يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش.چهل و پنج: 1- پوتین های آبی ِ پرواز

بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام برعشق
هفته‌ دفاع مقدس نزدیک است و خیال دارم برگردم بر سر چیزی که داستان‌نویسی نامیدمش. همان که انتهای خوبی برایش ندارم و اصولا جمله احساسی است تا داستان. ولی داستان نوشتن خودم را دوست دارم. نه اینکه خوب داستان بنویسم، بلکه من علاقمند به قصه هستم. و داستانهایم را شاید برای خودم است که تعریف می‌کنم. یک نوع خود ارضاییست دیگر. قرارم بر این شده است که تا تقریبا هر شب قصه‌ای مربوط به روزگار جنگ، جنگ، بازماندگان جنگ بنویسم. برای این دهه شصتی‌های معروف که جنگ همه کودکی شان است. برای دهه پنجاه و قبلش نوجوانی و جوانی و عمر است و برای دهه هفتاد به بعد یک سایه بزرگ ناآشنا، خبر ساز و تاریخی که گذشته. خیال دارم چند قصه (بهتر از داستان است برای نوشته های من) در این چند شب بنویسم.
-------------------------------------------------------------------------------------------

الله اکبر، برید برادرا. شروع شد. صدای فرو رفتن پوتین ها توی گل و شل‌ها، صدای بالا و پایین رفتن وسایل همراه هر کسی، سکوت محض، صدای سکوت، ترس..ترس...ترس. تند و پشت سر هم و کوروار در فضای تالاب گونه، زده بودیم به دل دشمن. دشمن؛ براستی که واژه عجیبی است. اینکه چشم در چشم کسی بشوی و اولین صحبت تان با هم گلوله باشد. خبری از سلام نیست. اینجاست که می فهمی همه سلامهای عمرت، حتی آنهایی که از روی بی حوصلگی گفته ای چه ارزشی دارد. وقتی فاصله قدم بعدی که میخواهی برداری، میشود مرور همه سلامهای زندگیت، همه دعواهای بچه گانه ات و وقتی باید مفهوم دشمن را برای خودت باز شناسی کنی و پایت در گل فرو میرود و چسبیدنش اینبار خیلی بیشتر به تو می چسبد که هنوز پایم سرجایش هست. پوتین اینقدر پایت بوده که دیگر پا و پوتین را باهم درک می کنی. معلوم نیست پوست این پوتین مال کدام حیوان زبان بسته ای بوده، چقدر در جاهای خوش آب و هوا علوفه خورده و چقدر سرخوش و فارغ از معنی دشمن دویده تا اینکه پوستش به دباغ خانه رسیده و دشمن را با تک تک کوبشهای دباغ چشیده. پوتین پلاستیکی آبیم. سال سردی بود، برف همه جا را پر کرده بود، توی راه برگشت از مدرسه با بچه ها چقدر برف بازی کردیم. گلوله های برفیمان را به دوستانمان با دشمنی دوست داشتنی پرت می کردیم. سردی برفی که از روی گردن آب می شد و داخل یقه امان میشد و بعد تلافی های بچگی. مادرم پایم را به پدرم نشان داد که بر اثر سوراخ بودن کفشهای کتانی ام حسابی یخ زده بود. پدر شب با پوتین های آبی ام آمد. انقدر با پوتین ها روی فرشهای مادرم راه رفتم که بالاخره با زور از پایم در آورد. شب خوابم نمی برد، مادرم پتو را رویم انداخت. صدایش زدم، مادر. باید گام بعدی را برداشت، مادرها پای آدم را در جبهه شل می کنند. منوری روی آسمان رقصید. به مادرم گفتم پوتین هایم را بیاور قول میدهم روی فرش نپوشم. مادرم پوتین ها را روی سرم گذاشت و من بی آنکه حسرت چند دقیقه بیشتر دیدن روی مادر را داشته باشم، به پوتینهایم خیره شدم، تا خوابم برد. هوا همانقدر سرد بود، در اوج گرمای جنوب. سرد و کرخت بود وقتی صدای رگبار دوشکا زیر آن رنگ سرخ منور بلند شد. سوت گلوله از کنار گوشهایم رد می شد و من بی اعتنا پشت سر رزمنده جلویی گام بعدی را بر می داشتم. یکی فریاد زد: بخوابید. خیز سه ثانیه را وقتی به ما یاد میدادند نگفته بودند سه ثانیه اینقدر طول میکشد. اسلحه  را در آغوش گرفته بودم و پریدم به سمت زمین پر از گِل. اسلحه هم آغوش خوبی نیست، مخصوصا برای کسی که قرار بود برایش زن بگیرند و هر شب فکر می کرد هم آغوشی باید چیز خوبی باشد. روی اسحله که افتادم، پشت سرم روشن شد، گرد و خاک و دود بلند شد. یک شب که دوچرخه برادرم را بی اجازه اش برداشتم و رکاب زدم و رفتم تا دورترین جایی که می توانستم، و وقتی برگشتم شب شده بود، نزدیک خانه امان بودم که یک نور پشت سرم روشن شد، ترسیده بودم، میخواستم تند تند رکاب بزنم، ولی فقط توانستم ترمز کنم و بایستم و ماشینی که پشت سرم بود هم ایستاد. برادرم و پدرم آمدند و با عصبانیت همراه با دلواپسی مرا با خودشان بردند. حالا همان حس برگشته، اما کسی دنبالم نیامده، بیاد بلند شوم، آغوش اسلحه و زمین را ترک کنم. کمی سینه خیز رفتیم، چند نفر شلیک های بی مقصدی کردند، اما دوشکا شلیک نکرد و همه چیز در تاریکی محض فرو رفت. برادرا ماشالا، پاشید، یاعلی، از سمت چپ نیزار؛ دنبال هم به راه افتادیم، منور سبز رنگ نیزار را روشن کرد و دوشکا دوباره شلیک کرد. آتش رگبارش را دیدم، این آتش واقعا با ما دشمنی داشت. همه شروع کردیم تیر زدن، به سوی آتش. مثل چهارشنبه سوری هایی بود که باید از روی آتش می پریدی و اگر می ترسیدی می افتادی توی آتش. اما وقتی نفر جلوییم افتاد توی سینه ام، فهمیدم زیاد هم شبیه نیست. مرد جا افتاده‌ای بود که شب قبل دیده بودمش و به من گفته بود دو تا بچه دارد و از اینکه من هنوز زن ندارم به من خندیده بود. با همان خنده، توی سینه ام افتاد، بقیه منتظر ما نشدند و با سرعت رد شدند تا دوشکا هنوز سرد نشده و دوباره شلیک کند، رفته باشند. ولی من در سردی لبخند مرد، اسلحه ذهنم گرم شده بود. برای دوتا بچه هایش هم که شده، باید آن دوشکاچی تاوان پس بدهد. او دشمنی را با گلوله ای در سینه آن مرد به من آموخته بود. سلاحم را محکم تر در دست گرفتم، چشمانش را بستم و چشمان دلم را. فهمیدم دشمن دل را نمی فهمد. قلبشان را نشانه می رود که نفسشان را ببُرد. دلم را پیش مرد جا گذاشتم و دویدم، حالا چسبیدن پاهایم به گل ها کمتر شده بود، اسلحه آغوشش گرمتر و پوتینهایم آبی تر می شد. یکی دستم را گرفت، گفت آرامتر. گفتم ولی آن مرد...جمله ام را قطع کرد و گفت، بگو برای مردها. گفتم دوتا بچه داشت... . گفت بگو برای همه بچه ها. گفتم وقتش حالا نیست، حالا وقت انتقام است. گفت انتقام ملتی از دشمن آری، نه چشم مقابل چشم. خواستم دستش را کنار بزنم، دیدم دست خودم است. یکبار با بچه‌های محل از ماشین حمل نوشابه چند تا نوشابه برداشتیم، همانجا هم این دست، دستم را گرفته بود. آن زمان فکر می کردم دلم برای راننده آن ماشین سوخته ولی حالا که دلم را جاگذاشته ام می دانم این چیز دیگری است. دوباره روی زمین افتادیم، سوت خمپاره آمده بود. باز آسمان روشن شد، شلیک می کردیم، کاش دوشکایی را زده بودیم. بلند که شدم پشتم می سوخت. کسی گفت: حالت خوب است؟ می توانی ادامه بدهی؟ گفتم خوبم. گفت پشتت ...دستم را به پشتم کشیدم، و جلوی صورتم آوردم. دستانم پر از حنای قرمزی رنگی شده بود. پایم شل شد. اینجا چکار می کنم، صدای شلیک ها بلند شد، ترس سراسر وجودم رابرداشت، مرگ پشتم را با ترکشهایش چنگال کشیده بود، بوی مرگ میدادم، و از ترس راه افتادم، بغض مردانه ام ترکید. اشک ریختم، مادرم را دلم می خواست، پدرم، برادرم را؛ این همه سیاهی و هیاهو امان امیدم را برید، و قدمهایم را فقط ترس پیش رویم می چیند.  به هیچ کجا می رفتم، پایم را روی جنازه یکی گذاشتم، پشتم سوخت. تیرها کرَم کرده بودند، سیاهی کور و وحشت مستم. مادرم پشت سرم آب نریخت یا حتی اشک. قرآن ِ روی سینی را به من داد گفت بگذار درون جیبت، هر وقت بریدی دستت را توی دستش بگذار. دستم را روی قلبم، قرآن ِ مادرم گذاشتم. مادرم دم آخر فقط گفته بود راضیم از تو. پاهایم جان تازه ای گرفت. روی زمین پر شده بود از جنازه ها. آن طرف تر یکی را دیدم که از بقیه جدا شد و دزدانه به سمت دوشکا رفت. من هم پشت سرش راه افتادم. با اشاره دست به من فهماند صحبت نکنم و آرام با او بروم. میرفتیم سمت آتش دوشکا. صدا کرِمان کرده بود. ولی بدنهای روی زمین ایستاده بودند و تشویقمان می کردند که بر نگردید. دوشکا داغ کرد، شاید هم گلوله هایش از این همه دشمنی، از این همه صید قلبها خسته شدند. مرد دوید به سمت سنگر دوشکا من هم دویدم، پوتینهایم از من جلو افتادند. روی سنگر که رسیدیم، صدای تک گلوله ای مرد پیشرو را روی زمین انداخت، دوشکاچی با اسلحه کمری‌اش، چشم مرد را با گلوله پر کرد. اما اسلحه من بعد از هم آغوشی اندکمان، وفادارانه اولین گلوله را به رخ دشمنمان کشید، و او با همه کینه‌ای که از قلب ایرانی ها داشت روی زمین افتاد. صدای الله اکبر نزدیک و نزدیک تر می شد، که درون گردنم گرم شد. انگار فرشته ای گردنم را بوسید، مست از این بوسه روی زمین افتادم. آخرین چیزی که میدیدم، چند دانه شن از خاک وطنم بود.

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم