیر، تو بگو. گفت: سوز سینه عاشق و صدای ساکت شده مظلوم.
بروسا آمد و روی سر پیرمرد ایستاد.
- نگران نباشید، چه بسا وصال عشاق هم باعث آبادی شود.
 پیرمرد خندید و رفت درون خانه نیمه سوخته اش. بروسا کنار رسپینا نشست. به صورت رسپینا نگاه کرد، رسپینا خسته به نظر می رسید. لبهاش رو غنچه کرد و آروم زیر گردن رسپنا رو فوت کرد. رسپینا به بروسا نگاه کرد و خندید. صبح وقتی خورشید طلوع کرد و گرمایش را به رخ زمین کشید، رسپینا و بروسا در آغوش گرم و بی نیاز خود، رویاهای تازه ای رقم می زدند.
پایان/

نویسنده : مرتضی : ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره بیست: نامه ای برای چاپار (1)

ازمنظره بالای کوه ، دشتی پهناور بود ، که تا چشم کار می کرد مزرعه های گندم دیده می شد. راه باریکی از بین همه این مزرعه ها می گذشت.  راهی برای انتقال گندم ها و برای مامورین حکومتی از جمله "چاپارها".  چند روستا آنطرف تر، به سمت غرب، ایستگاهی بود که چاپارها آنجا منتظر چاپارهای دیگر می ایستادند تا نامه های حکومتی را هر چه سریعتر به همه جا ببرند.  گندمها اینقدر بلند می شدند که اگرسواری با اسب از میانشان عبور می کرد، سرش به سختی  دیده می شد.  در این میان مزرعه ای بود، که محصول بسیار خوبی داشت و دارای کارگرانی اندک بود.  یک پیرمرد و یک دختر جوان مالکش بودند.
رسپینا(١) دختر زیبایی بود که بین گندم ها می دوید و دل از همه دنیا می برد. چشمان مشکی و درشتش حکایت از رازی درونی داشت.  با قامتی بلند و ابروهایی پیوسته و لباسی سفید با پولکهای رنگی. گیسوان بلند، که زیر شالی صورتی قایمشان می کرد. او با گندم ها بزرگ شده بود. روی زمین می نشست و بین ساقه های گندم، حشرات را می دید که برای زندگی چطور تلاش می کنند. تاج گندمها را با کف دستانش نوازش می کرد و نور خورشید را بین ساقه ها پنهان می کرد.
- رسپینا! بیا دخترم، کجایی ؟! هوا داره تاریک میشه.
- چشم الان میام.
صدای پای اسب می آمد. با خودش فکر کرد حتما چاپار است. چاپارها مردانی با جامه های زیبا بودند که وقتی از آنطرف ها رد می شدند کودکان و دخترکان می آمدند  کنار جاده تا این ها را ببینند. با آن اسبهای تندرو و بزرگ. می تاختند و می رفتند. کودکان برایشان دست تکان می دادند. این را از خانواده اشان آموخته بودند تا شاید خستگی راه را از چاپارها کم کند. پسربچه ها آرزو داشتند وقتی بزرگ شدند، چاپار بشوند و نامه ای را برای شاه ببرند. رسپینا دوید کنار جاده. چاپاری با لباس قرمز، که آستینهایش تا روی آرنج بود  و ساعد پرقدرتش را نشان می داد از دور نزدیک می شد. شنل او در آسمان باد می خورد و صورتش را با دستمالی پوشانده بود. ناگهان بادی وزید و گرد و غباری راه انداخت. باد شال را  از روی موهای رسپینا برداشت و موهای بلندش در هوا پخش شد. چاپار نزدیک رسپینا که رسید به دلیل گرد و غبار ایستاد. چند لحظه بعد، غبار به کنار می رفت و" بروسا"(2) چهره زیبایی را می دید که موهایش چون فرشتگان دور سرش می چرخیدند. بروسا به چشمان پر زرق و برق رسپینا خیره شده بود. رسپینا چند ساقه زیبای گندم را چیده بود و درون دست داشت، به صورت چاپار نگاه کرد. ساقه ها را به سمتش گرفت و بروسا آنها را گرفت، به چشمان رسپینا خیره شده بود و از اسب پایین آمد. دل رسپینا ریخت، چشمان چاپار دلش را می لرزاند. آمد جلو و چیزی از درون سینه اش در آورد ، مچ رسپینا را گرفت و انگشتانش را باز کرد و آن را درون مچ رسپینا گذاشت و انگشتانش را روی آن  برگرداند. بر گشت روی اسب و با فریادی که بر سر اسب کشید،  به تاخت از آنجا دور شد. رسپینا مچش را باز کرد، گردنبندی بود با نقش "فروهر"(3). این باید ارزش زیادی می داشت، و این یعنی منتظر جوابی با ارزش خواهد بود. رسپینا جاده را خوب نگاه کرد تا چاپار در انتهای افق، میان سرابی محو شد. به خانه که بازگشت، پدر بزرگ گفت : اون چیه تو دستت ؟
- چیزی نیست از رو زمین پیدا کردمش.
آنشب، رسپینا گردنبند را به گردن آویخت و فروهر را بوسید و روی سینه اش گذاشت.
اوایل صبح بود که بروسا به ایستگاه بعدی رسید، نامه اش را رساند و نامه های دیگر را دریافت کرد. اسپاد(۴) به بروسا نگاهی کرد و گفت، چیه آشفته ای؟ راه اینقدر خسته ات کرده ؟ بروسا گفت بیا کمی قدم بزنیم .
-خوب چی پیش آمده ؟
- دیروز در راه که می آمدم، برای مدتی هوا گرد و غباری شد، مجبور شدم بایستام. چشمم به دختری افتاد، هوش از سرم برده.
- پس عاشق شدی ؟ خوب ببینم کی هست؟ اسمش چیست؟
- اسمش را نمی دانم، اما مزرعه ی هفتم از دومین دهات...تو تنها دوست این سالهای منی کمکم می کنی‌؟
- دقیقا هفتمی؟
- آره ، چطور ؟ کمکم می کنی حالا؟
- هیچی، برو استراحت کن، فردا باید راه بیافتی و بری. به اون دختر هم فکر نکن درست میشه.
بعداز ظهر روز بعد، بروسا به مزرعه هفتم رسید، از دور دید دخترک با یک کاسه منتظر ایستاده. بروسا از اسب پیاده شد، کاسه پر آبی بود که فروهر کف کاسه بود. بروسا کاسه رو از دستای رسپینا گرفت و سرکشید، بعد فروهر رو از تو کاسه در آورد و رفت پشت سر رسپینا و گردنبند رو به گردنش انداخت. رسپینا خجالت کشید و انگار همه شیطنت هاش تا همین لحظه ختم میشد، ایستاد و نگاه کرد. بروسا اسبش رو برد بین گندم ها و بعد رفت و دست رسپینا رو گرفت و تا وسط مزرعه باهم رفتند.
بعد از آن هر بار که بروسا برای بردن نامه از اون اطراف رد می‌شد، یکساعتی رو با رسپینا می گذروند. چند وقت بعد ، اواسط تابستون، بین گندمها خوابیده بودند و شکل ابرها رو حدس میزدند. بروسا آروم زیر گردن رسپینا رو فوت کرد و رسپینا لرزید و با ناز گفت سردم شد. بروسا به صورت زیبا و پر از ناز رسپینا نگاه کرد. به چشماش خیره  شد. هیچ کدوم پلک نمی زدند و خیره به چشم های هم نگاه کردند. نفس های هم را که روی صورت یکدیگر فرود می آمد می شمردند.  بروسا شروع  کرد توی چشم رسپینا فوت کردن.  رسپینا خندید و چشماشو بست. بروسا تو گوشش زمزمه کرد : یکی از این روزهای گرم، میام و با هم ازدواج می کنیم و برای همیشه تو مال من میشی. رسپینا هم آروم گفت روزهای گرم دارن تموم میشن، عجله کن.  انگار توی یک ملافه از رویا پیچیده شده بودند . ناگهان صدای خشدار و خشنی رویا رو از بین برد : " رسپینا "! پدر بزرگ رسپینا روی سرشون وایساده بود. بروسا به سرعت پاشد، پیرمرد با بیلی که در دست داشت بروسا رو تهدید کرد که از اونجا بره.
بروسا گفت : اشتباه می کنید، من به رسپینا گفتم به شما بگه، ...
پیرمرد نگذاشت حرفهای بروسای جوان تمام بشه و گفت : زود گورتو گم کن! والا جنازت از اینجا بیرون میره!
بروسا گفت : باشه باشه، اما اونطور که شما فکر می کنید نیست. من رسپینا رو می خوام و میام دنبالش..
و با عجله به سمت اسبش رفت. پیرمرد برگشت و به رسپینا نگاه کرد. رسپینا تمام صورتش خیس از اشک شده بود. پیرمرد مچ دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید، انگار پاهای رسپینا به هم می خورد. از یک طرف تحمل ناراحتی پدربزرگ را نداشت و از طرفی از وضعی که پیش آمده بود برای بروسا ناراحت بود.پیرمرد دختر را درون خانه کاهگلی انداخت که انبار وسایل کشاورزی اش بود، تکه چوبی را پشت در گذاشت و فریاد زد: رسپینا! تو آبروی منو بردی! دیگه حق نداری بیای بیرون و روشنی خورشید رو ببینی تا وقتی نامزدت بیاد و از اینجا ببرتت.
رسپینا نخواست جواب پیرمرد رو بده و فقط اشک می ریخت. مچ دستش درد گرفته بود و هق هق گریه امونش نمی داد. بادی از داخل  شکافی توی دیوار به گردنش خورد. یاد فوتهای بروسا افتاد و آروم شد. به بروسا اعتماد داشت. به حرفهای پیرمرد فکر کرد : "نامزدت بیاد". با خودش فکر کرد:
- چطور کسی رو که هیچوقت ندیدم اسمش نامزد میشه‌؟ تنها چیزی که از اون یادمه یک پسر 10-12 سالست که دست منو می گرفت و تو مزرعه می دویدیم. مادرش چند بار آمده و هی گفته عروسم. نمی دونم، شاید ببینمش خوشم بیاد.
بروسا به ایستگاه رسید و یکراست رفت تو استراحتگاه و خوابید. با صدایی بیدار شد. بروسا؟ پاشو! چشماشو که باز کرد، فرمانده ایستگاه بود. سریع پاشد و ایستاد و گفت: بله قربان! فرمانده دو نفر روصدا کرد و آومدن تو، دستهای بروسا رو گرفتند و محکم نگه اش داشتند. فرمانده با لگد به شکمش کوبید، طوری که قامت بلند بروسا کاملا خم شد. چند مشت و لگد دیگه هم نصیب بروسا شد و فرمانده گفت ببریدش و به دادگاه دولتی تحویلش بدید. بروسا با سر و صورت زخمی و با ته مونده انرژی گفت: قربان چی پیش اومده؟
فرمانده گفت خودت می فهمی خائن.
یک هفته بعد، رسپینا بین گندمها خوابیده بود، و به آسمون نگاه می کرد، هر ابری رو که می دید اشک از کنار چشمش رو زمین می افتاد. هوا داغ داغ بود و خوشه های گندم کم کم داشتند خم می شدند. صدای سم اسبی افکارش رو بهم ریخت. رسپینا با عجله اومد لب جاده شاید بروسا باشه. با خودش فکر کرد : نه اون نامرد نیست که منو فراموش کرده باشه...
چاپاری نزدیک می شد، صورتش رو بسته بود، نزدیک رسپینا رسیده بود و انگار به او نگاه می کرد. رسپینا خوشحال شد. چاپار نزدیک رسپینا از اسبش پایین اومد. رسپینا متوجه شد که نه این بروسا نیست. دستمال رو از روی صورتش باز کرد، و گفت : درود رسپینا، منم!.... اسپاد! همبازی دوران کودکی!
رسپینا سرجاش میخکوب شده بود، اسپاد اسبش رو جایی بست و به سمت رسپینا اومد و بی مقدمه رسپینا رو تو آغوشش گرفت، دستهای پرقدرتش جلوی هرعکس العملی رو می گرفت. صورت رسپینا رو مثل فاحشه ها می بوسید. رسپینا به این فکر می کرد که بروسا حتی دست هم به او نزده بود و اشک از صورتش ریخت. اسپاد ، دست رسپینا رو گرفت و گفت اون پیرمرد کجاست؟ رسپینا که به سختی بغضش رو فرو می داد با دست اشاره کرد و گفت اون سمت. اسپاد دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد. ابری جلوی آفتاب رو گرفت و گرمای هوا رفت. میون خوشه های گندم که را می رفتند، اسپاد با خنجرش اونها رو زخمی می کرد تا راهش رو باز کنه. به پیرمرد که رسیدند، اسپاد رفت جلو و پیرمرد و رو بغل کرد.
- اسپاد! پیام منو گرفتی‌؟
- آره، واسه همینه که اینجام. چند روز دیگه رسپینا رو به خونه میبرم.
- رسپینا شنیدی ؟ تو فقط چند روز فرصت داری، برو خودت رو آماده کن...
دو مرد ایستادند و با هم حرف زدند. رسپینا زنبیل خالی غذای پدر بزرگ رو برداشت و به سمت خونه براه افتاد. قدم دوم اشک از چشماش ریخت، قدم پنجم چشماش دیگه جایی رو نمی دید و فقط راه می رفت. چند متر اونطرف تر رسپینا روی زمین افتاد.

ادامه دارد...

پانوشت ها :

١- رسپینا :پاییز، فصل پاییز
٢- بروسا: نام پدر بهرام از موبدان یزد
٣-فروهر : نگاره فروهر در فرهنگ ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی است. (
بیشتر در ویکی پدیا)

۴- اسپاد : دارنده سپاه نیرومند

 

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره نوزده: پنج داستان مردانه (5)

5-  خزان شعر
زیر درخت غرور، سایه ای برای چشمانم ساخته بودم. نگاهم تا عمق هر چیزی نفوذ پیدا می کرد. کمتر سخن می گفتم وفقط هنگامی  دو لب را از هم فاصله می دادم که این فاصله را، دُر و گوهر پر کند.  ابروهایم ، خیلی رنگ بالاتر رفتن  را ندیده بودند. وقتی می نشستم، پای چپم  را روی پای راستم  می انداختم و با انگشت اشاره و کناری اش، روی استخوان گونه ام فشار می آوردم. در این حالت می شد همه دنیا را تحلیل و تفسیر کنم. چیزی از چشمانم دور نمی ماند.
 یک روز پاییز، وقتی برگی آماده می شد تا از درخت بیافتد، و باد همه تلاشش را می کرد، صدای ناله اش گوشم را پر کرد. دیر رسیدم، از شاخه جدا شده بود. اما نگذاشتم به زمین برسد . دستانم را به هم چسباندم و روی کف دستهایم آرام گرفت. آوردمش تو، بیرون هوا سرد بود، تاریک بود، دلگیر بود. دفتر شعرم را باز کردم، برگ را میان کلمات خواباندم و برگ دفترم را چون سنگ قبر روی سرش گذاردم.
ده سال بعد سنگ قبر را برداشتم و نبش قبر کردم. جسدش متلاشی شده بود، درست مثل من. زیر برگ کلماتی دفن شده بود، مثل عشق، خدا و زندگی. آن شب سرد پائیزی برگ زیر برگهای دفترم خوابید و من روی برگهای دیگر دفترم می نوشتم از نور و سیاهی. از ورود ماه سپید به آسمان سیاه و نمی دانستم ده سال بعد، در کمتر از یک ماه، مهتاب غصه، شب سیاه  را از دل موهای کوتاه و مجعدم به یغما می برد. کاغذهای دفترم از عشق شروع شده بود و از کوچه مادر می گذشت. آن برگ میان کاغذها، فصل های شعرم را از هم جدا می کرد و چند صفحه بعد از آن وارد دریای لیلا می شدم.

 با دسته گلی از رزهای قرمز و یک جعبه شیرینی توی خیابان میرفتم. کت و شلوار مشکی، با موهای حالت داده شده. ولی چشمانم همان هایی بود که زیر سایبان غرور تاب می خورد. مردم با لبخند مرا بدرقه می کردند. وارد اتاق که شدم همه جا بوی فروردین می داد. پدر لیلا گفت شغلت چیست؟ گفتم نان کلمات می خورم  و صنعت جمله سازی می کنم. لیلا با سینی چای به سمتم آمد. چشمان بلورینش، حکایت از شکنندگی او داشت. وقتی در خلوت باهم بودیم، به او گفتم قلبم را پر از نرمی و لطافت کرده ام تا مراقب بلور چشمانت باشم. زیر چادرش، قلبی می تپید که صدایش را از مژگان بلند و پرتابش می شنیدم. پدرش مرد مهربانی بود، مثل نسیم. برگها را نوازش می داد و ذرات گلها را هدایت می کرد. به من گفت واژگانت را نفروش، شغل دیگری پیدا کن تا لیلا آسوده تر باشد  و تو صنعت دلت را نفروشی. لیلا که به خانه ام آمد، توی دفتر شعرم نوشتم "دنیای من قدم گل زندگی ات مبارک". شبها قبل از خواب، بوسه ها پیوندی بود میان قلم و قلب و لیلا. در آغوشم می خوابید و شعرهایی را که می نوشتم می بوسید. روزها روشن تر از گذشته می رفت. درون خانه مان کودکی داشتیم به نام احساس،  که شیر از پستان نگاه لیلا می خورد و در گهواره قلب من می خوابید. صبح ها قبل از آنکه از آغوش گرم هم خسته شویم، نوروز درب خانه امان را می کوبید و من سراسیمه به محل کارم می رفتم.
پولها سرد و کثیف و چرکین بودند. می شمردمشان و به مشتری های باجه ام می گفتم با احتیاط حمل کنید. البته باقی حرفم را درون دلم می گفتم " با احتیاط حمل کنید، این چرک را با پاکی قلب زود معامله می کنند".  وقتی مشتری نداشتم، با خودم فکر می کردم، چرا مردم بانکی از احساس ندارند که درآن احساس هایشان را ذخیره کنند، شاید ناغافل دزدی امشب همه احساسشان را برد. اما با این وجود بعضی ها احساس وام می دهند، و از گیرنده همیشه انتظار دارند که وامشان را پس دهد با چند درصد سود اضافه. و چه خوشبخت بودیم من و لیلا که بانکمان وام بلاعوض می داد. ثانیه ها را می شمردم تا به خانه برگردم. هوای بیرون گرم و پر اضطراب بود. در خانه ما، گل مریم می رقصید و رزها و شمعدانی ها برایش دست می زدند. همه این خنکا و آسایش بخاطر لطافت لیلا بود.
روی مبل دو نفره امان خاطرات زندگی می کردند  و روی سینی چایمان عشق لیلا. شب ها می رفتیم بیرون، یک جایی پیدا می کردیم که آسمان را خوب بشود دید و با هم به ستاره ها چشمک می زدیم تا دلشان بسوزد. 
یک روز صبح لیلا جوانه زد. می خواستیم از باغچه تبدیل به باغ شویم. چه شر و شوری پیدا کردیم تا مهدیس غنچه کرد. او در دامن محبت مادر بزرگ می شد و من برایش شعر می خواندم. از بانک زشت و سیاه می گفتم که لولوی مردمی می شود که چکشان برگشت می خورد. خوشی ها با ناخوشی ها می آمدند و هر روز ریشه امان را در خاک محکمتر می کردیم. من درختی شده بودم، که گل زیبایی را حمایت می کردم که غنچه کوچکی در آغوش داشت. سایه ام بلند شده بود، طوری که از سایه غرورم بزرگتر شد. به استواری خودم می بالیدم و اینکه اگر پول زیادی نداریم، اگر دردها زیاد است، من یک تنه جلوی همه چیز می ایستم تا لیلا و مهدیس در آرامش باشند. دفتر شعرم شده بود محل شرح حال چکاچک شمشیرها، نفس نفس زدن اسبهایی که سواران از آنها سرعت بیشتر می خواهند و گلهایی که منظره این نبردها بودند. این غفلت کار دستم داد.  غافل از پاییز و بادهای سرد بودم. آن برگ را فراموش کرده بودم. اوایل مهر بود که لیلا برای عروسی دختر خاله اش باید به شمال می رفت. صبح بوسیدمشان و چه مغرور نصیحتشان کردم. گلهای ناز من رفتند. درون جاده ای که باد می وزید، سرد بود و تاریک بود. ناله آن برگ بعد از ده سال درون دلم افتاده بود. ترس همه وجودم را پر کرد که نکند دیر برسم. به لیلا زنگ زدم و گفتم مرخصی گرفتم و صبح به شما ملحق می شوم. وقتی رسیدم سر لیلا را توی کف دستهایم گرفتم. باد وزیده بود. لیلا و مهدیس از شاخه زندگی افتاده بودند. اما این بار آنها به زمین رسیده بودند. مرد مستی، که همه زندگی مرا به زمین زده بود، چند روز بعد به من گفت که از این تصادف شرمنده است و هیچوقت وجدانش آرام نمی گیرد.
وقتی به کلمات زیر برگ نگاه می کردم، همه آنها را مقصر می دیدم، مخصوصا خدا را.  برگ متلاشی شده را نگاه می کردم که او هم شهید باد پاییزی شده بود. سرم گیج می خورد و کلمات را بجز کلمه خدا نمی دیدم. امروز صبح این برگ را دیدم، روی تخت شماره 9 بیمارستان. سکته کرده بود و در کما خاموش خاموش بود. دیگرانی در این اتاق بودند و من همه اینها را بین دفتر شعرم می دیدم. پرستاری به این برگ دست می زد، دکتری آمد و گفت : تمام کرده، به سردخانه انتقالش دهید.
من، امروز در میان آخرین برگهای دفتر شعرم، مُردم. با همه ایستادگی ام، وقتی شاخه های گلهایم را بریدند، شکستم و افتادم. ریشه من به این ها وصل بود. وقتی سایه ام بلند شد، یادم رفت بادهایی می آیند و به راستی که این بادها را خدا می فرستد. بادهایی که خبر از وجود او می دهند. بادهایی که با غفلت مخالفند، هر چند که سرد و بی رحمند.  به سایه ها، به گل ها و به ایستادگی ها می گویند، این دفتر شعر را اوست که آفریده و نظم داده،  پایانش را با غفلت خراب نکنید. مرا بردند تا سنگی واقعی بر سر قبرم بگذارند که شاید رویش چند خط شعری نوشته باشد. اما من  تنها چیزی که پشت جلد دفتر شعرم می نویسم این است : خدا.

نویسنده : مرتضی : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هجده: پنج داستان مردانه (4)

 4‌- جوانی و فرصت ستاره چینی

- .... راستی شما درستون تموم شد ؟‌
عجب سوالی. این یعنی یادت هست باهم هم دانشگاهی بودیم؟ یادت هست چه روزهایی باهم سر مطالب نشریه دعوا می کردیم؟ یادت هست تو شماره آخری چقدر اذیت کردی؟ خوب اینها رو نمی شه  از ذهن بیرون کرد. دانشجوی شهرستان باشی، دور از خانواده و چنین فضاهایی را فراموش کنی. یادم میاد کاظم می گفت: مراقب این خانوم صمدی باش، بدجوری خاطرتو می خواد. منم که کلا تو این باغ ها نبودم، هیچوقت حرفش رو قبول  نکردم. اطرافم دختر زیاد بود. اولیش همین دخترخاله ام "مهناز".  چپ و راست می رفت می گفت " رضا تو کل فامیل تکه، جلو روش میگم، واقعا پسر به این خوبی نیست.... " بعد هم که با عشوه چشم و ابرو منت حرفش را برسرم  می گذاشت.
- نه هنوز، یعنی لیسانس رو گرفتم و الان سال آخر فوق لیسانس هستم
- چه عالی، هنوز هم فیزیک می خونید؟‌
- بله، فیزیک هسته ای.
- چه جالب، باید سخت باشه...
- تا حدودی، چه خبر از حال دایی ما؟
- خوب دکتر گفت سکته خفیفی بوده و رد کرده، از این به بعد باید خیلی  مراقبشون باشید
- آها، خوب با اجازتون برم پیش دایی جان
- خواهش می کنم
وارد اتاق 6  که شدم، انگار وارد قطعه ای از دنیا می شدم که دست کمی از برزخ نداشت. به اینها که نگاه کردم، انگار معلق بین دنیا و عقبی مانده اند. دایی ام بیدار است و زن دایی به او سوپ می دهد.
- سلام حاج آقا، بهترید ایشالا؟
با سختی و لکنت پاسخ می دهد :بله
دستش را بوسیدم، برای او احترام خاصی قائلم. چه بد شد که سکته سراغ او  آمد، هنوز خیلی چیزها بود که باید به من می آموخت. به زن دایی گفتم : شما خسته شدید، برید خونه استراحت کنید بگذارید من امشب اینجا بمونم. قبول نمی کرد، تا اینکه قبول کرد آخر شب بیام و تا صبح بمونم.
ساعت 12 است و حالا من تنها در این اتاق با 8 تخت هستم. پیرمردی که تختش نزدیک ماست، هر از چندگاهی سر و صداهای عجیبی از گلویش در می آورد و کاملا با دستگاه زنده است. بقیه تو خواب راحتی هستند. البته در مورد راحتی اش شک دارم. من هم که عمرا خوابم ببرد. خانم صمدی وارد اتاق شد
- شما امشب اینجایید ؟ چه جالب
- بله، چرا جالب‌؟
- خوب بخاطر اینکه کشیک شب من هستم، حوصلتون که سر رفت بیاید ایستگاه پرستاری در مورد قدیم صحبت  کنیم.
سرم ها را چک می کند. توی ذهنم براندازش می کنم. قدش زیاد بلند نیست، کمرش زیاد باریک نیست. وقتی می خندد دندانهای جلویش بیرون می زند، اما خون گرم است. وقتی باهم تو دفتر فرهنگ کار می کردیم، ما فقط 3 پسر بودیم و 16، 17 تا دختر. یادم هست یکی از دخترها خیلی خوب حرف می زد. چشمان سبزی داشت و اندام برازنده ای. هر چه می گفت سعی  می کردم ساز مخالف بزنم، شاید حرص خوردنش باعث شود نقطه ضعفی پیدا کنم و در آینده وقتی به او تفاهم هایمان را یادآوری می کنم، بتوانم کنترلش کنم. خانم صمدی  را یادم می آید که چقدر از من تعریف و تمجید می کرد. البته باقی این 16-17 نفر و حتی پسرهای دانشکده و اساتید هم این کار را می کردند. یک قانون نانوشته ای وجود دارد که وقتی قدت 190 سانت باشد و هیکلت درشت و چشمانت  مشکی، تمام حرکات تو را دیگران می ستایند بدون آنکه واقعا ببینند چکار می کنی و چه می گویی. حتی دخترکانی که پشت سرت حرف میزنند که "اه، چقدر ازش بدم میاد" جلویت به ریش تمام دوستانشان می خندند و تو را تک عشق زندگی‌اشان می خوانند. با این اوصاف اعتماد بنفسی به تو می دهند که وارد هر کاری بشوی از آن کار موفق بیرون می آیی. و از طرف دیگر، دیگران در نظرت هی کوچک و کوچکتر می شوند.
 فرزانه! دختر زیبایی که از همان روزهای اول دانشگاه چشمم را گرفت. چنان می خواستمش که دیگران در نظرم، مهمانهای یک شبه ای می نمودند. یک روز آنقدر به او نگاه کردم که آمد جلوی صورتم ایستاد، مچ دستش را جلوی دوستانش گرفتم و بوسیدم. اما او ساحره ای بود، با عشوه گری فوق العاده ای چشمکی به من زد و رفت. چشمک فرزانه، ستاره شمال آسمان دلم شد، چنان از پی اش می رفتم که مضحکه کل دانشکده شده بودم، اما متوجه نگاههای سنگین دیگران نمی شدم. به عقیده دوستانم او بهترین دختر دانشگاه بود و فقط لایق من. بالاخره با فرزانه یک روز را سپری کردم. همان روز از چشمم افتاد. برایش حالت جا سویچی داشتم که وقتی می خواست سوار ماشین مدل بالایش بشود، از کیفش دربیاورد و آن را در آسمان بچرخاند تا همه ببینند او چه دارد.  بعد از این ماجرا بود که رفتم سراغ دفتر فرهنگ و خودم را با کاغذ بازی و چاپ نشریه سرگرم کردم. خیلی سعی کرد باز به من نزدیک شود، اما وقتی من را خندان میان دختران دیگری می دید، نظرش عوض می شد. او جاسویچی می خواست که درون دستان او زیبا باشد و نه چیز دیگری.  اینجا بود که با خانم صمدی یا همان سارا آشنا شدم. چقدر زیبا فکر می کرد و چه صمیمی بود. ماه رمضان که تا عصر توی دفتر بودم برایم افطاری می آورد، و من تظاهر می‌کردم روزه ام. بعضی روزها پیشنهادات خاصی از طرف دختران داشتم و بیشترشان را نادیده می گرفتم.
یکی از روزهای سرد زمستان، برای رفتن به شهر خودمون دچار مشکل شدیم. بلیط قطار پیدا نمی شد و اتوبوس ها هم به علت لغزندگی جاده بسیار خطرناک بودند و البته کم. من که حوصله نداشتم این سرما رو تو غربت تحمل کنم راهی سفر  با یکی از این اتوبوس ها شدم. تو ترمینال سارا و دوستانش را دیدم که آنها هم بلیط به دست ایستاده‌اند. بعد از احوال پرسی باهم  سوار اتوبوس شدیم. شش دختر همراه با من.  من روی یک صندلی تنها نشستم. توی راه دائما می خندیدیم و برایشان چیزهایی تعریف می کردم. از من در مورد پسرها سوال می کردند، تا اینکه به هوای بدی خوردیم. کولاک شده بود و اتوبوس به ناچار ایستاد. دخترها را خوب می دیدم که می لرزیدند والبته نه از سرما، بلکه از ترس. وسط بیابون، با اتوبوسی که 30 سال لااقل عمر داشت ایستاده بودیم و بیرون چیزی برای دیدن وجود نداشت. انگار تنها کسانی که در آن جاده بودند ما بودیم. حواسم به بیرون بود و دونه های برفی که روی پنجره آب می شدند رو تماشا می کردم، که سارا گفت : نبینم تنها نشستید و غم زده . درست کنارم نشسته بود. کلی باهم صحبت کردیم راجع به نشریه و  درس و زندگی. می دونم که اینکار رو کرد فقط برای اینکه تنها نباشم. بقیه دخترها هم کم کم وارد بحث ما شدند. اتوبوس روشن شد، صدای لیز خوردن روی برف شنیده می شد.  اما هیچ تکونی نمی خورد. من و چند مرد دیگر رفتیم پایین وتا می توانستیم زیر چرخ ها این غول قدیمی را سفت کردیم تا حرکت کند و تکانی بخورد. بارش برف امان را از ما بریده بود.
بچه که بودم، با دستهای لخت برف بازی می کردم و برف توی یقه این و اون می انداختم . زورم از بقیه بیشتر بود و تا می توانستم هم سنها را اذیت می کردم. مادرم هرچقدر می گفت دستکش دستت کن گوش نمی دادم. مادر چه می دانست با دست لخت شانس انداختن یک گوله برف داخل یقه یک نفر دیگر، چقدر بیشتر می شد. آن گوش نکردن ها سبب شده بود دستانم نسبت به سرما حساس باشند و زود سرما رمق انگشتانم را می برد. بالاخره اتوبوس به جاده برگشت و من به صندلی ام. دستانم باد کرده بود و سرخ بود، حتی نمی توانستم آنها را به هم بمالم تا گرمتر شوند. سارای مهربان، چای گرمی به دستم داد، که دستان  سرمازده ام سوخت و لیوان از دستم افتاد. با ناراحتی گفت : چی شد ؟ وقتی نگاهی به دستان سرد و یخ کرده من کرد، دستان گرمش را روی دستانم گذاشت و آروم شروع کرد مالاندن دستهای من. به صورتش نگاه کردم و گفتم : تو حتما پرستار خوبی میشی . دخترهای دیگه کلی شیطنت کردند و تا توانستند متلک بار ما کردند، اما دستان گرم او و کارهای دیگری که انجام داد معجزه کردند. شب که در صندلی ردیف بغلی، خوابش برده بود به او نگاه کردم.  یک حسی از درون قلبم به سمتش تمایل داشت، که ناگهان چشمان  سبز دختری دیگر حواسم را پرت کرد. بدون معطلی صورتم را بوسید و خواست کنارم بماند . با اصرار من بلند شد و شماره اش را به من داد و گفت حتما زنگ بزنم.


- رضا، ببخش تو هم اذیت شدی
دایی جان با سختی این را گفت . سرش را ناز کردم و گفتم :
- وظیفمه حاج آقا، چیزی احتیاج دارید ؟
- آره، یک لیوان آب.
آبش را که خورد باز خوابید. پا شدم و به بیماران دیگر نگاه کردم. مردی که از گلویش دو لوله بیرون زده بود و با ماسک اکسیژن خوابیده بود. به نظر خیلی شکسته می آید. احتمالا بنا یا کارگری بوده، بیچاره انتهای  زندگی‌اش کجا باید باشه. این طرف تر هم همان پیرمردی است که با دستگاه و سرم زنده است. خوب چه اصراری دارند که او را زنده نگه دارند، بمیرد که راحت تر است، فکر می کنم اطرافیانش هم با من هم عقیده باشند. من که حتما یک وصیت نامه تنظیم خواهم کرد که اگر چنین شرایطی برایم پیش آمد از این فداکاریها برایم نکنند، بگذارند راحت بمیرم. آنطرف روی تخت 9 مرد جاافتاده ای خوابیده. هیچ تکانی نمی خورد و فقط یک سرم به او وصل است. موهایش جو گندمی است و صورت مردانه جذابی دارد. لابد از دست طلبکارانش به این روز افتاده. وارد سالن شدم، چه سالن غریبی است در این ساعت شب. داخل هر اتاقی زندگی را با سرم زنده نگه داشته اند و من چه بی خیال این وسط قدم می زنم. واقعا چطور پرستار می شوند ؟ چطور هر روز این مسیر پر از اندوه را بعنوان محیط کاری قبول می کنند، نمی‌دانم.  بیشتر ترجیح می‌دهم روی الکترونهایی فکر کنم که هنوز نمی توان آن را از هسته جدا کرد. چرا پروتن از هسته جدا می شود، ولی الکترون نه ؟ ظاهرا اینقدر دور هسته چرخیده که عاشقش شده و دست بردار نیست.
- خسته نباشید
- سلامت باشید، نمی خواید بخوابید ؟ تخت برای همراهان داریم ها.
- نه ممنونم، خوابم نمیاد. داشتم به اون شب سرد زمستون فکر می کردم، یادتون هست.
- آره، شما با اون دستهای باد کرده. چقدر نذر و نیاز کردم اون شب.
- چقدر زود گذشت . اصلا فکرش رو می کردم شما رو اینجا ببینم.
- آره خیلی زود گذشت. بفرمایید چای.
-  اوه ، مرسی ، چقدر هم خوشرنگه.
یاد اون شب افتادم، وقتی شماره تلفن را گرفتم. فردایش به ساناز زنگ زدم و همدیگر را دیدیم. چقدر دخترداغی بود. نمی شد از او گذشت. با تمام اصرارهایش، نتوانستم حتی ببوسمش. یک حس درونی نمی گذاشت. بعد از آن دیگر ندیدمش. حالا اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم، تمام روز که با ساناز بودم فکر می کردم در جواب محبتهای شب گذشته سارا، با این کارم  دارم به او خیانت می کنم. هیچ داستانی بین ما نبود، اما حاضر به معامله گرمای مهربان دستش، با داغی شهوت ساناز نشدم. از این سانازها توی زندگی ام زیاد بوده اند . خوب که فکر می کنم می بینم همه اش تا قبل از آن شب بود. اعتراف می کنم در آغوش شهوت های زیادی شب را به صبح برده ام. اما آن شب، مهر و محبت خالصانه سارا، تا صبح چنان شهوت وجدانم را بیدار کرد، که روحم از حضور سارا ارضا شد.
- سرد شد ها.
- آها، از کارتون بگید، راضی هستید ؟
- آره، اولش که اومدم اینجا خیلی می ترسیدم. تو بیمارستان با بیمارهای عادی تری روبه رو بودیم، اما اینجا بیماران اورژانسی هستند و اینها که سکته عصبی کرده اند بسیار حساس شده اند. اما حالا می بینم چقدر با روحیاتم سازگار است. امروز صبح با رباب خانم صحبت می کردم، همسر همان بیماری که تختش رو به روی تخت دایی شماست. از این که به حرفاش گوش کردم، حس خوبی دارم.
- چه خوب. این لیوان رو کجا بشورم ؟
- بدیدش من.
- نه امکان نداره، بگید کجا بشورم.
- حالا که اصرار دارید باشه، بیاید داخل، پشت آن قفسه ها سینک ظرفشوییست.
لیوانم را که می شستم سارا  آمد تا لیوانش را کنار سینک بگذارد، با همان دستهای خیس، ساعدش را گرفتم و لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. نفسم تو سینه ام حبس شده بود. همینطور که لبانم را به لبهایش می فشردم، فکر کردم این چه کاری بود... لبهایم را جدا کردم، از شرم و حیا سرخ شده بود. نبضم به شدت می زد. چشمانم انگار که در حوزه مغناطیسی قرار گرفته باشد از روی صورتش تکان نمی خورد، دستم را پشت کمرش گذاشتم و به سمت خودم کشیدمش و دوباره لبهایش را بوسیدم، گرمای وجودش تا انگشتان پایم رفت. با دستانش سینه ام را هل داد و گفت آقای پور محمدی‌؟
- سارا، امشب تو رو دوباره پیدا کردم،  از صبح که دوباره دیدمت تمام احساساتم صادق شده اند. من که تا امروز تو رو فراموش کرده بودم، و با  گرمای دستهای تو توی ذهنم، یک رویا ساخته بودم، امشب فهمیدم تجربه دوست داشتن رو فقط با تو می تونم داشته باشم.
- باشه، به خودت مسلط باش. یعنی چی که یهو فهمیدی می تونی من رو دوست داشته باشی؟‌؟
- اول اونطور نگاهم نکن تا بگم...خوب راستش، نمی دونم چطور بگم، اما محبت واقعی رو از شما دیدم، دلم می‌خواد این تجربه رو برای همیشه داشته باشم.
- باشه، حالا میشه برید بیرون، بعدا صحبت می کنیم...
توی راه ِ رفتن به اتاق با خودم فکر می کردم این چه کاری بود؟؟ او حتی به من هم فکر نکرده، او فقط یک پرستاره.  کنار تخت داییم نشستم، و تا نماز صبح به این فکر می کردم که چطور مسئله امشب را راست و ریس کنم. برای نماز صبح زن دایی آمد، چه با محبت شوهرش را بوسید و با خاکی که با خود آورده بود وضو را برای دایی تیمم کرد. مهر را به صورتش می چسباند و دایی در نمازش اشک می ریخت.
- رضا جان ممنون، خیلی لطف کردی شب رو اینجا بودی پسرم.
- وظیفم بوده، پس با اجازتون من میرم، اگر کاری داشتید زنگ بزنید.
توی راهرو به ایستگاه پرستاری نزدیک می شدم، سارا را دیدم که دستش را زیر چانه اش زده بود و به جایی خیره شده بود. صورتش آنقدر ها زیبا نبود، شاید اندامش کششی هم برایم نداشت. اما چیزی درونم بود، که مرا به سمتش سوق می داد.  کنارش که رسیدم از جایش بلند شد. 
- ببخشید خانم صمدی، نمی دونم چی بگم.
- هیچی نگو، بیرون منتظر باش باتو کار دارم.
هوا چقدر سر صبح عجیب است. ستاره  ها درخشان و صاف توی دل سیاه آسمان پرسه می زنند. این دب اکبر است، و حالا باید دنبال ستاره شمال باشم. سارا رو به رویم ایستاده بود. دستهایش را توی روپوش پرستاری فرو کرده بود و با حالتی حق  به جانب گفت:
- این حرفها که زدید تا چه اندازه راست بود ؟  می خوام بدونم تو حسم اشتباه نکردم
-  ببخشید ناراحتتون کردم، اما باور کنید به دلم نشستید .
- چرا امشب گفتید ؟
- شاید به خاطر اینکه امشب جراتم بیشتر بود. امشب بین مریضها، وقتی دیدم فرصتها چه زود می گذرند و برای گفتن "دوستت دارم" فرصت زیادی نداریم. شاید من از اون مردهایی هستم که به پرستاری مهربون احتیاج دارم، که  بتونم مهربونیش رو جبران کنم
- چرا باید حرفاتو باور کنم ؟
- باور نکنید، اصلا شاید من دیگه به این بیمارستان نیام و فردا دایی رو از اینجا بردیم. فقط امروز که دیدم همسر داشتن چه موهبتی هست؛ و نگفتن یک احساس درونی به خاطر فرصتهایی که باید منتظرشون بمونیم تا کی برسند، چقدر بد می تونه باشه، در حالی که بهترین فرصت زندگیمون رو به رومون ایستاده، و زیاده خواهی و دنیا طلبی نمی گذاره حرف دلت رو بزنی و هر لحظه ممکنه این دیدار دوباره تکرار نشه. همه اینها منو وادار کرد به خودم رجوع کنم.
شاخه گل قرمزی از جیبش بیرون آورد و داد به من، چشمکی به من زد. چشماش زیاد درشت نبود، و در مقابل چشمهای مسحور کننده ای که تا امروز دیدم چیز خاصی نبود، اما با بسته شدن چشمش و باز شدنش ، دلم باز شد و مسحور نگاهش شدم.  دوباره بوسیدمش.
توی راه که به خونه می رفتم، با خودم فکر می کردم سکته کردن دایی تصادف تلخی بوده یا مصلحت شیرینی...نمی دونم، خیلی خوابم میاد، اگر فکر سارا بگذاره خوابم ببره....

پ.ن‌:

بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض
به اقدام موهن شهرداری مشهد

امضاء برای ایرج میرزا

نویسنده : مرتضی : ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هفده : پنج داستان مردانه (3)

3- علی آقا

- آقای محمدپور‌؟ شما اینجا چکار می کنید ؟
- سلام، شما... خانوم ..
- صمدی هستم، دانشکده علوم، دفتر فرهنگی..
- آهان، ببخشید ، فکرم درگیر شده، خوب هستید؟
- مرسی، نگفتید واسه چی اینجایید ؟
-  داییم امروز حالش بهم خورده بود، آوردیمش اینجا. به سلامتی درستون تموم شد ؟
- نه هنوز یک ترم مونده. داییتون  کدوم اتاق هستند ؟
- اتاق شماره 6.
- الان میام اونجا
عجب. هیچوقت فکر نمی کردم دوباره ببینمش. چه پسر گلی بود. چقدر دلم می خواست بیشتر با هم بودیم. چقدر با ادب و خوب بود و چه زود گذشت. مردی شده برای خودش.
- سارا ؟ حواست کجاست ؟
- سلام. هیچی. یک هم دانشگاهی دیدم یاد قدیم افتادم
- کی ؟ از بچه های پرستاری ؟
- نه. رشته اش فیزیک بود. تو دفتر فرهنگ دانشگاه باهم نشریه چاپ می کردیم.
- چه جالب. من رفتم سارا، اتاق 6 یک مریض تازه داریم. یک حاج آقاست، هواشو داشته باش
- باشه ، خسته نباشی عزیزم
یک ماهی می شه  که به بخش اورژانس بیمارستان منتقل شدم. روزهای اول واقعا می ترسیدم از این همه اضطراب. اما کم کم عادت کردم. وارد اتاق 6 شدم، عجب پس حاج آقا ایشون هستند، خواب بود. سرمش را چک می کنم و به سرهنگ عزیز سری میزنم. بازهم همان درخواست های همیشگی با لفاظی مخصوص خودش.
- جناب سرهنگ، عزیزم، سیگار نداریم به خانومتون می گم اذیت می کنید ها!
میروم تا سرم های "علی آقا" رابیاورم. "علی آقا" یک مرد 75 ساله است. دفعه دومی  است که سکته مغزی کرده. بار اول تقریبا نصف بدنش از کار افتاده بوده.  اما این بار فقط می تواند چشمانش را باز کند. تنفس، هضم، دفع، تنظیم قند و بسیاری از امور بدنش، دیگر از حالت طبیعی بییرون آمده و با دستگاه و سرم و... زنده است. یک ماهی می شود که روی تخت افتاده. بدنش با بدن مرده تنها تفاوتی که دارد این است که بعضی وقتها چشمانش را باز می کند. پیرمرد نحیفی است. دیروز که پسرش اینجا بود، بهش گفتم ان شاء الله خوب بشن. گفت برای چی  دیگه؟ برای اینکه یک بار دیگه سکته کنه ؟ خانوم شما نمی دونید تو خونه ما چه خبره. یکسال پیش فلج شد و یکماه هست که تکلیفمان روشن نیست. شما چه می دونید پدر آدم جلوی چشمش آب بشه و کم کم از بین بره یعنی چی!
راستش واقعا درکی از حرف او ندارم، اما اشکهایش قانعم کرد که از سر خودخواهی نبوده.
خب اول سرم قندی، بعد 4 سرم دیگرش. برایش سوپ هم آورده ام. خانمش با لهجه خاص خود می گوید:
- دخترم الهی خیر ببینی و روز بدنبینی
- وظیفمه مادر جان
- میشه سوپش رو خودم بدم ؟
- آره، چرا نه؟ فقط بلدید که؟ اول سرنگ رو پر از سوپ کنید. سرنگ رو تو این لوله که سرش سبزهست و داخل بینی اش رفته، خیلی آروم خالی کنید.
- چشم دخترم. علی جان، عزیزم، بیا سوپت رو بخور. چرا موهات رو امروز شونه نکردی
خیلی وقت هست دلم می خواد ازش سوالاتی بپرسم، اما تا امروز جرات نکردم. دلم رو به دریا می زنم
- رباب خانوم، خسته نشدی این همه مراقب علی آقا بودی‌؟
رباب اول عصبانی شد، اما خوی روستایی او صلح طلب است و با صورتی گشاده گفت :
- چی می گی خانوم جون؟ ما جونمون واسه هم میره. این علی آقا تاج سر منه، همه دار و ندارمه، مردمه. چطور باید ازش خسته بشم، ببینش چه خوشگل خوابیده، پینه های دستهای مردانش رو نگاه کن. اینها رو روی صورتم می کشید و من پینه هاش رو می بوسیدم. چرا باید از بهترین مرد دنیا خسته بشم؟ مگه نه علی جان؟
علی آقا چشماش رو باز کرد، انگار همه حرفهای ما را می فهمید....
- خوب من منظور بدی نداشتم، داشتم خودم رو جای شما فرض می کردم. بهتون حسودیم شد، خیلی دوستش دارید.
سوپ تموم شد و رباب خانوم شونه ای از جیبش  در آورد و به سر علی آقا کشید . موهای سفیدشو مرتب کرد. پیشونی اش را بوسید و گفت بخواب علی جان،  من کنارتم. و علی آقا چشمش را بست.
یک صندلی آورد و گفت: اگر کاری نداری بشین باهات صحبت  دارم، یکم درد دل کنم. منم که کاری نداشتم و مهم تر از همه فضولیم تحریک شده بود نشستم کنارش.
- دخترم تو ازدواج کردی‌؟
- نه هنوز، دارم درس می خونم ( چه جوابی باید  بدم آخه؟)
- ایشالا یک پسر خوب و با خدا پیغمبر و نجیب نصیبت بشه.
سکوت کردم و لبخند کوتاهی زدم
- خوب پس هنوز نمی دونی مرد داشتن یعنی چی. نمی دونی مرد کمه. به این پسرها نگاه نکن که همه جا هستند. همشون مرد نیستند. مرد علی آقای منه که همه عمرش رو برای خونش تلاش کرده.
- رباب خانوم، اینجوری ها هم می گید نیستا. خوب بقیه پسرها هم واسه زندگیشون تلاش می کنند...حالا یکی کمتر و یکی بیشتر. اصلا شما چطور با علی آقا آشنا شدید‌؟
- من 15 سالم بود که علی جان اومد خواستگاریم .
- 15؟‌ خیلی جوون نبودید ؟
- خوب تو روستا و اون زمانها سن خوبی بود. علی پدر و مادرنداشت. از قدیم تو روستا برای این و اون کار می کرد. با تلاشهاش تونسته بود یک زمین دو هزار متری از حاج قاسم بخره و روی همون کار می کرد. اینقدر قوی بود که بقیه روستا وقتی گرفتار می شدند ازش کمک می خواستند. علی 26 سالش بود که اومد خواستگاری من. بابام بهش کلی بد و بیراه گفت. گفت تو چیزی نداری چطور اومدی خواستگاری دختر تک دونه من. اما علی مرد بود. صحنه رو خالی نکرد. از در می نداختش بیرون از پنجره میومد تو
با خنده گفتم :
- اونوقت نظر شما چی بود ؟
- خوب علی مرد قوی بود، خودساخته بود، مهربون بود و از همه مهمتر منو خیلی دوست داشت. منم با این کارهایی که می کرد عاشقش شدم.
- مگه چی کار می کرد؟
- بابام بار دومی که علی اومد خواستگاری با یک سیلی زد تو گوشش. دلم به حالش سوخت، و گفتم میره و پشت سرش رو نگاه نمی کنه. دست بابام رو گرفت و بوسید، صورتش رو آورد جلو و گفت اینطرف هم بزن اگر غیر حق حرفی زدم. دفعه چهارمی که اومد دم در، بابام و برادرام با چوب زدنش. تا خورد زدنش. کبود شده بود. من تو اتاق گریه می‌کردم.  اینقدر سماجت کرد تا چند تا از ریش سفید ها و بزرگهای روستا واسطه شدند. به بابام گفتن چی می خوای ازش؟ واسه چی قبول نمی کنی؟ همه که می دونند علی پسر خوبیه. بابام گفته بود چون هیچ کس و کاری نداره و هیچی نداره. همونجا علی گفته بود اگر رباب رو به من بدید قول می‌دم یک زمین 20 هکتاری بنامش بکنم. بابام داغ کرده بود که چرا از چیزی که نداره مایه میزاره. اما بعد از کلی رفت و آمد بابام قبول کرد. یک هفته بعد من زن  علی آقا شدم. تو زندگیم به یاد ندارم بجزعلی آقا صداش کرده باشم.
- به قولش عمل کرد ؟
- آره. یک زمین بزرگ رو به نامم کرد. اینقدر بزرگ که سر و تهش دیده نمی شه.
اشک از صورتش لرزید و افتاد، با گوشه چارقدش پاک کرد.
- ببخشید ناراحتتون کردم.
- نه دخترم، نه عزیزم، توی دلم مونده بود. آره زمین رو بنامم کرد اما سندش دست بچه هامه ، نمی دونم کی بهم می دنش. علی همه ارادش رو جمع کرد و همتش رو بکار گرفت. زمین 2 هزار متری رو کرد 2 هکتاری. اون موقع مهدی بدنیا اومد. چشماش سبز بود. از همون بچگی قوی بود ، قدرت خدا این بچه جز روزهای اول دیگه گریه نکرد. دو سال بعد زمین 10 هکتاری داشتیم . بیشتر جوون های روستا رو زمینمون کار می کردند. گندم می کاشتیم. علی صبح علی الطلوع می زد بیرون. طرفای صلوة ظهر نهارش رو براش می بردم. وقتی می  رسیدم بین اون همه مرد کلی ازم تشکر می کرد. دستمو می گرفت و می برد توآب انباری که اونجا بود. می بوسیدم، بغلم می کرد.... علی آقا می شنوی؟ دارم رازهات رو می گم، ببین چه نیشش هم باز شد...
 به علی آقا نگاه کردم، هیچ تکونی نخورده بود، ضربان قلبش 65 بود. پاشدم و کمی سرمها رو تنظیم کردم. لوله تنفسش رو چک کردم و جاش رو عوض کردم. لوله های ادرارش رو چک کردم و نشستم کنار رباب خانوم:
- پس علی آقا حسابی هوای شما رو داشته ؟
- چه جورم. محسن همین سال به دنیا اومد. عصر که غروب می شد می اومد خونه. اون زمانها برق که نبود.  همون موقع شاممون رو می خوردیم و می خوابیدیم. نمی دونی چقدر خوبه که بعد از یک روز پر از کار دستهای پینه بسته و زبر شوهرت روی بدنت بلرزه و نازت کنه. هنوز به اذون صبح خیلی مونده بود که بیدا می شدیم. قرآن رو باز می کرد و می خوند و من بچه به بغل سرم رو روی سینه اش می گذاشتم و قرآن خوندنش رو گوش می دادم. صداش عالی بود. لااقل برای من که اینطور بود. انقلاب که شد 3 تا پسر داشتیم و 3 تا دختر . مهدی برا خودش زن گرفته بود، محسنم رو هم داشتیم داماد می کردیم. یک زمین چندین هکتاری داشتیم و کلی درآمد. علی همه کاره روستا شده بود. بابام اون سال مُرد و دم رفتن کلی گریه کرد و از علی که اونوقت کس و کار روستا شده بود حلالیت طلبید.
یهو اشک از صورتش سرازیر شد.
- چی شد رباب جان‌؟
- خوب مگه نمی خواستی بشنوی از سندی که بنامم زدند ؟؟
با خودم فکر کردم یک مرد روستایی که حالا به  کلی مال رسیده لابد سر زن بیچاره هوو آورده، گفتم :
- خوب اگر نمی خوای بگی نگو ها..
- حوصلت سر رفته ؟
- نه آخه اشک می ریزی نمی خوام یاد چیزهای بد رابطتون بیافتی
- نه! ما تو رابطمون هیچوقت چیز بدی نداشتیم. صَدام خدا نیامرز به ایران حمله کرد. علی آقا اومد تو روستا و داد و فریاد راه انداخت که چرا نشستین ؟ رو زمین دنیا کار می کنید که چی بشه ؟ برید روی زمین آخرتتون کار کنید. بهش گفتند اگر خیلی مرد جنگی اول خودت. علی آقا هم مهدی و محسن رو فرستاد. مهدی سال اول جنگ شهید شد، محسن یک سال بعد. بهم گفت برات یک زمین تو آخرت خریدم  برو از محسن و مهدی بگیر. خدا خیرش بده. بچه هام رو خوشبخت کرد، بچه هام سعادت مند شدند. دیگه نگرانشون نیستم که یکوقت بعد از من به  کارهای بد و ناصواب برن. تو این سالها من مثل ابر بهار جلوش گریه می کردم. عکس محسن خوشگلم رو میزاشتم جلوم و قربون صدقش می رفتم، عکس مهدی با چشمهای سبزش. اما علی جان گریه نمی کرد. هر بار می اومد تو خونه می خندید که امروز محسن رو خواب دیدم، امروز مهدی رو خواب دیدم سلام رسوندن گفتن ما که جامون خوبه، گندماتون رو که کاشتید، پاشید بیاید اینجا، نمی دونید چقدر باغهای اینجا خوشگل و سرسبزه. خلاصه هر روز یکجوری دلداریم می داد. دوسال پیش مچش رو گرفتم. می رفت تو زیر زمین، یک کمد قدیمی داشتیم. میرفت توش می نشست. لباس بچه ها رو می مالید به چشماش و اشک می ریخت. خانومم می دونی چقدر این مرد زبل بود که بیشتر از بیست سال اشکاش رو از من نگه داشت؟ اینقدر خون دل خورد که شد این. حالا من قربونش نرم؟ الهی فداش بشم، علی جانم، علی عزیزم...
من که بزور جلوی اشکام رو گرفته بودم گفتم : علی آقا خیلی مرد بودند، پسر کوچکتون رو هم دیدم. به باباش رفته.
- آره، خوب بچه ها رو تربیت کرده. پاشم برم براش مهرشو بیارم وقت نمازش میره.

حالا هی رباب رو تحت نظر می‌گیرم. چطور برای علی آقا حمد و سوره رو می خوند و مهر رو به صورتش می چسبوند. بوسش می‌کرد. اتاق 6 چند تا مرد داشت. اما یکی از اونها از بقیه مرد تر بود. چه مغرور می گفت: علی آقا. اگر ببینیدش فرقش رو با گیاه تشخیص نمی دید. سینه اش رو سپر می کرد و می گفت علی عشقمه. تاحالا هیچ مردی رو ندیدم که اینطوری عشقش رو فریاد بزنه. هیچ مردی رو ندیدم که رو ناموسش اینطور غیرت داشته باشه و با غرور تمام بگه "علی آقا ". رباب مردی که زندگی رو از 15 سالگی به دست گرفته بود. مردی که با همه نداری های علی آقا ساخته بود. چقدر تلاش کرده بود. 6 تا بچه برای علی آقا و ایران آورده بود. 2 تاش رو داده بود به کشورش و چه مردانه پای غم عزیزانش سوخته بود و ساخته بود. بخدا این از همه مردهای این اتاق مرد تره. یکهو صدای یکی منو از افکارم پروند:
- خانم صمدی؟
- شمایید؟ راستی داییتون کی بود  ؟
- اتاق 6، تخت 7
- ا؟ پس حاج آقا داییتون هستند؟
-آره حالش چطوره ؟
- خوبه ، لااقل از دیگران بهتره. راستی شما درستون تموم شد ؟ ...

 

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره شانزده: پنج داستان مردانه (2)

2- سرهنگ

وارد پادگان که شدیم خوب یادم هست. گروهبان بداخلاق و عصبانی که روز اولی حسابی کلاغ پرمان داد. وقتی داد می زد بچه ها خودشان را خیس می کردند. گروهبان صادقی و سیگارهایش. چنان بالذت  به سیگارش پک می زد که انگار اگر قرار بود بین یکی از ماها و سیگارش انتخاب کند حتما سیگارش را انتخاب می کرد. دو انگشت کلفتش  را به جان باریک سیگار فشار می داد، خط اتوی لباسش چشم را به دنبال خود می کشید و تا انگشتان کاملا موازی او روی سیگار ختم می شد. صدای پوتین هایش توی ذهنم هست. با تمام بدخلقی هایش مرد محبوب پادگان بود. دروغ نیست اگر بگویم هر چه از مردی و استواری یاد گرفتم از رفتار او بوده. وقتی سرگرد شد، من درجه گروهبانی گرفتم. اومد جلو و گفت: جلیل! من تو رو بین بقیه سربازام از همه بیشتر قبول دارم. تو دیسیپلین داری. اما اگر قرار باشه شل بیای و بخوای خوش اخلاقی از خودت نشون بدی گوش مالیت می دم. از او می ترسیدم. فکر می کردم ترسناک ترین موجود روی کره زمین است. با قد 190 با دستهای قوی و بلند، اگر به سمتت حمله می کرد در جا خشک می شدی ! چند ماهی از سرگرد شدنش نگذشته بود که جنگ شروع شد. توی جنگ چقدر برادر و حاجی و سید و نظامی زیر دستش کتک خوردند تا یاد بگیرند جنگ یعنی چی.  فریادش تو ذهنم هست :"بخوابید رو زمین!!! واسه همین زمینه که اینجاییم می فهمید ؟ وقتی موشک میاد چنان سریع و با شهوت بغلش کنید که دل معشوقتون بسوزه. کی نفهمید تا بیام رو سرش و حالیش کنم ؟؟"
یک روز یک جوان 19 ساله دیر خوابید رو زمین. شهید شد. اومد کنارش و چنان مشتی رو زمین میزد که یک گودال بزرگ درست کرد. فحش می داد که چرا زمین رو بغل نکردی! چندبار باید بهت بگم! حالا مردی خوب شد!؟ اینقدر این کار رو کرد تا مچش شکست. تنها مردیه رو زمین که هیچکس اشکهاش رو ندیده. همه می دونستند چقدر جون بقیه براش با ارزشه. اما برای هیچوقت اشک نریخت و کسی ندید حتی برای یک بار دلش بلرزه.
یک بار باهم از جبهه ها بر می گشتیم و یک تاکسی گرفتیم. خونه سرهنگ جلوتر بود و او رو زودتر ،جلوی خونش پیاده کردیم. خیابون شلوغ بود و کمی معتل شدیم تا بریم. دیدم که در خونه باز شد و دختر 6 ساله ای پرید تو بغلش و گفت بابا !!‌ بوسیدش. عجیب ترین صحنه زندگی ام بود. دلم می خواست فرزندش بودم تا مرا ببوسد. بوسه این مرد باید خوب بر دل بنشیند. جنگ که تمام شد. دیگر هیچکس ندیدش. من بخاطر خدماتی که تو جنگ انجام داده بودم ترفیع گرفتم و کم کم به مسئولیت های بزرگی رسیدم.
دیروز توی دفترم نشسته بودم که سربازم وارد شد و گفت قربان خانومی با شما کار دارند. تعجب کردم و گفتم بفرستش تو. یک دختر قد بلند و  محجوب وارد شد. گفت آقا جلیل ؟ با تعجب گفتم شما؟ گفت من دختر سرهنگ صادقی ام. ترس و شوق همزمان بهم دست داد. هنوزم اسمش باعث میشه به همه کارهام با دقت بیشتر نگاه کنم. خلاصه حرفاش این بود که سرهنگ سکته کرده و الان تو بیمارستان. این واقعا جزو  عجایب روزگاره. کی باورش میشه سرهنگ، یا همون سرگرد صادقی سکته کنه.
رسیدیم به بیمارستان. اتاق 6، تخت 8. وارد اتاق می شم. چندتا خانوم کنار تخت 8 نشسته اند. میرم جلو. خودشه! چقدر پیر شده. دو تا لوله از گلوش زده بیرون، یک ماسک اکسیژن هم رو صورتشه. بهش گفتم سلام. با اخم همیشگی اش به من نگاه کرد و یک تک لبخندی زد. ماسکش رو برداشت ، انگار به روزهای گذشته برگشته و یک لبخند ملیحی زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. گفت به به سردار! خانوما پا شدند و رفتند. کنارش نشستم و گفتم قربان شما کجا رفتید؟ نگفتید ما بی کفایت ها بدون شما چکار کنیم ؟ با اخمی بهم نگاه کرد که شرمنده شدم. گفت: جلیل فرستادم دنبالت تا بری این فرمانده دشمن رو راضی کنی.
-فرمانده دشمن ؟
- آره! مادر بچه ها رو می گم.
- خندیدم و گفتم : برای چی قربان ؟
- نمیزاره سیگار بکشم....
حرفش با سرفه های پی در پی قطع شد و ماسک رو زد رو صورتش و به من اشاره کرد پیچ دستگاه اکسیژن رو باز کنم. ماسک رو برداشت و گفت: این اسباب بازی رو هم بگو از من جدا کنند.
- قربان چرا ماسک زدید؟ می گفتند یک حمله کوچیک  بوده.
- ای بابا ! می گن اثرات سیگاره. تازه این دو تا باحاله (با دستش به لوله هایی که از گردنش آویزونه اشاره کرد). اینا نقش اگزوز رو بازی می کنند.
چقدر شاد و شنگول بود. حقا که مرده. اصلا انگار نه انگار که دیگه تکون هم نمی تونه بخوره.
- جلیل حواست کجاست ؟
- جانم قربان امر بفرمایید
- گفت: امر که ندارم اما یک خواهشی دارم.
- بفرمایید سراپاگوشم.
- من دارم میمیرم....سرفه کرد و ماسک رو گذاشت
- خدا نکنه قربان
- ساکت باش و گوش کن. دارم می میرم. از این مملکت هیچی نخواستم جز سربلندیش، جز بودن خاکش.  تو که دیدی، شاهدی. حالا که سردار شدی و مقامت بالا رفته ازت یک خواهش دارم.
- امر کنید
- تا جون داری از این مملکت دفاع کن. نبین سیاست و غیره کجا میره. هر وقت هرکس چشم چپ به خاکمون داشت چنان بزنید تو گوشش که چشماش چپ بشه.
(لحن صحبتش مثل جوانیهاش بود. تن آدم رو می لرزوند.)
تا یکی اومد سرقدرت خودتون رو گم نکنید. تا یکی رفت بی خود نشید. این خاک مادر همه ماست. می دونی که از حرفای شاعرانه بدم میاد. دارم میمیرم جلیل! تمام اون چیزی که همه عمرم بخاطرش پا کوبیدم، سرباز تربیت کردم همین بوده. فکر نکنی سرداری و همه حق با توئه و  یک وقت تو درگیری روبه روی مردم وایسی! فقط جلوی دشمن می ایستید. هر کی دلش خواست تو پادگان بزارید سیگار بکشه. من اگر دارم میمیرم بخاطر اینه که سیگارم رو از من گرفتن. جلیل! دخترم تنهاست. احتیاج به مراقبت مالی و معنوی داره. من برای خودم چیزی نمی خواستم اما دارم می میرم. حساب کن ببین با مقدار جبهه ای که دارم چیزی به دخترم میرسه؟ پولی، سهمیه ای . خجالت داره واسه من این حرفا. اما دخترم مثل ایرانه. نمی خوام اسیر دشمن بشه. می فهمی ؟
- بله قربان. با مقدار جبهه شما و سابقتون شما همین الان هم سرور من هستید، می گم بچه ها رسیدگی کنند.
- جلیل تو آدم با آبرویی هستی! ترو به آبروت. تو رو به قرآن اسم منو نیاری. فقط کمکی در حق دخترم بکن. اینم به خاطر وضعیت بد مالیه. اگر نباشم......حالا هم پاشو برو جلوی چشمای من آبغوره نگیر. خاک تو سرت با این مرد بودنت !!
وسط اشک ریختن خنده ام گرفت.
-قربان فکر می کردم لااقل در این شرایط اشک مجاز باشه. شما که کلا اشک نمی ریزید.
- اگر خیلی دوست داری  اشک ریختن من رو ببینی وقتی این پرستارای مامانی میان و بهشون التماس می کنم یک نخ سیگار بهم بدن باید بیای
صورتش رو بوسیدم و بهش سلام نظامی دادم. تخت بغل پیرمردی بود که تو صورت همسرش نگاه می کرد و گریه می کرد. به سرهنگ گفتم موضوع چیه ؟ گفت: هیچی تازه از اسب افتاده. ما که از اولش اسب سوار نبودیم.
وقتی داشتم می اومدم بیرون خانومی رو دیدم که ظاهرا روستایی بود. می گفت : علی آقا و به سمت تختی می رفت. چقدر خوشحال و پر انرژی می گفت :" علی آقا"

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره پانزده: پنج داستان مردانه (1)

١- حاج آقا

خاموش ، روشن. خاموش ، روشن. سرم گیج می خورد. حالت تهوع دارم. چقدر شلوغه. همیشه فکر می کردم یک طور دیگه ای  اتفاق بیافته . قبلش حتما باید خبر دار می شدم. اما اینطور نشد. سه روزی بود پایم درد می کرد. دنبال بدهی مالیاتی ام بودم و زیاد به پادردم  محل نمی گذاشتم. امروز صبح، وقتی برای نماز صبح رفتم تا وضو بگیرم ، یک لحظه احساس کردم دستم دیگر قدرت باز کردن شیر آب را ندارد. همه انرژی از بدنم خارج  شد. با سر افتادم رو زمین. می خواستم فریاد بزنم فرزانه! اما دهانم باز نمی شد. برای چند لحظه ذهنم خاموش شد. از آن به بعد همه تصاویر برایم مبهم است. همسرم گریه می کرد. انگار که مرده ام. مرد همسایه با پسرانش  آمدند. سعی می کردند بلندم کنند. اما بدنم حرکت نمی کرد. سمت چپ بدنم را حس نمی کردم. چند دقیقه پزشکی بر سرم حاضر شد و گفت باید به بیمارستان برود. چرا این چراغهای بیمارستان را یکسره نمی کنند. تاریکی و روشنی اش وقتی روی تخت هستی، زشت ترین توهینی است که به چشمت می شود. حالت تهوع دارم. انگار یک قدم دیگر تا مرگ باقی است. فرزانه! پاهام یخ کرده. چقدر گریه می کند. 45 سال است با او زندگی می کنم و تا بحال تا سرکوچه  هم نگذاشته ام برود . همه چیز  را برایش مهیا کرده ام. حالا چطور دور خودش می چرخه و گیج شده. از این به بعد چطور می خواد زندگی کنه؟ وارد اتاقی می شویم. دست و پایم را همچون لش چارپایی می گیرند و روی تخت دیگری می گذارند. آخ سرم. وارد یک دستگاه بزرگ می شوم. همانهایی که توی فیلم ها نشان می دادند.

می گویند سکته مغزی کرده ام. می ترسم. دلم برای مادرم که 10 سال است فوت کرده  تنگ شده. احساس می کنم چقدر به او احتیاج دارم. فرزانه سرم را نوازش می کند و اشک می ریزد. یکهو  خوشحال می شود. پرستاری می آید و سوزنی توی رگ دستم فرو می کند. آه! چقدر درد داشت... . فرزانه با دامادم میآیند.

- حاج آقا چی شده؟ خوب می شید ! نترسید. دکتر گفت هیچی نیست

آره هیچی نیست. نمی تونم جوابش رو بدم. هیچوقت جلویش با زیر شلواری هم راه نرفتم. حالا وضعم را ببین. با زیر پوش روی تخت بیمارستان مثل یک تکه سنگ افتاده ام. دستشویی دارم. پاهایم را به هم می مالم. فرزانه سرش را کنار سرم می آورد. چی شده ؟؟ به سختی با لکنت حالیش می کنم که باید برم دستشویی.

دامادم و همسرم زیر بغلم را گرفته اند. ای خدا . همه عمر تلاش کردم. یک ریال از  کسی نگرفتم. مثل سگ کار کردم تا محتاج کسی نباشم. 20 سال است به عنوان یک میلیاردر خودم را میشناسم. تا توانسته ام به دیگران کمک کرده ام. آنقدر  برایم احترام قائل بودند که کاری بدون مشورت من انجام نمی دادند.  حالا زیر بغلم را گرفته اند بدون مشورت من. پاهایم روی زمین کشیده می شود. وارد دستشویی می شوم. دامادم بیرون می رود و همسرم می ماند. با زانو می افتم رو زمین. دیگر طاقت مرد بودن ندارم. پایم درد گرفت. غرورم پخش زمین شد. اشک می ریزم. فرزانه هم گریه می کند. می بوستم. مثل بچه ها با من رفتار می کند به سختی دوباره  شلوارم را پایم می کند. باهم بر می گردیم روی تختم. اشک می ریزم. جلوی دامادم خجالت کشیدم. همین دامادی که همه زندگی اش از من است. خدایا چرا آخر این همه زحماتی که کشیدم لا اقل یک شب آرام نخوابیدم و دیگر پا نشوم ؟ دکتر جوانکی است. با لحنی زشت و  از سر استیصال با من صحبت می کند :

- بابا این دستت رو حس می کنی‌؟ این دستت دیروز هم همینجوری بود؟ یا امروز به این وضع افتادی‌؟

به عکس های سیتی اسکن نگاه می کند.

- بله. آخه چقدر حرص می خورید شما ها. حالا خوبه یک تکه مغزت خراب شده ؟

این جوانک چه می گوید؟ من تا دیروز سرپا بودم، همه را نصیحت می کردم، بین همه تجار برایم خودم کسی بودم، امروز می گوید مغزم خراب شده ؟

میرود کنار فرزانه و می گوید :‌ حاج خانوم، سکته خفیفی داشته. خدا رحم کرده بهش. از این به بعد مثل چینی بند زدست. یک حمله دیگه باعث میشه تا واسه همیشه فلج بشه یا اینکه خدای نکرده فوت کنه. فرزانه اشک می ریزد. دلم می خواهد حالم خوب بود و تا می خورد این دکتر قلابی را میزدم. آخر به فرزانه معصوم من چه می گوید؟ چطور من رو تحمل کنه؟ مثل ابر بهار گریه می کنه. طاقت گریه اش را ندارم. جلوی این همه مرد غریبه. دیگر تحمل ندارم. هر طوری شده صدایم را بلند می کنم و میگم فرزانه!! میاید طرفم و سرم را ناز می کند. یعنی دیگه نمی تونم از همسرم، پاره تنم حمایت کنم؟؟ حالا باید او نازم کند؟ خدایا با  من این کار را نکن.

  دکتر می گوید 3 شب باید اینجا بمانی. قرار است درون بخش بستری بشوم. ساعت 4 صبح حالم بهم خورد و الان شاید ظهر باشد. خسته ام. زودتر مرا ببرند درون  بخش راحت شوم. خاموش ، روشن. همه چراغهای بیمارستان را شمرده ام. تخت من کنار پنجره است. لااقل می شود به هوای دیدن بیرون گریه کنم. برادرم می آید، بوی خانه قدیممان را می دهد. همان خانه ای که حس بچگی ام را آنجا جا گذاشتم. بی اختیار گریه می کنم. آخر این برادر را خودم بزرگش کردم.  چقدر باهم در این دکان و آن دکان ایستادیم. حالا من یک تکه گوشت چاق و بی مصرف، افتاده ام و به من نگاه می کند. خیلی غریبم. پسرم فرانسه است. دختر کوچکم  حامله است. کسی نیست کمکم کند. دختر بزرگم طاقت ندارد به بیمارستان بیاید. همین داماد روی سرم ایستاده که از او خجالت می کشم. بازم دستشویی دارم. به فرزانه می گویم. کسی را صدا می زند. وای خدایا، با لگن به سراغم می آید. دامادم هم کمکش می کند. خدایا از شکستنم چه می خواهی. یک عمر مردانه جلوات زانو زدم. نماز خواندم. روزه گرفتم. حالا غرور مردانه ام  را چرا می شکنی....

تخت کناریم مردی است که دو لوله از گلویش آویزان است. با ماسک اکسیژن تنفس می کند. برایم دست تکان می دهد. ظاهرا روحیه اش خوب است.

نویسنده : مرتضی : ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره چهارده‌: زندگی روی محور مختصات

بعد از عدد یک، عدد دو روی محور مختصات با فاصله 1 واحد قرار دارد . یک روز صبح، دو عاشق 3 شد. به سه گفت چقدر دندونه هات زیباست. سه به دو گفت دندونه تو هم قشنگه. قوس کمرت هم زیباست.. دو خجالت کشید، اما عاشقانه به 3 نگاه کرد. برداری اومد و دو رو  به سه برد. بردار، مقدارش مثبت 1 بود و بعد جهتش رو عوض کرد و با منفی 1 به دو رسید. هر روز توی دنیا، این 2 و 3 بارها به هم میرسند. توی جدول ضرب وقتی کنار هم می ایستند جوابشون 6 می شود و وقتی باهم جمع می شوند جوابشون 5.

اما دیگه  دلشون نمی خواست ازهم فاصله داشته باشند و یکسری علامت بینشون حکم کنند.

دو به سه گفت : چرا طبیعت به ما ظلم کرده و بینمون این همه فاصله گذاشته؟ چرا هیچوقت من نمی تونم تو رو بغل کنم؟

سه گفت: غصه نخور. بالاخره یک راهی پیدا می کنیم.

بردارهای مختصات از دست اینها  خسته شده بودند. دو و سه دیگه جواب جمعشون 5 گرد و تپل نمی شد. ضربشون یک موجود  کج با اون دندونه زشت نمی شد. همه اعداد شاکی شده بودند. دو گریه می کرد و سه رو می خواست. سه به دو گفت: یکی از دندونه هامو میشکنم تا باهم یکی بشیم. اعداد دیگه قبول نکردند. گفتند اگر سه نباشه، محور خراب میشه. دل سه از این همه ظلم ، از این همه بودن برای دیگران گرفت. از اینکه قوانین و روابط طوری تعیین شده که حتما باید سرجای خودت باشی و نمی تونی دندونه های عشقت رو نوازش کنی. دو غمگین شده بود. یک روز تابع تانژانت از کنار اینها رد می شد و دنبال مقدار پنج پی/ دومش  می گشت.  خواست برای کسر مقدارش، از دو  مقداری قرض بگیره، اماهر چی گشت دو رو پیدا نکرد. از 1 پرسید ببینم دو کجاست ؟ یک جواب داد: دیونه شدی؟ خوب منو با خودم جمع کن به دو می رسی. تانژانت گفت : نه نبود.

یک گفت: خودشه، یکم کمرش خم  شده، یکمی شکسته شده.

تانژانت با ناراحتی گفت: چرا ؟ مگه چی شده ؟

یک گفت: عاشق سه شده ولی تو که می دونی اینا هیچ وقت بهم نمی رسن.

تانژانت یکمی فکر کرد و گفت: تو خیلی مایوسی یک! !تو هیچوقت تو ضرب کسی رو به جایی نمی رسونی، هیچوقت تو جمع، بیشتر از واحد به کسی کمک نمی کنی. چرا اصلا دو رو به سه نمی بری؟

یک گفت: اگر این کار رو بکنم تو می خوای بجای دو بشینی ؟

تانژانت گفت شما اعداد محور ایکس همیشه فکر می کنید دنیا همینیه که با منطق شما جور در میاد اما من تو دایره مثلثاتی می چرخم، با شیب  همه خطها آشنام،و خوب می دونم اینها رو چطور بهم برسونم.

تانژانت رفت سراغ دو و دلداریش داد. بهش گفت که به زودی به عشق واقعی میرسه. دو باورش نمی شد و گفت: با اعمال اصلی نمی خوام به 3 برسم. چون نباید جایی که هستم رو ترک کنم.

تانژانت  گفت خیالت راحت، صبح که بیدار شی، تو و سه در آغوش هم هستید.

تانژانت رفت پیش سه و باهاش حرف زد، دو از دور اونها رو نگاه می کرد و همه آرزوش این بود که حرف تانژانت درست باشه.

نصفه های شب، بر خلاف معمول، یک خط بلند از روی محور مختصات گذشت. دقیقا از رو سه. خطش طلایی بود و می درخشید. دو تانژانت رو می دید که چطور شیب خط رو تنظیم می کنه. دو انتهای خط رو نمی دید. کلا دید اعداد به خطها و چیزهایی که تو صفحه هست، دید محدودیه. یکسری شنیده است که تابع ها براشون آوردند.خیلی از اعداد ، از صفر شنیدند که "صفحه دروغه. خطها هم برای خودشون یک محور هستند که اونها هم با اعداد شکل گرفتند. اصلا شیب خطشون رو ما تعیین می کنیم."

صبح شده بود، دو چشماشو که باز کرد، دلش به یک سمت کشیده شد، انگار که مرده بود، اما از این مردن چیز تازه ای پدید اومده بود. داشت حرکت می کرد. پس جای من چی میشه ؟ بقیه اعداد بدون من چکار می کنند؟ پشت سرشو که نگاه کرد، خودش رو ری محور می دید. این چطور ممکنه. از اونطرف سه رو می دید که با عجله میومد طرفش. آغوشش رو باز کرده بود و داد میزد "آهای دو! عزیزم!" دو از چشماش اشک شوق ریخت. با سرعت به هم رسیدند و تو یک نقطه لباشون رو روی هم گذاشتند، بدناشون یکی شد و یک نقطه به مختصات دو و سه تشکیل دادند. تانژانت اومد و گفت: چطورید ؟ دو و سه گفتند ما کجاییم؟

تانژانت گفت، دیشب  من جای سه محور ایکس رو با محور وای جابجا کردم. حالا تصویر شماها سرجاش هست، اما خودتون روی صفحه عشقید. یک درک بالاتر. جاییه که هیچوقت صفر درکش نکرده و نمی تونه تحلیلش کنه. صفر منطقش فقظ روی محور حرکت می کنه. دو گفت این همه نقطه اینجاست، اونا هم مثل  ما عاشقند؟ تانژانت خندید و گفت:آره. شماها تا عشق و صفحه رو نفهمید به اینجا نمی رسید. اما اگر درکتون یکمی، فقط یکمی بالاتر بره، بعدا میام و شما رو با فضا آشنا می کنم. اونجا قواعد خیلی فرق می کنه. فعلا باعشقتون خوش باشید.

تانژانت اینو گفت و رفت. دو و سه از معانی جدید و درک جدید که داشتند خوشحال بودند. بردارها و اعمال اصلی رو روی محورها نگاه می کردند که چقدر تلاش می کنند، اما عشق و درک مختصات دار بودن رو ندارند. دو سرش رو روی سینه سه گذاشت. خطها میومدند و از رو مختصات رد می شدند. این خطها چقدر عجیب بودند.

دو گفت: راستی تو فضا ما چطور می شیم‌؟ این خطها چطور هستند ؟ سه بوسیدش و گفت فکر می کنم حالا زود باشه تا بفهمیم.

این محور تو کره مثلثاتی قرار داشت. روی این  محورها عددهایی مثل3.14 و 6.18 و2.71 زندگی می کردند که فهمشون از دنیا بیشتر بود. مثل اینها اعداد خاص دیگه ای هم هستند که هنوز وقتش نشده خودشون رو نشون بدهند.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سیزده : دقایق

با اون چشمهای  درشتش وقتی بهم نگاه می کرد، روحم از تنم جدا می شد و با او یکی می شدم.  یعنی این روح از من که جدا می شد موهای تنم را می کشید و بلندشان می کرد، مثل یک قوه جاذبه. گرمای تنش معلولم می کرد و وقتی دستان لطیف و مهربانش را می گرفتم، بر دنیا چیره میشدم و خود را در اوج می دیدم. می فهمی  سعید ؟

- نه! اینها فقط شر و وره! چپیدی گوشه خونه و همش می گی اینجوری بود وفلان بود.

- می دونی یک روز باهم رفتیم یکجایی که خیلی خلوت بود. فقط من و اون. سرش رو گذاشت رو سینم . بازوش رو ناز می کردم، بهش گفتم که چقدر دوستش دارم، اونم گفت که چقدر سینه ام رو برای خوابیدن دوست داره. وقتی نفس می کشید، انگار روح من تازه می شد. سرمو گذاشتم رو سرش. با خنده گفت:مهران، تو چرا اینقدر منو دوست داری؟  گفتم: این حرفا چیه؟ خوب چون تو عشقمی . بخاطر این که می میرم واست. گفت: نه، اینا رو که می دونم. خوب چه منفعتی واسه تو داره که منو دوست داشته باشی؟ اصلا چرا اینجوری منو دوست داری؟ من خیلی ساده تر تو رو دوست دارم‌. گفتم :خوب دقیقا نمی تونم بگم واسه چی، اما فقط بخاطر وجود خودته تو رو با همین صورت و همین بدن و همین اخلاق و شخصیت دوست دارم و برای من تو یکتا هستی. سرشو آورد بالا و بوسیدم. هنوز حس داغی لبهاش روی صورتم هست.

- باز شروع کردی‌؟ اون گفت، من گفتم ! پاشو جمعش کن بابا، واسه من عاشق شده.

- سعید! یک چیزی تو دلم مونده و نمی دونم چطور بگم، به کی بگم. از خودم می ترسم. بس که با خودم تکرارش کردم. سعید هر روز که میگذره این حرف داره تو گلوم رشد می کنه، اما نمی تونم برم و بهش بگم. نمی تونم بگم بهش که دیگه فقط اونو می پرستم. نمی تونم بهش بگم دوستش دارم و دلم می خواد تا آخر زندگیم ، صورت اون رو ببینم. صورتش برام تکراری نمیشه. بابا من به کی بگم! چطور بگم که من بدون اون نمی تونم زندگی کنم. این احساس لعنتی که زیر پوستمه، این حس عشقی که تو قلبم گیر کرده، این حرفی که گلوم رو بند آورده رو چطور بگم؟ با کدوم ادبیاتی بگم که دیگران بفهمند. چطور بهش بگم که بازم بهم نگه برو نمی خوام هیچوقت ببینمت‌؟ ها؟ چرا کلمه ها اینقدر محدود شدند ؟ چرا هیچ کلمه ای رو نساختند که تا بهش بگم بفهمه تا چه حد دوستش دارم!! این دنیا برام شده مثل جهنم! من اگر نبینمش می میرم.

- چرا اینکارا رو می کنی؟ این همه دختر! بدبخت اون رفته با یکی دیگه و با اون خوشه. مگه زوره ؟ ها ؟ تو غلط کردی بیش از اندازه دوستش داشتی. چرا مثل بقیه نمیری هر روزت رو با یکی بگذرونی که چیزی تو گلوت گیر نکنه و مثل دیونه ها بشینی اینجا و اشک بریزی؟

- تو می دونی وقتی با صداش بهم می گفت سلام، 3 روز خوشحال بودم و هی سلامش رو که یادم میومد انرژی می گرفتم ؟‌ می دونی وقتی بهش می گفتم عسلم چطور بهم نگاه می کرد؟ تو فرق نگاهها رو درک می کنی‌؟ وقتی به یک دختری نگاه می کنی و از چشماش می خونی که همه دلت رو باید بهش بگی، اعتماد می کنی، احساست رو می چسبونی رو سینت! در آغوشش می گیری، دستش رو می گیری و هر جایی که میری دنبال خودت میبرشی، اونم با اشتیاق میاد. می خوای اگر اون نباشه دنیا نباشه. همه کاری می کنی که اون با یک نگاه پر افتخار بهت نگاه کنه. تا می تونی بهش کمک می کنی تا به خواسته هاش، به اهدافش برسه. همه این کارها رو می کنی و یک روز مثل یک سطل آشغال که پر شدی میزارت دم در و میگه خداحافظ. هر چی می گی بابا اینا آشغال نیست، اینها خاطراتمونه، ببین اینجای قلبم لبت رو بوسیدم، اینجا که داره خون میریزه بهت گفتم عاشقتم. تو که اگر از دستم خونی می اومد زمین و زمان رو بهم می دوختی چی شده که دلم رو پر خون می کنی! اما درجواب فقط در رو می کوبه روی صورتت. اصرار می کنی و میگه برو پی کارت! مزاحم! وقتی هر شب سرش رو روی سینه تو میگذاشت مزاحم نبودی، اما حالا دیگه هیچی نیستی.

- مهران پاشو برو صورتت رو آب بزن. خوب تو راست می گی اصلا. اما حالا که تموم شده. اونم که رفته. دنبال چی هستی؟‌ به فکر زندگیت باش، به فکر موفقیت های دیگه ای تو زندگیت

- آره همین کار رو می کنم. دارم فیلم سینمایی نگاه می کنم. هر جا دلم نخواست میرم پیش آپاراتچی و میگم فیلم رو عوض کنه. یک فیلم دیگه بگذاره. اینجاش خیلی غمناک شده. یارو آپارتچیه می گه نمیشه ! بلیط این فیلم رو گرفتی و باید تا آخرش نگاه کنی. هرچقدر التماسش می کنم حرفمو قبول نمی کنه. باید سرمو ببرم زیر صندلی و چیپس و آبمیوم رو بخورم. انگار نه انگار اینجا سینماست و همه دارند فیلم نگاه می کنند! انگار اومدم فقط چیپس بخورم. یک روزایی با شبنم میرفتیم سینما. چقدر فیلمهاش خوب بود. دستمون تو دست هم بود. هرجای فیلم که هیجان زده می شد دستم رو بیشتر فشار می داد و می گفت : وای مهران، دیدی چی شد ؟ منم با حالت مستی که داشتم می بوسیدمش و می گفتم نه عزیزم چی شد ؟ می خندید و می گفت : دیوونه مگه فیلم رو نگاه نمی کنی ؟ می گفتم نه فقط تو رو نگاه می کنم. می خندید.

- خوب مگه با دخترهای دیگه نمی تونی سینما بری؟ 

- چرا با همه میشه رفت سینما. بشرطی آپاراتچی رو راضی کنی از اینجا به بعد یک فیلم دیگه بزاره. چون این صحنه های اول فیلم اینقدر دردناک بود که دیگه حاضر نیستم بقیش رو ببینم. شبنم از این فیلم حذف شده. منم برای شبنم بود که فیلم می دیدم نه برای کس دیگه ای. یک روز مادرش گفت : بابا درسته دوستش داری، اما پسر خوب اینقدر بهش زنگ نزن خوب، بزار اونم بهت زنگ بزنه. گفتم نه آخه من مسئولشم و نمی خوام پول تلفن بده.

- حالا اینقدر که شما عاشق هم بودید چی شد که بهم زدید ؟

- یک روز باهم رفته بودیم بیرون. داشتیم تو خیابونها، از پشت پنجره مغازه ها به چیزهایی که دوست داشتیم نگاه می کردیم. تا اینکه چشممون افتاد به یک ساعت انگشتی خیلی خوشگل. گفت: مهران، ببین چقدر این قشنگه! کاش مال من بود. گفتم بیا بریم  واست بخرم. گفت : نه ، همینجوری گفتم ، جون تو. گفتم خوب من ازش خوشم اومده دوست دارم تو انگشتت ببینمش. دستشو گرفتم و با غرور رفتیم تو مغازه، که ساعت بخریم. برای انگشتش. اما انگشتر خریدیم.

- یعنی چی‌ ؟ نمی فهمم ساعت چه ربطی به انگشتر داره؟مگه انگشتر فروشی بود‌؟

- آره دیگه. همه ساعت فروشی ها انگشتر فروشی اند. باطری ساعتت رو عوض می کنند که بفهمی هنوز این زمان داره می گذره و تویی که ساکن و ثابت وایسادی. ساعتهای جور واجور گذاشتند که توش ببینی یکی انگشتر می خره و دست یکی دیگه می کنه و عشقشون رو باهم تقسیم می کنند.. یکی انگشترشو در میاره تا دیگه زندگی دونفریشون رو تموم کنه. خیلی ساعت دارند. اون مغازه هم پر ساعت بود. به فروشنده گفتم : اون ساعت انگشتی پشت ویترین رو می خواستم. اما تو چشمهای من نگاه نمی کرد. انگار ساعت درونی من منفعتی براش نداشت. زمانی که تو زندگیم سپری کردم هیچ جذابیتی براش نداشت. به صورت شبنم خیره شده بود. زمان رو می دید تو صورتش و بهش گفت سلام. شبنم دستپاچه گفت : سلام. پسرک گفت : خوبید ؟ شبنم گفت مرسی. من به ثانیه ها نگاه می کردم که چطور می گذشتنند. پسرک گفت الان خدمتتون تقدیم می کنم. شبنم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت پسر همسایشون بوده و چند سالیه از محلشون رفته.  ساعت انگشتی رو داد به من. به شبنم گفتم قشنگه ؟ گفت نه! دوست ندارم. بیا زود از اینجا بریم. منم لج کردم و بالاخره خریدمش. اومدیم بیرون. از دستم دلخور بود. گفتم چی شده ؟ جوابی نداد. تاکسی گرفتیم وسریع رفتیم خونه. 3 روز باهام قهر کرد که چرا اون ساعت  رو خریدم وقتی گفته نمی خواد. وقتی آشتی کرد، ساعت رو کردم تو انگشتش، چقدر به دستش می اومد. اون زیباتر از من شده بود. از اون روز به بعد بهم ایراد می گرفت....

- خوب اینا چه  ربطی داره ؟

- شبنم ساعت خیلی دوست داشت. مخصوصا بعضی ساعتها که اونو یاد گذشتش مینداخت. دعواهای ما جدی شد ه بود. کوچکترین حرفی که میزدم، شوخی می کردم ، چند روز باهام قهر می کرد. یکروز باطری ساعتم تموم شد. رفتم همون مغازه. البته ساعت تحملم باطریش تموم شده بود. رفتم تو و دیدم ساعت قلبم رو دیوار ساعت فروشی آویزونه. بهمین سادگی. شبنم چند وقت بعد با این پسرک ازدواج کرد. حالا من به کی بگم دوستش دارم ؟ چطور بگم ساعت زندگی من دیگه از کار افتاده! باطری داره. اما ساعت شمار نداره. این وا‍ژه ها اینقدر کم هستند، اینقدر بی ارزش هستند که غم به این بزرگی رو نمی تونند برام  تعریف کنند.  حالا تو میگی بیا برو با یکی دیگه، بیا برو زندگیت رو از سر بگیر! اما نمی فهمی دیگه زندگی برای من در جریان نیست. ساعت عمرم یکجا وایساده. حرکت نمی کنه. هر کس هم بیاد تو زندگیم، ساعت من کوک نمیشه! ساعت شمار زندگی من ، برای خودش دقیقه شمار پیدا کرده و منو با دقایقم تنها گذاشته.  آخ! این احساس حتی دردش هم نمی گیره.

- مهران پاشو بریم بیرون با هم از چیزهای دیگه دنیا بگیم. ولش کن این ساعتها رو. ولش کن این دقایق رو. بیا بریم یک گل رو نگاه کنیم که نه می دونه ساعت چیه، نه عشق، فقط رشد می کنه و زیبا میشه. اینقدر که دلت می خواد عاشقش باشی بدون هر زمانی

- سعید تو هم که داری دری وری می گی.

- خوب دری وری ها ته دل منم مونده بود، اما اینها ساعت ندارند و ابدین. پاشو بریم بیرون !

- آره بریم.

- ساعتت رو با خودت نیار.

نویسنده : مرتضی : ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره دوازده : دل خسته

صبح، ظهر، شب. چه تقسیمات مسخره ای. باید می گفتند، تاریکی، روشنی. بهتر بود در روشنی می خوابیدیم و در تاریکی زندگی می کردیم. اینطوری بیشتر به واقعیت شبیه بود. پشت چشمهای بسته ام، نورها را می بینیم. دو نور سفید روشن بازی می کنند، می آیند نزدیک هم، یک نوربزرگتر می شوند با هاله ای از نورآبی دور آن. محو می شوند، کف دستهایم را روی پلکهایم می گذارم. عجیب است. دوست دارم خودم را ناز کنم. مثل یک پدر به بدنم می گویم، ببخشید که برایت کم گذاشتم. با خودم می خندم و چشمهایم را باز می کنم. از این نوع آفتاب متنفرم. آفتابی که می افتد توی اتاق و گرم است ولی بیرون که می روی هوا سرد است. اگر گرمی، همه جا گرم باش. دو رویی به خورشید هم رسیده. بدنم را می کشم و بلند می شوم . می روم و به دست و رویم آبی می زنم و آهی می کشم. باز یک روز دیگر و ...... یعنی الان کجاست ؟  به خودم می گویم بی خیال و میرم چای شیرین و پنیرم را می خورم. تو این صبح لعنتی آخه باید چه  کار کرد ؟ امروز حوصله رفتن سرکار را ندارم. یادم می افتد وقتی منتظرش بودم و از دور می آمد. تمام وجودم به قلیان می آمد که در آغوشش بگیرم.  الان کجای این عالم است؟ مرده یا زنده؟ برای کی مهمه که احساس من چی باشه. اینقدر با خودم نق زدم و خاطرات خوب دونفری را مرور کردم حالم از خودم بهم می خوره. از این که تو فکرم باهاش دعوا می کنم و جواب حرفهایش را می دهم. کاری که هیچوقت نکردم. وقتی بر حق هم بودم گفتم ببخشید تقصیره منه. کی گفته گذشت خوبه؟ اگر گذشت نکرده بودم الان این دعوا را با خودم نداشتم. خیانت. چقدر این واژه کثیفه. این خیانتی که در حق من شد یک انتقام بود. انتقام خیانتی که به همه چیز کردم . یادمه کلاهی داشتم که خیلی دوستش می داشتم. یک روز سرد، وقتی روی سرم بود و گرما می داد به سرم، رفتم پشت پنجره یک مغازه. کلاه زیبایی که پشت ویترین بود بدجوری چشمم را گرفت. رفتم تو و کلاه را سرم کردم. عجب گرم و کیپ بود. خریدمش. کلاه قدیمی را انداختم گوشه خیابان تا یکی دیگه سرش کند. به من چه. او قدیمی و زشت شده بود. دلیل نمی شود که هر چیزی که بهش علاقه مندم را تا آخر دنیا نگه دارم. چیزهای بهتر و جدیدتر می آیند. در حق فریم عینک قدیمی ام هم همین کار رو کردم. از این موارد در زندگی ام کم نیست. این انتقام همین هاست. یک روز پشت یک ویترین ایستاده بود که پسری کنارش ایستاد و گفت هرچی می خوای برات می خرم. عادت نداشت به حرف غریبه ها بخنده. اما اونروز خندید.  اونروز سوار ماشین پسرک شد. خونه که اومد خیلی خوشحال بود. اما این بار خوشحالیش رو با من قسمت نکرد. مثل رابطه سرمن و کلاهی بود که انداختم دور. دیگه دستام گرمایی برایش نداشت. وقتی بازوانش را می مالیدم، نگاهم نمی کرد، چشمهایش را می بست و به پسرک فکر می کرد. به همه چیزم ایراد می گرفت. می گفت تو بی عرضه ای. تو هیچی نداری. بلد نیستی با آدم درد دل کنی. یک روز دعوایمان شد. بهش گفتم دوستت دارم، گفت اسم این دوست داشتن نیست، تو ندیدی پسرها چطور دخترها را دوست دارند. به چشمهایش نگاه کردم و گفتم ، من این چشمها را دوست دارم. چشمهایش را بست. یک ساعت بعد رفت بیرون. یک ماه بعد برگشت و حکم طلاق را زد به سینه ام. هنوز جایش پشت سینه ام می سوزد. آنگاه رادیو را روشن می کنی و می گوید: صبح زیبا و دل انگیز شما بخیر!  می روی سرکارت و باید لبخند مسخره ات را روی لبانت تاکسیدرمی کنی که دیگران ببینند و لذت ببرند. می آیی خانه و شب خوابت نمی برد. دلم می خواهد برم پشت یک ویترین مغازه و یک کلاه بخرم، بگذارم روی سرم و با نخ و سوزن به سرم بدوزمش تا یکی بهتر دیدم این را ول نکنم. زنگ در را می زنند. در را که باز می کنم پست چی است، و نامه ای برایم آورده. نامه از یک دوست قدیمی است که حال و احوال پرسیده. این هم دلش خوش است. هنوز نمی فهمیدیم فرق چاله با چاه چیست، می رفتیم دانشگاه و با این رفیقمان خوش بودیم. حالا خوب که فکر می کنم می بینم خوشی هم نبودیم. مثل یک بچه بودیم که جغجغه اش را تکان می دهد و نمی داند چیست و چقدر دیگران مسخره اش می کنند فقط صدایش را دوست دارد. شیر گاز را باز می کنم و ماهیتابه را رویش می گذارم. همش تقصیر همین بدن است با این دوپای لعنتی. اگر این مرا به سمتش نمی کشاند، اگر تمام کودکی ام را دنبال توپی این طرف و آن طرف نمی کشاند.... بگذار این بار از این بدن انتقام بگیرم. ماهیتابه را برمیدارم. شعله آتش را خاموش می کنم و بوی گاز را می شنوم. دنیا دور سرم می گردد. دو نور سفید به سمتم می آیند و باهم یکی می شوند. هاله نور آبی دورشان را می گیرد، دستم را روی پلکهایم می کشم.

چشمهایم را باز می کنم، خبری از آفتاب نیست. یک مهتابی روی سرم روشن کرده اند. لعنت! اینجا که بیمارستانه. بابا بگذارید من یک بار برای همیشه انتقام بگیرم. دکتر سفید پوش می آید روی سرم. اینها احتمالا برای این لباسشان سفید است که زود کثیفی را نشان بدهد. مثل  زندگی من است. فقط زندگی من همه جایش کثیف است برای اینکه لکه های سفیدی را نشان بدهد. پرستار می گوید برو خدا رو شکر کن دکتر اینجا بود و نجاتت داد. می گویم ممنون یک اتفاق بود. راستی کی مرا اینجا آورد؟ می گوید همسایه ها. فکر کنم هیچ همسایه خوبی را بر همسایه های بد خودم ترجیح نداده بودم، برای همین اینها انتقامی از من نگرفتند و الا می گذاشتند بمیرم. هرچند که از نظر من اگر می گذاشتند بمیرم حسن نیتشان معلوم تر بود. خوب کی به نظر من اهمیت میده. دکتر میاد و کلی مهمل از گاز گرفتگی و ریه و اینها میگه. پرستار می گه آقای دکتر تازه از خارج اومده اگر غیر ایشون بودند حتما می مردی. به این مرد ناجی انسانها نگاه می کنم و با همان لبخند تاکسیدرمی شده می گویم: خیلی ممنون دکتر جون.  کی میتونم برم بیرون ؟ عجب حرف احمقانه ای زدم. برم بیرون باز هوای سرد و خورشید گرم ؟ برم که صبح بخیر رادیو را گوش کنم. پشیمان شدم کاش این را نمی گفتم. اما خوب اگر حرفم را پس بگیرم نسبت به حرفی که زدم خیانت کردم و احتمالش هست این هم جزو لیست چیزهایی قرار بگیرد که بعدا سرفرصت انتقامش را خواهد گرفت. این است که به چشمان دکتر نگاه می کنم و زبانم را نگه می دارم. دکتر گفت سرمت که تموم شد می تونی بری.

سرمم تموم شد. از رو تختم بلند می شوم و میرم سمت راهرو. دکتر را می بینم که با دختری چه گرم گرفته. با آن روپوش سفیدش، که هیچ کثافتی رویش نیست. نزدیکش می شوم و یک چیزی درون دلم می گوید از این مرد تشکر کنم هرچند که حقوقش را می گیرد. می گویم آقای دکتر، رویش را بر می گرداند، صورت دختر را می بینم. یک چیزی از پشت گردنم می افتد پایین. باز این نورها دارند می آیند. آخر چرا باید دکتری که جان آدم را نجات می دهد معشوقه جدید عشق قدیمت باشد ؟؟ این انتقام کدام گناه است؟؟  روی زمین می افتم و چشمهایم تیره و تار می شود. دوباره که چشمم را باز می کنم، دستهایم سرد است. اینجا دیگر حتما سردخانه است. اما نه انگار خانه خودم است که پنجره ها را باز گذاشته اند. اطرافم رو نگاه می کنم و هیچی نمی بینم. یک آب گرم از روی صورتم می چکد، می غلطد، ناز و عشوه می کند و می رقصد رو ی صورتم. وسط این همه سردی باید هم اینقدر قدر خودش را بداند. می چکد روی بالشتم. صورتم را بین دستانم مخفی می کنم. خوابم می برد. صبح با نور گرم آفتاب بیدار می شوم. باز رادیو می گوید : صبح زیبای شما بخیر.  همه نفسم را یکجا بیرون می دهم.  بلند می شوم  در آیینه خودم را نگاه می کنم. میروم سرکارم. لبخند میزنم و کارم را می کنم.  همه خودکارهایم را نگاه می دارم، همه کاغذها را نگاه می دارم، حتی آنها را خط خطی نمی کنم، کامپیوترم را می بوسم. نمی خواهم خیانت کنم به اینها. نمی خواهم منتظر انتقام باشم یا اینکه دل اینها هم مثل دل من خسته شود. دست گرمی روی دستم قرار می گیرد و می گوید شنیدم خودت را می خواستی بکشی؟‌ به صورت زیبایش نگاه می کنم، لبخند مسخره ای میزنم و می گویم نه بابا اتفاق بود. توی دلم خودم را می کشم .فراموشش نمی کنم، و این را اصلا نمی بینم. همه اش از همین جا شروع شده بود. . توی دلم به خودم خیانت کردم. انتقام این چه چیزی است ؟ می دوم طرفش و جلوی همه همکاران لبانش را می بوسم. از خجالت قرمز می شود. خوشحالم که انتقام قرمز شدن صورت او، قرمز شدن لبهای من بود. دلش خوش می شود. رادیو می گوید عصر بخیر. واژه عصر برایم معنی پیدا می کند. از یک روشنی مرده به یک تاریکی پر از زندگی می روم. نه مثل این است که صبح و ظهر و شب برای خودشان معنی دارند. امشب که من و او در آغوش هم معنی  تازه ای از شب خواهیم فهمید.

 

نویسنده : مرتضی : ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره یازده: شرح درد اشتیاق

کنار خیابان ایستاده بود. خیابانی پر از رنگ و انسان. جای دنجی بود ولی هرکس که رد می شد می فهمید منتظر است. به او نگاه می کنند، هر نگاه صحبت خود را دارد و او همه صحبت ها را میدید. همه عمرش مردم را نظاره کرده بود. مردمی که کار خود را می کردند. گاهی مردمان خوشحال و گاهی مردمان غمگین. این چهره زندگی بود و او در خیابانی از زندگی ایستاده بود. محسن، پانزده سال که داشت، در یک کارگاه کفاشی مشغول کار شده بود. پدرش غمگین ترین مردی بود که او تا آن روز دیده بود. مادر محسن، وقتی 12 سال داشت مرده بود.  کفشها را که می دوخت به این فکر می کرد که چه کسی آن را می پوشد. شاید با این کفش به مراسم خاکسپاری عزیزی برود، یا شاید به مجلس عروسی. زندگی عجیبی است. کفش همان کفش است، با وفا به دستان کسی که بر آن کوک می زند. ولی پای کسی او را به جایی دیگر می برد. همین روزها بود که پدرش مریض شد. او تک فرزند خانواده ای بود که از دار دنیا فقط او را داشتند. 10 سالش که بود، همه بهش می گفتند یکی یک دونه و با لبخند می گفتند. سال بعد که پدرش هم مرد، به او می گفت یکی یک دانه تنها و همه با غم می گفتند. پدرش که مریض شد، او در خانه از پدر مراقبت می کرد و چرم را برای کفشها می برید. پدرش با نگاه بغض آلودی به محسن نگاه می کرد. محسن به او با لبخند نگاه می کرد. روزهایی که روی سر پدر بیمارش می نشست، و پدرش خواب بود به تک تک چین و چروک های پوست پدر نگاه می کرد. با خودش تصور می کرد لای اینها خاک می رود. آن شب موهای پدر را شانه کرد، ناخانهایش پدر را گرفت. پدر خوابید. تا صبح چند بار روی سرش آمد. نگاهش کرد. بوسیدش. محسن رفت خوابید. وقتی بیدار شد، پدر نفس نمی کشید. وقتی روی پدر خاک می ریختند، او نمی توانست گریه کند. وقتی گور پر از خاک شد و رویش را صاف کردند، فهمید دیگر او را نمی بیند. نشست و گریست. سعی می کرد فقط به یک نقطه خیره شود و از هجوم آن همه نگاه پرهیز کند. یاد مادرش افتاد وقتی او مرد، شبهای زیادی را نخوابید. او را وقتی سر قبر آوردند که مادر سنگ قبر داشت.

 محسن به ساعتش نگاه کرد، کم کم خیابان شلوغ می شد، قرار بود ساعت 9 بیاید، اما الان نیم ساعت گذشته و او هنوز نیامده. محسن در 18 سالگی یک کامپیوتر برای خود خرید، در 20 سالگی یک مغازه خدمات کامپیوتری زد ، و در 23 سالگی او در اینترنت با یک دختر آشنا شد. دختری که تمام وجودش را پر کرد. او تمام سفید و سیاهی های زندگی اش را برای دختر گفت. از کفشهایی گفت که شاید صاحبانشان درون گور خوابیده اند و تنها مانده اند، از چرمهایی که برید و هیچوقت کفش نشدند، از پدر و مادری گفت که تا آخر عمر کنار فرزندشان خواهند بود. دختر به حرفهایش گوش می داد، برایش عشوه می کرد و دل او را داشت. روزی با هم قرار گذاشتند. روز دیگر در آغوش هم بودند. و روز دیگر دنیا از آن آنها بود. خاطرات از پله های قلبشان بالا می رفت. محسن در25 سالگی در  یک کارخانه اتومبیل سازی استخدام شد. کارش این بود که چراغ های جلو و عقب اتومبیل را نصب کند. دلش شاد بود که امروز از چراغهایی که نصب کرده برای عشقش می گوید و باز هم به او گوش می دهد. یکی از همین روزهای معمولی بود. نه پاییز بود و نه باران می آمد که وقتی به عشقش زنگ زد، او گفت بس است! دیگر بس است و دیگر نمی خواهم ببینمت. محسن با تعجب گفت : خاطراتمان پس چه می شود؟ رویاهایمان؟ عشقش گفت: فراموش کن.محسن دوباره گفت‌: مگر نگفتی دوستم داری؟ عشقش گفت: به عنوان یک انسان بله، نه بیشتر. تمام شد. چراغها روی ماشین ها نصب می شدند و کسی اطلاع پیدا نمی کرد که آن را نصب کرده. برای کسی مهم نبوذ. مهم این بود که جاده را روشن کنند. کسی اهمیت نمی داد چه کسی ، که با چه کسانی همنشین بوده آن چراغ را نصب کرده است. محسن 27 سال داشت که آن کار را ترک کرد. یک روز بارانی و زیبا که بنفشه ها تازه از خواب بیدار شده بودند، محسن با معرفی یکی از دوستانش به دهاتی رفت. آنجا روی مزرعه ای یک سال کار کرد. کارش این بود که به زمین برسد تا گندم خوبی بدهد. تک تک کارهایش مهم بود. اگر یکی از کارهایش را اشتباه انجام می داد ممکن بود جان چندین هزار دانه گندم به خطر بیافتد. برایش مهم نبود که آنها را خواهد خورد، مهم این بود که با عشق آنها را پرورش دهد.

دیروز به او زنگ زد. گفت من پشیمانم و جز تو عشقی ندارم. می خواهم ببینمت. محسن در خیابان منتظرش بود تا بیاید. اشتیاق زیادی داشت تا دوباره او را حس کند که از دور به او نزدیک می شد. ساعت 12 است که کم کم پیدایش می شود. مثل همیشه اش هست. زیبا و دلربا. وقتی به هم رسیدند، محسن به چشمهای دختر نگاه کرد، شاخه ای گندم به او هدیه داد و یک تکه چرم. وقتی سوار تاکسی شدند، محسن درحالی که عشقش را در آغوش گرفته بود به راننده گفت چراغهای ماشینت را روشن کن. 

نویسنده : مرتضی : ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره ده: یک روز زندگی (2)

شقایق ؟ می کشمت! لیلا خودش رو جلوی شقایق گرفت و گفت اشتباه شده! یکم آروم باشید...اما پدر شقایق خیلی عصبانی بود و اصلا این حرفها تو کتش نمی رفت..

کامران پرید جلو و گفت سلام ، من کامران محسنی هستم، استاد زبان فرانسه دخترتون، یک سوء تفاهم پیش اومده..

با صحبت کامران، پدر شقایق آروم شد، انگار که تازه خودش رو تو آینه بی کلاسی دیده بود، صداش رو صاف کرد و گفت: موضوع چیه ؟

کامران با خونسردی گفت: هیچی، دختر خانومتون رو قرار بود برسونم تا یک کتاب فروشی که آشنای بنده است ، که برادران گشت پلیس رسیدند و این بلوا رو به پا کردند..

پدر شایق که آروم شده بود، گفت آها پس قضیه اینه... باشه، و رفت تو اتاق سرنگهبان. چند دقیقه بعد اومد بیرون به آقای محسنی گفت ببخشید دردسر شد، کامران هم گفت‌: پیش میاد دیگه، در ضمن دخترتون خیلی با استعداده....

شقایق چشماش پر اشک شده بود از شوق، فکرشو هم نمی کرد این قائله به این خوبی تموم بشه. پدر شقایق گفت: بابا بیا بریم...شقایق لیلا رو بوسید و با پدرش رفت.

لیلا اومد جلو و گفت : تو نابغه ای!! نزدیک بود این دختره خل کشته بشه.

کامران گفت: اسم اون که شقایق بود، تو اسمت چیه که سوتی ندم؟ لیلا هم اسمشو گفت.

پدر مسعود چند دقیقه بعد اومد و با کامران خوش و بش کرد و گفت الان درستش می کنم و رفت تو اتاق سرنگهبان. انگار کلی هم طلبکار بود، و شروع کرد به سر و صدا ... چند دقیقه ای نگذشته بود که با مسعود اومدن بیرون. پدر مسعود گفت : کامران جان شرمنده، هر چی بهش گفتم، گفت تا پدرت نیاد نمی شه و به لیلا نگاهی کرد و رفتند...

کامران رو به لیلا کرد و گفت: به پدرت چی بگیم ؟

لیلا گفت: هیچی، اون نمیاد

کامران گفت: چرا؟ مامانت میاد؟

لیلا گفت: نه اونم نمی یاد.

کامران با تعجب گفت: یعنی چی ؟ میشه بگی تا هماهنگش کنیم؟

یکدفعه، محمد (پدر کامران) با فرانک اومدن تو کلانتری، فرانک یک لحظه وایساد و فریاد زد: لیلا! لیلا به فرانک نگاه کرد: وای خدا باورم نمی شه

دو تا دختر پریدن تو بغل هم.

محمد به کامران نگاه کرد و گفت: از تو توقع نداشتم، اما چیزی نیست، کجا باید صحبت کنم؟

کامران با پدرش رفتند تو اتاق سرنگهبان و چند دقیقه بعد با سرنگهبان بیرون اومدند و سرنگهبان گفت: دخترم شما هم می تونی با دوستات بری، آقای محسنی ببخشید ما وظیفمون رو انجام میدیم. بچه ها امیدوارم شما هم ناراحت نشده باشید.

چند دقیقه بعد تو ماشین بودند و به سمت خونه می رفتند. کامران رو به فرانک گفت : میشه بگید چه خبره‌؟

فرانک گفت: لیلا دوست قدیمی منه، همسایمون بودند، وقتی تو فرانسه بودی بهترین دوست من بود...همون دختریه که کلی واست تعریف کرده بودم....

کامران گفت: عجب تصادفی... پدر کامران بهش نگاه کرد و کامران خجالت کشید

لیلا رو به خونشون رسوندن و برگشتند خونه. محمد هیچی نگفت و فرانک دائم از لیلا تعریف می کرد.

کامران رفت تو اتاقش و لپ تاپش رو روشن کرد، فرانک اومد و گفت : به به  داداشی! فکر نمی کردم .....کامران پرید تو حرفش: میشه بس کنی؟

فرانک: خیلی خوب بابا، اما خوشم اومد انتخابت حرف نداشت و با خنده دوید بیرون

بعد از شام، کامران دوباره رفت تو اتاقش، محمد اومد پیشش نشست و گفت : چطوری؟

کامران : ببخشید، نمی خواستم اینجوری بشه...

محمد: از من عذر نخواه. بیین رفتارت چطور بوده. آدم چطور می تونه دختری رو که نمی شناسه سوار کنه، و باهاش آشنا بشه، درست نیست، اون هم خانواده داره، واسه برادری، پدری و مادری خیلی عزیزه و این درست نیست...

کامران: ولی این مسائل تو اروپا حل شده است. درسته که دختر هم فامیل داره و به اصطلاح غیرتمند داره، اما بالاخره خودش هم حق انتخاب داره.

محمد: من نمی تونم به کارت ایراد بگیرم، اما به عقیده من درست نیست ...

کامران : بابا میشه یک چیزی رو بهم بگی ؟ من اگر نمازمو  نخونم مطمئنم با من برخورد می کنی، اگر روزه ام رو نگیرم شاید خونه راهم ندی، چرا سر این قضیه نمی تونی ایراد بگیری و کلا یکجوری رفتار می کنی؟

محمد: خوب می دونی، شاید خودم هم اینکار رو کرده باشم.

کامران : یعنی چی ؟

محمد با خنده گفت: خوب این چیزی نیست که هر روز  آدم بتونه به پسرش بگه. اما من و مادرت همینطوری آشنا شدیم. و شانس من بود که دختری که من مزاحمت واسش ایجاد کرده بودم خیلی خانواده خوبی داشت و من هم همینطور... البته اونزمان کار ما هم به کلانتری کشید

کامران خندید و گفت : واقعا ؟ واسه چی کلانتری ؟ زمان شما که این خبرها نبود ؟

محمد گفت: خوب اونزمان من هم ماشین نداشتم. اما یک روز به یکی از دوستام گفتم این خانومه خیلی به دلم میشینه و اونم گفت برو جلو. من هم جوون رفتم جلو و جوابی که گرفتم یک سیلی آب دار بود... بعد چند نفر ریختند و دعوا شد...

کامران : چه جالب،  نمی دونستم مامانم اینطوری بوده...

محمد: البته به نظرم هیمن غرورش منو جذب کردو باعث شد.... ولش کن! اما کار تو خوب نیست. هر چند لیلا خیلی دختر خوبیه. مثل دختر خودمه.

کامران : بابا نوبت ما شد بد شد ؟

محمد: ببین، شاید یک سرنوشت نوشته شده برامون این باشه که اینطوری یارمون رو انتخاب کنیم. اما ممکنه این سرنوشت ما نباشه. بخوایم با چنگ اندازی به عرف، به قاعده فرهنگی خودمون، یک قدمی رو برداریم، به یک دوستی پوچ ، یا یک احساس سرخورده برسیم... اینه که این کار رو ترسناک می کنه. درسته عاقبت من و مادرت بخیر شد، اما اگر ذره ای فقط یکی از ماها احساس واقعیش این نبود می دونی چی می شد ؟

کامران : خوب تجربه می شد! و خندید

محمد : آره تجربه می شد. شاید مثل یک تجربه تصادف که آدم یکبار پاشو از دست میده. بعضی تجربه ها خیلی گرونه. خیلی واسه آدم بد تموم میشه. البته تجربه شکست روحی بدتر از این حرفاست.

کامران : بابا پس چرا بعضیا خیلی راحت این کارها رو می کنند و هیچی نمی شه ؟ نه شکست روحی و نه ..

محمد: اشتباه می کنی. یا انسان سالمی هست یا نه. اگر هست که احساسش واسش خیلی مهمه و این یعنی دلشو به یکی میده و دروغ نمی گه. اگر هم نیست احساس واسش مهم نیست و این خودش یعنی خیلی کارش شده. یعنی کلی از دنیا عقبه. مثل بچه ای هست که بهش بگی هر چی میخوای بهت میدیم و بگه من یک پفک می خوام، من یک دوچرخه می خوام، حالا بهش بگو باباجون بیا واست یک کامیون شمش طلا یا بهترین ماشین دنیا رو می گیرم ولی اون میگه نه.... چون از دنیا عقبه. چون عقلش کمه.  اینایی هم که از باهم بودن به هوس اکتفا می کنند و نمی دونند عشق چیه همینطوریه..

کامران: بابا از لیلا بگو

محمد: خوب فکر کنم دیگه وقتشه بخوابی...

کامران : خوب پدرجان می خوام بدونم پدر و مادرش کی هستند و اینا، مگه نگفتی بعضی وقتها سرنوشته ؟

محمد: آره پسرم سرنوشته. پدر لیلا مرد شریفی بود که یک روز هوس کرد یک زن دیگه بگیره، و مادر لیلا رو تنها گذاشت، مادر لیلا دو ماه بعد سرطان گرفت، پدر لیلا برگشت که جبران کنه، ولی دیر شده بود... پدرش هیچوقت خودش رو نبخشید و رفت. کسی نمی دونه کجاست. لیلا همه اینها رو دید و ما تو این 5 سالی که می شناختیمش دیدیم که خم به ابرو نیاورد، یک دختر حسابیه، مثل مادرش.

کامران : به نظر من هم دختر خوبی می اومد.

چند ماه بعد کامران جلوی پای لیلا ترمز زد، لیلا رو سوار ماشین کرد و باهم رفتند. البته لیلا لباس سفیدی تنش بود و کامران از این سرنوشت خوشحال بود. اونها رفتند تو جاده. جاده ای که توش ماشین های زیادی ترمز زدند و دخترهایی با لباس سفید رو سوار کردند و هیچ وقت به مقصد نرسیدند، جاده ای که سرنوشت پلیس اون جاده است و تصمیم های درست راننده و مسافرش، تضمین کننده رسیدن به مقصد .

کامران تو ماشین به همسرش گفت : بچه که بودم گلها رو من آب می دادم. گلدونهاش رو هم پدرم عوض می کرد. زیر آفتاب هم می گذاشتیم و پدرم همیشه می گفت رشدش با خدا، لیلا خنیدید و این باغچه پر گل شد.

پایان

نویسنده : مرتضی : ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره نه : یک روز زندگی (1)

بعد از ظهر یک تابستان گرم بود. هوا کم کم تاریک می شد و شبهای تابستان با همه چراغهای تو خیابانها و همه مردمی که آمده بودند برای راه رفتن و خرید شروع شده بود. مسعود دوست کامران بهش زنگ زد و گفت : کامران امروز چه کاره ای؟ میای یک دوری بزنیم؟

کامران: باشه، یک ساعت دیگه همون جای همیشگی.

یک ساعت بعد، کامران و مسعود توی ماشین و تو خیابونها در حال چرخیدن بودند. کنار یک کیوسک روزنامه فروشی، چشم مسعود افتاد به دوتا دختر، و به کامران گفت : کامران، اون دوتا رو، سوارشون بکنیم ؟

کامران: بابا بیخیال شو. از این عرضه ها نداری.

مسعود : حالا می بینی که دارم یا نه. مسعود رفت و دقیقا جلوی پای دخترها وایساد و شیشه رو داد پایین. . پدر کامران یکی از کاسبهای خوب و با خدای بازار بود. از اون آدمهایی که دستش به خیر بود و اگر مشکلی پیش می اومد پیش این حاج آقا می اومدند. کامران، بچه نماز خون و با خدا پیغمبری بود که حالا شور و شر جوونی گرفته بودش، و چشمهاش تو خیابونها غیر از تابلوهای مغازه ها، چیزهای دیگه ای هم واسه دید زدن پیدا کرده بود اما تا حالا مزاحمت خیابونی رو امتحان نکرده بود. کامران چشمش تو چشم دخترا افتاد خجالت کشید، تا حالا اینطوری نشده بود، یکی از دخترا که نزدیک پنجره ماشین بود و خجالت کامران رو دید، نا خودآگاه خنده اش گرفت.

مسعود: خنده علامت رضاست ؟ میاید با هم یک دوری بزنیم؟

کامران یک نگاه معنی داری به مسعود کرد، اما مسعود محل نگذاشت.

لیلا و شقایق، دو تا دوست قدیمی بودند. بعد از دبیرستان واسه کنکور، هر روز با هم درس می خوندند و اینطوری دوستی پایدار دخترانه شکل گرفته بود. تابستون رو برای اینکه بیکار نباشند کلاس زبان  فرانسه میرفتند. لیلا اولش مخالف بود چون می گفت این زبان فایده ای نداره،هیچ جا کاربردی نداره، همون انگلیسی بلدیم کافیه، اما بعدا از یادگیری یک زبان دیگه خیلی خوشش اومد. اونروز تو کلاس کلی خندیده بودند، آخه فیلم درسیشون، در رابطه با آشنایی یک پسر و دختر فرانسوی بود که بخاطر یک سوء تفاهم شکل گرفته بود و بعد عاشق هم شدند. بعد از کلاس شقایق می گفت چقدر این خارجی ها راحتند. امروز با یکی دوست می شوند و فردا یکی دیگه اونم الکی و هیچ عشقی وجود نداره بینشون. لیلا هم گفت اه خیلی بدم میاد. همیشه تا ایستگاه اتوبوس رو باهم می رفتند، اما اونروز لیلا گفت بیا با تاکسی بریم، حوصله اتوبوس رو ندارم. کنار خیابون وایساده بودند که یک ماشین مدل بالا جلو پاشون ترمز کرد.

مسعود ادامه داد: بیاید بالا دیگه الان پلیس جریممون می کنه! بعد دیگه واستون بستنی نمی خرما!

شقایق گفت: اگر بستنی می خری سوار میشیم!

لیلا با چشمهایی که داشت از حدقه میزد بیرون به شقایق نگاه کرد و گفت: چی میگی ؟

شقایق خنده شیطنت آمیزی کرد.

مسعود گفت: بستنی هم واستون می خریم، باور کنید پسرای بی آزاری هستیم و دنبال هم صحبت می گردیم.

شقایق رو کرد به لیلا و با خنده آروم بهش گفت: چیکار کنیم ؟

لیلا: چی کار کنیم چیه؟ دیوونه شدی؟

شقایق: بابا بستنیمونو می خوریم، ببین اون که پشت فرمونه چه خوب نگاه میکنه

لیلا: پس بگو موضوع چیه!

صدای آژیر پلیس بلند شد. مسعود با عجله گفت: یالا سوار بشید دیگه.

شقایق در ماشین رو باز کرد و دست لیلا رو گرفت و بزور کشید تو ماشین. لیلا نشست تو ماشین و با خودش گفت: داری چیکار می کنی ؟ به شقایق نگاه کرد که داشت می خندید. انگار بار اولش نبود یا لااقل خیلی اعتماد بنفس داشت. مسعود راه افتاد و گفت من مسعودم، شقایق هم گفت خوشبختم منم مریمم. کامران و لیلا بیرون رو نگاه می کردند. مسعود گفت: خانم شما صحبتی نمی کنید ؟ و از تو آینه به لیلا نگاه کرد. با چشم به کامران اشاره کرد که باهاش حرف بزنه.

کامران گفت: سلام، من کامرانم، خوبید؟ شقایق خندش گرفت. لیلا آروم به شقایق گفت: مرگ! کامران گفت چی ؟ لیلا گفت : هیچی، گفتم خوشبختم منم آرزو هستم.

تو ماشین مسعود پر حرفی می کرد و شقایق هم سریع جواب می داد. کامران و لیلا هم به ندرت در تایید دوستشون حرف میزدند تا اینکه مسعود جلو یک کافه وایساد. باهم وارد کافه شدند و یک میز گرفتند. مسعود گفت من برم پیش صاحب کافه دوستمه، کامران تو سفارش بده تا من بیام.

کامران پسر خوشتیپ و متینی بود. با دخترا سر یک میز نشستند. لیلا کتابی رو که دستش بود رو میز گذاشت. کامران گفت: چه جالب فرانسوی می خونید؟

لیلا : آره چطور ؟

کامران: آخه منم فرانسه تدریس می کنم.

شقایق با چشمهایی که برق می زد: جدی؟ کجا ؟

کامران خواست جواب بده که پیشخدمت (گارسون) کافه اومد و کامران که یخش باز شده بود گفت :خوب شما چی می خورید؟ لیلا گفت هر چی شما سفارش بدید. کامران هم 4 تا بستنی شکلاتی و میوه ای سفارش داد.

لیلا : فرانسوی رو کجا یاد گرفتید؟

کامران: من 5 سال فرانسه دانشجو بودم

لیلا : چه جالب، چه رشته ای می خوندید.

کامران اومد و دستش چهارتا بستنی بود: خوب بفرمایید، مریم من چطوره؟

شقایق: بچه پررو. مرسی! - و بستنی رو گرفت.

...

یک ساعت بعد دوباره سوار ماشین بودند، و قرار بود دخترها رو تا نزدیک خونشون برسونند. کامران با خودش فکر می کرد عجب احمقی بوده که قبل از این از این کارها نکرده و خوشحال بود با آرزو آشنا شده بود. لیلا داشت فکر می کرد اگر من فرانسوی بلد نبودم چقدر جلو کامران ضایع می شدم و چقدر پسر خوبیه. شقایق فکر می کرد کاش با کامران دوست شده بود، این پسره مسعود خیلی عقل نداره. مسعود داشت فکر می کرد چطوری شمارشون رو بگیره و قرار بعدی رو ردیف کنه.

انعکاس نور قرمز تو ماشین افتاد، نوری که متناوب داخل ماشین رو روشن می کرد، نور وقتی کنار ماشین اونها رسید ، صدا دار شد و گفت: بزن کنار...

مسعود وایساد. مردی از ماشین پیاده شد و به سمتشون اومد و گفت: مدارک...

مسعود که حسابی دست و پاش و گم کرده بود، مدارکشو داد به افسر پلیس.

پلیس: این خانومها چه نسبتی با شما دارند؟

کامران به خودش فوش می داد، لیلا دنیا رو سیاه می دید و شقایق خنده رو لبهاش خشک شد.

مسعود گفت: هم دانشگاهی هستیم و داریم خانومها رو می رسونیم خونشون

پلیس: دانشگاه؟ الان تابستونه! مگه دانشگاهها تعطیل نیست؟

کامران: جناب سروان این چه حرفیه؟ ترم تابستونی داریم. اصلا واسه چی دروغ بگیم؟

پلیس: ترم تابستونی؟ چطور بچه من نداره؟ دنبال من بیاید کلانتری اونجا معلوم میشه. مسعود پرید پایین و رفت سمت پلیس. لیلا گفت: حالا چیکار کنیم، بدبخت شدیم رفت! شقایق گفت: ناراحت نباش عزیزم عمرا کاری نمی تونن بکنند. اصلا بیا پیاده بشیم. لیلا گفت : تو یکی ساکت باش... آقا کامران چیکار کنیم؟

کامران گفت: صبر کنید ببینیم چی میشه. هر چی گفتند می گیم هم دانشگاهی هستیم. کارت دانشجویی هم خواستند بگید همراتون نیست. دانشگاه آزاد واحد مرکز هم هستیم، اوکی؟

دخترها هم سرتکون دادند. مسعود رو سوار ماشین پلیس کردند و یک پلیس به سمت ماشین بچه ها اومد و ماشین رو تا کلانتری برد.

غزل، داشت سالاد درست می کرد و به تلویزیون نگاه می کرد. تلفن زنگ زد. بابای غزل گفت: یکی این تلفن رو جواب بده!

غزل تلفن رو برداشت و گفت: بابا ، بابا بیا شما رو می خواد.

پدر غزل: بله ؟ کدوم کلانتری؟  (ظرف سالاد از دست غزل افتاد) باشه الان میام.

غزل: بابا چی شده ؟

پدر غزل: برو گمشو تو اتاقت! لجنها....

غزل با چشم گریون: بابا؟ چرا فحش می دی؟  چی شده ؟

پدر غزل: خواهرت رو گرفتند! با دوتا پسر!

غزل: بابا حتما اشتباه شده، چرا زود قضاوت می کنی؟ شقایق اهل اینکارها نیست.

پدر غزل: از جلو چشمام دور شو و الا اینقدر میزنمت که ...

غزل با چشم گریون دوید سمت اتاقش..

- دیوارهای سبز لجنی! اه چقدر بدم میاد از اینجا، اینها رو کامران با خودش می گفت، سربازی وارد اتاق میشه و سلام نظامی میده: قربان دو تا معتاد رو گرفتند، بیارم واسه بازجویی؟ ....چند دقیقه بعد دوتا انسان نما رو با دستبند وارد اتاق کردند... یعنی جای من هم اینجاست؟؟ خدایا این چه بلایی بود سرم آوردی آخه!

لیلا شقایق رو آروم می کرد و می گفت: بابا کاری نکردیم که چرا اینجوری می کنی؟

شقایق با گریه: تو که بابام رو نمی شناسی... می کشتم!

لیلا: همش تقصیر خودته. چرا منم تو این دردسر انداختی؟؟

- محمد جان، کجا میری این موقع شب ؟ هیچی عزیزم، الان یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت برم چکم رو بگیرم، زود بر میگردم.

محمد ماشین رو برد بیرون و در رو بست، چشمش به دخترش فرانک افتاد.

فرانک: سلام بابا، کجا؟

محمد: هیچ جا الان بر می گردم... کمی مکث کرد و گفت: فرانک بیا سوار شو بهت احتیاج دارم،

فرانک: اا.. بابا چی شده ؟

محمد: بیا سوار شو تا بهت بگم.... کامران رو پلیس با دختر گرفته،

فرانک: بابا شوخی می کنی؟ کامران که اهل این حرفا نیست!

محمد: خودم هم تعجب کردم، بیا بریم اونجا داداشت رو دلداری بده، باشه ؟

فرانک: باشه . با خودش گفت: عجیبه، همیشه فکر می کردم بابای مومن من اگر چنین چیزی پیش بیاد خیلی رفتار بدی داشته باشه...

کامران تو سالن کلانتری قدم میزد و با خودش می گفت: عجب شانسی. یکبار تو عمرمون دست از پا خطا کردیم ها... ببین چی شد.. چشمش افتاد به آرزو (لیلا). چه دختر صبوری بود. بر عکس مریم (شقایق) که هی داد و بیداد می کرد، لیلا چیزی نمی گفت. دختری که زود می خنده، زودم گریه می کنه. دختری که زود در ماشین رو باز می کنه، زود هم از اون در پیاده میشه.... رفت سمت آرزو (لیلا) و گفت : نگران نباشید. لیلا گفت من نگران نیستم، بابا واسه شقایق نگرانم.

کامران: شقایق ؟

مردی که به شدت عصبانی بود به سمت دخترها اومد....

(ادامه دارد....)

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هشت: یاران توپ سه جلد

فوتبال عشق بچه های محل بود. صبح ساعت 10 همه کنار درخت کاج بلند محل جمع می شدند و یارکشی می شد. معمولا 6 تا تیم از بچه های محل جمع می شدند. قانون این بود که همه با خودشون 100 تومن بیارند که بابت پول توپ پلاستیکی بشه. دروازه هم که با آجر و سنگ ردیف می شد. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و اون هم این توپهای بی کیفیت بود. می خورد به ماشین، بوته گل، لبه جدول و... سریع سوراخ می شد و مسابقه تعطیل می شد. حتی از اومدن آقای غلامی هم بدتر بود. آقای غلامی همسایه ای بود که با فوتبال بچه ها مشکل داشت و همیشه بازی رو خراب می کرد و می گفت :"برید خونه هاتون، ما آسایش نداریم از دست شما وروجکها". البته چندتا همسایه دیگه هم به بچه ها آسیب مالی رسونده بودند. تقریبا روزی 4 تا توپ می خریدند و آخر روز که بازی تموم شده بود هیچ توپی نداشتند. علی یکی از بچه ها بود که اوضاع مالی خوبی نداشت و براش سخت بود هر روز پول بیاره و آخرش هم توپ نداشته باشند. یک روز تابستونی علی به بقیه بچه ها گفت : آقا سعی کنیم توپ رو به جاهایی که احتمال سوراخ شدنش میره نزنیم. این درست نیست ما هر روز این همه پولمون رو بدیم  به توپ. بجاش می تونیم با پولمون آبمیوه بخوریم، یا دروازه آهنی بسازیم، نظرتون چیه؟ بچه ها گفتند علی راست می گه.

اون روز 6 تا توپ سوراخ شد. آخر بازی علی حسابی عصبانی  بود و گفت: واقعا ممنون چقدر گوش کردید. هوشنگ که بچه پولدار بود گفت: خوب تو پول نداری به ماچه؟ ما پول می دیم توپ می خریم، سوراخ هم شد، یکی دیگه می خریم. علی گفت: پولتو به رخ من نکش من منظورم اینه که حیف پولمونه . ولی بچه ها به حرفش گوش نداند.

از اون روز به بعد علی با بقیه بچه ها بازی نکرد. علی یک توپ داشت، و خودش با دیوار پاس کاری می کرد. چندتا از دوستاش، اومدن و گفتند برگرد، تو بازیکن خوبی بودی. پول توپ تو رو ما می دیم. علی گفت: مسئله پول توپ نیست، مسئله اینه که کار ما درست نیست. من الان 4 روزه با یک توپ دارم بازی می کنم و هیچ مشکلی هم پیش نیومده.

روزهای بعدی چند تا از دوستای صمیمی علی اومدن طرف اون، و کم کم تعدادشون به 10 نفر رسید و دوتا تیم 5 نفری تشکیل دادند و با هم بازی می کردند. باقی بچه های محل به اونها می خندیدند . علی به همه بچه ها گفت هر روز اون 100 تومن رو بیارید تا جمع کنیم.  اما هنوز مشکل توپ بود. بالاخره فوتبال بود و بوته پرخار گلها و لبه جوب و غیره... . یک روز علی به بچه ها گفت پولهای امروز رو بدین می خوام 3 تا توپ بخرم. بقیه گفتند: علی تو که با این اسراف کاریها مخالف بودی پس چی شد. علی گفت شما پولتونو بدید و باقیش با من. علی اون روز یه فکر حسابی داشت و جلوی بچه ها دوتا از توپها رو با چاقو پاره کرد. همه اعتراض کردند. اما علی گفت صبر کنید، یک بار واسه همیشه درست میشه. علی اون دوتا توپ پاره شده رو روی توپ سالم کشید و یک توپ سه لایه درست کرد. بچه ها اسمشو گذاشتند توپ سه جلد. دیگه توپ خیلی کم می شد که سوراخ بشه، و یک توپ رو 2-3 ماه استفاده می کردند. نزدیک عید که شد بچه ها با همون پولهای کم، دروازه های گل کوچیک ساختند، کفش ورزشی واسه تیمشون خریدند و هر روز اغذیه خوب داشتند. چند وقت بعد با تیم اولیه محلشون بازی کردند و اونها رو بردند. راز توپ سه جلد بین محله های تهران چرخید و بعد به شهرستانها رسید و کل بچه های ایران توپ سه جلد رو داشتند. اونها مصرفشون رو هدایت کردند و تیم هاشون قوی شد....

سالها گذشت. علی کارمند یک اداره بزرگ تو تهران بود. اوضاع مالی کارمندها زیاد خوب نبود و از همه چیز گله داشتند. از وضع اجاره تا آبونمان برق و گاز و مخصوصا تلفن. علی همچنان به پولش درست نگاه می کرد. هوشنگ هم تو اداره اونها استخدام شده بود و تو قسمت مالی اداره کار می کرد. این دوتا دوست قدیمی نهارشون رو باهم می خوردند. یک روز هوشنگ از بودجه کم اداره شاکی بود و می گفت نمی تونیم هیچ کاری واسه کارمندا بکنیم. علی بهش نگاه کرد، و گفت میدونی شوفاژها تو زمستونها و روزای تعطیل روشنند؟ می دونی لامپهای اداره همش از نوع پر مصرفه ؟ می دونی رایانه ها همش روشنند ؟ هوشنگ گفت دوباره شروع نکن علی، خوب چیکار کنیم؟ می خوای  شنبه که اومدیم اداره هممون یخ کنیم؟ یا زیر نور مهتابی کار کنیم؟ بجای رایانه هم از چرتکه استفاده کنیم؟ علی گفت: نه تو عوض نشدی هوشنگ جان. من می گم از امکاناتمون درست استفاده کنیم تا بقیه بودجه سرف مسائل بهتری بشه.

هوشنگ به این حرفها خندید و گذشت. تا هوشنگ رئیس اداره شد و دوستش علی رو رئیس امور مالی اداره کرد. به علی گفت، علی من هنوز یادمه توپ سه جلد کار تو بود، اگر کاری بلدی انجام بده. علی با کمک چند تا از مهندسین سیالات دماسنج اتوماتی برای اداره تهیه کرد، که دمای اداره رو در حد خاصی نگه می داشت. پنجره هایی که درزهاشون باز بود رو درست کرد، لامپهای کم مصرف پر نور رو به جای لامپهای پر مصرف گذاشت، و به کارمندها آموزش داد که رایانه ها امکانی به نام "آماده باش" دارند که مصرف برق رو کاهش میده. مانیتورها رو هم وقتی کاری ندارید خاموش کنید. ماشینهای کم مصرف برای اداره خرید و ...  نتیجه این شد که سر سال صندوق وامی رو برای کارمندها درست کرد، و سال بعد با بودجه اضافی اداره، تجهیزات اداره رو نو کرد، سالن ورزشی برای کارمندها درست کرد و ... . این اداره شد اداره نمونه ایران و بعد تو شهرستانها و همه ادارات همین کار رو کردند. کل ایران اداراتی داشت که همه صرفه جویی می کردند و بجاش بودجشون صرف مسائل بهتری می شد.

علی تو زندگی خصوصی اش هم همه نوع صرفه جویی اصولی رو رعایت می کرد و از پولش و سرمایه ای که داشت درس استفاده می کرد.  همه دوستای علی تو خونشون یک عکس داشتند از یک توپ سه جلد.  علی دنبال فکرهایی بود تا مثل قضیه توپ سه جلد یکبار خرج کنه و به اندازه کافی بهره ببره.

 البته من نمی دونم که دقیقا اسمش علی بود یا نه اما مطمئنم همین الان این نوشته رو کامل خونده و بجای اسم علی اسم خودش رو گذاشته. و همین الان داره تو خونشون یک توپ سه جلد واسه همه هزینه های انرژی و مصرفی درست می کنه، که الگویی بشه واسه ایران. تا تیم همه ایرانی ها تو همه محلات با درست مصرف کردن آشنا بشند و همیشه پیروز باشند. علی عزیز ممنونم که مطلبمو خوندی و ممنونم که توپ سه جلد رو اختراع کردی.

نویسنده : مرتضی : ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هفت: این تلفن لعنتی!

(صدای زنگ تلفن ) -زن : الو ؟

 -مرد : باز بهت زنگ زد ؟

-زن : تو چی میگی باز ؟ الوووو ؟؟ چرا حرف نمیزنی ؟

-مرد : خوب کلمه رمز رو بهش نگفتی (خنده)

-زن : الووو ؟ سلام..صدات نمیاد ... چی ؟ ..

مرد با حوله ای روی سر در حال خشک کردن مو وارد اتاق نشیمن می شود :

-مرد : همش با تلفن حرف بزن اصلا فکر نکن شوهری هم داری ٬دائم به فکر خودتی

-زن : اااه...مرده شور این تلفن رو ببرن..هیچوقت درست کار نمی کنه

-مرد : تازه داره میشه شبیه مغز تو

-زن : چی ؟

-مرد : میگم باید عوضش کنیم ....

-زن : می دونی ؟ دوستم بود .. می خواست یه چیز مهمی بگه...انگار شوهرش مریضه بیچاره

-مرد : کدوم دوستت ؟

- زن : تو نمیشناسی ٬از دوستای دانشگاهم بوده ٬ تازگی ها زیاد با هم حرف میزنیم ...الان می خواست در مورد شوهرش حرف بزنه ... اما اصلا صدایی نیومد ...مرده شور این تلفن رو ببره ..

-مرد : خوش به حال شوهرش..ببین چقدر به فکرشه ! من هفته پیش مریض بودم..تو اصلا خبری از من گرفتی ؟

-زن : برو بابا...این همه من مریض شدم ...اصلا به فکرم نبودی..تازه من "زنم" ..تو مردی

-مرد: باشه باشه ...دلسوزی نخواستم..شروع نکن .

-زن :آره همیشه خودتو بکش کنار...یکبار گوش نکن به حرفام !

(صدای زنگ تلفن ) زن :الو سلام ...کجاییی ؟ جدی می گی؟ آخر خیابون .. در سوم ..

-زن : مرد!  برو خودتو مرتب کن ٬ دوستم داره میاد اینجا

-مرد : باز دوستات رو دعوت کردی ؟....(صدای زنگ در)

-زن : بدو آبرومو بردی ...برو تو اتاقت ..لباست رو بپوش

-مرد : اااه یه روز خونه ایم ها...عجب مکافاتی داریم !

(دوست زن وارد می شود و شروع به تعارفهای زنانه می کنند )

-زن : خوب چی شده ؟ من از حرفات توی تلفن چیزی سر در نیاوردم

-دوست : هیچی ٬ شوهرم مریض شده ... دکتر گفته باعثش آلودگی هست.. یه چند روزی رفته خارج شهر ٬ منم تنها بودم گفتم بیام پیشت .

مرد با خودش زمزمه می کند : من رو بگو که فکر کردم زنی هم پیدا می شه که به فکر شوهرش باشه ...

(مرد از اتاق خارج می شود و برای سلام کردن طرف ۲ زن می رود)

-زن : ااا..اومدی ...معرفی می کنم همسرم...

-دوست : تو !!!

-مرد : وای خدا !

-زن : چی ؟ شما همو می شناسین ؟

-دوست :آره ٬ این همونه که اومده خارج شهر که حالش خوب بشه !

 

(بقیه داستان فقط میشه مرد! مرد! مرد ! اگر کار سینمایی باشه زوم این ..تا یه کلوز آپ روی بینی مرد .)

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سشماره شش: خداحافظ تهران، سلام خدا

چقدر انتظار بده. کاش زودتر سوار هواپیما بشم و حسابی بخوابم. از دیشب خوابم نبرده. فکر اینکه بالاخره دارم میرم به کشوری که هم کیش های من اونجا هستند، فکر دیدن کشوری جدید، جایی که مردم به زبان من صحبت می کنند و وقتی اسمم رو میگم با تعجب نمی گویند "توخارجی هستی؟" پر از هیجانم کرده . یکسالی هست که منتظر این لحظه ام. چقدر این دقایق دیر میگذره. 

صدای بلندگوی فرودگاه :"مسافرین محترم پرواز شماره 7908 شرکت کاسپین، به مقصد ایروان هر چه سریعتر به پایانه های خروج مراجعه کنند". 

چه عجب. پیرمردی دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : تو هم با پرواز ارمنستانی؟ گفتم بله، گفت میشه کمکم کنی تا بیرون و با کمال میل قبول کردم. لهجش ارمنی نبود. توی اتوبوس بهم گفت که برای دیدن دخترش داره میره اونجا. بالاخره هواپیما رو دیدم. راستی چطور انسانها تونستند همچین غولی رو بسازند که بشه باهاش مثل یک پرنده کوچک پرواز کرد ؟

از پله ها که بالا می رفتم حس عجیبی داشتم. حس غربت. هنوز از خاک کشورم چند پله جدا شدم که این حس بهم دست داده. من که واسه یک هفته می خوام برم، اما باشه تهران، زیاد خودتو لوس نکن. یک لحظه وایسادم و گفتم خداحافظ تهران! صندلیم تقریبا وسط هواپیما بود و کنار پنجره.  هواپیما که راه افتاد با خودم گفتم می خوابم و وقتی رسیدیم بیدار میشم . اما هیجان و یک حس غریب مانع می شد. هیچوقت عادت نداشتم تو مسافرت بیرون رو نگاه کنم. اما این بار همش دلم میخواد بیرون رو ببینم. از غم غربت شنیده بودم اما نمی دونستم از توی هواپیما شروع می شه. چند ردیف جلوتر چندتا جوان نشستند که لباس کاراته تنشونه و خیلی شلوغ می کنند. خوش به حالشون سفر دسته جمعی اونم ورزشی چه کیفی داره.

مهماندار گفت وقت بلند شدنه. هواپیما با سرعت روی باند حرکت کردو حالا از زمین جدا شدیم. انگار دل آدم رو زمین جا می مونه و فقط جسمشه که می پره.  الان با دوری که زدیم کامل تهران رو می بینم. کاش کلیسامون هم دیده بشه. چقدر دوده روی هوای تهران، خوبه که نمی بینیمش و الا از غصه دق می کردیم. داریم از رو تهران رد میشیم و من می گم خداحافظ تهران. فرد کناری من خوابش برده. خوش به حالش. از پشت یک دست بین صندلها اومد و چند تا آبنبات تعارف کرد. همون پیرمرده است. گفتم خیلی ممنون، گفت بردار، سوغات مشهده، تازه دور ضریح هم چرخوندمش. برداشتم و توی دلم خندیدم که نمی دونه من ارمنیم. به! چه آبنبات خوشمزه ای. ظاهرش نشون نمی داد اینقدر خوشمزه باشه. یکهو هواپیما تکون خورد و به لرزش افتاد. همینطور داره می لرزه. از اون عقب صدای جیغ بلند شد. برگشتم و نگاه کردم، تمام ته سالن رو دود گرفته. خدای من یعنی چی شده ؟ مهماندار سریع از اون عقب میدوه به سمت جلو، همه از عقب بلند شدند و اومدند جلو. خدایا خیلی می ترسم! مهماندار برگشت، " همه سرجاتون بشینید" اما کسی گوش نمی ده، مهماندار با حالتی عصبانی وصدای لرزون میگه " بشینید، موتور هواپیما مشکل پیدا کرده باید برگردیم تهران". یا عیسی! همه اعتقاداتم جلوی چشمم اومده. یادم میاد تو مدرسه چقدر با بچه ها سر اعتقاداتمون بحث کرده بودم. اینکه خدای مسلمون ها با خدای ما چه فرقی داره. اما خدایا! خدای هر قوم و مذهبی و نژادی که هستی! به خوبی های عیسی کمکمون کن.

تکونهای هواپیما شدید شده. "کاپیتان صحبت می کنه، خانوم ها و آقایون به خودتون مسلط باشید، مجبوریم فرود اضطراری داشته باشیم، دعا کنید! سرجاهاتون محکم بنشینید. بچه های کوچک رو بین بدنتون نگه دارید و سراتون رو بین زانوهاتون نگه دارید. فقط خدا می تونه کمکمون کنه " خدایا ازت خواهش می کنم. آبنبات رو میخورم. امام رضا از خوبی های شما خیلی شنیدم. دوستام هروقت مشکل داشتن نام شما رو می بردند. کمکمون کنید! چند نفر باهم دارن می خونن : "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "، اینا رو تو مدرسه شنیدم، ای پدر آسمانی، من عربیم خوب نیست، اما ما رو نجات بده. انگار ته هواپیما سبک شده، با زاویه زیادی داریم میریم پایین، داریم سقوط می کنیم، دلم برای مادرم تنگ شد، برای دیدن یکبار دیگه چشمهاش...

انگار جدا شدم، انگار دوباره پرواز کردم، اما اینبار دلم رو زمین جا نمونده، حتی فرصت نکردم درد بکشم، روی زمین همه جا رو آتش پر کرده، و اینجایی که من دارم پرواز می کنم همه جا صاف و زیباست. اون پیرمرده دیگه مریض نیست اومد طرفم. صورتش چقدر زیبا شده بود، آبنبات بهم داد و گفت اینا رو آقام امام رضا الان بهم داد، دلم گرفت، یکهو یکی سرمو نوازش کرد، نگاش کردم، مسیح بود. گفت خدا یکتا، من و محمد و آلش رو فرستاد تا شما هر وقت دارید سقوط می کنید بگید خدا و اونو بشناسید، خوشحالم تو پیرو من بودی، حالا جلو محمد و خانوادش و خدا منم رو سپیدم که چنین پیرویی دارم، امام رضا اومد و با مسیح دست همه ما رو گرفتند و به آسمون رفتیم. خدا اونجا بهمون سلام کرد و ماهم بهش سلام کردیم. خدا بهمون کمک کرده بود، تا زودتر ببینیمش.

تقدیم به روح کشته شدگان فاجعه ٢۴تیر 88 [گل]

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

طظشماره پنج: صدای صبح

بی کرانه دریا در مقابل دلش هیچ بود. امواج احساس بر ساحل دلش چنان می کوبید که صدایش تا چشمهایش می رفت و از آن مژگان بلند اشکی می غلطید بر روی صافی و بی آلایشی گونه اش. حال کنار ساحل قدم می زد و پایش در ماسه می رفت و روحش بر عرش. باد در موهایش بازی می کرد و موهای بلندش به مژگانش برخورد می کرد و اشک در مویش می دوید و بازی باد را غمناک می کرد. باران آرام، با دانه های ریز روی صورتش را می بوسید و سرما را، به تک تک نغمات درونیش اهدا می کرد. آن نغماتی که چنان گرم بود که شور در دل هر شوریده بر پا می کرد و دل هر عاشق را می سوزاند. پاهایش توان رفتن نداشت . پاره چوبی پایش را گرفت و زمین در آغوشش کشید. خورشید دیگر از افق محو شده بود و ستاره ها چشمک زنان به دنبال هم می رسیدند. پاهایش را جمع کرد و صورتش را به زمین چسباند. باد سردی وزید. تنش لرزید. ابرها کم کم کنار می رفت و باران بند آمد. چراغ آسمان کنار ستاره کوچک خودش طلوع کرده بود. مهتاب صورت سفید خود را نشان داد و سیرت دختر را دید. سپیدی دید رخشان تر از خود اما زخمی از جدایی. صدای موجهایی که حالا درون دل شب دیده نمی شدند، صدای بال پرنده ها و صدای نفسهایش عمق تنهایی را معنا می کرد. آنطرف تر کنار آتشی چند جوان می رقصیدند و ساز می زدند. ساز دلش کوک کوک بود. اما نوازنده ساز را شکسته بود. دلش می خواست سازش شاد بزند، اما حال جز صدای خش داری از آن چیز در نمی آمد. باد کم کم ماسه ها را کنارش جمع می کرد و تن ظریفش زیر این ماسه های ریز و شیطون پنهان می شد. اما چیزی که آشکار می شد بغض بزرگی بود که حتی نفس کشیدنی را که همیشه به آن بی محل بود، مهم می کرد. سینه اش را دردها تنگ می کرد. چشمانش را به سوی آسمان دوخت. سیاه مطلق اما پر جنب و جوش. شهابی رد شد. اشک بین مژگانش ایستاد ، دستانش یخ کرد، کاش چشمهایم را ببندم دیگر باز نکنم، دیگر گرمایی نمی خواهم بگذار سرد و کرخت بمیرم. آسمان چهره در هم کشید. آخر چراغ آسمان از مرگ خوشش نمی آمد. ابرها آمدند و دوباره باران گرفت.

 زیر آن باران احساس و این تاریکی دیده، قلبش بناچار می تپید. چشمهایش رابست. گرمای خورشید را روی پوستش حس می کرد. خوابش برده بود. ماسه ها چه گرم و صمیمی شده بودند. اما پشت پلکهای بسته اش نوری نمی دید. دستی را روی بازواش حس می کرد که آرام نوازشش می داد. کسی موهایش را بو می کرد. انگار تمامی سرداران و قویدلان جمع شده بودن تا از او محافظت کنند. می خواست این حس تا ابد ادامه یابد. شک کرد! نکند در ابدیت باشد و خواب نبوده؟ آرام چشمهایش را بازکرد، دریا آبی تیره دیده می شد و در کنج افق تشعشع سردی از نور دیده می شد. هنوز صبح نشده بود. بوسه ای روی گونه اش متوجه پشت سرش کرد. نوازنده به دنبال ساز آمده بود. چانه اش لرزی، دلش ریخت.  و  با تمام توانش، او را در آغوش کشید، آن شب دورش گلهای رز سرخ در آمده بود. ماسه ها خیسی خود را یافته بودند و آب دریا پایین رفته بود. صورتهایشان طعنه شدیدی به خورشید می زد که نمی توانست همیشه سر خود را بر افق بچسباند. همانطور که خورشید و گرمایش بالا می آمد، آندو در آغوش هم نظاره گر آسمان بودند که آبی می شد. پرنده ها می رقصیدند و ستارگان خسته و بازیگوش می رفتند تا ماه تنها نماند. کنج دل دختر، میوه سبزی می رویید که هدیه صبح بود. درخت آن میوه، امید به صبح روز بعد بود.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره چهار : روشنایی بعد از تاریکی

(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )

لامپ 1 : هی تو !

لامپ 2 : با منی؟

1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟

2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !

1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟

2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .

1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...

٢:  دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو  خانواده رو روز به روز می دیدم

1: کاش من جای تو بودم !

2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟

1:من....من...من رو امروز جای تو بستن ...اما ...

2: جای من ؟.... اما چی ؟

1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..

2:چیز زیادی رو از دست ندادی

1: تو نمی دونی چی به من گذشته

2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.

1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.

2: از کی تو جعبه ای ؟

1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره

2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟

1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.

2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها

1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم

2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت گرما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!

1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف

2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .

1: چرا می گی آدمای بی مصرف ؟

2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم  ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟

1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !

2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..

1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !

2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !

1:چی شد ؟

2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !

1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...

2:( سکوت)

مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟

پسر : آخه روشن نشدن

مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه!

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سه: اعدام

شب سردی بود.زندانی  را وارد سلولش کردند.زندانی به خود می لرزید، هنگام داخل شدن به سلولش چشمانش برقی زده بود و با حسرتی تنها چراغ راهرو را نگریسته بود.فردا صبح هنگام طلوع خورشید بنا بود حکم اعدام در موردش اجرا گردد.ساکت در کنج سلولش نشسته بود.صدای موشهای زندان شنیده می شد،صدای خرناس دیگر زندانیان که انتظار می کشیدند باز فردا هم تمام شود، و صدای لولاهای درهای فلزی و زنگ زده سلولها که انگار از این همه سیه روزی به تنگ آمده بودند، اما از او صدایی شنیده نمی شد.سرنگهبان  می گفت همه اعدامی ها اول همینطور ساکت هستند، اما دم دم های صبح سرو صدایشان در می آید. درست می گفت. چند ساعتی به صبح، شروع به سر و صدا و شیون کرد.همراه سرنگهبان رفتیم به سلولش تا آرامش کنیم. اما با تعجب دیدیم روی زمین خوابیده و به خود می پیچد. سرنگهبان با طعنه گفت: زیاد ناراحت نباش ،اعدام انقدر ها هم بد نیست،چند ثانیه طول می کشد ،و بعد تو هم پیش همانهایی می روی که خودت فرستادی.

اما او داشت فریاد می زد،رفتم جلو و گفتم یا ساکت می شوی یا....که حرفم را قطع کرد و ناله کنان گفت: دلم،شکمم،دارد می سوزد.... همچنان فریاد می زد،سر نگهبان گفت چند ساعت دیگر راحت می شویی..تحمل کن. من گفتم با دردی که دارد بعید می دانم تا صبح دوام بیاورد و بعد برایمان دردسر می سازد...چه کار باید بکنیم؟ سرنگهبان گفت برو یک دکتر بیاور.

دکتر آمد و گفت که از آپاندیسش هست و باید عمل شود.گفتیم آخر چند ساعت دیگر باید اعدام شود و او یک جنایتکار است.دکتر گفت: جنایت کار،درست کار،شاه،فقیر،ثروتمند،.... هرچه،برایم فرقی نمی کند،انسان که هست و من طبق وظیفه انسانی و شغلیم باید او را عمل کنم و شما حق ندارید مانع من شوید و رفت تا کارش را شروع کند.

 دکتر: جرمت چیست؟

- آدم کشتم دکتر،2 نفر را به خاطر پولی که داشتند کشتم ؛ از کارم هم پشیمان نیستم،چون حق آن پولدارهای کثافت بود.

 دکتر:پس موافقی صبح اعدام شوی؟

 - نه؛ من آنها را کشتم چون توانستم بر زندگی اشان مسلط شوم،اگر آنها نیز می توانستند مرا می کشتند.به بقیه چه مربوط که به زندگی چند انسان بی مصرف پایان دادم...آخ دکتر چه کار می کنی؟

 دکتر: باید بی هوشت کنم؛ خنده دار است که باید تو را معالجه کنم که فردا برای چوبه دار محیا باشی؛واقعا چقدر کار من و تو با هم در ضدیت است؛من به انسانها کمک می کنم تا زنده بمانند و تو کمک می کنی که زودتر بمیرند.

 -حالا فکرمی کنی کدام کار درست تر است؟ اینکه من اکنون از دردم بمیرم بهتر است یا فردا اعدام شوم؟همه مردم در صبح زندگی اشان منتظر اعدامی هستند، و همیشه  از اینکه وقتش را نمی دانند  حراسانند، و من انها را از حراس نجات می دهم ولی تو به آنها کمک می کنی که بی جهت همچنان منتظر آن بشوند.

 دکتر: اما این دست تو نیست ، باید به انها فرصت دهی تا زندگی کنند،کمکشان کنی که از دردها فارغ شوند،نه اینکه دردی بر زندگی آنها وارد کنی.

- درست است ،درد به زندگی اشان وارد می سازم،اما به مرگشان کمک می کنم.همگی در دونیمه پنهان تقلا می کنیم.زندگی و مرگ.زندگی برای خیلی ها نباید خوب باشد ،شاید مرگ چهره بهتری داشته باشد.من آنها را کمک کردم،امید رسیدن به مقصد را در آنها زنده کردم و انها را تا مقصد همراهی کردم.

 دکتر: مقصد؟ منظورت از ان چه بود؟ آیا مرگ است؟ شاید مرگ در صد سالگی سراغ جوانی بیاید،چرا تو باید آنرا اکنون به او هدیه بدهی؟

 - مقصد،چه دور ،چه نزدیک ،فقط جایی است برای رسیدن؛همه مجبورند به آن برسند،تا بگویند بالاخره کارمان تمام شد ...و الا در راهها گم می شوند...سرم گیج می خورد...آخ چشمانم.....

 اکنون ساعت 7 صبح است؛چشمهایش را می بندند،طناب را دور گردنش می اندازند،دکتر فریاد می زند: آهای ،مقصد در انتظار رسیدن توست،ببخش که شبی به زندگی ات کمک کردم.

 

و او به دار اویخته می شود.

 

نویسنده : مرتضی : ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره دو: برج

هوا تازه روشن شده بود و مردم کم کم به خیابانها میامدند و شهر جان تازه ای می گرفت . پای پیاده در آستانه بزرگراهی قرار گرفتم . در انتهای بزرگراه برجی بلند در حال ساخت و ساز بود . همینطور که قدم می زدم چشمم به نوک برج بود . کم کم چشمم را بر می گرفتم و به طبقات پایین تر آن نگاه می کردم . شخصی را در یکی از طبقات وسطی آن تصور می کردم که دارد به پایین نگاه می کند و احیانا من را هم ببیند اما تشخیص نمی دهد که من چیزی مجزا و یا خاص باشم . برعکس من که چشمم دائم روی طبقات موج می زد تا چیزی غیر عادی روی آن ببینم . این برج را 4 سال پیش هم دیده بودم . در آن موقع تنها بودم و از تنهایی خودم شاد و پر غرور بودم . الان هم تنهام . اما تنهایی دل مرده ، سرخورده و با غروری ترک خورده . اما این برج همچنان با صلابت سر جای خودش هست . صدای مسافر کش ها هواسم را پرت می کند . دلم وسوسه میشود که سوار یکی از این ماشین ها بشوم و تا انتهای بزرگراه بروم و هیچ اعتنایی به این برج مغرور نکنم . اما دلم نمیاید . دلم می خواهد در مقابل غرور این برج خودم را بنگرم . با هر قدمی که از تاکسی ها و مسافر کشها دور میشوم دلم بیشتر می لرزد . می ترسم . پاهایم سست می شود و به خودم تشر میزنم : حالا که رد شدی! بقیه راه را باید بروی . پاهایم نصفه جانی می گیرد و قدمی از پی قدمی دیگر بر می دارم . به امید این که به انتهای بزرگراه برسم . از کنار ایستگاه اتوبوس رد می شوم . به مردم حاضر در ایستگاه نگاه می کنم. و نگاهی به برج می اندازم . مردم را درون برج تصور می کنم که به من می گویند بیا بالا . تا بالاترین نقطه برج . اما نمی خواهم لذت دیدن برجم را از دست بدهم . نمی روم . می خواهم با هر گامی که بر می دارم بیشتر به برجی نگاه کنم که شاهد عشق من بوده . شاهد سعی بین صفای دلم و مروه بی مهری او بوده . شاهد طوافم به دور عشقم بوده .دیده چطور شکسته ام . چطور زندگیم را چون ماهی در تنگ بلورین آب ساخته ام . تنگی از احساس دوستی . از عشق . که به تلنگری از طرف معشوق شکسته و اب حیاتم را ریخته به پای این برج بلند بی روح و بی احساس. هنوز دارم راه می روم . خیلی راه مانده تا به نزدیکی برج برسم . و خیلی راه مانده تا به انتهای بزرگراه برسم . هنوز ابتدای راهم و دلم مرده و خسته شده ام . چه برج بی خاصیتی . دیگر نگاهش نمی کنم . بگذار تا التماسم کند شاید نیم نگاهی بهش کردم .به جدول های خیابان نگاه می کنم . فکر عشق و عاشقی و انچه در انتظارم است و آن سختی هایی که از پیش رو گذرانده ام راحتم نمی گذارد . به ماشین های عبوری نگاه می کنم . درون شیشه آنها برج را می بینم که دارد مسخره ام می کند . نگاهش نمی کنم . ادامه می دهم . دیگر انتهای بزرگراه برایم مهم نیست . فقط می خواهم ادامه بدهم . میروم و میروم . گوشه چشمی به ماشین های عبوری دارم .. دیگر برج را درونشان نمی بینم . خودش را از من پنهان کرده . می ایستم .بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم. از برج رد شده ام . برج دارد گریه می کند . می گوید نرو . اما انتهای بزرگراه صدایم می کند . نمی دانم چه کنم . از آنطرف بزرگراه کسی برایم دست تکان می دهد .اشاره می کند که بیا . می خواهم تا انتهای این بزرگراه بروم . هیچ وقت تا اخرش نرفتم . به آن سمت بزرگراه می روم . می گویند این برجی را که بزرگ کرده ای بهانه ات را می گیرد . 4 سال است که برای ساختنش صبح و شب نداشتی ، چی شده که روز افتتاحش دیر آمدی؟ می گویم می خواهم به انتهای بزرگراه بروم . عشق من بزرگ شده و دیگر باید به دست دیگران بسپارمش. برایم سخت است . برجی را که هر روز در آغوشم خوابانده ام را به مردم بسپارم. نگرانش میشوم . الان می خواهم ترکش کنم و به انتهای بزرگراه بروم . ببینم آنجا چیست. با برجم قهرم . راهم را می کشم و میروم . نگاه نمی کنم که چقدر برجم به من احتیاج دارد . او به زودی همبستر های جدیدی خواهد داشت و مرا فراموش می کند .

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره یک : آشناهای گچی

در انتهای ماه مهر٬ اوج مرگ درختان ٬ آرزوی هر برگی که می افتد ٬ بازگشت به بهار پیشین است .آرزوی او هم بازگشت به روزهای خوش گذشته بود ... روزهایی که ساعتها بدون خستگی و با انرژی دنیا را می خواست .تلاش می کرد ٬ اراده می کرد٬ عاشق می شد ... اما الان ..برگهای قلبش یکی پس از دیگری فرو می افتد . شاخه های احساس او لخت و عریان آماده ریزش باران و برف شده . چشمهایش را آهسته میبندد ...رقص خاطرات و ریزش باران ..انگار درست زیر آبشار ایستاده باشی و به منظره زیبایی نگاه کنی که در حال دور شدن از توست و چیزی درون گلو رشد می کند تا نفس را از تو بگیرد. ساختمان شماره ۵۴ ٬ انتهای یک کوچه باریک . برای این به آنجا ساختمان می گفتند که هنوز آجری بر روی آجری ثابت مانده بود و الا چیزی برای زندگی کردن نبود .آجر ِنمای ساختمان انگار که شاهد هیچ چیز نبوده و همه این سالها سرد و بی روح فقط نقش آجر بودن را ایفا کرده. پیش خودش فکر کرد پس چه انتظاری باید از این آجرها داشته باشیم ؟ آجرند دیگر .و باز وارد این ساختمان عجیب  شد .از راهرو و پلکانی که دیوار هایشان به رنگ سبز سیر بود با تردید عبور می کرد و به زدگی های دیوار خیره می شد . با این زدگی های گچی شکلهایی مجسم می کرد و می گفت لا اقل بهتر از آجرهای منظم و سرد هستند . به پاگرد طبقه اول نزدیک شده بود که چشمش به یک زدگی خیره ماند. تصویر دخترکی را مجسم کرد که  انگار به او نگاه می کند . آقای شیرازی از پشت سرش رد شد و گفت وحید آقا ؟ چیکار می کنی ؟

وحید جواب داد : سلام اینو ببینید ! قشنگ نیست ؟ ا

آقای شیرازی : آقا وحید ؟ نکنه میخوای بیای اینا رو راست و ریس کنی ؟ دلت خوشه یا پولت زیاده ؟اگر پول داری برو یه خونه واسه خودت بگیر تا سقف خراب نشده رو سرت ! ما رو هم که میبینی مجبوریم داریم  تو این بد مصب زندگی می کنیم. گوشت با منه ؟

وحید خندید و گفت آره ...آقای شیرازی  گفت امان از دست شما و رفت . وحید یک کاغذ طراحی از کیفش بیرون آورد و از روی این زدگی شروع کرد به ترسیم یک چهره .دخترک از روی دیوار گچی به یه یک تالار زیبا با رنگ کرم و آویزهای طلایی رفت . وحید با قلم و کاغذ همه این حرکات را ثبت می کرد .موهای دخترک مشکی بود و اندامی زیبا داشت .وحید سلام کرد .دختر ناپدید شد . روی کاغذ ، دختری زیبا رسم کرده بود  اما این..همان دختر رویایی درون تالار نبود.تفاوتهای زیادی داشت .با قلم روی زدگی را تراشید و شکل زدگی را بهم زد به این دلیل که  اول خودش را محکوم به دیوانگی کرد. اما بعد پیش خودش گفت کسی نباید اون دختر را پبیند .بلند شد و پله ها را به سرعت بالا رفت . دیگه حواسش به زدگی ها نبود . می خواست زود تر دختر را از آن خود کند .جلوی در آپارتمانش ایستاد و خواست کلیدش را از جیبش در بیاورد که صدایی شفاف و فریبنده و بسیار معصوم شنید : سلام ..وحید برگشت و دید ملیحه است . مثل همیشه سرش را پایین گرفته بود و چنان معصومیتی از او ساتع می شد که دل تمامی گرگهای عالم به حال این بره می سوخت . اما وحید جنس زنها را بهتر از خودشان می شناخت ...گفت: سلام ..خوبی ؟

ملیحه گفت : ممنون ...می خواستم ببینم اون طرحی که بهتون گفتم رو واسم کشیدین ؟

وحید می دونست که این کار رو نکرده . و از طرفی همه فکر و هواسش پیش دختر روی دیوار بود با کمی معطلی گفت ...اها یادم اومد .. نه من این روزا خیلی گرفتارم ..به محض اینکه کشیدم میارم در خونتون .

ملیحه که بهش برخورده بود همه معصومیتش رو تبدیل به قهری ابدی کرد و گفت اگه مشکله نمی خواد میرم بیرون میدم ...که وحید حرفشو قطع کرد و گفت هر جوری دوست دارید و فورا در آپارتمان را باز کرد و رفت تو و گفت خدانگهدار . به سرعت به سمت میز طراحی اش رفت . دخترک گچی را که اکنون روی کاغذ آمده بود، از توی کیف در آورد و خیره به این طرح نگاه کرد . چشمانش را بست و تصویر دختر درون تالار را با طرحی که کشیده بود مقایسه کرد . با خودش گفت ..بیا دیگه ! تصویر دختر گچی روی دیوار در ذهنش شکل گرفت ...ناگهان جان گرفت و رنگ پوست  خوشرنگش از میان گچهای سفید بیرون زد و از دل دو بعد خود را به چیزی نظیر رویا نزدیک کرد ...برای بیرون آمدن از دل دیوار، انگار که می رقصید ...رنگهای بدن و موها و چشمهایش در هم آمیخته شده بود و با پیچشی زیبا بیر ون می آمدند ...وحید خواست دختر را در دل کادری محصور کند تا به دنیای مادی بیرون راهی پیدا کند..اما نتوانست این زیبایی بکر  را بشکند ...خواست حالتی به او دهد که به نظر هماهنگی را بیشتر می کرد  اما باز هم هماهنگی تصویر را در ذات دختر دید ...رنگها روی بوم بر هم می آمیختند و مانند عشاق در آغوش هم می آرامیدند .  پیشانی دختر را به حالتی خاص کشید و  شب زفافی در بطن تصویر با رنگ سیاه فراهم کرد . حال دختر از میان گچ ها و تالار و کاغذ و ذهن وحید به شبی رویایی رفته بود که تاریکی پس زمینه چیزی کمتر از زیبایی دختر نداشت. انگار وحید آن دو را برای هم آفریده بود تا یکدیگر را بپوشانند .

اسمان شهر  - عکس از خودم

طرحش هنوز ساده و بی آلایش بود . این تنها دختری بود که می شد به معصومیتش اعتماد کرد چون زاده فکری مردانه بود .وحید نگاهی به طرح کرد و از پس تابلو به پنجره خیره شد . آسمان بزرگ و صاف با ابرهایی مغرور که در کنار هم با صلابتی خاص حرکت می کردند، زیبا تر از همیشه بود . در میان ابرها لکه های آبی آسمان خود نمایی می کردند ..این لکه ها نماینده دریچه ای رو به ابد و ناشناخته هاست . چشم می طلبد تا پایان عمر به آن خیره شود تا بداند از دل این لکه های آبی به عالمی لایتناهی متصل است .فارغ از دیوارها ،عشق ها . احساسات بدون ریا به غلیان می افتد و پاک ترین لرزش احساسی بر جسم و روح چنان مسلط میشود که انگار در آغوش معشوقه ای فریبنده و گرم گرفته شده ای و با نوازش او به خوابی رویایی می روی . ابرها از پی هم میروند و لکه های آبی جای خود را به سیاهی می سپارند که جز با دختری زاده شده از گچ هم آغوشی نمی یابند. وحید به بستر زیبای شب دختری را خواباند که نگاهش خنجری به دل سنگِ دوری و چیزی به نام فاصله  می زد . طرح تمام شده بود و شب به نیمه  رسیده بود .طرح را در دل پنجره جای داد ...سیاهی پس زمینه طرح با سیاهی آسمان بر هم آمیختند ...نوای بلندی در جان و روح وحید بلند می شد که جان بگیر ،بیدار شو ،برخیز و رقصی کن تا سپیده ... شب زفافمان طولانی نخواهد بود چون صبح حسود منتظر جدایی ماست .وحید با فکری بافته شده از خیال دخترک..چشمانش را بست تا با این تافته لباسی بر تن تنهایی خود بسازد . صدای زنگ در از خواب بیدارش کرد.صبح شده بود  .آقای شیرازی بود و در مورد سفارش دخترش ملیحه با وحید صحبت کرد .طوری جبهه سخن را به سمت حرفهای خودش هدایت کرد که در پایان وحید قول داد تا ظهر طرحی برای ملیحه بکشد .ملیحه طرحی از یک دریای بیکران می خواست با افقی زیبا و جزیره ی عشاق در میان آن .چه طرح نخ نمایی . سراسر خلاقیت ! انگار وقتی در مورد نقاشی با او صحبت می شود تمام فکرش همین یک منظره است که انرا هم احیانا در سالهای کودکی روی تاقچه مادر بزرگش دیده .بوم نقاشی را آورد مقداری رنگ روی پالت محیا کرد و مشغول ترسیم طرح شد . دریا را آرام ، آسمان را صاف و جزیره را پر از رمز و راز ترسیم کرد . طرحی از مکانی که احتمالا در طبیعت بهتر از آنها هم یافت می شود .

 

هوا کم کم در حال تاریک شدن بود . وحید خسته از نقاشی سفارشی، روی تختش دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود و سعی می کرد مطلقا به هیچ چیز فکر نکند .زنگ در به صدا در امد . وحید تا در را باز کرد ، چهره معصوم ملیحه را دید که مثل همیشه فریبنده و جذاب بود .

سلام آقا وحید .

سلام...خوبید ؟

ممنون ..پدر گفتند که ....

بله ،آمادست ..چند لحظه صبر کنید براتون میارم .

وحید وارد اتاقش شد تا طرح را بردارد که صدای در را شنید . تا برگشت ملیحه را در چهارچوب در دید که نگاه معصومش تبدیل به نگاهی پر از وسوسه بود . وحید تابلو را به ملیحه داد و گفت بفرمایید .

ملیحه چند لحظه به تابلو خیره شد و گفت : وای خدا ! چقدر شما هنرمندین ! خیلی خوشگل شده .ملیحه مثل بچه های فضول شروع کرد به راه رفتن تو اتاق وحید و یکباره چشمش به تابلوی دخترک افتاد . چند لحظه ای مکث کرد ...خوب نگاه کرد...صورتش رو به سمت وحید برگردوند و نگاهی با تعجب به وحید کرد  و گفت : آقا وحید این دختر کیه؟ وحید گفت: شخص خاصی نیست ،فقط طرحه .ملیحه با ناراحتی گفت : نه من مطمئمنم اینو یه جا دیدم . وحید گفت : شاید روی گچای دیوار دیده باشی . ملیحه گفت : چی ؟ وحید خنده ای کرد و گفت هیچی .

ملیحه : دارید مسخره ام می کنید ؟ ولی من مطمئنم اونو جایی دیدمش

وحید : نه مسخره چیه..فقط می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکن اونو، روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده .

ملیحه : منظورتون چیه ؟ یعنی تو همین ساختمون زندگی می کنه ؟

وحید باخنده گفت : نه، گفتم که فقط یک طرحه......

.

.

ملیحه : حرفاتو دوست دارم . در مورد دیوار و تصور . احساس می کنم یک حقیقتی تو حرفات هست ...

وحید خیلی تعجب کرد !  این دختر مد روز و افاده ای برای اولین بار چند کلمه بالاتر از سطح فکریش حرف زده بود .

ملیحه نشست رو تخت وحید و گفت :بگو منظورت چیه که ممکنه هر روز روی دیوار دیده باشم .

وحید شروع کرد درباره احساسش به ملیحه گفتن . چشمهای ملیحه برق روشنی از شادی و احساس و هوس داشت .وحید همیشه ملیحه رو کمتر از خودش می دونست . قبلا عاشق دختری بود که خیلی منطقی بود. حتی احساساتش رو به او با منطق ارائه می کرد . در نگاه مردانش ، دختر فوق العاده ای بود که منطق رو می فهمید . اما اون دختر منطقا  احساس واقعیش رو به وحید نمی گفت . و یک روز منطقا بهش خیانت کرد و دنیای وحید رو زیر و رو کرد . وحید فکر می کرد بهترین دختر عالم رو از دست داده . دختری که پسرانه رفتار می کرد و خیلی راحت و منطقی بود . و بعد از اون همه دخترها و بخصوص ملیحه رو تو ذهنش تحقیر می کرد . نمی دونست چطور به ملیحه اعتماد کرده و احساسش رو به او می گه. خیلی باهم صحبت کردند . ملیحه طوری احساساتش رو بروز می داد که تمام تن وحید به لرزش می افتاد و آرامش عجیبی تمام وجودش رو پر می کرد .

ساعتی گذشت، لبها دروازه های بهشتی شده بودند که شاخه های احساس از درون آن عمق میافت و بیرون میامد. شاخ و برگ می گرفت و باهم تلاقی پیدا می کرد . میوه های امید در عمقی بی مکان درون جان رشد می کرد و شادابی به روح و روان می بخشید . وحید تا به حال روح کسی را این چنین نپسندیده بود ...

ملیحه گفت وحید جان من باید برم وحید هم ملیحه رو تا دم در همراهی کرد . در را که بست درون احساس قوطه ور بود ...به تابلو دخترک نگاه کرد . ملیحه درست می گفت ! اون دختر خیلی آشنا بود . بله ! دختر همان ملیحه بود که از عمق دیوارهایی که روزها انتظارش را دیده بودند جان گرفته بود . وحید یاد حرف خودش افتاد :

" می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکنه اونو روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده"

چطور خودش را ندیده بود ؟ دقیقا این کار را با ملیحه کرده بود . چندی بعد وحید و ملیحه روی بوم زندگی بودند . باهم و در آغوش هم .رنگهای زندگی سرد و بی روح ، و رنگ ملیحه و وحید گرم و پر حرارت . چنان رنگها با هم و  در عین تضاد ،در آمیخته بودند که سردی رنگ زندگی در گرمی رویای وحید و ملیحه محو می شد و پرتو عشق آن دو با حجب و حیا زیر پوست نازک و سرد زندگی خود را پنهان می کرد . قلم روی بوم را می بوسید و شهوت تا نوک انگشتان قاب می رفت . نقاشی کامل شده بود . وحید لبهای ملیحه را بوسید و امضایی زیر اثرش انداخت . ملیحه چای آورده بود . بی منطق احساس خود را بروز می داد . و منطق مردانه وحید احساس پاک همسرش را در خود حل می کرد .

بوم و رنگ و پالت نقاشی هر کدام سرجای خود بودند ، احساس زیر آسمان کبود فوران داشت و لکه های آبی میان سفیدی ابرها حسرت به دل به عشق لایتنهایی آندو می نگریستند . زیر آبشار احساس ، قطرات اشک، شادی می آفریدند و دنیا را تا ابد شگفت زده از این نمودار نامنظم عشق می کردند.

پایان .

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، چند وقتی هست که داستان می نویسم. کوتاه و بلند وبعضی وقتها بصورت دستنوشته. البته خیلی آماتور هستم که ان شاء الله به کمک شما دوستان خوب بشه. خواستم جایی باشه که اونها رو ثبت کنم تا کسی بخونه.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم