يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

طظشماره پنج: صدای صبح

بی کرانه دریا در مقابل دلش هیچ بود. امواج احساس بر ساحل دلش چنان می کوبید که صدایش تا چشمهایش می رفت و از آن مژگان بلند اشکی می غلطید بر روی صافی و بی آلایشی گونه اش. حال کنار ساحل قدم می زد و پایش در ماسه می رفت و روحش بر عرش. باد در موهایش بازی می کرد و موهای بلندش به مژگانش برخورد می کرد و اشک در مویش می دوید و بازی باد را غمناک می کرد. باران آرام، با دانه های ریز روی صورتش را می بوسید و سرما را، به تک تک نغمات درونیش اهدا می کرد. آن نغماتی که چنان گرم بود که شور در دل هر شوریده بر پا می کرد و دل هر عاشق را می سوزاند. پاهایش توان رفتن نداشت . پاره چوبی پایش را گرفت و زمین در آغوشش کشید. خورشید دیگر از افق محو شده بود و ستاره ها چشمک زنان به دنبال هم می رسیدند. پاهایش را جمع کرد و صورتش را به زمین چسباند. باد سردی وزید. تنش لرزید. ابرها کم کم کنار می رفت و باران بند آمد. چراغ آسمان کنار ستاره کوچک خودش طلوع کرده بود. مهتاب صورت سفید خود را نشان داد و سیرت دختر را دید. سپیدی دید رخشان تر از خود اما زخمی از جدایی. صدای موجهایی که حالا درون دل شب دیده نمی شدند، صدای بال پرنده ها و صدای نفسهایش عمق تنهایی را معنا می کرد. آنطرف تر کنار آتشی چند جوان می رقصیدند و ساز می زدند. ساز دلش کوک کوک بود. اما نوازنده ساز را شکسته بود. دلش می خواست سازش شاد بزند، اما حال جز صدای خش داری از آن چیز در نمی آمد. باد کم کم ماسه ها را کنارش جمع می کرد و تن ظریفش زیر این ماسه های ریز و شیطون پنهان می شد. اما چیزی که آشکار می شد بغض بزرگی بود که حتی نفس کشیدنی را که همیشه به آن بی محل بود، مهم می کرد. سینه اش را دردها تنگ می کرد. چشمانش را به سوی آسمان دوخت. سیاه مطلق اما پر جنب و جوش. شهابی رد شد. اشک بین مژگانش ایستاد ، دستانش یخ کرد، کاش چشمهایم را ببندم دیگر باز نکنم، دیگر گرمایی نمی خواهم بگذار سرد و کرخت بمیرم. آسمان چهره در هم کشید. آخر چراغ آسمان از مرگ خوشش نمی آمد. ابرها آمدند و دوباره باران گرفت.

 زیر آن باران احساس و این تاریکی دیده، قلبش بناچار می تپید. چشمهایش رابست. گرمای خورشید را روی پوستش حس می کرد. خوابش برده بود. ماسه ها چه گرم و صمیمی شده بودند. اما پشت پلکهای بسته اش نوری نمی دید. دستی را روی بازواش حس می کرد که آرام نوازشش می داد. کسی موهایش را بو می کرد. انگار تمامی سرداران و قویدلان جمع شده بودن تا از او محافظت کنند. می خواست این حس تا ابد ادامه یابد. شک کرد! نکند در ابدیت باشد و خواب نبوده؟ آرام چشمهایش را بازکرد، دریا آبی تیره دیده می شد و در کنج افق تشعشع سردی از نور دیده می شد. هنوز صبح نشده بود. بوسه ای روی گونه اش متوجه پشت سرش کرد. نوازنده به دنبال ساز آمده بود. چانه اش لرزی، دلش ریخت.  و  با تمام توانش، او را در آغوش کشید، آن شب دورش گلهای رز سرخ در آمده بود. ماسه ها خیسی خود را یافته بودند و آب دریا پایین رفته بود. صورتهایشان طعنه شدیدی به خورشید می زد که نمی توانست همیشه سر خود را بر افق بچسباند. همانطور که خورشید و گرمایش بالا می آمد، آندو در آغوش هم نظاره گر آسمان بودند که آبی می شد. پرنده ها می رقصیدند و ستارگان خسته و بازیگوش می رفتند تا ماه تنها نماند. کنج دل دختر، میوه سبزی می رویید که هدیه صبح بود. درخت آن میوه، امید به صبح روز بعد بود.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم