يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل: همه چیز را می دانیم

- خسته ام. گاهی پر از انرژی می شوم و گاهی چنان از انرژی خالی می شوم که حتی دلم نمی خواهد دستم را تکان بدهم. از دست خودم خسته ام. از افکارم، از این عشق بی ثمر. بار اولی که دیدمش طوری با من رفتار کرد که از همان دقایق اول فهمیدم که از من خوشش می آید. اما دوستم چه می شود. ما سالهاست که باهم دوستیم، حالا پای یک دختر به رفاقتمان باز شده و ممکن است همه چیز خراب شود. نمی دانم چه کار باید بکنم. دلم از دیوارها خون است. همین دیوارهای بلند تعارف و دودلی که نمی گذارند تصمیم با آن قد کوتاهش راهش را پیدا کند. دوستم  قدر این دختر را نمی داند، دائم به او بی محلی می کند. من از نگاهش می خوانم که دخترک عاشق من است. با خودم تصمیم می گیرم این بار که دوستم و دخترک باهم هستند، می روم و دست دختر را از دستان دوستم بیرون می آورم و او را تا ابد مال خودم می کنم. اما وقتی چشمم به دوستی صادقانه ام با او می افتد و اینکه با من هیچ رودربایسی ندارد و مرا از خودش می داند از این کار خجالت می کشم. طفلی دخترک! که باید صبر کند تا من از این دو به شک بودن بیرون بیایم .اما از این شک ابدی خلاصی ندارم، خسته ام. کاش کسی پیدا می شد و به من می گفت چه کار کنم ؟


- خیلی خوشحالم. بعد از یکسال دوباره با او هستم. همان پسری که دوستش داشتم. وقتی که از او جدا می شدم، فکر می کردم برای هر دویمان بهتر است. با خودم فکر می کردم چون عشق بین ما دوتا اشتباه است پس باید زودتر تمام شود. بعد از اینکه سر مسئله مسخره ای بااو دعوا کردم به او گفتم دیگر نمی خواهم ببینمت. تا دو ماه شب و روز به او فکر می کردم و در تنهاییم اشک می ریختم. تا اینکه به نبودنش عادت کردم. بعدا با پسری دوست شدم، و فهمیدم چقدر دوست پسر سابقم مهربان و خوب بوده.دوست پسر جدیدم خیلی اذیتم کرد، تا بالاخره با او هم بهم زدم. تا اینکه هفته پیش عشقم را  دیدم. با هم به رستورانی رفتیم و مثل قدیم ها توی چشمانش نگاه کردم. دستانش را گرفتم و گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم دوریت را تجربه کنم. خندید و گفت منتظر چنین روزی بوده. واقعا خوشحالم. یکی از دوستانم می گفت این که رابطه قبلی ات را دوباره شروع کنی درست نیست، اما او که تجربه من را ندارد که چقدر بقیه پسرها می توانند بد باشند... .


- متنفرم. از آدمهایی که به دوستشان هم خیانت می کنند متنفرم. انگار با آن چشمهای سیاهش می خواهد درسته بخوردم. چنان به من زل می زند که انگار من چه طور آدمی هستم. آخرین باری که با دوست پسرم بیرون رفته بودم، به او گفتم دیگر این دوستت را با ما بیرون نیاور. گفت چرا ؟ نتوانستم به او بگویم که چشمانش هیز است، و قصد و غرضی دارد. چون دوست پسر من فکر می کند همه مثل خودش خوب هستند و چشمشان به زندگی خودشان است .حتما باور نمی کرد و فکر می کرد حسودی می کنم. گفتم: می خواهم با هم تنها باشیم. اما گوش نکرد. پسره پررو ! سر میز سلف سرویس آمده و بازویم را گرفته و به من لبخند می زند. دلم می خواست با همان چنگال درون شکمش فرو کنم تا او باشد که دنبال خیانت به دوستش باشد. اصلا از همه اینها هم که بگذریم از قیافه و اخلاقش خوشم نمی آید. انگار دائم دودل است و توی دل می خورد. با اینکه چشمهای سیاه درشتی دارد، اما صورتش برایم جذاب نیست. واقعا نمی دانم چطور دوست پسرم را راضی کنم که دیگر او را نیاورد؟!


- انگیزه ندارم. تازه از دوست پسرش جدا شده بود. موقعیت خوبی بود تا خودم را نشان بدهم . اینکه ببوسمش برایم انگیزه ای قوی بود. در 2 سال گذشته به هر دختری که رسیده ام دوست داشتم به خودم ثابت کنم می توانم مال خودم کنمش! و توانسته ام. او هم همینطور، هنوز یک ماه از رابطه امان نگذشته بود که دیگر حوصله اش را نداشتم. دیگر چیزی برای فتح کردن پیش من نداشت. مثل رازی بود که کشف شده بود وحالا با یک راز کشف شده باید چکار کرد ؟ باید جزو کشفیات روحی روانی تا اخر عمر تحملش می کردم ؟ نمی شد که. بالاخره با کلی دعوا و فحش و... پرش را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. اما دیروز دیدم با پسر دیگری است. واقعا نمی توانم بگویم حسم چیست. چون کسی که تا دیروز برایم دیگر هیچ جذابیتی نداشت، حالا به یک موجودی تبدیل شده که کس دیگری را به من ترجیح داده بود. از اینکه اینقدر زود فراموشم کرده احساس تنهایی کردم. یکی از دوستانم مرا با دختری آشنا کرد، اما دیگر انگیزه نداشتم تا روی تصاحبش کار کنم...گفتم می خواهم به کارهایم برسم.


- آرزو دارم. شش ماه پیش با دختری آشنا شدم  که خیلی زیبا و خوب است. مرا خیلی دوست دارد، منم تقریبا دوستش دارم. یک رفیقی دارم که دائم از او تعریف می کند و به من می گوید قدرش را نمی دانم. به رفیقم اطمینان دارم و مطمئنم حرفی را که می زند از روی صداقت است. اما هفته پیش، با عشق سابقم برخورد داشتم. اول نمی خواستم جوابش را بدهم، اما وقتی چند جمله گفت باز دلم را برد. رفتیم یک رستوران و گفت دیگر ترکم نمی کند. پایم سرید. نمی توانم به او جواب رد بدهم. قلبم برای او می لرزد. اما طفلک نمی داند که من 6 ماه است که با کس دیگری هستم. حالا توی این هفته دائم با دوست دخترم بی محلی می کنم، تا شاید دعوایی پیش بیاید و دست از سرم بردارد. اما ول کن نیست. بعضی وقتها آرزو می کنم کاش این رفیقم عاشق او می شد و میامد و می گرفتش! هم من از دست نصیحتهایش راحت می شدم، هم دخترک به سامانی می رسید و هم اینکه  من به عشقم می رسیدم.

پ.ن: اگر به قول دوستان ، داستان "گیج " بود، به کامنت اول مراجعه کنید توضیح مبسوطی دادم.

نویسنده : مرتضی : ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم