يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و یک : آبدارچی

ساعت 8 صبح کرکره مغازه رو می دادم بالا. سنگهای کف مغازه رو با آب می شستم، خشک می کردم، می رفتم سراغ پنجره ها و بعد میز و صندلی حاج آقا. ساعت 9:30 حاج آقا می اومد و مشتری ها یکی یکی می اومدند. چایی می آوردم، چک نقد می کردم خلاصه اینکه پادوی مغازه حاجی بودم. سر محرم که می شد، باید می رفتیم خونه حاجی، سیاهی می زدم، تو آشپزخونه چایی می ریختم و خلاصه همه کاری می کردم. توی دلم همش خدا خدا می کردم، که هر چایی که اینجا می ریزم برای رضای حاجی نباشه و خدمتی به مراسم اباعبدالله باشه.حاجی دم در می ایستاد و خوش آمد گویی می کرد. نوحه خون که صداش بلند می شد، شونه های حاجی می لرزید ، چشماش پر از اشک می شد و بلند بلند گریه می کرد.
یک روز، حاجی صدام زد و گفت: عباس، الان یک مشتری میاد، تو بیا تو و بگو فلانی از آلمان زنگ زده. گفتم چرا حاج آقا ؟ گفت: می خوام فکر کنه اینجا معتبره و رومون حساب کنه. گفتم: شرمنده حاج آقا نمی تونم دروغ بگم. گفت : باز ادا در آوردی عباس جان، بگو چشم، رو حرفم حرف نزن حالا برو. گفتم حاجی جان، حقوقم رو می دی، رییسمی، بزرگمی، هر کاری بگی روی چشمام انجام میدم، اما دروغ نمی گم شرمنده. گفت : چی چیو شرمنده، روتو زیاد کردی ها. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. چونم رو گرفت و آورد بالا گفت برو کاری که گفتم رو انجام بده الان میاد. گفتم : آقا پس دین و ایمونم رو پشت در این مغازه بزارم، فقط لباس سیاه واسه امام حسین ببوشم کافیه ؟
گفت : گنده تر از دهنت حرف میزنی، این حرفا به تو نیومده.
گفتم: اتفاقا حاجی ، به من و امثال شما اومده. مگه نشنیدی آقا گفت "مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت ؟" . حاجی عصبانی شد، قرمز شد، چشماش ریز شد و بهم خیره نگاه کرد و یک سیلی محکم زد توی گوشم. چیزی نگفتم، اما از شدت عصبانیت داشتم می ترکیدم. گفت: عباس، یک وجب بچه بودی می بردمت تعزیه، واست زن گرفتم، بهت کار دادم، حالا واسه من از امام حسین می گی و به من یاد می دی این چیزا رو ؟
گفتم : چه فایده داره وقتی دین رو از زندگیت جدا کردی و دین رو گذاشتی برای مراسم چشم درآوردن....
نگذاشت حرف دلمو تا آخر بزنم و داد زد، برو گمشو از جلو چشمام، دیگه هم اطراف مغازه نبینمت. نمک به حروم... و گوشه لباسم رو گرفت و انداختم بیرون. فقط خدا می دونه که چقدر دلم شکست. خدایا برای اینکه حاضر نشدم دروغ بگم؟ خدایا برای اینکه گفتم چرا حسین شهید شد؟ روز سختی بود. باورم نمی شد بعد این همه سال همچین کاری باهام کرده باشه.
یک سال بی کار بودم. بی کار بی کار که نه، همه جا کار می کردم. سالها گذشت و برای خودم مغازه ای اجاره کردم. روزگارم بد نبود. اینقدر خوب شده بود که تو خونه کوچیکم سالی یک شب برای امام حسین روضه می خوندم. یک روز تو مغازه نشسته بودم، که سایه ای جلوی خورشید رو گرفت. فکر کردم مشتریه، تا سرم رو بالا کردم، دیدم حاجی رو سرم وایساده. از جام بلند شدم، گفتم سلام حاج آقا، حاج آقا صفا آورید. سریع گرفتم تو بغلم و گفت: عباس چی می خوای؟ عباس چطور از من می گذری؟
گفتم حاجی  چی شده ؟ بعد از اینکه آروم شد و کلی اصرار کردم، گفت: درست بعد از اون سالی که بیرونت کردم، دیگه نتونستم روضه آقا رو بخونم. هر سال خواستم روضه بگیرم، یک اتفاقی افتاد و نشد.
گفتم آقا، حتما قسمت نبوده. گفت: نه. کاش قسمت بود. یک ماه پیش توی شکمم احساس درد می کردم، رفتم دکتر و معلوم شد سرطان دارم.
گفتم: چی می گید آقا؟ خدا بد نده، ایشالا که خوب می شید.
گفت: رفتم روضه امام حسین، اشک ریختم و گفتم آقا کاری کنید به مرگ عادی بمیرم. هر شب توسل کردم، هر شب تا صبح نماز خوندم، مگر اینکه بهم نظری بشه. دیروز صبح، حاج آقای مسجد اومد دم در خونمون. گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب دیده امام حسین گفتند کو اون کسی که تو خونه فلانی میزبان ما بود و چایی می داد، ما خیلی دوستش داشتیم. بخاطر اون ملائک رو می فرستادیم به مجلسشون. شنیدم بخاطر اینکه  نخواسته دروغ بگه، بیکارش کردن. اما برید به فلانی بگید، بره  از دلش در بیاره ما ازش ناراحتیم، بگید شیعه ما نیست.
حالا جان مادرت، جان امام حسین منو ببخش.
گفتم: حاجی جان من هر چی از کاسبی یاد گرفتم از شما بوده، من شما رو بخشیدم. اما بعد از این همه سال بازم می گم، حاجی، دین برای زندگیه، نه برای تو تاقچه گذاشتنش، این حرف رو از من کمترین قبول کن.
خوشحال شد، و منو بوسید و رفت. دو روز بعد فوت کرد، مقداری از اموالش رو هم برای من به ارث گذاشته بود: سیاهی های محرم، سماور چای روضه، و یک مبلغ زیاد برای اینکه هر سال محرم، مجلس بگیرم.


پ.ن: براساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم