يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و هشت: سوختن و ساختن

وقتی‌که حکم متهمی را قاضی می خواند، او تازه می فهمد معنای آینده یعنی چه. وقتی که حکمش را خواندند صورتش قرمز شده بود، حق اعتراض نداشت و از روز بعد باید  حکم در موردش اجرا می شد. سمیرا، اشکهایش را پاک کرد. مامورها به دستهای بهمن دست بند زدند و او را بردند. برای آخرین بار او را نگاه کرد. برای  سمیرا آینده ای شروع شده بود که همه چیزش فرو رفته در ابهام بود. اولین گامش را با شک برداشت، دومی را با دلسردی و سومی را با نا امیدی. فقط می دانست  باید از آنجا بیرون رود. فرزانه را به سینه اش فشرد و زیر چادرش پنهان کرد. زیر سینه او، دردی بود  که از درونی ترین نقطه دلش به آنجا می ریخت . به سرعت از ساختمان دادگاه بیرون آمد و کنار خیابان ایستاد. گیج شده بود. وقتی تازه 15 سال داشت، پدر و مادرش او را برای کار به شهر فرستادند. تا قبل از آن هم در روستای خود سر زمین مردم کار می کرد. هنوز چند وقتی نگذشته بود که زلزله ای، همه خانواده اش را با خود برد. و زلزله ای از جنس دیگر، او را از کار بی کار کرد. سر چهارراه ها شیشه پاک کرد، زغال و اسپند را به پای هم سوزاند و رزق و روزی اش را از کنار پنجره ماشین ها می گرفت. اما وقتی هوا رو به سردی گذاشت و دیگر نمی شد کنار خیابان خوابید، اتاقی اجاره کرد. خرجش زیاد شد و سمیرا مجبور شد دست گدایی به سمت پنجره ها ببرد. پنجره هایی که وقتی پایین می آمد گرمای بخاری ماشین، گرمای خانواده و گرمای دوستی و کسی را داشتن، حسرت را مسافر دلش می کرد. عید نوروز که شد، بهمن و او با هم ازدواج کردند. دوماهی از ازدواجشان نمی گذشت که بهمن شروع کرد به کتک زدنش. اما سمیرا جایی را برای رفتن نداشت جز اینکه در کنار اتاق صبر  بنشیند و تحمل کند. وقتی فرزانه بدنیا آمد، بهمن را به جرم دزدی گرفتند. و حالا او تا 5 سال دیگر نبود و بی کسی دوباره چهره زشت خودش را به سمیرا نشان داد. اما این بار فرزانه کوچک با او بود. 
ماشینی جلوی پایش ترمز زد و او سوار شد. فرزانه کوچک فارغ از هیاهوی دنیا خوابیده بود.
-خانوم میتونم در خدمتتون باشم؟ قول می دم بد نگذره..
از توی آیینه جوری نگاه می کرد که انگار تو عمرش انسان درمانده ندیده بود. سمیرا برای اولین بار توی زندگیش در مورد چنین درخواستی شک کرد. همیشه سریع عصبانی می شد، حتی وقتی سرچهارراه گدایی می کرد. اما انگار دیگر خسته بود. توان هیچ کاری را نداشت و گرمای بدن فرزانه، دست و پایش را سست کرد .
-من...من...
-نمی خواد چیزی بگی خوشگله، فقط بگو چند؟
-نمی دونم...
- 20 تومن بهت می دم با شام، خوبه دیگه؟
سمیرا تو لحظاتی که نمی گذشت با خودش فکر کرد : یعنی 20 تومن تمام برای تمام نجابتم؟
صدای گریه فرزانه افکارش رو بهم ریخت...
- بچه داری؟ عوضی! برو گمشو بیرون...
کنار خیابون  سمیرا را پیاده کرد. بغضش طاقت نیاورد و پاشید روی آسفالت سرد خیابان . فرزانه و سمیرا باهم گریه می کردند. هوا سرد بود و اشکهای گرمش، روی صورتش یخ می بست. ماشین ها به سرعت عبور می کردند، و سمیرا بیشتر و بیشتر از خودش عبور می کرد. به صورت فرزانه نگاه کرد که اولین شب بی پناهیش در انتظارش بود. اولین شب آوارگی. چادرش را دور فرزانه محکم گرفت و سرش را برد زیر چادر. توی چشمهای کوچکش نگاه کرد. چانه اش می لرزید و قلبش از سرمای بی رحمی سرنوشت یخ کرد. تصمیمش را گرفت. چشمانش را به روی همه واقعیات تلخ بست و راه افتاد. قدم اول را که برداشت شک داشت، قدم دوم ترسید و قدم سوم مطمئن شد. اما به قدم چهارم نرسید. صدای ترمز، صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت آخرین چیزی بود که شنید.
 روی زمین پر از خون بود و آسمان چسبیده بود به کف جاده، صدای گریه نوزاد از زیر چادر بلند شد. سمیرا با دست لرزان صورت  فرزانه را لمس کرد و بالاخره دنیا دست از سرش برداشت.
سالها گذشت، خورشید بی توجه به اتفاقات گذشته، دوباره سر از کرانه شرقی برداشت و روزی تازه را شروع کرد. آرام چشمهای فرزانه را نوازش کرد و او بیدار شد.  تصمیمش را گرفته بود، بدون سعید زندگی برایش معنایی نداشت. درون خانواده ای بزرگ شده بود که همه چیز را به او داده بودند، بجز عشق را. با خودش فکر می کرد هیچکس طعم بی کسی را مثل او نچشیده. به قرصهای روی میز کنار تختش لبخندی زد و یکی یکی آنها را بلعید. اشک صورتش را پر کرده بود و حس تنهایی درونش را می خورد. چند دقیقه بعد دلش شروع کرد به درد گرفتن، طاقتش را از دست داده بود، خواست بلند شود ، اما چشمانش تار شد و سرش گیج خورد و افتاد روی زمین.
-فرزانه، خوبی؟
-بابا؟.... من کجام ؟
-بیمارستان دخترم؛ چرا اینکار رو با خودت کردی؟
-نمی خوام دیگه زندگی کنم، تو که می دونی بابا....بعد از سعید دیگه هیچی نمی خوام....
-آروم باش...می خوام امروز قصه زنی رو واست بگم، که شاید از زندگی تو و مسئله ای که باهاش روبه رو شده بودی سخت تر بود...
- قصه نمی خوام، حوصله ندارم، حوصله هیچی رو ندارم...
- اما این قصه واقعیه، مربوط به تو میشه.
- مربوط به من؟ بابا حالم بده، میشه بعدا نصیحت کنی؟
- نه. نصیحت نیست. قصه زنی به نام سمیراست، که دختری به نام فرزانه رو زیر چادرش پناه داده بود و یک روز سرد خودش رو جلوی ماشین من انداخت. حالا می خوای آروم بگیری و گوش کنی؟
-متوجه نمی شم؟ یعنی من؟
- آره. یکی بود، یکی نبود. می دونی وقتی حکم متهمی را قاضی می خواند.....

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم