يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره یک : آشناهای گچی

در انتهای ماه مهر٬ اوج مرگ درختان ٬ آرزوی هر برگی که می افتد ٬ بازگشت به بهار پیشین است .آرزوی او هم بازگشت به روزهای خوش گذشته بود ... روزهایی که ساعتها بدون خستگی و با انرژی دنیا را می خواست .تلاش می کرد ٬ اراده می کرد٬ عاشق می شد ... اما الان ..برگهای قلبش یکی پس از دیگری فرو می افتد . شاخه های احساس او لخت و عریان آماده ریزش باران و برف شده . چشمهایش را آهسته میبندد ...رقص خاطرات و ریزش باران ..انگار درست زیر آبشار ایستاده باشی و به منظره زیبایی نگاه کنی که در حال دور شدن از توست و چیزی درون گلو رشد می کند تا نفس را از تو بگیرد. ساختمان شماره ۵۴ ٬ انتهای یک کوچه باریک . برای این به آنجا ساختمان می گفتند که هنوز آجری بر روی آجری ثابت مانده بود و الا چیزی برای زندگی کردن نبود .آجر ِنمای ساختمان انگار که شاهد هیچ چیز نبوده و همه این سالها سرد و بی روح فقط نقش آجر بودن را ایفا کرده. پیش خودش فکر کرد پس چه انتظاری باید از این آجرها داشته باشیم ؟ آجرند دیگر .و باز وارد این ساختمان عجیب  شد .از راهرو و پلکانی که دیوار هایشان به رنگ سبز سیر بود با تردید عبور می کرد و به زدگی های دیوار خیره می شد . با این زدگی های گچی شکلهایی مجسم می کرد و می گفت لا اقل بهتر از آجرهای منظم و سرد هستند . به پاگرد طبقه اول نزدیک شده بود که چشمش به یک زدگی خیره ماند. تصویر دخترکی را مجسم کرد که  انگار به او نگاه می کند . آقای شیرازی از پشت سرش رد شد و گفت وحید آقا ؟ چیکار می کنی ؟

وحید جواب داد : سلام اینو ببینید ! قشنگ نیست ؟ ا

آقای شیرازی : آقا وحید ؟ نکنه میخوای بیای اینا رو راست و ریس کنی ؟ دلت خوشه یا پولت زیاده ؟اگر پول داری برو یه خونه واسه خودت بگیر تا سقف خراب نشده رو سرت ! ما رو هم که میبینی مجبوریم داریم  تو این بد مصب زندگی می کنیم. گوشت با منه ؟

وحید خندید و گفت آره ...آقای شیرازی  گفت امان از دست شما و رفت . وحید یک کاغذ طراحی از کیفش بیرون آورد و از روی این زدگی شروع کرد به ترسیم یک چهره .دخترک از روی دیوار گچی به یه یک تالار زیبا با رنگ کرم و آویزهای طلایی رفت . وحید با قلم و کاغذ همه این حرکات را ثبت می کرد .موهای دخترک مشکی بود و اندامی زیبا داشت .وحید سلام کرد .دختر ناپدید شد . روی کاغذ ، دختری زیبا رسم کرده بود  اما این..همان دختر رویایی درون تالار نبود.تفاوتهای زیادی داشت .با قلم روی زدگی را تراشید و شکل زدگی را بهم زد به این دلیل که  اول خودش را محکوم به دیوانگی کرد. اما بعد پیش خودش گفت کسی نباید اون دختر را پبیند .بلند شد و پله ها را به سرعت بالا رفت . دیگه حواسش به زدگی ها نبود . می خواست زود تر دختر را از آن خود کند .جلوی در آپارتمانش ایستاد و خواست کلیدش را از جیبش در بیاورد که صدایی شفاف و فریبنده و بسیار معصوم شنید : سلام ..وحید برگشت و دید ملیحه است . مثل همیشه سرش را پایین گرفته بود و چنان معصومیتی از او ساتع می شد که دل تمامی گرگهای عالم به حال این بره می سوخت . اما وحید جنس زنها را بهتر از خودشان می شناخت ...گفت: سلام ..خوبی ؟

ملیحه گفت : ممنون ...می خواستم ببینم اون طرحی که بهتون گفتم رو واسم کشیدین ؟

وحید می دونست که این کار رو نکرده . و از طرفی همه فکر و هواسش پیش دختر روی دیوار بود با کمی معطلی گفت ...اها یادم اومد .. نه من این روزا خیلی گرفتارم ..به محض اینکه کشیدم میارم در خونتون .

ملیحه که بهش برخورده بود همه معصومیتش رو تبدیل به قهری ابدی کرد و گفت اگه مشکله نمی خواد میرم بیرون میدم ...که وحید حرفشو قطع کرد و گفت هر جوری دوست دارید و فورا در آپارتمان را باز کرد و رفت تو و گفت خدانگهدار . به سرعت به سمت میز طراحی اش رفت . دخترک گچی را که اکنون روی کاغذ آمده بود، از توی کیف در آورد و خیره به این طرح نگاه کرد . چشمانش را بست و تصویر دختر درون تالار را با طرحی که کشیده بود مقایسه کرد . با خودش گفت ..بیا دیگه ! تصویر دختر گچی روی دیوار در ذهنش شکل گرفت ...ناگهان جان گرفت و رنگ پوست  خوشرنگش از میان گچهای سفید بیرون زد و از دل دو بعد خود را به چیزی نظیر رویا نزدیک کرد ...برای بیرون آمدن از دل دیوار، انگار که می رقصید ...رنگهای بدن و موها و چشمهایش در هم آمیخته شده بود و با پیچشی زیبا بیر ون می آمدند ...وحید خواست دختر را در دل کادری محصور کند تا به دنیای مادی بیرون راهی پیدا کند..اما نتوانست این زیبایی بکر  را بشکند ...خواست حالتی به او دهد که به نظر هماهنگی را بیشتر می کرد  اما باز هم هماهنگی تصویر را در ذات دختر دید ...رنگها روی بوم بر هم می آمیختند و مانند عشاق در آغوش هم می آرامیدند .  پیشانی دختر را به حالتی خاص کشید و  شب زفافی در بطن تصویر با رنگ سیاه فراهم کرد . حال دختر از میان گچ ها و تالار و کاغذ و ذهن وحید به شبی رویایی رفته بود که تاریکی پس زمینه چیزی کمتر از زیبایی دختر نداشت. انگار وحید آن دو را برای هم آفریده بود تا یکدیگر را بپوشانند .

اسمان شهر  - عکس از خودم

طرحش هنوز ساده و بی آلایش بود . این تنها دختری بود که می شد به معصومیتش اعتماد کرد چون زاده فکری مردانه بود .وحید نگاهی به طرح کرد و از پس تابلو به پنجره خیره شد . آسمان بزرگ و صاف با ابرهایی مغرور که در کنار هم با صلابتی خاص حرکت می کردند، زیبا تر از همیشه بود . در میان ابرها لکه های آبی آسمان خود نمایی می کردند ..این لکه ها نماینده دریچه ای رو به ابد و ناشناخته هاست . چشم می طلبد تا پایان عمر به آن خیره شود تا بداند از دل این لکه های آبی به عالمی لایتناهی متصل است .فارغ از دیوارها ،عشق ها . احساسات بدون ریا به غلیان می افتد و پاک ترین لرزش احساسی بر جسم و روح چنان مسلط میشود که انگار در آغوش معشوقه ای فریبنده و گرم گرفته شده ای و با نوازش او به خوابی رویایی می روی . ابرها از پی هم میروند و لکه های آبی جای خود را به سیاهی می سپارند که جز با دختری زاده شده از گچ هم آغوشی نمی یابند. وحید به بستر زیبای شب دختری را خواباند که نگاهش خنجری به دل سنگِ دوری و چیزی به نام فاصله  می زد . طرح تمام شده بود و شب به نیمه  رسیده بود .طرح را در دل پنجره جای داد ...سیاهی پس زمینه طرح با سیاهی آسمان بر هم آمیختند ...نوای بلندی در جان و روح وحید بلند می شد که جان بگیر ،بیدار شو ،برخیز و رقصی کن تا سپیده ... شب زفافمان طولانی نخواهد بود چون صبح حسود منتظر جدایی ماست .وحید با فکری بافته شده از خیال دخترک..چشمانش را بست تا با این تافته لباسی بر تن تنهایی خود بسازد . صدای زنگ در از خواب بیدارش کرد.صبح شده بود  .آقای شیرازی بود و در مورد سفارش دخترش ملیحه با وحید صحبت کرد .طوری جبهه سخن را به سمت حرفهای خودش هدایت کرد که در پایان وحید قول داد تا ظهر طرحی برای ملیحه بکشد .ملیحه طرحی از یک دریای بیکران می خواست با افقی زیبا و جزیره ی عشاق در میان آن .چه طرح نخ نمایی . سراسر خلاقیت ! انگار وقتی در مورد نقاشی با او صحبت می شود تمام فکرش همین یک منظره است که انرا هم احیانا در سالهای کودکی روی تاقچه مادر بزرگش دیده .بوم نقاشی را آورد مقداری رنگ روی پالت محیا کرد و مشغول ترسیم طرح شد . دریا را آرام ، آسمان را صاف و جزیره را پر از رمز و راز ترسیم کرد . طرحی از مکانی که احتمالا در طبیعت بهتر از آنها هم یافت می شود .

 

هوا کم کم در حال تاریک شدن بود . وحید خسته از نقاشی سفارشی، روی تختش دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود و سعی می کرد مطلقا به هیچ چیز فکر نکند .زنگ در به صدا در امد . وحید تا در را باز کرد ، چهره معصوم ملیحه را دید که مثل همیشه فریبنده و جذاب بود .

سلام آقا وحید .

سلام...خوبید ؟

ممنون ..پدر گفتند که ....

بله ،آمادست ..چند لحظه صبر کنید براتون میارم .

وحید وارد اتاقش شد تا طرح را بردارد که صدای در را شنید . تا برگشت ملیحه را در چهارچوب در دید که نگاه معصومش تبدیل به نگاهی پر از وسوسه بود . وحید تابلو را به ملیحه داد و گفت بفرمایید .

ملیحه چند لحظه به تابلو خیره شد و گفت : وای خدا ! چقدر شما هنرمندین ! خیلی خوشگل شده .ملیحه مثل بچه های فضول شروع کرد به راه رفتن تو اتاق وحید و یکباره چشمش به تابلوی دخترک افتاد . چند لحظه ای مکث کرد ...خوب نگاه کرد...صورتش رو به سمت وحید برگردوند و نگاهی با تعجب به وحید کرد  و گفت : آقا وحید این دختر کیه؟ وحید گفت: شخص خاصی نیست ،فقط طرحه .ملیحه با ناراحتی گفت : نه من مطمئمنم اینو یه جا دیدم . وحید گفت : شاید روی گچای دیوار دیده باشی . ملیحه گفت : چی ؟ وحید خنده ای کرد و گفت هیچی .

ملیحه : دارید مسخره ام می کنید ؟ ولی من مطمئنم اونو جایی دیدمش

وحید : نه مسخره چیه..فقط می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکن اونو، روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده .

ملیحه : منظورتون چیه ؟ یعنی تو همین ساختمون زندگی می کنه ؟

وحید باخنده گفت : نه، گفتم که فقط یک طرحه......

.

.

ملیحه : حرفاتو دوست دارم . در مورد دیوار و تصور . احساس می کنم یک حقیقتی تو حرفات هست ...

وحید خیلی تعجب کرد !  این دختر مد روز و افاده ای برای اولین بار چند کلمه بالاتر از سطح فکریش حرف زده بود .

ملیحه نشست رو تخت وحید و گفت :بگو منظورت چیه که ممکنه هر روز روی دیوار دیده باشم .

وحید شروع کرد درباره احساسش به ملیحه گفتن . چشمهای ملیحه برق روشنی از شادی و احساس و هوس داشت .وحید همیشه ملیحه رو کمتر از خودش می دونست . قبلا عاشق دختری بود که خیلی منطقی بود. حتی احساساتش رو به او با منطق ارائه می کرد . در نگاه مردانش ، دختر فوق العاده ای بود که منطق رو می فهمید . اما اون دختر منطقا  احساس واقعیش رو به وحید نمی گفت . و یک روز منطقا بهش خیانت کرد و دنیای وحید رو زیر و رو کرد . وحید فکر می کرد بهترین دختر عالم رو از دست داده . دختری که پسرانه رفتار می کرد و خیلی راحت و منطقی بود . و بعد از اون همه دخترها و بخصوص ملیحه رو تو ذهنش تحقیر می کرد . نمی دونست چطور به ملیحه اعتماد کرده و احساسش رو به او می گه. خیلی باهم صحبت کردند . ملیحه طوری احساساتش رو بروز می داد که تمام تن وحید به لرزش می افتاد و آرامش عجیبی تمام وجودش رو پر می کرد .

ساعتی گذشت، لبها دروازه های بهشتی شده بودند که شاخه های احساس از درون آن عمق میافت و بیرون میامد. شاخ و برگ می گرفت و باهم تلاقی پیدا می کرد . میوه های امید در عمقی بی مکان درون جان رشد می کرد و شادابی به روح و روان می بخشید . وحید تا به حال روح کسی را این چنین نپسندیده بود ...

ملیحه گفت وحید جان من باید برم وحید هم ملیحه رو تا دم در همراهی کرد . در را که بست درون احساس قوطه ور بود ...به تابلو دخترک نگاه کرد . ملیحه درست می گفت ! اون دختر خیلی آشنا بود . بله ! دختر همان ملیحه بود که از عمق دیوارهایی که روزها انتظارش را دیده بودند جان گرفته بود . وحید یاد حرف خودش افتاد :

" می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکنه اونو روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده"

چطور خودش را ندیده بود ؟ دقیقا این کار را با ملیحه کرده بود . چندی بعد وحید و ملیحه روی بوم زندگی بودند . باهم و در آغوش هم .رنگهای زندگی سرد و بی روح ، و رنگ ملیحه و وحید گرم و پر حرارت . چنان رنگها با هم و  در عین تضاد ،در آمیخته بودند که سردی رنگ زندگی در گرمی رویای وحید و ملیحه محو می شد و پرتو عشق آن دو با حجب و حیا زیر پوست نازک و سرد زندگی خود را پنهان می کرد . قلم روی بوم را می بوسید و شهوت تا نوک انگشتان قاب می رفت . نقاشی کامل شده بود . وحید لبهای ملیحه را بوسید و امضایی زیر اثرش انداخت . ملیحه چای آورده بود . بی منطق احساس خود را بروز می داد . و منطق مردانه وحید احساس پاک همسرش را در خود حل می کرد .

بوم و رنگ و پالت نقاشی هر کدام سرجای خود بودند ، احساس زیر آسمان کبود فوران داشت و لکه های آبی میان سفیدی ابرها حسرت به دل به عشق لایتنهایی آندو می نگریستند . زیر آبشار احساس ، قطرات اشک، شادی می آفریدند و دنیا را تا ابد شگفت زده از این نمودار نامنظم عشق می کردند.

پایان .

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم