يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و هفت: داستان واقعی (4)

شب دهم ماه محرم بود. سپاهی پیروز در پی شادی و نوشیدن و حساب کتاب اموال و سپهای بظاهر مغلوب همگی سر به سجده، در قنوت و رکوع. چند نفری برای شناسایی حال و روز سپاه اباعبدالله آمدند. صدایی شنیدند. انگار شنهای صحرا به حرکت در آمده بود. انگار ستاره ها و ماه دور نقطه ای می چرخیدند. خوب گوش کردند، حسین(ع) قرآن می خواند. بقیه دورش نشسته بودند و با گوش جان می شنیدند. همه در آرامش محظی بودند. سوره فجر می خواند " یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ،فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ، وَادْخُلِی جَنَّتِی "(1) و سوره ختم شد. فرمودند شان این آیه برای ماست. دستشان را به سوی آسمان گرفتند و گفتند بیایید ببینید جایگاهتان کجاست و هر کسی به جایی که امام اشاره می کرد نگاه کرد. می دیدند که عرشیان چه فرشی برایشان پهن کرده اند و منتظرند.

آن شب کهکشانی، با همه ستاره هایی که حسرت داشتند تا روی زمین کنار حسین باشند گذشت. اوایل صبح  بود که حمله آغاز شد. اصحاب یکی پس از دیگری کشته شدند. تعداد دشمن اینقدر بود که انگار با سپاه امام بازی می کردند. نوبت به فرزندان و خویشان امام رسید، قاسم رفت، برادران عباس رفتند، علی اکبر رفت و دیگران. وقتی عباس رفت، حسین(ع) صدا زد " الان کمرم شکت، الان امیدم نا امید شد" و بلند برایش گریست. همه برای بریدن سر پسر رسول خدا دویدند تا مزد از یزید بگیرند. امام دید که عده ای به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد، شما مرا می خواهید با آنها چکار دارید؟ فرصت بدهید تا از خانواده ام خداحافظی کنم و شمر قول بده بعد از من نگذاری کسی به خیمه ها نزدیک شود و او قول داد. حسین به خیمه عباس برگشت، بچه ها گفتند عمویمان کو؟ و حسین عمود خیمه را پایین آورد. زنها و بچه ها ناله کردند. ترس و اندوه و گرما و تشنگی همه شرمنده بودند که باید به وظیفه اشان عمل می کردند. حسین زنها و بچه ها را جمع کرد و با همه خداحافظی کرد. زنها گریه می کردند، حالا مولا تنها مانده بود. بی یار و یاور. فلک اشک می ریخت، زمین ناله می کرد، سنگها به دل خود می زدند، حجت خدا تنها بود. حسین خواست بیرون بیاید که گفتند قبل از رفتن برای علی اصغر آب بگیر. حسین تبسمی کرد و علی اصغر را بوسید . لحظه ای بعد شیون بلند شد. امام خواستند بروند. زمین و زمان التماسشان می کرد، زنها و بچه ها می گفتند آقا نرید، ما را تنها نگذارید، و امام فرمودخدا، جدم و مادرم منتظر من هستند.  زینب خود را روی پای امام انداخت و گفت برادر جان، جانم به فدایت، حالا که می روی، تو را از کار درست منع نمی کنم فقط جان برادر آرام برو "محلا محلا یابن الزهرا " (2). سوار ذوالجناح شد و رفت. در کارزار جنگ جنگید و موقع جنگیدن فریاد می زد : هل من ناصر ینصرنی ، یعنی کیست مرا یاری کند. می گفتند توبه کنید که بخدا خدا بخشنده است. و با فریاد می گفتند : ولا حول و لا قوت الا بالله. هر از چند گاهی روی تپه ای می آمدند و فریاد الله اکبر می گفتند تا اهل خیمه ها بدانند حسین زنده است. نمی دانستند زخمهای شمشیر روی بدنش می نشیند. تیرها به پایش فرو می رود، عمودها به سویش پرتاب می شود و هر کسی سنگ می زند. فریاد می زد" هیهات من الذله" . تیرهای زیادی به بدنش بود، خون زیادی از دست داده بود و تشنگی غلبه کرده بود. شیطان در آن اطراف سرک می کشید و لحظه ای درنگ نمی کرد تا حسین چیزی بگوید و قدمی بردارد، نفسی بکشد که غیر از خدا باشد، اما حسین او را می دید که چگونه به ذلت و خواری افتاده. یکی نیزه انداخت و از سینه اشان عبور کرد طوری که از پشتشان بیرون زد. امام نیزه را بیرون کشیدند. سرشان گیج رفت، یکی سنگی به پیشانی مبارکش زد و حسین از اسب افتاد. هر کسی با هر وسیله ای که داشت به او حمله کرد. عبدالله بن حسن، پسر امام حسن، که خردسال بود دویده بود تا ببیند عمویش کجاست، تا امام را دید، دوید و خود را روی دست امام انداخت. شمشیری بر دست عبدالله زدند، طوری که دستش بریده شد و با پوست به بدنش آویز شد و جانش را فدای امام کرد. ذوالجناح به سوی خیمه ها آمد، زینب تا بی سوارش دید، طاقت نیاورد، دوید..دوید...دوید....خدایا چرا این بیابان پر بلا تمام نمی شود، کو برادرم...دوید.....تا رسید دید، تیرها و نیزه ها بر بدن حسین آرام ایستاده اند و سنگها اطرافش ریخته. شمر دیگران را کنار زد، روی سینه آقا نشست. چاقویش را کشید به چشمهای حسین نگاه کرد، امام گفت توبه کن، و چاقو را بر گلوی عزیزتر اسماعیل گذاشت. خدا اذن داد. ابراهیم، می دید کسی را ذبح می کنند که از پسرش برایش عزیزتر است. امام نصیحتش می کردند و صحبت می کردند که شروع کرد به بریدن گردن، امام می داد، جان عالم داشت می رفت. زینب فریاد زد، وا محمدا، وا علیا ....حسین هنوز داشت به سوی خیمه گاه نگاه می کرد که دید اسبهای سیاه و دلهای زشت به سوی خیمه ها می روند، خواست برگردد که فریاد بزند که سنان سر امام را از پشت شروع کرد به بریدن....

بابی انت و امی و جانی و مالی یا سیدی، یا مولای، یا مظلوم

یا اباعبدالله الحسین

 

پ.ن:

(1)ترجمه :تو اى روح آرام‏یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآى،و در بهشتم وارد شو!

(2) آرام برو ای پسر فاطمه

(3) ده شب، به نیت روضه امام حسین، داستان نوشتم، از داستانهای واقعی. شاید مورد رضای خدایش واقع شود. دیروز موقعیتی پیش آمد که لحظه ای درنگ کردم، امیدوارم اگر اجری برایم هست، بازای آن درنگ حساب کنند و مرا ببخشند....التماس دعا.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم