يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

سشماره شش: خداحافظ تهران، سلام خدا

چقدر انتظار بده. کاش زودتر سوار هواپیما بشم و حسابی بخوابم. از دیشب خوابم نبرده. فکر اینکه بالاخره دارم میرم به کشوری که هم کیش های من اونجا هستند، فکر دیدن کشوری جدید، جایی که مردم به زبان من صحبت می کنند و وقتی اسمم رو میگم با تعجب نمی گویند "توخارجی هستی؟" پر از هیجانم کرده . یکسالی هست که منتظر این لحظه ام. چقدر این دقایق دیر میگذره. 

صدای بلندگوی فرودگاه :"مسافرین محترم پرواز شماره 7908 شرکت کاسپین، به مقصد ایروان هر چه سریعتر به پایانه های خروج مراجعه کنند". 

چه عجب. پیرمردی دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : تو هم با پرواز ارمنستانی؟ گفتم بله، گفت میشه کمکم کنی تا بیرون و با کمال میل قبول کردم. لهجش ارمنی نبود. توی اتوبوس بهم گفت که برای دیدن دخترش داره میره اونجا. بالاخره هواپیما رو دیدم. راستی چطور انسانها تونستند همچین غولی رو بسازند که بشه باهاش مثل یک پرنده کوچک پرواز کرد ؟

از پله ها که بالا می رفتم حس عجیبی داشتم. حس غربت. هنوز از خاک کشورم چند پله جدا شدم که این حس بهم دست داده. من که واسه یک هفته می خوام برم، اما باشه تهران، زیاد خودتو لوس نکن. یک لحظه وایسادم و گفتم خداحافظ تهران! صندلیم تقریبا وسط هواپیما بود و کنار پنجره.  هواپیما که راه افتاد با خودم گفتم می خوابم و وقتی رسیدیم بیدار میشم . اما هیجان و یک حس غریب مانع می شد. هیچوقت عادت نداشتم تو مسافرت بیرون رو نگاه کنم. اما این بار همش دلم میخواد بیرون رو ببینم. از غم غربت شنیده بودم اما نمی دونستم از توی هواپیما شروع می شه. چند ردیف جلوتر چندتا جوان نشستند که لباس کاراته تنشونه و خیلی شلوغ می کنند. خوش به حالشون سفر دسته جمعی اونم ورزشی چه کیفی داره.

مهماندار گفت وقت بلند شدنه. هواپیما با سرعت روی باند حرکت کردو حالا از زمین جدا شدیم. انگار دل آدم رو زمین جا می مونه و فقط جسمشه که می پره.  الان با دوری که زدیم کامل تهران رو می بینم. کاش کلیسامون هم دیده بشه. چقدر دوده روی هوای تهران، خوبه که نمی بینیمش و الا از غصه دق می کردیم. داریم از رو تهران رد میشیم و من می گم خداحافظ تهران. فرد کناری من خوابش برده. خوش به حالش. از پشت یک دست بین صندلها اومد و چند تا آبنبات تعارف کرد. همون پیرمرده است. گفتم خیلی ممنون، گفت بردار، سوغات مشهده، تازه دور ضریح هم چرخوندمش. برداشتم و توی دلم خندیدم که نمی دونه من ارمنیم. به! چه آبنبات خوشمزه ای. ظاهرش نشون نمی داد اینقدر خوشمزه باشه. یکهو هواپیما تکون خورد و به لرزش افتاد. همینطور داره می لرزه. از اون عقب صدای جیغ بلند شد. برگشتم و نگاه کردم، تمام ته سالن رو دود گرفته. خدای من یعنی چی شده ؟ مهماندار سریع از اون عقب میدوه به سمت جلو، همه از عقب بلند شدند و اومدند جلو. خدایا خیلی می ترسم! مهماندار برگشت، " همه سرجاتون بشینید" اما کسی گوش نمی ده، مهماندار با حالتی عصبانی وصدای لرزون میگه " بشینید، موتور هواپیما مشکل پیدا کرده باید برگردیم تهران". یا عیسی! همه اعتقاداتم جلوی چشمم اومده. یادم میاد تو مدرسه چقدر با بچه ها سر اعتقاداتمون بحث کرده بودم. اینکه خدای مسلمون ها با خدای ما چه فرقی داره. اما خدایا! خدای هر قوم و مذهبی و نژادی که هستی! به خوبی های عیسی کمکمون کن.

تکونهای هواپیما شدید شده. "کاپیتان صحبت می کنه، خانوم ها و آقایون به خودتون مسلط باشید، مجبوریم فرود اضطراری داشته باشیم، دعا کنید! سرجاهاتون محکم بنشینید. بچه های کوچک رو بین بدنتون نگه دارید و سراتون رو بین زانوهاتون نگه دارید. فقط خدا می تونه کمکمون کنه " خدایا ازت خواهش می کنم. آبنبات رو میخورم. امام رضا از خوبی های شما خیلی شنیدم. دوستام هروقت مشکل داشتن نام شما رو می بردند. کمکمون کنید! چند نفر باهم دارن می خونن : "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "، اینا رو تو مدرسه شنیدم، ای پدر آسمانی، من عربیم خوب نیست، اما ما رو نجات بده. انگار ته هواپیما سبک شده، با زاویه زیادی داریم میریم پایین، داریم سقوط می کنیم، دلم برای مادرم تنگ شد، برای دیدن یکبار دیگه چشمهاش...

انگار جدا شدم، انگار دوباره پرواز کردم، اما اینبار دلم رو زمین جا نمونده، حتی فرصت نکردم درد بکشم، روی زمین همه جا رو آتش پر کرده، و اینجایی که من دارم پرواز می کنم همه جا صاف و زیباست. اون پیرمرده دیگه مریض نیست اومد طرفم. صورتش چقدر زیبا شده بود، آبنبات بهم داد و گفت اینا رو آقام امام رضا الان بهم داد، دلم گرفت، یکهو یکی سرمو نوازش کرد، نگاش کردم، مسیح بود. گفت خدا یکتا، من و محمد و آلش رو فرستاد تا شما هر وقت دارید سقوط می کنید بگید خدا و اونو بشناسید، خوشحالم تو پیرو من بودی، حالا جلو محمد و خانوادش و خدا منم رو سپیدم که چنین پیرویی دارم، امام رضا اومد و با مسیح دست همه ما رو گرفتند و به آسمون رفتیم. خدا اونجا بهمون سلام کرد و ماهم بهش سلام کردیم. خدا بهمون کمک کرده بود، تا زودتر ببینیمش.

تقدیم به روح کشته شدگان فاجعه ٢۴تیر 88 [گل]

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم