يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و دو: ندا

صبح شنبه است، اول زشتی های دنیا. دیروز جمعه ای بود که از بعد ازظهر به این طرف سقف آسمان هی کوتاه و کوتاهتر می شد و تا روی سینه ام پایین آمد . دیشب تا بحال نخوابیده ام. دختر همسایه را از پنجره می بینم، چقدر خوشگل و زیباست.  مخصوصا وقتی می خندد و شیطنت می کند، با لبهایش چیزی به پدرش می گوید : بابایی بدو دیر شد!! حتما باید صدایش زیبا باشد. دیشب سیاهی اتاقم رو نگاه می کردم و با همه وجودم سعی می کردم بشنوم. دلم می خواست در پایان این جمعه دلگیر صدای خدا را بشنوم که می گوید : ندا، صدایم را می شنوی‌؟ دلم می خواست دست هایم را باز می کردم و می پریدم توی بغل خدا. با مشت می کوبیدم به سینه اش و اشک می ریختم و از بدی های مهر برایش می گفتم.  سه ماه تابستان را از همه فصلها بیشتر دوست دارم. می نشینم درون خانه، همه چیز آرام است. از پشت پنجره بچه ها را نگاه می کنم که می دوند و می خندند و دعوا می کنند. همه روز به مادرم کمک می کنم، با برادرم بازی می کنیم و پدر وقتی می آید کلی حرفهای نگفته برایش دارم. اما وقتی اول مهرمی‌آید، همه چیز تمام می شود. ظهر که به خانه می آیم، مستقیم میروم درون اتاقم سرم را می چسبانم به بالشتم و گریه می کنم. لااقل این سه سال آخری این طور بوده.
پدر می گوید آماده ای ؟ سرم را تکان می دهم. سوار ماشین می شوم، کنار پنجره می نشینم و چقدر دنیا پر سر و صداست. همه در آمد و شد هستند. کنار هر ماشینی که می ایستیم به لبهای مردم خیره می شوم و می بینم چقدر با هم حرف می زنند.
- ندا!!! دخترم ؟!
لبهای پدر روی گونه ام می آید و می بوستم، منم می بوسمش.  ماشینش را نگاه می کنم که از من دور می شود و من تنها می مانم. حتی نمی دانم پشت سرم چه اتفاقی دارد می افتد. دستی روی شانه ام می خورد و بر می گردم. خانم ناظم مرا با خودش می برد تو. اول صف می ایستم. یکی میرود و قرآن می خواند. کاش می شد من هم آنجا بروم و قرآن بخوانم. من کتاب خدا را بلند بخوانم و همه ساکت به من نگاه کنند. خانم مدیر کلاسها را مشخص می کند و می گوید بروید. اما من نفهمیدم کدام کلاس، کلاس ماست. از صف می آیم بیرون. خانم مدیر می آید و آرام به من می گوید : کلاس 303. به صف می رسم و وارد کلاس می شوم. هنوز نیمکت جلویی خالی است. زود می‌نشینم. دختر خوشگلی کنارم نشست. سلام کرد و گفت اسمش صبا است. منم سلام کردم و گفتم اسمم نداست. به اطرافش نگاه کرد و از پیشم بلند شد و رفت جای دیگری نشست. سرم را توی مقنعه ام فرو می برم. چشمام تار شد. گلوم درد گرفت، فک پایینم می لرزه. یکی زد به شانه ام. بر گشتم، سمیراست. پارسال کنار من می نشست. بهش سلام می کنم، میگوید چطوری، می گم خوبم و می خندد.  امسال کنار یکی دیگه  نشسته. لابد از من خسته شده.  بالاخره یک  نفر کنارم نشست. به من نگاه کرد و گفت سلام.  گفتم سلام من ندام. گفت چه اسم خوشگلی! منم مریمم. بغض گلویم را گرفته و نمی توانم خوب لبخند بزنم. آروم میگه تو چقدر خوشگلی. فکر کنم لپهام قرمز شد. بهش گفتم : دروغ نگو ، من خوشگل نیستم. دستهاش رو گذاشت دو طرف صورتم و من را بوسید و گفت خیلی هم خوشگلی. بغضم رفت پایین.  معلم آمد و اسم بچه ها را می خواند. به اسم من که رسید پا شد و روی تخته اسمم را نوشت . با چشمهای مهربانش گفت کجایی ندا ؟ بلند شدم و گفتم حاضر. خندید و چیزهایی به بچه ها گفت. همه برگشتند به طرف من نگاه کردند. هم خجالت می کشیدم و هم دلم نمی خواست اینطور نگاهم کنند. اما چه می شود کرد.
درس که تمام شد، مریم دستم را گرفت و گفت بریم بیرون. گفتم من بیرون نمیام، واسم سخته. اما دستمو گرفت و بزور برد بیرون. یک گوشه تو حیاط نشستیم. از تو جیبش پاستیل در آورد و باهم خوردیم. گفت تو چرا اینجایی؟ منم سه سال اخیر رو براش تعریف کردم و گفتم این اطراف مدرسه ای برای من نبود و مجبور شدم اینجا بیام. مریم شیوه صحبت کردن با من رو بلده . انگار امسال معجزه ای پیش آمده، خدایا مریم را از کجا فرستادی‌؟ تمام مدتی که حرف می زند باد گرم حرفاش از دهانش بیرون می آید. دیگر تحمل ندارم، کف دستم را جلوی دهانش می گیریم تا مطمئن شوم. می بینم واقعا گرم است. دستم را گرفت و گفت چیه ؟ گفتم تا حالا کسی رو ندیدم وقتی با من صحبت می کنه نفسش بیرون بیاد. مریم خندید و گفت نه من با تو واقعا حرف میزنم.
ظهر شد و جلوی در مدرسه می ایستم. انگشتای من و مریم توی هم فرو رفته . مادر مریم می آید و سلام می کنه. مریم میگه مامان ببین دوستمو! اسمش نداست. مامانش هم مثل خودش مهربون بود. نازم کرد و گفت کسی میاد دنبالت، گفتم آره بابام میاد. و اونها رفتند. چند دقیقه بعد بابا اومد. رفتیم تو ماشین. دل تو دلم نبود تا به بابا و مامانم بگم مریم بهترین دوست دنیاست. رفتیم تو خونه . مامان اومد جلو و بغلم کرد، بوسیدمش. تند و تند گفتم مامان یک دوست خوب پیدا کردم. مامان نفهمید چی می گم. دفترم رو از تو کیفم در آوردم و نوشتم‌ : "مامان! یک دوست خوب پیدا کردم، اسمش مریمه! باهام صحبت می کنه. خیلی خوشگله!" مامانم خندید و گفت خوشحالم. برو دستات رو بشور و بیا ناهارت رو بخور.
حالا شب شده. شب یک شنبه قشنگ. همه جا تاریکه و سعی می کنم بخوابم. از تختم می آیم پایین ومهرم را برمی‌دارم. سجده می کنم. گریه می کنم. خدایا ببخشم. ممنونم که مریم مهربون رو واسم فرستادی. شاید اگر گوشهام می شنید و زبونم می تونست حرف بزنه، تو این فرشته رو به من نشون نمی دادی. منم مجبور بودم مثل بقیه،  فقط با آدم های پر سر و صدایی که از یک کر و لال دور میشن، پشت سرم مسخره ام می کنند و از سلامت خودشون خیلی راضین و امثال من رو آدم حساب نمی کنند، دوست بشم. همونهایی که بعضی وقتها میزنند روی دوشم و با تمسخر می گویند : "مگه کری که نمی شنوی‌؟" و من با سرم و اشکم می گویم بله. اگر اینطور نبودم هیچوقت با فرشته هایت، مثل مریم ، آشنا نمی شدم. خدایا ممنونم که به حرفهای من که زبون ندارم هم گوش می کنی. خدایا نمی دونم صدا یعنی چی، اما صدای تو رو وقتی به چشمهای مادرم و به دستهای پدرم نگاه می کنم می شنوم.
پا شدم و الان توی تختم خوابیدم. به آرزوی قرآن خواندن سر صف فکر می کنم. و اینکه موقع قرآن خواندن همه ساکت هستند. شاید من هم کتاب خدا هستم که همه چیز جلویم ساکت است. من و عروسکم نمی توانیم حرف بزنیم. بغلش می کنم و می بوسمش، موهایش را ناز می کنم. با دلم به او می گویم دوستش دارم. او حتما محبتم را بهتر از صدایم درک می کند و صدای دلم را می شنود.  خیلی خوابم میاد، امسال مهر را دوست دارم.

پ.ن: دو مطلب وحشتناک اینجا و اینجا ....

نویسنده : مرتضی : ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم