يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و پنج: پشت همه پنجرها

روزی روزگاری، روستایی بود فرو رفته در تاریکی. مردمانش همه در سیاهی زندگی می کردند،سر در تنهایی خود فرو برده بودند و کاری به کار یکدیگر نداشتند. گوشه دیوار کاهگلی خود می نشستند و در خیالات تاریک تر از دنیای خود غرق می شدند. برای لقمه نانی سر همدیگر را می بریدند و برای رسیدن به معشوقی، خانه را بر سر هم خراب می کردند. در آن تاریکی، حتی نمی توانستند واقعا هم را ببینند. از روی صدا و صحبت ها همدیگر را می شناختند و قضاوت می کردند. به لمس کردن اشیاء و بو کردن غذاها برای اثبات وجودشان عادت کرده بودند. دیوارهای خانه‌هایشان مشترک بود، ولی هر کدام در گوشه ای از تنهایی خود زندگی می کردند. سام در این روستا متولد شده بود و بزرگ شده بود.
یکی از این روزها وقتی بیدار شد چیز عجیبی رخ داده بود که مجبورش کرد چشمانش را باز کند و برای اولین بار ببیند. روزنه ای درون دیوار بود. دستانش را روی چشمش کشید. تا آنروز نمی دانست اینها چرا روی صورتش هستند.  آنها را بست و ترسید. ترسید تا دوباره باز نشوند. اما باز هم باز شد. به اطراف چرخید، همه جای اتاقش بیشتر قابل دیدن بود. بیرون که آمد، هنوز روستا تاریک بود، دوید و به بقیه خانه ها سر زد. درون هر خانه ای یک روزنه بود.  همه گیج شده بودند. به خانه اش که برگشت هنوز روزنه آنجا بود و چشمانش باز بود. جلو تر رفت و چشمش را چسباند به این روزنه. بعد از چند ثانیه چشمش به نور عادت کرد و کم کم توانست بین روشنایی، نورهای دیگری را هم  تشخیص دهد. عجیب بود، چیزهایی وجود داشت که مسلما تاریکی نبود. سفید و روشن هم نبود. تمام آن روز را صرف دیدن روزنه کرد تا اینکه از خستگی خوابش برد. خواب دید که روزنه را باید بزرگتر کند. وقتی بیدار شد، ابزار نوک تیزی برداشت و سعی کرد اطراف روزنه را باز کند. اینکار را کرد، و کم کم توانست پنجره ای درون دیوار بسازد. چیزی را که می دید باور نمی کرد. اما وجود داشت. تمام اتاقش روشن شده بود. چقدر اتاق کوچک و محقری داشت. رنگش هم فقط تاریک بود. اما بیرون آن پنجره، همه چیز نورانی بود. خواست از اتاقش بیرون برود و به دیگران بگوید. اما با خودش فکر کرد برای چی این چیز زیبا را باید با دیگران شریک شوم. بیرون رفت و در خانه اش را بست. با بقیه صحبت کرد. بیشتر مردم ناراضی بودند از روزنه ای که درون دیوارهایشان ایجاد شده بود.
 عده ای گفتند رویش را پوشاندیم، اذیتمان می کرد. سام پرسید چرا پوشاندینش؟
گفتند: چیزی که نه بو داره، و نه می شه لمسش کرد و نه مزه ای داره حتما برایمان مضر است، یا شاید اصلا وجود نداره، شاید کسی می خواهد روستایمان را تسخیر کند و این چیز مسخره را وارد کرده. بعضی دیگر گفتند ما کاری نداریم این چیست، زندگی خودمان را می کنیم. سام پرسید: یعنی اصلا نمی خواهید بدونید این از کجا می‌آید؟ گفتند:معلومه که  نه! پس کی بره دنبال غذا؟ اصلا مهم نیست. دستمالی روی چشمانمان می بندیم تا نبینیمش. آخه این چیزهایی که روی صورتمان باز شده دیگر چیست. سام درون روستا می گشت و پرس و جو می‌کرد. بیشترمردم همینکار را می کردند و روی چشمانشان دستمال می بستند. بین مردم شایعات زیاد بود. ناگهان یک طرف نظر سام را جلب کرد. نور شدیدی از یک سمت بیرون می آمد. سام و بقیه به آن سمت دویدند. خانه ای بود که دقیقا کنار خانه سام بود. درش را باز کرده بود و پنجره بزرگی درونش ایجاد کرده بود. سام آن را دید، اما بقیه جرات نکردند به آن نزدیک شوند. سام دوید درون خانه اش و کنار پنجره خودش نشست.
مدتی از پیدا شدن نورها  گذشت. سام هر روز پنجره را بزرگتر می کرد و با خودش فکر می کرد آیا می شود بیرون برود. سام بعد از مدتی از خانه اش خارج شد. چیزی را که می دید، باور نمی کرد. همه جا روشن شده بود. همه خوشحال بودند. سام مردی را دید که صورتش درون نور می درخشید. جلو رفت و به او نگاه کرد و دید که همسایه اش هست. مرد همسایه  گفت: برو صورتت رو تمیز کن، ما از تاریکی دراومدیم و  دیگه قراره  از این به بعد همو به غیر از صدا و بو و لمس، با این دریچه های روی صورتمان ببینیم. سام پرسید: این نورها چرا باهم فرق دارند. مرد همسایه خندید و گفت : اینها رنگ هستند. اینها باعث می شوند  که چیزها زیباتر باشند. مثلا این نور سبزه. درختان سبزند. میوه ای را به سام داد. قبلا مزه اش را چشیده بود. به آن سیب می‌گفتند. مرد گفت : ببین سیب قرمزه.  رنگها زیبایی بخشند و باعث تمایز چیزها.
 ازبیشتر خانه ها نور بیرون می آمد. مردم برای خودشان چیزهایی درست کردند که رنگهایش زیبا بود و روی بدنهایشان انداختند. سام مردی را دید که به دیگران غذا می داد و کسی بر سر غذا نمی جنگید. سام رفت و از او پرسید چرا دیگر مردم سر غذا دعوا نمی کنند. مرد گفت: دقیقا نمی دونم ولی وقتی نوراومد و مردم بیرون را دیدند، مردمی که باهم گلاویز بودند انگار خجالت کشیدند و دست برداشتند.
 سام به خانه ها سر زد، اما هنوز بیشتر خانه ها پنجره نداشتند. با خودش فکر کرد، پس این نورها از کجا می آمد؟ چرا هر خانه ای نوری داشت. به سمت مردی رفت که غذا توزیع می کرد و گفت: تو گفتی مردم بیرون رو دیده اند، ولی کسی روی دیوارش روزنه بزرگی نیست. مرد گفت : خونه همسایه تو، و چند خونه  دیگه پنجره های بزرگی دارند که مردم میرن اونجا و بیرون رو نگاه می کنند.
سام تعجب کرد و گفت: تو چی؟ توی خونه ات  پنجره داری؟
مرد گفت نه.
سام: چرا؟ چرا برای خودت پنجره نمی سازی؟
مرد: آخه می ترسم. کار هر کسی نیست. در ضمن اگر خونه ام پنجره داشته باشه دیگه نمی تونم بخوابم.
سام: شاید اشتباه می کنی. برای یک اشتباه حاضری خودت را از این نور محروم کنی؟
مرد: گفتی نور؟ اینا رو فقط خونه همین چند نفر داره. تازه من باید  بخوابم، غذا درست کنم، اگر پنجره ای باشه که مردم هر روز برای تماشا به  اونجا بیان که نمی توانم زندگی کنم. برو این کار رو خودت بکن، یا به بقیه بگو...من حاضر نیستم سوراخی توی دیوار خونم درست کنم.
سام برگشت درون اتاقش. پنجره اتاقش بزرگ بود و بیرون را خوب می دید، اما دلش نمی خواست به دیگران این را بگوید. فردای آن روز سر وصدای زیادی او را بیدار کرد. بیرون که دوید ، دید همه جلوی در خانه همسایه اش ایستاده اند. پرسید چی شده ؟ مردی آرام به او گفت : بیرون رو نگاه کن.
از پنجره خانه همسایه اش بیرون را نگاه کرد. پروانه زیبا و بزرگی در حال پرواز کردن بود و روی نورهای قرمز و زرد می نشست. یکی گفت خونه های ما گِلی است ، برای همین یک رنگه حتما اینها چیز دیگه ای هستند که رنگشون فرق می کنه. سام گفت مثلا چی ؟ مرد گفت: من چه می دونم و با تمسخر گفت:  شاید گُل. از آن روز به بعد مردم به آنها گُل گفتند. مرد همسایه از همان روز ناپدید شد.
سام این اتفاق را که دید، فکر کرد حتما دلیش، وجود پنجره است. روی پنجره اتاقش را پوشاند و مقداری غذا تهیه کرد و خود را درون خانه تاریکش محبوس کرد. کاری که قبل از آمدن نورها می کرد و به آن عادت داشت.  بعد از مدتی که بیرون آمد نور خیلی کم شده بود و فقط دو خانه دیگر نور داشت. سام آذوقه بیشتری تهیه کرد و برای مدت خیلی بیشتری از خانه اش خارج نشد.
 یک روز درون خانه اش و در تاریکی و تنهایی نشسته بود، که وسوسه شد بیرون را ببیند. نگاهی از کنار پوشش پنجره به بیرون انداخت. سه پروانه در حال پرواز بودند و چقدر زیبا بودند. گلهای زیبایی آن بیرون بود و همه جا روشن بود. از خانه اش که بیرون آمد نور خیلی ضعیفی از سه خانه بیرون می آمد. مردم همه لباسهای رنگی تنشان بود که به سختی در این کمی نور دیده می شد و حتی بعضی ها رنگ می فروختند. همینطور که راه می‌رفت پایش به چیزی خورد. خوب که نگاه کرد، دید جسد همان مردی است که غذا توزیع می کرد. کودکی کنارش نشسته بود و اشک می ریخت. سام پرسید چرا مُرد؟ کودک گفت : کمی غذا داشت که بقیه بزور ازش گرفتند و کشتنش .
سام رفت و در خانه ها را زد و دیگر هیچ روزنه ای درونشان نبود.
 سام از مردی پرسید: پس اون همه نور که از خونه های شما بیرون می اومد کو؟ از کجا بود؟
مرد گفت : نورها از خونه همسایه تو و دوتا دوستش بود.
سام : اون دو نفر چی شدند؟ اونها هم ناپدید شدن؟
مردنه، مردند. همسایه تو هم مرده.
سام که باورش نمی شد، به آن مرد گفت: تو می گی نور از خونه اونا بود، پس چطور خونه های شما هم نورانی شده بودند؟
مرد: همسایه ات به تک تک ما آیینه هایی می داد و نور اتاقش رو با ما تقسیم می کرد.
سام: مگه خودتون نمی تونستید نور داشته باشید ؟
مرد: نه! نور مقدسه، فقط مال آدمای مقدسه.  نزدیک شدن بهش برای هر کسی ممکن نیست، ما کجا می تونستیم نور پیدا کنیم؟
سام: مقدس ؟ نور فقط نوره. باور کن، کافیه یک چیز نوک تیز برداری و به دیوار خانه ات بزنی!
مرد با عصبانیت گفت : برو! اصلا برای چی این سوالها رو می پرسی؟ همه می دونند  تو حتی آیینه هم درون خونه ات نداری.
سام : آیینه ای که بهش نور نمی رسه به چه دردی می خوره؟ تازه وقی می تونی نور واقعی داشته باشی، آیینه می‌خواهی برای چی ؟
مرد: یعنی می خوای بگوی تو می تونی درون خونه ات  نور مقدس رو داشته باشی؟‌
سام : آره، تو هم می تونی داشته باشی!
مرد با عصبانیت گفت: اگه یک بار دیگه  تو رو ببینم می کشمت! برو تا بقیه  رو صدا نکردم. تو از نور مقدس چه می دونی که حرف می زنی؟ می ری یا بکشمت ؟
سام که ترسیده بود، سریع رفت. درون خانه دیگران را می دید، آیینه هایی بود که نوری را نداشت که برتابند. سام به خانه همسایه اش رفت. مردم جلوی درش صف کشیده بودند و منتظر بودند تا وارد شوند. سام امیدوار شد اینجا نوری ببیند. وقتی وارد شد، پنجره بزرگی را دید که مردم رویش را با وسایلشان تزیین کرده بودند. به سختی نور از بین آنها داخل می آمد. سام از مسول آنجا پرسید: اینها چیست که روی پنجره گذاشته اید ؟
مرد گفت : اینها تزیینات گرانبهاییست که مردم به این مکان مقدس هدیه داده اند. تا نور از ما راضی باشد.
سام گفت: این روزنه ها ، این پنجره، برای این بود که بیرون رو ببینیم، نه اینکه مقدسش کنیم و روش رو بپوشونیم.
مرد با اخم به او نگاه کرد و گفت : تو،درون آن خانه تاریکت نوری داری که اینطور وقیحانه صحبت می کنی؟
سام گفت: بله دارم، پنجره بزرگی دارم ولی روشو پوشوندم.
مرد گفت: چرا؟
سام جوابی نداشت و مرد ادامه داد: دروغ نگو. اگر واقعا نور برات مهم بود چیزی رو هدیه اش می کردی تا اینجا زیبا تربشه  و نور از تو راضی باشه.
سام گفت: اینها همه اش دروغه. شما همدیگه رو برای یکم غذا می کشید  و روی پنجره روبا این چیزهای مسخره پوشوندید. وقتی نور بود که اینکارها رو نمی کردید.
مرد با عصبانیت گلوی سام را گرفت و گفت: توهین بسه! الان سزای توهینهات رو می بینی و گلوی سام رو فشارداد.
 چشمهای سام خیره به نور ماند. ناگهان همه جا پر نور شد. پر از نورهای رنگارنگ. سام بیرون رفته بود. میان گلهای  زیبا و زیر یک نور گرم و بخشنده و تابان.  پروانه ها را می دید که چطور پرواز می کنند. چقدر زیبا بود روشنایی. پروانه بزرگ و زیبایی به سمت سام آمد و کنارش نشست و گفت : سلام همسایه.
 سام گفت: سلام. منم می تونم مثل شما بپرم و پروانه باشم؟ منم می خواهم سمت اون  نور بیایم.
پروانه گفت: نه الان. هنوز آماده نیستی.
سام گفت: چرا ؟
پروانه : یک نگاه به خودت بیانداز، تو یک کرم ابریشمی. فقط می تونی راه بری. تو نمی تونی مثل ما به سمت نور پرواز کنی.
سام به خودش نگاه کرد، پروانه درست می گفت. او یک کرم ابریشم بود. اطرافش پر کرم و موجودات ریز و سنگ بود. اشک توی چشماش حلقه زد و گفت منم می‌خوام بیام اون بالا، بیام و روی گلها بشینم. می خوام بیام تا پرواز کنم تا سمت نور. چرا باید من اینطور باشم؟
پروانه لبخندی زد و گفت: برای این که به نور خونه ات شک کردی. بخاطر اینکه نور خونه ات رو فقط برای خودت نگه داشتی. مردم رو از تو تاریکیشون در نیاوردی. برای همین نور اونقدرکم به تو تابید که فقط تونستی در حد یک کرم رشد کنی. ولی بازم ناراحت نباش و امیدوار باش. تو می تونی از این نور هنوز استفاده کنی و بعدا پروانه بشی. به این سنگ ها نگاه کن، اینها مردم دیگه ای هستند که از روستا بیرون اومدند. خوب گوش کن. ناله‌هاشون رو می شنوی که نور رو صدا می زنند. دلشون می خواست پا داشتند تا قدمی بردارند، دلشون می‌خواست چشم داشتند تا ببینند، دلشون می خواست بیان بالا پیش ما. اما نور فقط بدن اینها رو داغ می کنه .
سام گفت : چرا اینطوره؟ یعنی اینها رشد نمی کنند دیگه ؟
پروانه گفت: تو لا اقل نور رو دیدی. لااقل توی اتاقت داشتی اش. اما اینها چشمهاشون رو بستند وهمدیگه رو کشتند واز نور محروم کردند. اینها حتی الان هم تقلایی نمی کنند، اگر واقعا دلشون بخواد از دل همینها کرمی متولد می شه که بعدا می تونه پروانه بشه. بقیه هم که کمی برای رشدشون قدم برداشتن در حد کرم و موجودات ریز موندند، چون خودخواهی داشتند. مثلا اون پیله رو ببین، اون همون کسیه که غذا توزیع می کرد، ممکنه به همین زودی ها پروانه بشه.
سام گفت: حالا من باید چکار کنم؟
پروانه گفت: خوب نور رو ببین، بزار به دیگران نور برسه، بهشون کمک کن و جایی که باید  پیله درست کنی، درست انتخاب کن تا رشد خوبی داشته باشی.... خوب دیگه من باید برم
سام: کجا میرید؟
پروانه: ما داریم میریم سمت نور. ما پروانه ها عاشق نوریم. بعضی وقتها اینقدر به نور نزدیک میشیم که بالهامون می سوزه، اما بازم بالاتر میریم.
سام: چرا ؟
پروانه: آخه می دونیم که داریم تو نور ذوب می شیم و ما هم جزئی از نور میشیم، باز به همه عالم می تابیم. ما پروانه ها هیچی رو برای خودمون نمی خوایم .

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم