يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره چهار : روشنایی بعد از تاریکی

(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )

لامپ 1 : هی تو !

لامپ 2 : با منی؟

1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟

2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !

1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟

2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .

1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...

٢:  دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو  خانواده رو روز به روز می دیدم

1: کاش من جای تو بودم !

2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟

1:من....من...من رو امروز جای تو بستن ...اما ...

2: جای من ؟.... اما چی ؟

1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..

2:چیز زیادی رو از دست ندادی

1: تو نمی دونی چی به من گذشته

2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.

1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.

2: از کی تو جعبه ای ؟

1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره

2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟

1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.

2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها

1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم

2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت گرما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!

1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف

2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .

1: چرا می گی آدمای بی مصرف ؟

2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم  ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟

1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !

2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..

1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !

2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !

1:چی شد ؟

2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !

1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...

2:( سکوت)

مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟

پسر : آخه روشن نشدن

مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه!

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم