يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره سه: اعدام

شب سردی بود.زندانی  را وارد سلولش کردند.زندانی به خود می لرزید، هنگام داخل شدن به سلولش چشمانش برقی زده بود و با حسرتی تنها چراغ راهرو را نگریسته بود.فردا صبح هنگام طلوع خورشید بنا بود حکم اعدام در موردش اجرا گردد.ساکت در کنج سلولش نشسته بود.صدای موشهای زندان شنیده می شد،صدای خرناس دیگر زندانیان که انتظار می کشیدند باز فردا هم تمام شود، و صدای لولاهای درهای فلزی و زنگ زده سلولها که انگار از این همه سیه روزی به تنگ آمده بودند، اما از او صدایی شنیده نمی شد.سرنگهبان  می گفت همه اعدامی ها اول همینطور ساکت هستند، اما دم دم های صبح سرو صدایشان در می آید. درست می گفت. چند ساعتی به صبح، شروع به سر و صدا و شیون کرد.همراه سرنگهبان رفتیم به سلولش تا آرامش کنیم. اما با تعجب دیدیم روی زمین خوابیده و به خود می پیچد. سرنگهبان با طعنه گفت: زیاد ناراحت نباش ،اعدام انقدر ها هم بد نیست،چند ثانیه طول می کشد ،و بعد تو هم پیش همانهایی می روی که خودت فرستادی.

اما او داشت فریاد می زد،رفتم جلو و گفتم یا ساکت می شوی یا....که حرفم را قطع کرد و ناله کنان گفت: دلم،شکمم،دارد می سوزد.... همچنان فریاد می زد،سر نگهبان گفت چند ساعت دیگر راحت می شویی..تحمل کن. من گفتم با دردی که دارد بعید می دانم تا صبح دوام بیاورد و بعد برایمان دردسر می سازد...چه کار باید بکنیم؟ سرنگهبان گفت برو یک دکتر بیاور.

دکتر آمد و گفت که از آپاندیسش هست و باید عمل شود.گفتیم آخر چند ساعت دیگر باید اعدام شود و او یک جنایتکار است.دکتر گفت: جنایت کار،درست کار،شاه،فقیر،ثروتمند،.... هرچه،برایم فرقی نمی کند،انسان که هست و من طبق وظیفه انسانی و شغلیم باید او را عمل کنم و شما حق ندارید مانع من شوید و رفت تا کارش را شروع کند.

 دکتر: جرمت چیست؟

- آدم کشتم دکتر،2 نفر را به خاطر پولی که داشتند کشتم ؛ از کارم هم پشیمان نیستم،چون حق آن پولدارهای کثافت بود.

 دکتر:پس موافقی صبح اعدام شوی؟

 - نه؛ من آنها را کشتم چون توانستم بر زندگی اشان مسلط شوم،اگر آنها نیز می توانستند مرا می کشتند.به بقیه چه مربوط که به زندگی چند انسان بی مصرف پایان دادم...آخ دکتر چه کار می کنی؟

 دکتر: باید بی هوشت کنم؛ خنده دار است که باید تو را معالجه کنم که فردا برای چوبه دار محیا باشی؛واقعا چقدر کار من و تو با هم در ضدیت است؛من به انسانها کمک می کنم تا زنده بمانند و تو کمک می کنی که زودتر بمیرند.

 -حالا فکرمی کنی کدام کار درست تر است؟ اینکه من اکنون از دردم بمیرم بهتر است یا فردا اعدام شوم؟همه مردم در صبح زندگی اشان منتظر اعدامی هستند، و همیشه  از اینکه وقتش را نمی دانند  حراسانند، و من انها را از حراس نجات می دهم ولی تو به آنها کمک می کنی که بی جهت همچنان منتظر آن بشوند.

 دکتر: اما این دست تو نیست ، باید به انها فرصت دهی تا زندگی کنند،کمکشان کنی که از دردها فارغ شوند،نه اینکه دردی بر زندگی آنها وارد کنی.

- درست است ،درد به زندگی اشان وارد می سازم،اما به مرگشان کمک می کنم.همگی در دونیمه پنهان تقلا می کنیم.زندگی و مرگ.زندگی برای خیلی ها نباید خوب باشد ،شاید مرگ چهره بهتری داشته باشد.من آنها را کمک کردم،امید رسیدن به مقصد را در آنها زنده کردم و انها را تا مقصد همراهی کردم.

 دکتر: مقصد؟ منظورت از ان چه بود؟ آیا مرگ است؟ شاید مرگ در صد سالگی سراغ جوانی بیاید،چرا تو باید آنرا اکنون به او هدیه بدهی؟

 - مقصد،چه دور ،چه نزدیک ،فقط جایی است برای رسیدن؛همه مجبورند به آن برسند،تا بگویند بالاخره کارمان تمام شد ...و الا در راهها گم می شوند...سرم گیج می خورد...آخ چشمانم.....

 اکنون ساعت 7 صبح است؛چشمهایش را می بندند،طناب را دور گردنش می اندازند،دکتر فریاد می زند: آهای ،مقصد در انتظار رسیدن توست،ببخش که شبی به زندگی ات کمک کردم.

 

و او به دار اویخته می شود.

 

نویسنده : مرتضی : ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم