يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و چهار: داستان واقعی (1)

صدای گریه طفل بلند شد. خانومی به سمت امام آمد و گفت : آقا علی اصغرتان بدنیا آمد. امام سر بر سجده گذاشت. ساعتی را سجده کرد تاگردش جمع شدند. پرسیدند، آقا جان برای چه سجده طولانی را در این موقع انجام دادید. فرمود: خدای متعال آخرین یار مرا به من داد.

سه شب قبل از عاشورا :
امشب شب هفتم محرم است. اولین شبی است که آب را روی امام بسته اند. امام برای یاران صحبت می کنند، آرامشان می کنند و به آنها می گویند که
برای دیدار خدا آماده باشید. همه می دانند که تا سه روز دیگر کشته خواهند شد ، اما آرامند. می خندند. ستاره های آسمان همگی از پرتو کمشان در صحرای آسمان خجولند. می بینند کهکشانی وسط دشت کربلا نشسته و منتظر دیدار خدایند. امام به همه سر می زنند، آرامشان می کنند به بعضی می گویند اگر می خواهی برو، اما آنها اشک می ریزند و می گویند بعد از تو چکار کنیم حسین جان؟
امام به خیمه خودشان می آیند. جلوی خیمه می نشینند. آرام با خودشان و در حضور خدا، این شعر را می خوانند :

    یا دهر اُف لک من خلیل     کم لک بالاشراق والاصیل
ای روزگار، اف بر تو.  ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!
    مِن طالب و صاحب قتیل     و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل
از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود
   و کُلُ حیّ سالکُ سبیل       ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل
هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است
و انما الامر الی الجلیل
تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.

زینب (س) که می شنود می گوید : برادر جان، این سخن برای کسی است که یقین به کشته شدن خود دارد . و حسین (ع) فرمود: آری خواهرم،
حقیقت همین است.

روز عاشوراست، دهمین روز از اولین ماه قمری. روز دهم است، از اول سال:
حر در سپاه  عمربن سعد است. به خود می لرزد. شخصی می آید و می گوید: حر؟ تو فرمانده سپاهی. من قبلا دیدمت، اما نمی دانستم ترسویی.
حر گفت :به خدا قسم خودم را بین انتخاب بهشت و دوزخ می بینم. اما به خدا قسم هیچ چیزی را بر بهشت ترجیح نمی دهم، اگر چه بدنم پاره پاره شود و آنرا بسوزانند
.
حر سوار اسب شد. پشت سرش، سپاهی مجلل و بزرگ بود. اگر در سپاه می ماند، ثروت، قدرت و ... نصیبش می شد. اما فریاد بر سر اسبش
می کشید. فریاد بر سر نفسش می کشید و به روبه رو و سپاه اندک حسین نگاه می کرد. روی اسب با خدا صحبت می کرد : خدایا توبه مرا ببخش، من دوستان تو را ترساندم. حر به حسین می رسد: "جانم فدای تو! من بر تو سخت گرفتم، الان توبه کردم، توبه ام قبول است ؟"
امام تبسمی کرد و گفت :" بله، توبه ات را خدا قبول می کند". حر اجازه خواست و بعنوان اولین نفر حمله کرد. دوباره که سوار اسب شد، پشت
سرش سپاهی از ستاره بود، که حالا خود را در بین کهشکانشان می دید. می تاخت به سمت سنگ های پستی که از اینکه دورشان لجن اضافه شود خشنود بودند. می تاخت به همه ظلمهایی که "هوس" به نفسش کرده بود. تا آنکه ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حر را نزد امام آوردند. امام با دستانش که بوی گل محمدی می داد، خاک را از روی صورت حر پاک می کرد، صورتش را نوازش کرد و فرمود: تو آزاد مردی، آنچنان که مادرت تو را حر (آزاد) نامید، در دنیا و آخرت آزاده ای".

قاسم پسر امام حسن بود. بعد از پدرش، حسین (ع) او را بزرگ کرده بود. صورتش چون ماه زیبا بود. همچون پدرش، شبیه به  پیامبر بود. گفت: امام من، اجازه می دهید به میدان بروم. امام، روی گرداند و کمی بعد، قاسم گفت: عمو جان، اجازه بدهید. برادرانم به سوی خدا می روند و من ننگ دارم که بعد از  شما روی این خاک زنده باشم. حسین(ع) پیشانی ماه را بوسید و اجازه داد. قاسم بعد از مبارزه ای شدید، ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حسین (ع) سر قاسم را به سینه چسباند، اشک ریخت و گفت برو پیش پدرت، پیش پدرم علی، کنار رسول خدا من هم بزودی  می آیم.
روز عاشورا، بعد از اینکه همه رفتند و حسین(ع) تنها ماند، امام، علی اصغر، کودکی که شش ماه پیش متولد شده بود را آورد. به صورت کوچکش نگاه کرد. آرام زمزمه کرد
: علی جان، در هیچ جنگی، در هیچ زمانی کسی کاری را که با تو می کنند، انجام نخواهد داد....علی اصغر را روی دستانش گرفت و گفت: بیایید این کودک را بگیرید، سیرابش کنید و به مادرش بازگردانید. مرا می خواهید بکشید، با او چکار دارید؟ عمر سعد به  حرمله گفت نمی خواهی جوابش را بگویی؟ حرمله گفت پدر یا پسر؟ و عمربن سعد گفت مگر آن گردن کوچک و سفید را نمی بینی. حرمله تیری را روانه گردن کوچکترین یار اباعبدالله کرد. گلوی کوچکش گوش تا گوش پاره شد.خونهای گردنش روی چشمهای پدر ریخت. آه ابراهیم و اسماعیل در عرش درآمد. حسین علی را روی زانواش گذاشت. دستهایش را زیر گردن علی اصغر گرفت و خونهایش را جمع کرد . اشکش با خون علی یکی شد و بر روی پلکهای کوچک علی ریخت. سرش را پایین گرفته بود و دلش می گفت خدا. خونها را به سمت آسمان ریخت و فریاد زد : خدایا این قربانی را از ما قبول کن. امام باقر (ع)  فرمودند: به خدا قسم خون علی اصغر هیچگاه به زمین برنگشت.
نقل است، دم غروب و یا طلوع آفتاب که آسمان قرمز رنگ می شود، دل ائمه ما می گرفت و به یاد خون علی اصغر که فرشتگان بر روی دستشان به آسمان
بردند، اشک می ریختند.


السلام علیک یا مظلوم، یا حسین

علی اصغر

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم