يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و نه: شهید راه عشق

عالم معنا،  جایی بود که معانی خلق می شدند، و حروف ومعانی در آن عالم زندگی می کردند. هر روز بعضی حروف کنار هم می نشستند و معنی تازه ای را متولد می کردند. یکی از روزها، شین، کنار یا نشست. نگاهی به قامت خمیده دال انداختند و خواستند حال و هوای او را تعریف کنند. از او خواستند، کنارشان بنشیند. سه حرف کنار هم احساس کردند، آه بلندی دارند و بهتر است الف هم به آنها اضافه گردد." شیدا" آفریده شد و دال از بقیه تشکر کرد که حالش را توصیف کردند. اما شین، نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند و به دال گفت، تو شیدای چه هستی؟ اصلا چرا چنین حالتی داری.

 اشک درون چشمهای دال جمع شد و گفت: نمی دانم، اما انگار چیزی دلم را می کشد و با خود می برد، تا امروز هیچ معنی برایش پیدا نکردم. شین که جزئی از شیدایی شده بود و حالا معنی اش را خوب درک می کرد، مست و خمار از این معنی و مفهوم، توی کوچه های عالم معنا می گشت. از هر کسی علت شیدایی را می پرسید اما همه این معنی بلند را درک نمی کردند. تا اینکه به کوچه خلوتی رسید، که قاف جلوی در خانه اش نشسته بود. زانوهایش را با دستانش گرفته بود، و سرش به نزدیکی زانوهایش رسیده بود. دو قطره اشک از چشمانش بیرون بود و روی سرش قرار داشت. شین، جلو رفت و گفت، چرا اینقدر ناراحتی و اینطور زانوی غم در آغوش گرفتی ؟ قاف گفت : من توی معانی زیادی شرکت داشتم، ولی دیروز با لام و ه  معنی ساختیم، که خودمان از آن ترسیدیم. گفتیم همینجا مخفی اش می کنیم و نمی گذاریم به عالم معنا اضافه شود.  شین پرسید : چه بود ؟ قاف گفت : قله اسم من، قله من، قله ی قاف. اما الف که تجربه اش از ما ها بیشتر بود گفت نمی شود، دیگر خلقش کرده اید و الان کوه قاف و قله اش جایی درون عالم معنا شکل گرفته و درست شده... .شین که وارد معنی قله قاف شد ترسید. گفت این دیگر چیست؟ چیزی کم دارد که مرا می ترساند! قاف اشکاهایش سرازیر شد و گفت: منم برای همین ناراحتم.
شین که بین بقیه کلمات به کشیدگی و زیبایی  و مهربانی معروف بود، قاف را دلداری داد و گفت، میرویم و معنی خلق می کنیم که این اشتباه را درست کنیم. شین و قاف عالم معنا را گشتند، تا حروفی پیدا کنند که قله قاف را حذف کند. هر چه گشتند  چیزی پیدا نکردند. آخر چه معنی پیدا کنند که در مقابل قله ای باشد که هرگز کسی او را تا آن روز  ندیده، هر گز کسی به آنجا نرسیده، و هرگز...هرگز...نمی دانستند برای این هرگز ، برای  این گمشده چه معنی پیدا کنند.  پیش الف رفتند و مشکل را با او در میان گذاشتند. الف، که ریش سفید حروف بود گفت: من هر کمکی از دستم بر بیاد برایتان انجام می دهم، ولی فکر می کنم چون قاف معنی بالایی دارد، شما نمی توانید معنی خوبی در مقابلش پیدا کنید. پیشنهاد می کنم به سراغ یا، لام و عین بروید.
قاف پرسید : چرا آنها ؟
الف گفت: چون با آنها معانی بسیار بالا و گرانبهایی را ساختیم و هر کدام از ما بعد از ساختن آن معانی، چیزهایی می دانیم که گفتنش و فهمش برای دیگران سخت است.
شین پرسید چه معانی را می گویی؟
الف گفت : عالی، علی، اعلی و ...
شین و قاف که این کلمات را هر روز در آسمان معانی می دیدند، حرف الف را قبول کردند. به سراغ لام رفتند. لام گفت، باید معنی بسازید که درحد  "اعلی" بلند باشد،  تا به این قله سخت برسید و از آن بگذرید. یا گفت، برید با عین صحبت کنید، او سرآغاز معانی بلند مرتبه است، ولی یادتان باشد، در معنی که می سازید، هیچکدام از زیبایی های خود را نباید بیاورید. مخصوصا تو شین. تو وقتی کشیده نوشته می شوی زیبا می شوی، باید کمی از خودت بگذری تا بتوانی قاف را از این ناراحتی رها سازی. برای ساختن یک معنی بالا، باید خودتان دیده نشوید...
شین و قاف به عین رسیدند. عین با آن منحنی زیبایش و دستانش که همیشه به سوی خدا بلند بود. شین و قاف سلام کردند، و مشکل را به عین گفتند. عین لبخندی زد و گفت، من و خدا خیلی وقت است منتظر شماییم. شین و قاف به هم نگاه کردند و با تعجب پرسیدند: منتظر ما؟ چرا؟
عین گفت: قرار است معنی بلندی خلق کنیم و بعد از آن خدا به خودش احسنت خواهد گفت که چنین معنی بالایی را می سازد. آماده باشید. شما هر معنی که لازم بود را ساخته اید و امروز شیدایی، آخرین قدم فهمیدن معنی که می خواهیم بسازیم آفریده شد. باید با هم به سفر دوری برویم. باید از قله قافی که ساختید عبور کنیم. باید به نزدیکی "اعلی " برویم. باید برسیم به خدا. شین اینقدر خوشحال شد که از چشمانش سه قطره اشک بیرون ریخت و روی دندانه هایش نگه شان داشت. شین دست قاف را گرفته بود، عین گفت، شین تو می دانی که باید از زیباییت بگذری؟ و شین جواب داد بله، من آماده ام. عین کنار شین نشست. عالم معنا  لرزید. همه حروف از خانه هایشان بیرون آمدند. همه معانی چشمشان را باز باز کردند و نگاه کردند. ستونی از نور میان عالم معنی ایجاد شد...عشق آفریده شد. عشق بالا رفت، نزدیک "اعلی" شدو همچون خورشیدی دنیای معانی را روشن کرد.

از آن روز به بعد خیلی از معانی سعی کردند از کوه قاف، که درست زیر معنی"عشق" ایجاد شده بود، بالا روند، اما نتوانستند. یک چیزی در معنی کوه قاف کم بود، که نمی گذاشت آنها از این کوه بالا روند و به معنی عشق برسند و درکش کنند. یا پیش الف رفت. با ناراحتی گفت تقصیر من است که عین و شین و قاف از پیش ما رفتند. الف گفت این چه حرفی است؟ این معنی زیبای عشق را نگاه کن که چطور بالای همه معانی ایستاده، خوش بحال اینها. یا گفت، باید کاری کنیم. دلم نمی خواهد اینها را از دور نگاه کنم و نفهمم این معنی چیست. من و تو "عالی" را ساختیم و فهمیدیم یعنی چه. می خواهم اینقدر عالی باشم که به "عشق " برسم. الف گفت، من هم می خواهم. باید تیمی  درست کنیم که از این قله بالا برویم. یا و الف از خانه الف بیرون که آمدند دیدند "دال" نشسته است . دال گفت: تقصیر من هم هست. من شین و ی و تو را مجبور کردم "شیدایی" را بسازید. والا شاید الان این سه حرف بین ما بودند. من آمده ام که راهی با هم بسازیم تا از این قله "یأس" بالا برویم، و به دوستانمان برسیم و از نور "عشق " بگیریم.
الف، دست نوازشی  بر سر دال کشید و گفت چه معنی خوبی را به این قله نسبت دادی. "یأس" . ی، یادت هست با معنی "مهربانی" چقدر تلاش کردیم او را از بین ببریم ؟ باید برویم پیش میم. خیلی از خوبی ها با او شروع می شود. سه حرف به خانه میم رفتند. ه دو چشم هم مهمان خانه میم بود. الف و ی و د  نشستند و موضوع را گفتند. میم خندید و گفت بعد از "مهر" و "محبت" این بهترین چیزی است که از  می شنوم. چقدر تلاش کردم یاس را بشکنم، اما نمی دانستم، میرود و برای خودش کوهی میسازد با قله ای دست نیافتنی. الف گفت، ما باید "دست نیافتنی " را حذف کنیم، تا یاس برود و به عشق برسیم. همه با هم عهد بستند تا از کوه قاف بالا روند و نقشه ای کشیدند برای بالا رفتن از کوه قاف. ه دو چشم هم گفت من هم تیمی درست می کنم و دنبال شما می آیم.
الف و میم و یا و دال راه افتادند. کوه سختی بود، بادهای شدیدی می وزید، سختی های زیادی داشت،  میم و الف دست هم را گرفتند و "ما" ساختند و قوی شدند. و سریع از کوه بالا می رفتند. انگار راه بالا رفتن را شناخته بودند، ولی سنگهایی از روی کوه قاف پایین می افتاد، و دست این دو را از هم جدا می کرد ، و جلوی صعودشان را می گرفت. جایی نشستند. دال گفت، من می ترسم دیگر نرسیم. این قله خیلی بلند هست و ما هنوز در ابتدای راهیم. دورش ابر سیاه است، بالایش دیده نمی شود،  هر لحظه بلایی سرمان می آید. می ترسم. یا سر دال را در دامنش گرفت و او را نوازش کرد و گفت: نترس. "ما" بالاخره راهی پیدا می کنیم تا به عشق برسیم. میم، آمد و کنار ی و دال نشست و از تجربه محبت و مهر برایشان صحبت کرد. گفت: دال، یادت هست وقتی کلمه مادر را ساختیم، چیز غریبی حس کردیم؟ که نمی دانستیم چیست و الف دائم گریه می کرد ؟
دال گفت :بله، اما الف هیچ وقت نگفت چرا ؟ الف امروز نمی خواهی به ما بگویی چه بود ؟
الف کنار میم نشست و گفت: یک معنی خیلی بلندی بود، که نمی فهمیدم چیست و این مرا می آزرد. الف گفت بهتر است راه بیفتیم. اما دیگر احساس بدی نداشت. میم گفت، چرا دیگر "یاس" را نمی بینم ؟ ی هم گفت : آره انگار معنی "یاس" مرا هم رها  کرده. دال گفت منم دیگر نمی ترسم. الف گفت شاید ترکیبمان خوب است. بیایید همینطور بالا برویم. به راه افتادند، همانطور که بالا میرفتند راهی می ساختند، پر نور و طلایی، از میان مشکلات بالا می رفتند. سنگها بر سرشان می خورد، بادهای سرد می وزید، اما آنها استوار و مقاوم بالا می رفتند و دیگر یاس مزاحمشان نبود. تا به نوک قله رسیدند.  قاف از آن بالا، که با همراه با معنی عشق قرار داشت صدا زد: درود بر تو امید! مرا از قله قاف بودن رها ساختی، آن ناامیدی که این قله داشت برای همیشه از بین رفت . بشرط آن که کسی معنای تو را بداند و بشناسد و در این راه کم نیاورد. اگر کسی تو را نشناسد همچنان فکر می کند این قله "قاف" است، و اگر تو را بشناسند، خواهند  فهمید این قله، قله ایست بر بلندای معنای "سعادت " . شین گفت فقط برای آنکه از قله بالا بیایید، دست مرا بگیرید. الف دست شین را گرفت و مچ دستش درون دست شین، خم شد و بالای قامت بلندش قرار گرفت و شد ا ُ .

بعد ازآن درون عالم معنا، راهی تا خدا وجود داشت، که از راه امید می گذشت و در خانه عشق که بالای قله قاف بود می شد خدا را دید. اما هر کسی نمی توانست تا آن بالا برود. راه سخت و دشواری بود. برای همین بعضی حروف و معانی فکر کردند، الف و میم و یا و دال از بین رفته اند و تا آن بالا نرسیده اند. بعضی دیگر می گفتندهمچنان که عشق آن بالاست و می درخشد،ترکیب" امید" هم زنده است،  و راهش به خدا می رسد. ه دوچشم گفت من می دانم از چه مسیری رفتند،نقشه اشان را شنیده ام.  می روم تا به عشق برسم. اگر نامه ای دارید به من بدهید تا به امید و عشق و خدا بدهم. هر کدام از معانی و حروف نامه ای نوشتند، و به ه دو چشم دادند و ه راه افتاد. او که صحبتهای اعضای "امید" را شنیده بود، می دانست راهشان را نباید گم کند، او رفت تا به پل امید رسید، بالای قله قاف، خود را به عشق رساند و نامه ها را به آنها داد. به امید و عشق گفت حالا چطور برگردم و بگویم شما هنوز هستید، و خدا از اینجا دیده می شود ؟

عین گفت درون همه نامه ها نوشته اند چطور به شما برسیم، بچه ها کمکشان کنید. شین از عشق، ی و دال از امید کمکش کردند تا برگردد. روی معنی زیبایی سوار شد و به دامن عالم معنا برگشت. اینقدربا معنی جدیدش زیبا شده بود که همه در آن عشق ، امید و حتی خدا را می دیدند و همه دلشان می خواست تا آن بالا روند و یکی از این معانی را کنار معنی اشان داشته باشند.

بله، ه دوچشم، از قله ی سعادت بالا رفت، و شهید برگشت.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم