يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و هفت: به سمت نسیم

چشمهایم راکه گشودم، همه جا می درخشید. کمی طول کشید تا چشمانم به این نور عادت کند. زیر درختی با شاخ و برگهای نقره ای خوابیده بودم. تلالو نورها، با هم بازی می کردند و از برگی به برگ دیگر می پریدند. پا شدم ایستادم. تن درخت  نه سرد بود و نه گرم. همه جا را نگاه کردم تا منبع نور را ببینم. بالای تپه ای بلند بودم.  اما چیزی نبود. آسمان پر بود از نور، بهتر بگویم، همه جایش نورانی بود. اما خورشیدی نبود. خواستم راه بروم، و رفتم، بدون اینکه گامی بردارم. از درخت نقره ای دور شده بودم. به درخت نگاه کردم و خواستم زیر سایه اش باشم، و آنجا بودم. سایه ای پر از رقص نورها.
به پاهایم نگاه کردم. همان پاها بود، ولی انگار روشن تر بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و دستم درون قلبم رفت. می توانستم حس شادی را درون دستهایم فشار دهم، می توانستم خاطره ای از یک لبخند را نوازش کنم. سرم را پایین آوردم تا سینه ام را ببینم. می توانستم نوری که از بین سینه ام بیرون میامد را حس کنم. نور گرم و لطیف، به کف دستم می خورد و از درون انگشتانم بیرون می آمد. اصلا برایم غریب نبود. انگار سالهاست بدنم اینگونه است. دلم می خواست بخندم، از ته دل خوشحال بودم. باد ملایمی وزید و برگهای نقره ای درخت به پرواز در آمدند و در آسمان پخش شدند. انگار این سرزمین پر از درخت بود. از هر طرف برگها بلند شدند. هر درختی رنگ مخصوص خود را داشت. من درختان را نمی دیدم، ولی برگهایی که از پایین تپه، از یک دشت بزرگ بلند شد را دیدم. برگها با آن رنگهای خیره کننده اشان، شروع کردند در آسمان رقصیدند. چشمانم مسحور و مدهوش شده بود، دستم را بردم درون دلم، انگار حس انتظار همه قلبم را فرا گرفته بود. می تپید، سریع و سریع تر. انتظار از لای انگشتانم بیرون زد و از سینه ام فرو ریخت. به زمین نگاه کردم. همچون آب زلالی راه افتاد. انگار چشمه ای درون خود داشت و می جوشید و راه باز می کرد. روی زمین سفید، خود را به جوی آبی رساند و جوی تا کرانه افق می رفت. برگها روی سرم می رقصیدند و زیر پایم جوی های کوچک و زلالی بود که به این رود می رسیدند. از بین برگها نوری راه خود را باز کرد. یک جوی از نور خود را به جوی آب رساند. مثل دو رشته در هم  تنیدند و جوی آب از زمین بلند شد و به سمت آسمان رفت. برگها دورش را گرفتند و می چرخیدند و به سمت بالا می رفتند. حرارتی کنارم حس کردم. خوب که نگاه کردم تنها نبودم، درست میانه صفی بودم از انسانهایی نورانی و خودم را هم می دیدم. همگی به بالا نگاه می کردیم، اما من چطور خودم را می دیدیم؟ دائم نگاهم اوج می گرفت و تا چشم کار می کرد انسان بود. دلم خالی می شد، انگار همه احساس از بدنم می رفت.  همه جا روشن روشن بود. صدایی این سکوت پرشکوه را شکست. میان آسمان خودم را همراه برگها و قطرات آب می دیدم. همه چیزی گفتیم، و درونمان پر شد. انگار تازه متولد شده بودم، نگاهم در اوج چرخید و با برگها رقصید و آرام درون چشمم نشست. نفسم تازه شده بود. کسی به شانه ام زد، برگشتم. صورت مهربانی، کاسه ای زرین به دستم داد و گفت بنوش. اینقدر چهره اش زیبا بود، اینقدر نگاهش عمیق و صاف و بی آلایش بود که بی تامل کاسه را گرفتم و نوشیدم. مدهوش و مست شدم. انگار چیزی درونم رشد می کرد و من قدم بلند می شد. حالا دیگر همه را می توانستم خوب بینم. قدم تا نزدیکی قد مرد رسید . پیشانی ام را بوسید. دستم را گرفت و از میان جمعیت عبور کردیم. انگار همه او را می شناختند، همه سلامش می کردند. من هم او را می شناختم، مطمئنم جایی او را دیده بودم. مرا زیر درختی برد، که برگهایش هفت رنگ بود و از میان تنه طلایی درخت، شهدی بیرون می آمد. زنی زیر این درخت نشسته بود. تا ما را دید، بلند شد و سلام کرد. و سرش را به دستهای همراهم کشید. کسی که با من بود گفت این زن را می شناسی؟
گفتم: نه، ولی نگاهش آشناست.
گفت: او مادری است که موقع تولد فرزندش، به اینجا آمد و کودکش در میان تاریکی دنیا گیر افتاد. و تو با چراغی ، دنیای او را روشن کردی.
خواستم سوال کنم، خندید وادامه داد. او مادر بچه ای است که تو به فرزندی قبول کردی و اسم نیکو بر او گذاشتی و حق پدری را برایش تمام کردی.
گفتم: زهرا را می گویید؟
گفت: آری ، خدا از تو راضی باشد، نذرت را خوب ادا کردی و دوباره مرا بوسید و رفت.
به زن نگاه کردم، گفت: این درخت و برگهایش، و این شهد رحمت را برای شما محیا کردم. موقع نماز می بینمت و از خدا می خواهم روزی ات را زیاد کند.
گفتم: آن مرد زیبا که بود؟ کدام نذر را می گفت؟
دستش را آورد روی سینه ام و گذاشت درون قلبم. گفت دستت را بگذار اینجا، روی دست من. دستم را درون قلبم بردم و روی دستش گذاشتم. دستم را گرفت و مرا میان خاطراتم برد. دستم را گذاشت روی فلزی که نه گرم بود و نه سرد. زود فهمیدم نقره است. مثل همان درختی که صبح زیرش چشم گشودم.
زود گفتم: نقره است!
گفت: آره، و دستش را برداشت. دستم میان گره های نقره  ماند. خوب لمسش کردم. دلم نمی خواست دستم را بردارم. بوی مشک می آمد. بویش مثل بوی اینجا آرام و لطیف بود. صدای صلوات می آمد. خودم را دیدم، دستم گره کرده در گره های ضریح امام رضا، و گریه می کنم، که اگر بیماری فرزندم خوب شود، کودک یتیمی را سرپرست می شوم. گریه می کردم و آن مرد زیبا درون ضریحش، نشسته بود و با لبخند به من نگاه می کرد. به او می گفتم : آقاهمه دکترها جوابم کردند، میگن شما طبیب دلهایید، آقا مرا دریابید.  زن دستم را از درون دلم بیرون کشید. و بالا را نشان داد. قلبم شروع کرد به تپیدن. باز برگها شروع کردند به رقصیدن با آب. گفتم چه شده؟ گفت : موقع نماز است، خدا به تجلی گاه آمده. برگهای درخت من از همه رنگی بود، و همه وجه نور به آنها می تابید و من نور را به واسطه اینها درونم درک می کردم. وقتی نماز تمام شد، آقایم را دیدم. مثل دُری بین جمعیت می درخشید و نور ها به دورش حلقه زده بودند. یادم آمد کجا چهره اش را دیده ام. وقتی درون قبر می گذاشتنم، آن پایین دستانش را دراز کرده بود تا مرا بگیرد. وقتی مرا گرفت خیلی راحت خوابیدم و امروز صبح زیر درختش بیدار شدم. از کنارم که گذشت لبخندی زد و گفت " برو از شهد درختت بخور، روزی ات گسترده باشد که نوری در تاریکی یتیمی شدی" . لبخندش را برداشتم و درون قلبم جای دادم. به سراغ درخت هفت رنگم رفتم. شهد را نوشیدم، مست و سرخوش، با برگها پر کشیدم. مثل آب زلال بودم و مثل برگ سبُک . نسیم رحمت خدا می وزید و مرا به دنبال نورها تا آن بالاها می برد.

پ.ن:

این را روز تولدشان گرفتم.

نویسنده : مرتضی : ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/۱٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم