يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و سه: ای پادشه خوبان

خانه اشان چند درخت کاج بلند داشت و هر سال روی این درختان پر از کلاغ می شد. از کلاغ ها متنفر بود. همیشه حواسش را پرت می کردند. به همسرش می گفت کاش درختان دیگری داشتیم که رویش بلبل و گنجشک بشینند، نه این کلاغ های سیاه که خاصیتی هم ندارند.
چند وقتی بود که همه فکر و ذکرش این شده بود که معرفتش را زیاد کند. کتاب های صوفیان و دراویش را می خواند. به کتب حدیث و روایی مراجعه می کرد. سالهای عمرش را در کلاسهای دینی و مدارس علیمه گذرانده بود. روزی درون اتاقش نشسته بود و در حال تحقیق و نوشتن مقاله ای بود. صدای بلندی تمام افکارش را بهم ریخت. انگار چیزی به پنجره کوبیده شد. دوباره صدا آمد. سریع آمد کنار پنجره. کلاغی را دید که نمی تواند پرواز کند و خود را به پنجره می کوبد. خوب که نگاه کرد دید گربه ای در کمین نشسته و هر بار که کلاغ به زمین می افتد، می دود سمتش تا شکارش کند. رفت سمت حیاط و گربه را فراری داد. کلاغ را به اتاقش آورد. پای کلاغ شکسته بود. با چوب و کمی باند پایش را محکم بست و برایش نان و آب آورد. دو روزی از بودن کلاغ در خانه اش گذشت. متوجه شد که کلاغ می تواند راه برود. پنجره را باز کرد و کلاغ دوید سمت پنجره و پرید. دلش از این  پرواز و از این نجات شاد شد. لحظه ای فکر کرد. روی زمین نشست و شروع کرد به اشک ریختن. همسرش آمد و گفت : چی شده ؟ برای چی گریه می کنی؟
گفت: خدا کلاس آموزشی برایم گذاشت و نفهمیدم.
همسرش اصرار کرد تا موضوع را بفهمد. گفت: نفس ما، مثل این کلاغ است. اینقدر سیاه و پر سر و صداست و هیچ جلوه زیبایی ندارد، و گربه ای به نام شیطان دائم در حال کمین است. منتظر است جایی پایمان لنگ بزند تا شکارمان کند. اما خدا، آن قادر متعال، به رو سیاهانی چون ما هم چشم رحمت دارد، کافیست خودمان را بکوبیم به  شیشه اش. حالا می فهمم معنی بخشیدن گناه چیست. همه این سالها درون کتابها دنبال خدا می گشتم، اما این نمایش بزرگ طبیعت را ندیدم. 
بعد از آن روز راه افتاد و بیرون از خانه و کتابخانه دنبال خدا گشت. توی بیابان ها، کوهها و هر جایی که می شد درس می گرفت و بر شناختش می افزود. اما با وجود این، همیشه یک سوال داشت. او می دانست معنی بخشش گناه چیست، اما شنیده بود هر کس به زیارت امام حسین (ع) برود، تمام گناهانش بخشیده می شود. این را می دانست که حسین چه کرد و چه مقامی دارد، اما علت بخشیده شدن گناهان دیگران را که به زیارتش می روند نمی دانست . تصمیم گرفت به سمت کربلا حرکت کند، به زیارت امام حسین(ع) برود شاید جواب سوالش را بگیرد. در میانه راه دائم به این سوال فکر می کرد. تا اینکه به کاروانسرایی رسید. خستگی اش را گرفت. نزدیک غروب بود که مرد عربی به آنجا رسید. از ظاهرش معلوم بود مرد با کمالاتی است . به دلش افتاد که جواب سوال را او می داند. موهای جوگندمی، و صورت مردانه زیبایی داشت . جلو رفت و سلام کرد. مرد عرب جواب سلامش را داد. گفت نمی دانم، اما فکر می کنم شما دانش زیادی دارید، آیا درست می گویم ؟ مرد عرب گفت: بله، هر سوالی که داری از من بپرس. سوالش را پرسید. مرد عرب گفت: بگذار برایت داستانی  تعریف کنم. پادشاهی برای شکار به دشت رفت. اما در پی شکار بود که از روی اسب افتاد و چند روزی را درون دشت تنها ماند. در آن اطراف پیرزنی فقیری زندگی می کرد و او را پیدا کرد و به چادرش برد. پیرزن از دار دنیا فقط یک بز داشت و برای پادشاه، از بز شیر دوشید، به او داد و بعد بز را کشت و گوشتش را کباب کرد و پادشاه را مهمان خود کرد. پادشاه به قصر برگشت. به مشاورانش گفت به نظر شما باید به این پیرزن که جانم را نجات داده چه بدهم ؟ هر کسی چیزی گفت : سکه های طلا، گله ای گوسفند و... . پادشاه گفت: او هر چه را داشت، بی چشم داشت به من داد، من هم اگر همه آن چیزی که دارم، که پادشاهیم باشد، به او بدهم تازه توانسته ام مثل  او باشم و این در خور پادشاهیم نیست. بلکه هم تمام پادشاهیم را به او می دهم و هر  چیز دیگری که بخواهد. حالا این تمثیلی است برای واقعه عاشورا. حسین همه چیزش را به پای پادشاه  عالم داد. فرزندانش، برادرش، دنیایش، اصحابش و جانش. حالا اینکه این پادشاه عالم، گناهان زائرش را ببخشد چیزی نیست و در خور پادشاهی اوست که بیشتر از آن هم به حسین و زائرانش بدهد و البته خدا رحمن است و منزه است. مرد عرب بلند شد و خواست که برود، طلبه پرسید اگر ممکن است اسم شما را بدانم. مرد عرب گفت، من محمد بن حسن عسگری هستم، مردم به لقبم مرا مهدی می خوانند و  از در کاروانسرا بیرون رفت. طلبه تا فهمید به بیرون دوید، اما او از دیدش غیب شده بود.

 

السلام علی الحسین

پ.ن: بر اساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم