يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره سی: خیمه های جاوید

 نزدیک محرم که می شد، تمام کوچه های نزدیک محلمون رو سیاهی می زدند.اما، ما فقط برای مراسم عاشورا می رفتیم و هیئت ها رو نگاه می کردیم. اون روز، برای دیدن یکی از دوستام ،به چند تا محله اونطرف تر رفته بودم. هر چقدر زنگ زدم کسی جواب نداد. تو حال و هوای خودم بودم، که یکی زد به شونم و گفت: آقا میشه یک کمکی بکنید ؟ گفتم باشه و گفت :ممنون، از این طرف.
وارد خونه ای شدیم که حداقل هزار متر مساحت داشت. یک چادر بزرگ وسط حیاط بود. گفتم چکار باید بکنم ؟
می خوایم این خیمه رو برای محرم برپاکنیم. ما می ریم رو پشت بوم های اطراف و با طناب این خیمه رو میاریم بالا، شما لطف کنید این عَلم وسط خیمه رو درست بگذارید جایی که باید باشه. ببخشید باعث زحمتتون، اجرتون با آقام حسین...
نه زحمتی که نیست، فقط می دونید، من...من مسیحی هستم، اگر از نظر شما ایرادی نداره کمک می کنم.
کمی دست به ریشهاش کشید و فکر کرد. گفت یک لحظه صبر کنید. چند دقیقه بعد با یک پیرمرد اومد طرفم. پیرمرد باهام دست داد و گفت:
ببخشید مزاحمتون شدیم، برای ما که فرقی نمی کنه، اگر شما دوست ندارید تعارف نکنید.
گفتم : نه، خوشحال می شم کمکتون کنم.
پیرمرد گفت : این خیمه خیلی سنگینه و این جوونا باید باهم بکشنش بالا، و اگر یک طرف خیمه بیافته، کسی که طناب دستشه رو با خودش پایین می کشه، پس سریع باید علم رو بگذارید.
گفتم باشه. راه افتادند سمت حوضی که وسط خونه بود. زیر یک درخت بید زیبا که رو به حوض خم شده بود. شروع کردن وضو گرفتن و بعد رفتند بالای پشت بوم ها. چقدر زیبا بود، وقتی این خیمه بزرگ بالا می اومد و همه حیاط رو می پوشوند. وقتی زیر خیمه رفتم، حس خیلی خوبی داشتم، انگار جای امنی بود، رفتم و عَلم اصلی رو با کمک چند نفر بلند کردیم. هر چی خیمه بالاتر می اومد، عَلم رو بیشتر جلو می بردیم. مثل ایام عزاداری همه فریاد می زدند: یا حسین، یا عباس. چادر به نقطه خوبی رسید و با دو نفر دیگه عَلم رو بردیم زیر  خیمه. خیمه بلند شد، بقیه شروع کردند بقه عَلم های خیمه رو گذاشتن.
رفتم سمت پیرمرد و گفتم: خوب با اجازتون ...
پیرمرد خیلی اصرار کرد برای نهار بمونم، اما تشکر کردم و اومدم بیرون. اون محرم حس خوبی داشتم، وقتی روز عاشورا اومدم تو خیابون تا هیئت ها رو ببینم، فکر می کردم منم عضوی از هیئتهام.
چند وقتی گذشت، یک روز عقرب پای پسرم رو نیش زد. سریع بردمش دکتر، و به ظاهر خوب شد. اما هفته بعد تب کرد. چقدر حس بدی بود که پسرت، توی بغلت بلرزه و تو هیچ کاری  نتونی براش بکنی. از این بیمارستان به اون بیمارستان می رفتیم. همه یک حرف می زدند :" پاش عفونت کرده، باید قطع بشه". نمی تونستم باور کنم. وقتی کوچک بود توی گهوارش پاهاش رو می بوسیدم، حالا چطور می تونستم اجازه بدم.. . زنگ زدم به دوستم که دکتر بود تا باهاش درد دل کنم و راهنماییم کنه. دوستم گفت ببرش خارج، اونا به این راحتیا پا قطع نمی کنند. گوشی رو که قطع کردم، حالش خیلی بد شده بود، هی می گفت بابا، دارم می سوزم. و من فقط نگاهش می کردم. شب روی سر پسرم نشسته بودم و همه جور فکری به سرم میزد. نمی دونم چطور شد یاد ابراهیم افتادم. داستانش رو شنیده بودم که پسرش رو می خواست برای خدا قربانی کنه و خدا پسرش رو بهش بخشید. به این فکر کردم که چقدر سخت بوده براش، من حتی نمی تونم برای نجات جون پسرم اجازه بدم پاشو قطع کنند و اون با چاقو سعی کرد گردن پسرش رو ببره. تو همین فکرها بودم که خوابم برد. توی عالم خواب، ابراهیم رو دیدم که اومد طرفم، گفت: آره خیلی سخت بود، خدا این امتحان رو از من گرفت و داد به بهترین خلقش. همونی که جلوی چشماش پسرانش رو سلاخی کردند و هیچ شکایتی نکرد، همونی که قربانی انسانها برای خدا بود. توی خواب دلم شکست برای حسین، چون حالا خوب درکش می کردم که پسرت تو بغلت در حال جون دادن باشه...
بابا! چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
با صدای پسرم بیدار شدم، گفتم هیچی بابا، خواب عجیبی دیدم. واسه امام حسین مسلمونا گریه ام گرفته...
خندید.
تعجب کردم، بچه ای که چند روزی بود تو تب می سوخت و جز ناله چیزی نمی تونست بگه حالا هم حرف می زد و هم می خندید. گرفتمش تو بغلم و گفتم : بابایی؟ خوبی پسرم؟
گفت: بابا تو که خواب بودی آقایی اومد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت پسرم بلدی با پتوت خیمه درست کنی و منم پتوم رو مثل یک خیمه کشیدم بالا . گفت حالا من با پات براش علم می سازم. گفتم: آقا پام درد می کنه نمی تونم تکونش بدم. گفت نگران نباش و پام رو آورد بالا. گفت وقتی بابات بیدار شد بهش بگو، ما ممنونشیم که به خیمه ما کمک کرد.
پسرم رو صبح بردم دکتر گفتند هیچ اثری از عفونت نیست. الان، 10 ساله که من و پسرم هر جا خیمه حسین باشه می ریم کمک و برای عزاداراش خدمت می کنیم.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین بن علی

پ.ن1: براساس داستان واقعی.

پ.ن2: همونطور که تحت عنوان بلاگ نوشتم، شبهای دهه اول محرم،هر شب دعوتید به مهمانی واژه هایم برای عزاداری حسین(ع). شاید واژه های ما هم قابل شدند و همراه اشکهایم خاک پای حضرتش شدند.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم