يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و پنج: داستان واقعی(2)

جوانی که از لحاظ اندام، صورت و سیرت، شبیه ترین افراد به رسول خدا بود. همچو گلی زیبا، میان باغ حسین (ع) می زیست. نامش علی اکبر بود.  پسر جوان و رعنایی که پدرش، با گردش هر چشمش، هر روز او را دیده بود، از بزرگ شدنش لذت برده بود و مانند هر پدری، اگر پسرش تب می کرد، شب خواب به چشمانش نمی آمد.
دو شب قبل از عاشورا:
امشب شب هشتم محرم است. شب دومی است که آب به اردوگاه امام نرسیده. عباس، فرمانده سپاه امام، به همه خیمه ها سر می زند و به همه گوشزد می کند که آب را چطور مصرف کنند تا اگر جنگی پیش آمد، تشنه نمانند. اما هوای گرم و شرایط حیاتی ایجاب می کرد آب بیشتری مصرف کنند. تشنگی کم کم خودش را نشان می داد و آنها باید دو روز دیگر را با این شرایط سپری کنند. عباس تکیه گاه همه است. او فقط علم دار حسین نیست، بلکه او علم و تکیه گاه سپاه است. به هر خیمه ای که سر می زند، اعتماد بنفس و توکل را به آنها می دهد. زنها و بچه ها از دیدنش شاد می شوند و احساس امنیت می کنند. حسین (ع) به چشمان عباس نگاه می کند و آرام اشک از کنار صورت مبارکش می افتد. خوش به حال زمین کربلا، میزبان اشک حسین بود...
روز عاشورا :
وهب به سوی امام آمد و گفت آقا اجازه می دهید و امام گفتند: خدا از تو راضی باشد برو. وهب به میانه میدان رفت و با چندین نفر جنگید و کمی زخم برداشت. تشنگی به او غلبه کرده بود، سختی کارزار امانش را بریده بود، اما به عشق حسین و خدای حسین می جنگید. خسته شد و به سمت خیمه گاه آمد، مادرش و همسرش کنار هم ایستاده بودند. به مادرش نگاه کرد و گفت : مادر جان، از من راضی شدی ؟
مادرش گفت : من از تو راضی نمی شوم، مگر آنکه در یاری حسین کشته شوی.
همسرش، از این حرف مادر دچار شک و ترس شد و گفت : تو را به خدا، نرو، من طاقت مصیبتت را ندارم. دلم را نشکن. مادر وهب گفت: گوش به حرف همسرت نده و برو جانت را در راه پسر پیغمبر و خدا بده تا از شفاعتشان بهره مند شوی.
وهب که جان تازه ای گرفته بود به میان جنگ بازگشت، جنگید تا دستش را از بدنش جدا کردند، همسرش طاقت نیاورد، عمودی به دست گرفت و به سویش آمد، گفت : پدر و مادرم به فدایت، در یاری اهل بیت و حرم رسول الله جنگ کن. وهب به سمتش آمد و گفت: برگرد به سمت خیمه زنها. همسرش نشست و دامان وهب را گرفت و گفت: برنمی گردم تا بمیرم.
دل زیبای امام طاقت نیاورد .امام حسین فرمود : خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زنها برگرد. او برگشت و در راه بازگشت دید که همسرش را کشتند.
یاران حسین(ع) اجازه نمی دادند تا آنها هستند کسی از نزدیکان  حسین(ع) کسی وارد میدان شود.  اما وقتی کسی نماند و بدنهای پاره پاره یاران کنار هم جمع شد، علی اکبر پیش پدر آمد. نگاهی به  پدر کرد و با نهایت ادب و احترام گفت: امام من، اجازه می دهید و امام بی هیچ درنگی، سریع فرمود: آری برو . علی اکبر مشغول پوشیدن زره شد. شمشیر را برداشت و امام به فرزندش نگاه کرد. بی آنکه او متوجه شود، امام اشک ریخت. علی اکبر رفت، جنگید و از شدت گرما و سختی مبارزه برگشت سمت امام و گفت : پدر جان، تشنگی امانم را بریده، این زره و شمشیر سنگین است، می شود قطره ای آب به من بدهید تا دوباره بروم ؟
امام گفت : چه مصیبتی، فرزند عزیزم، آبی نیست. برگرد و کمی بجنگ، بسیار نزدیک است که جدت را ببینی و او با جامی گوارا تو را سیرآب کند که هرگز تشنه نشوی.
علی برگشت، جنگید، و تیری در سینه اش نشست. علی به زمین افتاد . به سمتش حمله بردند، علی فریاد زد :پدرجان، خداحافظ ! و سلام برتو، جدم بر تو سلام می فرستد و می گوید : ای حسین، زود نزد ما بیا.
بعد از مدتی،  حسین(ع) بر بالین کشته فرزندش نشست و صورتش را به صورت علی چسباند: پسر جانم، خدا بکشد کسانی که تو را کشتند. چقدر بر خدا گستاخ شده اند،چقدر حرمت رسول خدا را شکستند. سپس فرمود :
علی الدنیا بعدک العفا: پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم