يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و نه: سلسله موی دوست

از وقتی چشم باز کردم، درون دریا با برادران و خواهرانم موج می ساختیم و زیر نور خورشید بالا و پایین می رفتیم. نمی دانستم خورشید چیست، ماه چیست، ابر چیست. تا اینکه چند روز بعد از تولدم، آفتاب تنم را سوزاند و بخار شدم، و با برادران و خواهرانم ابر شدیم. روزها و روزها باد ما را با خود برد، تا بالاخره بر سر سرزمینی خشک و گرم فروریختیم. یک قطره  پیر به من گفت وقتش است ببینی چه خواهی شد، یک درخت، سلول یک حیوان و یا یک سلول انسان. حرفش را نفهمیدم. نمی دانستم اصلا اینها چه چیزی هستند. درون برکه ای بزرگ بودیم. برکه ای که دیگر قطره ها میلی نداشتن درونش بمانند و با آن گرمای سخت، هر کدام زودتر به آسمان می رفتند و من منتظر بودم تا خورشید نوبت را به من بدهد. ناگهان بین قطره ها هیاهو شد، چند قطره زلال و قدیمی گفتند باد خبر آورده امروز روز مهمی است. دلم می خواست بدانم چه خواهد شد. خورشید به میان آسمان آمد. تنش گرم بود، اما نورش مثل همیشه زیاد نبود. از دوستم پرسیدم " چرا خورشید امروز اینقدر کم نوره؟" . خندید و گفت : " نه خورشید مثل هر روزه. اما دو تا انسان اینجا هستند که تک تک قطرات بدنشون، پاک و زلاله. اونها بهترین قطرات رو در بدنشون دارند و از خورشید بیشتر می درخشند و دریاهای گسترده ای هستند که هر قطره ای آرزو داره عضوی از این دریا ها باشه". رفتم جلوتر، دیدم دو موجود زیبا و درخشان ایستاده اند و یکی از آنها وقتی صحبت می کند فقط و فقط بوی گلهای نم دار را می دهد.  او صحبت می کرد، تا اینکه دست آن دیگری را گرفت و بالا برد. مشت های گره کرده این دو قطره زرین جلوی نور خورشید را گرفت، اما درخشان تر بود. خوب گوش کردم گفت : "هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست." از قطره ای دانا پرسیدم، او کیست، علی کیست؟ خجالت کشید و بخار شد. طولی نکشید تا من هم بخار شدم. از زمین که به آسمان می رفتم ، آن دو دریا زلال و بزرگ را می دیدم. آرزو می کردم علی می آمد و مرا می نوشید. کاش آن مولای خوش سیما می آمد و عضوی از او می شدم. وقتی به ابر رسیدم، جشنی بر پا بود. گفتند امروز بزرگترین جشن خداست، که خورشید و فلک و باد و دریا همه در شعف و شادیند. کنجاوی ام زیاد شد، بین قطرات ابر گشتم تا آن قطره دانا را دیدم، بلند پرسیدم: این علی کیست !؟ مولایش کیست؟ گفت: مولایش، محمد است، کسی است که ما به فرمان او حرکت می کنیم، ما برایش سایه بانیم، ما به دعای اوست که بر سر مردمان می باریم و بخاطر اوست که لیاقت پیدا کردیم ، عضوی از انسانها بشویم. گفتم پس علی کیست ؟ یکی  از بین قطرات گفت نشنیدی وقتی خدا گفت : "قسم به اسبان دونده ای که نفس زنان به سوی جهاد پیش رفتند و قسم به آتش برخورد سمشان با زمین" او علی را می گفت که سوار بر اسب ، گوش به فرمان خدا بود. دیگر گفت نشنیدی؟ وقتی خدا گفت " آنهایی که از مال خود می دهند در حالی که در رکوعند؟" او علی بود، دیگری گفت : یدالله، عین الله، اوست، در حالی که خدا دست و چشم ندارد و خدا خانه ای هم ندارد ولی خانه ای که علی از او متولد شد، اسمش را گذاشت بیت الله.
سالیانی گذشت و ما بر سر مردمان می باریدیم، به بدنشان جان می دادیم و برایشان میوه و روزی می ساختیم. اما هر روز خبرهای بدی از این دریای زلال می شنیدم. دریایی که دوست داشتم فقط قطره ای از وجودش باشم. اما هر بار  که به زمین می آمدیم و با دیگر قطرات صحبت می کردم، می گفتند دوستانمان، از آب به خون تبدیل شدند و از چشمانش درون چاهها افتادند. گفتند قطراتی که صبحها از بارشمان می نوشد، شبها پشت در خانه یتیمان ، از چشمش بیرون می آید و دانه های خاک اشکهایش را با احترام در دل خود جای می دهند. روزی شنیدم، دریا را در ریسمان کشیدند، و روی ذرات خاک می کشیدند. خاک طاقت به خاک افتادن دریا را نداشت و آنقدر غم خورد که لم یزرع شد. نیمه شبی، باریدیم. از آن شبهایی بود که احساس غریبی می کردم. دوستانم گفتند خانه دریا و آفتاب آن اطراف است. دلم می خواست او را باز ببینم. اما درون ظرف شیری افتادم. چند قطره شیردرونش بود، خواستند من هم با آنها بیامیزم، اما نگذاشتم. قطرات اشکی بر ما ریختند. از اشکها پرسیدم چه شده؟ شور و شوربخت گفتند: امشب علی..امشب علی می رود. شکه شدم، گفتم از کجا می دانید، گفتند: آخر ما از چشمان یتیمی افتادیم که علی پدرش بود. شیرها رنگشان سفید شد و شروع  کردن به گریستن. گفتند آرزو داشتیم مرهمی بر دردش می شدیم. و من رنگ باختم و با آنها آمیختم. ظرف افتاد و روی زمین و همراه  آب باران جاری شدیم. دلم دیگر از دنیا، هیچ نمی خواست. آن خورشید گرم و آن احساس عالی، آن بیکرانه دریا رفته بود. سرگردان با آب باران به جوی ها ریختیم و گذشتیم تا بگذریم. باز بخار شدیم، باریدیم و اینبار من به درون زمین رفتم. دیگر انگیزه ای برای تبدیل شدن نداشتم. مدتی را زیر زمین با دوستانم بودیم تا بالاخره از چشمه بیرون زدیم و رودی ساختیم و درون دشتی گرم روان شدیم. روز گرمی بود. مرا یاد برکه غدیر انداخت. اما اینبار درون رودی پر آب بودم که دوستانم می گفتند به دریا می ریزد. خورشید رنگ باخته بود. افق قرمز و تار بود. ما قطره ها می لرزیدم، می ترسیدیم  و هم را هول می دادیم تا زودتر از آن بیابان رد شویم. دستی من و چندتای از دوستانم را برداشت.
 به چشمانش نگاه کردم. خدای من! دریایی بود، مثل دریای علی. چشمانش شک نداشت، فریاد زدم نوش کن ، مرا از این ذلت نجات بده. به من نگاه کرد، انگار مرا دید. قطره ای از عرق او بر ما افتاد. مثل جواهر می درخشید و بوی بهشت می داد. شیر مرد به ما نگاه می کرد، دلم می تپید و انتظار داشتم هر لحظه ای مرهمی بر لبهای ترک خورده اش باشم، مرهمی بر زخمهای بدنش. اما ...باز نگاه کرد و گفت : "من آب بنوشم و امام تشنه باشد؟" ایستاد، و ما را به روی قطرات رود کوبید. دست قطره عرقش را گرفتم و درون رود رفتیم، هنوز ظهر نشده بود که دو خورشید درون آسمان بود. یکی گرم و دور و گریان و دیگری زیبا و دریایی ، روی نیزه.
همه اشک ریختیم، همه تنمان را قطره قطره کردیم ، اما رود زمان، ما را با خود برد و به دریا ریختیم. عرق پیشانی آن شیر مرد را یافتم و پرسیدم او که بود؟ برایم گفت که او و آن خورشید پسران علی بودند. با هم زیاد حرف زدیم و برایش از غم دوری آن دریاهای زلال گفتم. به من گفت: قطراتی هستند، که سیلاب می شوند. قطراتی هستند که با گل و خون می آمیزند. قطراتی آتش می آفرینند ، اما قطرات زلالی مثل تو روزی همه اینها را دوباره پاک می کنند. گفتم چطور؟ گفت: روزی دریایی به وسعت دنیا می آید که از پسران علی است. و هیچ خورشیدی زلالی اش را بخار نمی کند و هیچ خاکی او را جذب نمی کند. او می ایستد تا همه قطرات زلال شوند، تا همه قطرات به دریای او بپیوندند... .


درون دریاها، در آسمان و میان ابرها، روی گل های محمدی، درون برکه ها، توی رودها، سالهاست در رفت و آمدم. هر جا نگاه می کنم، هر قطره ای که می بینم، می پرسم، شاید کسی آدرسی از آن دریای بی پایان داشته باشد. نمی خواهم دیگر بخار شوم، نمی خواهم زمین گیر شوم، میخواهم به او بپیوندم و جاوید شوم.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم