يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و شش: داستان واقعی (3)

عباس در لغت، به معنای شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند است. عباس، مردی بلند قامت و قوی بود، که امام بعنوان پرچمدار(علمدار) خود و فرمانده سپاهشان منصوب کرده بودند. عباس پسر علی بن ابیطالب و ام البنین بود. در بین قبیله به شجاعت و بی باکی معروف بود و در نزد امام، به ادب، متانت، و صبر. عباس، یک خودساخته واقعی بود، فردی که معصوم نبود، اما مقام معصومیت را با ادب و فداکاریش خرید.

دو روز قبل از عاشورا، شمر که نسبت فامیلی با ایشان داشت نزدیک خیمه ها شد و فریاد زد " کجا هستند عبدالله و جعفر و عباس و عثمان؟" امام فرمودند، جواب شمر را بدهید، هرچند که فاسق است، اما فامیل شماست.عباس جلو رفت و پرسید: چه می خواهی ؟ شمر گفت :شما ها در امان هستید، خودتان را بخاطر حسین به کشتن ندهید، او را به هر حال خواهیم کشت، بیایید بروید پی زندگیتان با شما ها کاری نداریم". عباس خشمگین شد و بر سر شمر فریاد زد " این چه امان زشت و پلیدی است که برای ما آورده ای؟ فکر می کنی ما امام خود را بی یار و یاور رها می کنیم و برای دنیای خودمان می آییم سمت شما ؟ هرگز. برو از اینجا دور شو". و شمر رفت.

روز عاشورا،  حسین مانده بود و عباس. رقیه چند لحظه پیش آرام نجوا کرده بود "تشنمه" و پدر صدایش را شنیده بود. عباس به امام گفت: آقا با اجازه شما من هم به میدان می روم. امام گفتند، باشد، اما قبلش، ببین می توانی برای بچه ها آب بیاوری؟ بعد از ما نمی خواهم تشنه باشند. عباس مشک خالی آب را برداشت و سوار اسبش شد. به چشمهای زیبای حسین نگاه کرد، اقیانوس مواجی را دید که احتیاجی به ساقی ندارد، ولی لبانش تشنه است. چشم از برادرش برداشت، دیگر طاقت دیدنش را نداشت. به سرعت به سمت رود فرات رفت.  از همه طرف سنگ و تیر می آمد. سنگها به او و اسبش می خورد و عباس شمشیرش را در هوا می چرخاند و رجز می خواند . می ترسیدند سمتش بروند. چند نفر سواره رفتند تا شیر را شکار کنند، اما هر کدام با ضربه ای افتادند. عباس به لب رود رسید. دشمن به او نگاه می کرد، ایستاد و به اطراف نگاه کرد، و مشک را زیر آب برد. قطره ها می دویدند درون مشک. سه روز بود انتظار می کشیدند تا به لبان پسر فاطمه برسند. عباس مشک را پر کرد. به آب زلال نگاه کرد. خسته میدان نبرد بود، تشنه بود، دستش را زیر آب برد. خنکی قطره ها و صدای آب عطشش را دوچندان کرد، آب را تا جلوی صورت آورد اما تصویر خود را درون آب ندید. یاد آخرین نگاههای برادر افتاد، یاد لبان تشنه اش. به آب خیره شد و گفت : ای نفس بعد از حسین، اگر او نباشد من تشنگی و سیرابی را می خواهم چکار؟ به خدا سوگند که از تو ای آب نمی نوشم مگر امامم سیراب باشد.

مشک را برداشت و روی اسب نشست. فرمانده دشمن گفت، حالا یک دستش به مشک است برای حفاظت از آن همه کاری می کند، همه حمله کنید دیگر طاقت نمی آورد. عباس می تاخت. در افق نگاهش برادر ایستاده بود و رقیه دست حسین را گرفته بود. هجوم آوردند. عباس با همه توان با دست راست شمشیر می زد، تا اینکه  یکی با ضربه ای سنگین به بازویش، دستش را قطع کرد. مشک را روی اسب انداخت و با دندان گرفتش و با دست چپ اسب را گرفت. بر سر دشمن بلند فریاد زد :و الله ان قطعتموا یمینی‏ ، انی احامی ابدا عن دینی‏، عن امام صادق الیقین‏

به خدا سوگند که اگر دست راستم را قطع کنید، بازهم تا ابد دست از حمایت دینم برنمی دارم  و از حمایت امام راستگویی که به او یقین دارم.

کمی پیش رفت و دیگری دست چپش را از بدنش جدا کرد. دوباره رجز خواند که ای کفار، اگر دست چپم را هم قطع کنید، یک قدم از دینم برنمی گردم و پیش شما سر تعظیم فرود نمی آورم. ناگهان، یکی تیری به مشک زد و مشک پاره شد. مشک اشک می ریخت و عباس امیدش نا امید می شد. پیش خودش فکر می کرد دیگر با چه رویی برگردم، من که حتی برای حسین آب نیاوردم که یک علم آهنی و سنگین بر سرش کوبیدند. عباس از اسب افتاد و دیگر مقاومت نکرد. هیچگاه حسین را برادر نخوانده بود. چون مادرش فاطمه زهرا دختر پیامبر بود. اما تا روی زمین افتاد و دشمن به او حمله ور شد، فریاد زد : برادر، برادرت را دریاب.  با سنگ و شمشیر و نیزه بر او می زدند. امام سریع خودشان را به بالین عباس رساندند و دشمن  عقب رفت. برادر را در آغوش گرفتند. عباس گفت : الان فاطمه آغوشش را باز کرده و مرا "پسرم" می خواند ، برادر از من راضی باش و جان داد. حسین (ع) بهم ریخت، کمرش را گرفت و آرام زمزمه کرد : الان کمرم شکست و دشمنم شاد شد. و بلند بلند گریه کرد. امام بلند شد و دستان عباس را آورد و هر کدام را بوسید و روی پیکرش گذاشت.

بین دشمن سر وصدایی به پا شد. عباس، فرمانده سپاه کشته شد و پرچم سپاه حسین بر زمین افتاد. همه گفتند حالا دیگر حسین تنهاست، برویم و امانش ندهیم...... .

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم