يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل و سه: گمشده میان احساس

یادم میاد، می نشستم و با دقت ناخونهام رو لاک می زدم، جلوی آینه آروم آروم موهامو شونه می کردم. صدای در که می اومد، سریع می دویدم و جلوی بابام و یک سلام حسابی بهش می دادم. بغلم می کرد و می بوسیدم. منو که می دید صورتش مثل یک غنچه می شکفت ویک گل مهربون می شد. مهمونی  که می رفتیم یک گوشه مودب می نشستم. بابا و مامانم هر چی می گفتن، می گفتم "چشم". با هر چشمی که می گفتم، خوشگلتر به نظر میومدم. کافی بود دلم حوس چیزی رو می کرد، همه آرزوهام رو برآورده می کردند.

اون روز بعد از ظهر:
- آخه چرا؟ نامرد!
- حوصلتو ندارم می فهمی؟ دست از سرم بردار دیگه !
- آرش به خدا من بدون تو می میرم. اذیتم نکن.
- ای بابا! چند بار بهت بگم، دیگه نمی خوامت!
- چیه؟ پای کس دیگه ای در میونه؟
- نه اصلا موضوع این حرفا نیست، تو خیلی بهونه گیری، منم حوصله جواب دادن به این حرفاتو ندارم.
- ....
- خداحافظ....

دو سال قبل :
- خانوم سعیدی، میشه ناهار رو مهمون من باشید؟
آرش، یک همکار خیلی خوب بود. مهربون به نظر می رسید. روزای اولی که استخدام شده بودم، خیلی دلسوزانه همه چیز رو بهم آموزش می داد. از همون اول برق نگاهش رو شناختم. یک جور دیگه ای نگاهم می کرد. می دونستم که می خواد با من باشه. اوایل، اصلا نمی خواستم. اما کم کم که بیشتر باهم آشنا شدیم و تو در گیری های کاری بیشتر باهم سر و کار داشتیم، نگاهش رو پذیرفتم. کارم طوری بود که ظهرها هم سرکار می موندم. با همکارها زیاد بیرون می رفتیم. اما تا بحال اینطوری دعوت نشده بودم.
- باشه.
همه چیز از یک باشه ساده شروع شد. از یک نهار ساده، و یک پیشنهاد دوستی ساده که باز هم باشه گفتم. اینقدر خوشحال بودم که به همه دوستان و آشنایانم گفتم که با کسی هستم. عاشق شدم. واقعا آرش رو دوست داشتم یا نه رو نمی دونم. این رو مطمئنم که قبولش داشتم و پذیرفته بودمش. این برام کافی بود. گوشه هر لبخندم، احساس عمیقی بود، و گوشه هر نگاهم، افکاری بود که از درونم می رویید. هنوز ناخونهام رو لاک می زدم. هنوز عاشق سلام گفتن به پدرم بودم.
با آرش یک روز بیرون رفته بودیم، دستمو گرفته بود. احساس اینکه کسی هست که می تونم بهش تکیه کنم و دستی هست که دوستم داره همه اون چیزی بود که از دنیا می خواستم. هر قدم که باهم بر می داشتیم، احساساتم درون دلم می دوید.
چند روز بعد، آرش به من پیشنهاد معاشقه داد. خیلی صریح و روشن ردش کردم. اخلاقش عوض شد. انگار دیگه محل نمی گذاشت. موضوعی نبود که بخوام با کسی در موردش صحبت کنم. اما طاقت رفتار جدید آرش رو نداشتم. برام سخت بود که وقتی بهش زنگ می زنم سریع می گفت "کار دارم، بعدا!" و قطع می کرد. تا اینکه خیلی جدی بهش گفتم چرا اینطوری شدی؟ و بعد از کلی جواب سر بالا دادن بالاخره گفت بخاطر جواب ردی بود که بهش دادم :
- تو منو دوست نداری! اصلا منو قبول نکردی و الا چه دلیلی داشت که منو رد کردی؟
- آرش تو می دونی از من چه انتظاری داری؟
- چه انتظاری؟ مگه تو مال من نیستی؟
- ...
- ببین جواب نمی دی! معلومه دیگه، وقتی برات مهم نیستم اینطوری رفتار می کنی.
- آرش جان بخدا اینطور نیست. من دلم می خواد تا همیشه مال تو باشم. اصلا من دوست دارم همه کس و کارم تو باشی...اما این انتظار تو خودخواهیه!
- باشه ، نمی خواد بهونه بیاری...
این بحثها هر روز تکرار می شد. چشمهای من پر از اشک و آرش با جدیت و برخورد تند روی حرفش تاکید می کرد. اصلا نمی دونستم باید چه کاری کنم. از طرفی یک جورایی از چشمم افتاده بود که فقط به این مسائل فکر می کرد، اما عاشقی کورم کرده بود و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. نگاهم به موبایلم بود تا بلرزه و یک اس ام اس عاشقانه برام بفرسته دوباره. اما دریغ. بی محلی های آرش دیونم کرده بود. به شدت و با تمام احساس دوستش داشتم. بالاخره بعد از کلی بگو و مگو با کلی شرط قبول کردم. "باشه". 
آرش، دوباره همون آرش خودم شده بود. حالا دیگه با تمام وجود، آرش رو از خودم می دونستم. دیگه حسرت زنگ گوشیم رو نمی خوردم، چون دائم با آرش بودم. فقط یک هفته گذشت تا به اون روز رسید. چند روزی بود که گوشیش جواب نمی داد. هفته پیشش با دوستاش رفتن شمال و بعد از اون باز دوباره بی محل شد.

اون روز صبح:
-  الو؟ آرش، چه عجب ، بالاخره جواب دادی....
- سلام، خوبی؟
- نه چه خوبی! هیچ معلومه کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟
- سر صبحی چرا سین جیم می کنی؟
- می گم چرا جوابمو نمی دادی، سین جیم کجا بود؟
- سرم درد می کنه، می خوام بخوابم، بعدا زنگ بزن...
- آرش چیزی شده؟
- نه فقط حوصلتو ندارم...
بغض گلومو پر کرد... نتونستم چیزی بگم. گوشی رو قطع کردم. همه دنیایی که با پوشالی از خیال و احساس  ساخته بودم خراب شده بود. از پوشالی بودن این احساسات خبر داشتم، اما توی ذهنم اصرار داشتم که اینها رو واقعی در نظر بگیرم.  بالاخره خراب شد. احساس خفگی بهم دست داده بود. حالم بهم خورد و چند مرتبه بالا آوردم. اما آروم نمی شدم، دوباره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، زنگ زدم به آرش...
با گریه گفتم :
- چرا اینطوری می کنی؟
- تو چرا اینقدر جدی گرفتی همه چیزو؟ بابا  خسته شدم. یک دوستی ساده که این کارا رو نداره...
- یک دوستی ساده ؟؟
- بله، الانم از نظر من رابطه منو تو تموم شده است.
- آرش....(اشک می پرید رو لبم، مزه شوری اشک، لرزیدن دستام و بی پشت و پناه شدنم در مقابل اون حرفا)....آرش....
- اینقدر نگو آرش. بابا یکم منطقی باش. من دلم نمی خواد اینقدر به پر و پای من بپیچی، زنم که نیستی. اگر قول می دی دیگه بهم گیر ندی باهات دوست می مونم.
- برو به درک...
گوشی رو قطع کردم. هق هق گریمو بین لبام و بالشتم پنهون کردم. نزدیک ظهر بود، بابام به خونه میومد... بلند شدم و به هوای رفتن به حموم، خودم رو از دید بقیه پنهون کردم. دوش رو باز کردم و یک گوشه با لباسام نشستم. شروع کردم گریه کردن. از خدا گله می کردم. هر نفسی که می کشیدم سینم می سوخت و دلم می خواست آخرین نفسم باشه.
بالاخره آروم شدم و اومدم بیرون. بابام با خنده اومد و گفت : دخملیه من چطوره؟ چرا چشمات قرمزه؟
-سلام، هیچی صابون رفته تو چشمام.
باور نکرد، اما گفت : خوب مراقب باش.
رفت و با مامانم شروع کردن پچ پچ کردن. گوشیم رو ملتمسانه نگاه می کردم. شاید همه این حرفا دروغ باشه. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتم.
و باز همون حرفا و همون انکارها.... و یک خداحافظ.
کفشامو پوشیدم، مانتومو تنم کردم. نه به ناخونام لاک زدم و نه به موهام شونه کشیدم. راه افتادم تو خیابون. سرم گیج می رفت. به هر پسری که نگاه می کردم، نفرت درون دلم شکل می گرفت.
حالا من مونده بودم و نگاه سردم. من مونده بودم و دل خشکیده ام... . من تنها و خسته. دلم می خواست خودم رو بکشم، اما جراتش رو نداشتم. تو خیابون، صدای سلام یکی توجهم رو جلب کرد. مهدی دوست آرش بود. سلام کردم. گفت چرا اینقدر خسته به نظر می رسی؟ چیزی شده؟
اول گفتم نه، اما با اصرار اون همه چیز رو براش گفتم.
مهدی گفت: درست نیست پشت سر دوستم حرف بزنم، اما آرش همین طوریه، تو هم اولین دختری نبودی که باهاش اینکار رو کرده. لیاقتت رو نداشت.
مهدی پسر خوب و نجیبی بود. با حرفاش و دلداری هاش کمی آرومم کرد. شب برگشتم خونه و به مامانم گفتم خسته ام و سریع اومدم تو اتاقم، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم. به احساس زیبای بین خودم و پدرم فکر کردم. به احساس زیبای بین خودم و مادرم. به دوران زیبای کودکی. به اینکه چقدر عزیز بودم و هستم براشون. به اینکه چطور یک غریبه همه احساس منو دزدید. با خودم فکر می کردم، شاید به تمام احساساتم خیانت کردم، تا این خیانت به سرم اومده. به همه اون روی پنجه پا ایستادن ها برای بوسیدن صورت پدر. فکرهای مختلف تا صبح نگذاشت تا خوابم ببره.

دو سال بعد، شنیدم آرش به همراه دوستاش تصادف کردن و ماشینشون توی دره افتاده. آرش صدمه جدی خورده بود. براش خیلی ناراحت شدم.همسرم دلیل ناراحتیم رو پرسید. به همسرم گفتم یکی از دوستام با یک پسری دوست بود و پسره بهش خیانت کرده بود و اینا، حالا شنیدم تصادف کرده.
 همسرم گفت: جای چاهکن و دزد همیشه ته چاهه!

نویسنده : مرتضی : ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم