يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و یک: نامه ای برای چاپار(2)

آب را که به صورتش پاشیدند از جا پرید، از دماغ و دهنش خون می ‌ریخت.
- خوب بگو برای کی کار می کنی‌؟ توی یک غروب زیبا گردنت رو به هر حال خواهند زد، پس خودت اعتراف کن تا دم مرگت کمی به میهنت کمک کرده باشی.
- یک بار گفتم من چیزی نمی دونم، اصلا کی چنین مزخرفی رو گفته؟ مگه فرمانده نگفت به دادگاه دولتی تحویلم بدهید؟ پس اینجا چکار می کنم ؟
با لگد به دهان بروسا کوبید و گفت: خائن!  خودم سرت را از بدن نحصت جدا می کنم.
بیرون رفت و در را بست. همه جا سیاه و تاریک شد. بروسا که خون زیادی از دست داده بود، سردش شد و شروع به لرزیدن کرد. گوشه ای نشست و زانوهایش را توی سینه اش کشید . با دستانش زانوهایش را گرفت و سرش را روی آنها گذاشت.
- یعنی دیگر رسپینا را نخواهم دید؟ کاش می شد فقط پیامی به او برسانم... ولی با کدام پیک ؟ با کدام چاپار؟
اشک از چشمانش غلطید و آرام راهش را پیدا کرد، بین تاریکی میان زانوانش، از نوک بینی اش روی زمین سرد افتاد. چقدر این یک قطره  اشک برایش مهم بود. خون درون دلش می جوشید و تاغروب چیزی نمانده بود.

زمین سرد و سفت بود. سنگها دورن پوستش می رفت  و اسپاد توجهی به اینها نداشت. یک هفته از ناپدید شدن بروسا می گذشت . دو روز را بیمار بود و پدر بزرگ هر روز روی سرش می نشست و می گفت فکر آن چاپار لعنتی را از ذهنت بیرون کن. تو و اسپاد از کودکی برای هم بوده اید. حالا زیر وزن سنگین اسپاد و زیر بوسه های سردش، زیر این دست انداختنهای بی هویتش، زیر این تجاوز، فقط به این فکر می کرد که چقدر بروسا نامرد بود. توی هفته گذشته همه تلاشش را کرده بود تا به پیرمرد بگوید اسپاد را نمی خواهد، اما او انگار کر شده بود. پدر بزرگی که همیشه عزیزترین فرد زندگی اش بود. اسپاد پاشد و ایستاد. شروع کرد به در آوردن لباسهایش. رسپینا بی اختیار دستش را به میان سینه اش برد و فروهر را گرفت. تا رو به روی چشمانش جلو آورد. توی برق آفتاب روی فروهر، چهره بروسا را دید، زخمی و تنها. ترسید! اسپاد به او نزدیک می شد. باید کاری می کرد. سریع از جایش بلند شد و ظرف غذایی را که همراه داشت را برداشت. اسپاد گفت : حالا که وقت غذا نیست، کار مهم تری داریم.
رسپینا سر جایش ایستاده بود، اسپاد به نزدیک او آمد و با شهوت که از چشمان جهنمی اش بیرون میزد به او نگاه می کرد. رسپینا ظرف را توی صورت اسپاد کوبید و شروع  کرد به دویدن. اسپاد برای لحظه ای افتاد روی زمین و فریاد زد: دختره احمق!
میان خوشه های گندمی که کودکی اش را با آنها گذرانده بود، می دوید و این بار ترسان. اسپاد دنبال او می آمد. سنگی پای رسپینا را گرفت و پایش زخمی شد. لنگان لنگان فرار می کرد، که ناگهان اسپاد موهای او را از پشت گرفت و کشید، رسپینا روی زمین افتاد. تلاش کرد دوباره بایستاد که سنگینی دست اسپاد را روی صورتش فرود آمد. روی زمین افتاد. خشم همه وجودش را گرفت و برگشت و به اسپاد نگاه کرد. اسپاد لگدی به کمر رسپینا کوبید که همه اراده او را از بین برد.
- دختره هرزه! فکر کردی می گذارم بری با اون بروسای لعنتی! تو رو همین امروز مال خودم می کنم. شما آشغالهای دهاتی فکر کردید می تونید  منو دور بزنید ؟  نامه ای دورن خورجینش انداختم که فکر می کنم از اون بالاها داره ما رو نگاه می کنه. پس خیالی به سرت نزنه...
رسپینا را برگرداند و به صورتش نگاه کرد. خنده ای از روی غرور کرد و خواست بروی رسپینا برود.
- آهای!
تا صورتش را برگرداند، چوبی را دید که به سرعت به سمت صورتش می آید و این  آخرین تصویر زندگی اش شد. پدربزرگ دوید سمت رسپینا. سرش را توی آغوش گرفت و می ‌بوسیدش.
- ببخش دخترم! من چه می دونستم اسپاد چنین آدم رذلی شده. تو حق داشتی .
ساعتی بعد، پیرمرد و رسپینا کنار جنازه اسپاد روی زمین نشسته بودند. رسپینا گفت: حالا چکار کنیم ؟
- باید از اینجا بریم
- ولی کجا؟ همه زندگیمون همینجاست. جایی رو نداریم بریم. همه هم می دونند اسپاد اومده پیش ما.
- باید به اون چاپار نامه بنویسیم و همه چیز رو توش بگیم. اسمش چی بود؟
- بروسا!
- آره، اون مامور دولته حتما می تونه کاری بکنه.
نامه را نوشتند و به اولین چاپاری که از آنجا رد می شد دادند. فردای آن روز، سر و صدایی رسپینا را بیدار کرد.  از خانه دوید بیرون که دید پدربزرگش را چند سرباز گرفته اند و با خود می برند. رسپینا فریاد زد: چکار می کنید ؟ کجا می بریدش ..
دوید سمت پدر بزرگ..
- نیاجان! کجا؟
- آروم باش دختر، نمی دونم چی شده، اما اینها میگن بروسا خائن بوده و امروز قراره سرش را بزنند...
رسپینا به سمت فرمانده رفت و گفت : به مزدا که نیای من بی گناهه! بروسا نامزد من بود و ما نامه ای نوشتیم تا از اسپاد بدذات بگیم تا کمکمون کنید. فرمانده سوار اسبش شد و گفت : برو! غیرتم اجازه نمی ده تو رو ببرم و الا تو هم تو کشتن اسپاد همکاری کردی و باید سر توی خائن را هم زد! اگر قدمی جلوتر بیای همینجا این کار رو می کنم.  اشاره ای به سربازان کرد و حرکت کردند. پیرمرد در غل و زنجیر در پی اسبان رفت.
رسپینا روی زمین نشست و اشک ریخت. خاک را مشت می کرد و روی سرش می ریخت.
خوشه های گندم هر کدام چیزی می گفتند. رسپینا بین آنها می چرخید. ظهر بود و تا عصر همه زندگی اش نابود می شد.  ناامید از همه جا بود. به آسمان نگاه کرد. چقدر کوچک و چه خوار شده بود. زمین سفت تر از همیشه شده بود. اشکهایش با خشمی که داشت مخلوط می شد. دیگر نمی دانست چه کار کند. حتی نمی توانست یک بار دیگر آنها را ببیند.
- بیچاره پدربزرگ.  بخاطر من این بلا سرش آمد....
 رسپینا داخل خانه شد. سنگ چخماق را برداش. مقداری خوشه خشک جمع کرد و آتشی از آنها درست کرد. دقیقه ای بعد کل مزرعه در ناامیدی او می سوخت. رسپینا فروهر را بوسید. آرام زیر لب زمزمه می کرد: اینک ای آتش، من سیاوش توام. مرا بسوزان که گناه خون 3 تن بر گردن من است. آه ای خورشید بتاب که امروز من از تو تابنده تر می شوم.
 آتش به لباسهایش رسیده بود که شیهه اسبی او را متوجه خود کرد، اسب میان آتش سعی می کرد تا خودش را جدا کند. اسب اسپاد بود که آن گوشه بسته بود. رسپینا آتش روی لباسش را خاموش کرد و به سمت اسب دوید. با خودش فکر حیوان بیچاره چه گناهی دارد. اسب را باز کرد و هر چه تلاش کرد، اسب از جایش تکان نخورد. رسپینا سوار اسب شد. تا چشم کار می کرد دود و آتش بود... رسپینا آرام پاهایش را به  شکم اسب زد و اسب حرکت کرد... راه افتاد. از میان آتش راهش را پیدا می کرد، حرکتش سریع و سریعتر می شد. رسپینا یالهای اسب را گرفت و خود را به گردن اسب چسباند. دودها کم کم کنار .اسب چاپارها جوری تربیت شده بودند که اگربرای صاحبشان اتفاقی می افتاد به سمت آخور ایستگاهشان می رفتند. اسب می دوید . رسپینا از میان آتش مثل سیاوش بیرون آمد. رسپینا فروهر را توی مشتش فشرد.
-  پس گناه این سه خون بر گردن من نیست ؟
اسب به تاخت می رفت و دختری زیبا را از آتش خشم به سکوت و پرباری دشت می برد. نزدیک غروب خورشید بود که به ایستگاه چاپارها نزدیک شد. از دور جمعیتی را دید که جمع شده بودند. اسب را تا آنجا برد. چند سرباز نزدیکش شدند و اسب را گرفتند. فرمانده با عصبانیت به سمتش آمد و گفت : باز هم تو؟؟ رسپینا با ناله و زاری گفت: من از آتش رد شدم. این اسب مرا از آتش رد کرد.
- کاش دروغ دیگری فراهم می کردی. به هر حال منتظر تو نبودیم. اگر می خواهی مردن این خائنین را ببینی مخالفتی نمی کنم، اما اگر کوچکترین صدایی از تو بشنوم تو را هم می کشم فهمیدی‌؟
رسپینا ترسیده بود. میان جمعیت ایستاد. دستان لرزان پدر بزرگ را می دید و چطور تن نحیفش را به زور به میدان می آوردند. بروسا را آن طرف تر روی زمین نشانده بودند. دستانش از پشت به پاهایش بسته شده بود. نور خورشید کم کم قرمز می شد. انگار خون به عالم می پاشیدند. فرمانده آمد و گفت این دو نفر خائن، در ازای مبلغی کم، نامه های حکومتی را به دشمنان می فروختند. پاینده باد ایران! به نام ایران و ایزد این پیروان اهریمن را به سزای کارشان می رسانم. شمشیرش درون  نور قرمز خورشید درخشید و تا به آسمان برد دل صدا را شکافت و سکوت حکم فرما شد.  رسپینا آستینش را گاز گرفته بود و درون پارچه جیغ میزد و اشک می ریخت.
- قربان صبر کنید! صبر کنید!!
- بهتره دلیل خوبی داشته باشی !
- قربان آن دخترک اسب اسپاد را اورده بود، درون خورجینش اینها را پیدا کردیم.
- ای دیوصفت! زود رهایشان کنید!
جمعیت همه شروع به سر و صدا کردند. فرمانده دوید بین جمعیت و مردم را کنار میزد. تا به رسپینا رسید. روی زمین افتاده بود . دستش را گرفت و بلندش کرد. گفت : حالا باور کردم که تو از آتش عبور کرده ای! مرا ببخش که به صداقتت شک کردم.

آنشب رسپینا و پدربزرگش روی خوشه های ساکت و سوخته نشستند. پیرمرد کتف رسپینا را گرفت و گفت : چندین سال قبل، مردی به من گفت می دانی چه چیزی همه تلاشها و داشته هایت را به باد می دهد؟ گفتم: خیر، تو بگو. گفت: سوز سینه عاشق و صدای ساکت شده مظلوم.
بروسا آمد و روی سر پیرمرد ایستاد.
- نگران نباشید، چه بسا وصال عشاق هم باعث آبادی شود.
 پیرمرد خندید و رفت درون خانه نیمه سوخته اش. بروسا کنار رسپینا نشست. به صورت رسپینا نگاه کرد، رسپینا خسته به نظر می رسید. لبهاش رو غنچه کرد و آروم زیر گردن رسپنا رو فوت کرد. رسپینا به بروسا نگاه کرد و خندید. صبح وقتی خورشید طلوع کرد و گرمایش را به رخ زمین کشید، رسپینا و بروسا در آغوش گرم و بی نیاز خود، رویاهای تازه ای رقم می زدند.
پایان/

نویسنده : مرتضی : ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم