يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و سه : اینجا نشسته ایم

خدایا شب تاریک و  ظلمانی است. تاریک و سرد. نه ماه هست و نه ستاره ای. خدایا همه ستاره ها رفتند. منو ببخش اگر حرفی زدم که از ته قلبم نبوده. منو ببخش اگر قدمی برداشتم که در راه تو نبوده. خدایا تو خورشیدی و من به دنبال شمعهای هوسم بوده ام که با باد سرنوشتی خاموش می شدند. اینجا وسط این سنگر نشسته ام. سه روز از رفتن ستاره ها گذشته. سه روز است عملیات تمام شده. من تنها بازمانده ام. صدای دشمن از پشت این سنگر می آید. دیگر فهمیده اند که من اینجا تنهام.
- علی!! به من نگاه کن! پاشو، الان میرسن !!
- محمد برو. خشاب ها رو بردار و به سنگر ببر.
- ولی ..
- ولی نداره، گوش کن، برو
خدایا علی با گلوله ای روی زمین افتاد، هنوز جان داشت و بازم نگران بود. هیچ حرفی از دختر سه ساله اش نزد، هیچ نگفت به مادرش چی بگم. گفت خشاب ها را ببر. خدایا خشابها خالی شد. سه روزه که از سه منطقه تیراندازی می کنم تا فکر کنند تعدادمون زیاده. خدایا هر چه در توانم بود انجام دادم. خدایا به همین اشکهایم قسمت می دهم، از کم کاری من بگذر. خدای عزیزم، در این ظلمت شب، پشت دیوار دشمن، تو تنها نور دلم هستی.
- محمد واسه اتاق خوابمون یک آباژور بخریم ؟
- واسه چی عزیزم ؟
- آخه می خوام وقتی می بوسمت چشمهاتو خوب ببینم.
خدایا مریمم رو به تو می سپارم. او مهربان وزیبا و فداکاراست . نگذار صفت تنهایی هم به او اضافه شود. او تنها کسی است که از خودم بیشتر دوستش دارم. صداها نزدیک تر می شود و من دیگر صدای اشکهایم را نمی فهمم. پروردگارا در این دنیا، تنها طاقت یک چیز را ندارم و آن اشک مادرم هست. خدایا نگذار اشکهایش بغلطد.
- محمد برو خدا حافظت باشه مادر. محمد جان شیرم حلالت. من از تو راضیم! خدا از تو راضی باشه.
توی اتوبوس که به جبهه می آمدم، این حرفا را که یادم می آمد می خندیدم. چه چیزی برایم مهمتر از این بود. خدایا، نگذار غم دوری من درون دلش بپیچد و وقتی به جوانهای مردم نگاه می کند دلش بشکند. آخر دل مادرم از جنس آفتاب است، آرام نوازش می کند و گرمایش جان می دهد. باد سرد داخل می آید. اینجا سنگر خورشید بود گرم و صمیمی. این دیوارهایی که از کیسه های شن درست کرده اند، زیباترین دیوارهای دنیاست.
- محمد تو خوب بیل میزنی ها! معلوم میشه این کاره ای
- کوروش جون بیلت رو بزن، عمله که اینقدر حرف نمیزنه، نکنه به مدرک مهندسیت می نازی؟
- بابا چرا ناراحت میشی، شما کلنگ خوب میزنی! خوب شد؟  ببخشید توهین کردم
- کوروش حالا که ایتقدر به من لطف داری باید بگم اون کیسه که توش شن میریزی سوراخه
آره کوروش عزیزم، سوراخه. یک سوراخ وسط پیشونیت. از توش بلورهای قرمز بیرون میریخت. هر چی سعی کردم  بهت ثابت کنم بیل زن خوبیم و جلوش رو بگیرم نشد. پروردگار عزیزم، حتما طلوع فردا زیبا خواهد بود ، سلامم را به خورشید برسان و بگو چقدر از این که به ایرانم می تابد خوشحالم. تمام دیشب را آواز می خواندم :"به لاله ی در خون خفته. شهید دست از جان شسته / قسم به فریاد آخر. به اشک غلطان مادر / که راه ما.  باشد آن. راه تو . ای شهید/ همه به پیش. همه به پیش. به یک صدا. جاویدان ایران عزیز ما"(1) می خواندم که فکر نکنند اگر همه عزیزانم را کشتند، اینجا غمگینیم. می خواندم که بدانند ما بیشماریم.  می ترسیدند از فریاد من. هر بار که می‌گفتم جاویدان ایران عزیز ما، از ترسشان، تمام گلوله هایشان را به سمت ایرانم میزدند.
پروردگارا ، مرا بخاطر محسن ببخش.
- محمد، می خوام اگر زنده موندی  یک کاری واسم بکنی؟
- چکار ؟ چرا گریه می کنی مرد!
- بخدا غلط کردم. توبه کردم، اما ته دلم صاف نمیشه . محمد من خیلی گناه کردم. به یک دختر خیلی ظلم کردم، دیشب رو تا صبح تو بیابونا ناله می کردم و از خدا می خواستم منو ببخشه. اگر برگشتی برو پیش این دختر از طرف من ازش حلالیت بطلب باشه ؟
- باشه، اسمش چی بود؟
- نیلوفر.
وقتی پیدایش کردم، زیر تابلو نیلوفرانه شهید شده بود. خونش ریخته بود روی تابلو و فقط خوانده می شد نیلوفر. نیلوفرانه جایی بود که بچه ها با آر-پی- جی مثل نیلوفر می رقصیدند. یا تانک را میزدند، یا تانک آنها را می زد. بدنشان بنفش می شد. می پیچید و می افتاد. ده ها نفر نیلوفرانه اینجا شهید شدند. خدایا محسن را بخشیدی، بخاطر او من را هم ببخش. صدای شنی تانکها می آید. زنجیرها روی هم می غلطیدند، و شنهای سرزمینم را زیر خود له می کنند. صدای پاها نزدیک می شود. خدایا، تنها کس من در تنهاییم، خدایا از چیزی نمی ترسم، از این تاریکی ها، از این صداهای هل هله دشمن، از صدای تیرهای خلاص. اما می ترسم خون دوستانم پایمال شود. خدایا اسمشون رو زنده نگهدار، خدایا خونشون رو جوشان نگه دار، نگذار ایرانم آسیب ببینه.
 پشتم می سوزد،  نفسم درون سینه ام می ماند، صدای تانک نزدیک می شود. بر می گردم و عراقی جوانی را می بینم که خوشحال است که مرا از پشت زده. مهرم را نشانش می دهم، رویش نوشته "تربت اعلا مال کربلا" درون چشمانش ترس می دود، قرمز می شود. به او می گویم: تعرف کربلا فی بلادک؟ انا قد اذهب الی الکربلا، و انت! من تذهب ؟!!"(2) . فرار می کند به بیرون. سقف می لرزد، سنگ ها میریزد. خود را عقب می کشم، شنی های تانک از دیوار رد می شوند و وارد سنگر می شود. چند دقیقه بعد، من و خاک وطنم، من و خاکهایی درون کیسه های سنگر، من و تربت کربلا با هم یکی می شویم، روی زمین. خونم بی تابی می کند و بیرون می ریزد. خدا را می بینم، خورشید را می بینم، ستاره ها را.
الان دقیقا 25 سال از آن روز گذشته.  من هنوز اینجا نشسته ام. درون سنگرم. میان خاک وطنم. روی سنگ قبرم نشسته ام. رویش نوشته اند شهید گمنام. مادرم نفهمیده من شهید شده ام. اشک نریخته. خدایا شکرت.  مریمم تنها نماند، بازهم خدایا شکرت. اطرافم را نگاه می کنم. مردان و زنانی از کنارم رد می شوند و نمی دانند اسمم چیست. بعضی ها به من می خندند، بعضی ها از من نفرت دارند، بعضی ها مرا نمی بینند، اما همه اینها را دعا می کنم.  خورشید بازهر روز گرم و مهربان  به سرزمینم طلوع می کند و من می شنوم هنوز صدایی می آید : "ما بیشماریم"، می خندم. خونهایی می بینم روی آسفالت خیابان می ریزد، می گریم. من اینجا نشسته ام، در حالی که درهای آسمان به رویم باز است و مردمی مسخ شده را می بینم که سعی می کنند درهایی رو به زمین باز کنند. خدایا، ایرانم را سالم نگه دار و از دشمنانش حفظ کن. پسر بچه ای روی قبرم می ایستد. به برادرش می گوید، ببین نوشته تاریخ شهادت سال 63، دقیقا همون سالی که متولد شدی.

پا نوشتها:

1- به لاله ی در خون خفته.

2- "کربلا را تو کشورت می شناسی؟من دارم می رم کربلا. و تو! کجا می روی؟"

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم