يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره بیست: نامه ای برای چاپار (1)

ازمنظره بالای کوه ، دشتی پهناور بود ، که تا چشم کار می کرد مزرعه های گندم دیده می شد. راه باریکی از بین همه این مزرعه ها می گذشت.  راهی برای انتقال گندم ها و برای مامورین حکومتی از جمله "چاپارها".  چند روستا آنطرف تر، به سمت غرب، ایستگاهی بود که چاپارها آنجا منتظر چاپارهای دیگر می ایستادند تا نامه های حکومتی را هر چه سریعتر به همه جا ببرند.  گندمها اینقدر بلند می شدند که اگرسواری با اسب از میانشان عبور می کرد، سرش به سختی  دیده می شد.  در این میان مزرعه ای بود، که محصول بسیار خوبی داشت و دارای کارگرانی اندک بود.  یک پیرمرد و یک دختر جوان مالکش بودند.
رسپینا(١) دختر زیبایی بود که بین گندم ها می دوید و دل از همه دنیا می برد. چشمان مشکی و درشتش حکایت از رازی درونی داشت.  با قامتی بلند و ابروهایی پیوسته و لباسی سفید با پولکهای رنگی. گیسوان بلند، که زیر شالی صورتی قایمشان می کرد. او با گندم ها بزرگ شده بود. روی زمین می نشست و بین ساقه های گندم، حشرات را می دید که برای زندگی چطور تلاش می کنند. تاج گندمها را با کف دستانش نوازش می کرد و نور خورشید را بین ساقه ها پنهان می کرد.
- رسپینا! بیا دخترم، کجایی ؟! هوا داره تاریک میشه.
- چشم الان میام.
صدای پای اسب می آمد. با خودش فکر کرد حتما چاپار است. چاپارها مردانی با جامه های زیبا بودند که وقتی از آنطرف ها رد می شدند کودکان و دخترکان می آمدند  کنار جاده تا این ها را ببینند. با آن اسبهای تندرو و بزرگ. می تاختند و می رفتند. کودکان برایشان دست تکان می دادند. این را از خانواده اشان آموخته بودند تا شاید خستگی راه را از چاپارها کم کند. پسربچه ها آرزو داشتند وقتی بزرگ شدند، چاپار بشوند و نامه ای را برای شاه ببرند. رسپینا دوید کنار جاده. چاپاری با لباس قرمز، که آستینهایش تا روی آرنج بود  و ساعد پرقدرتش را نشان می داد از دور نزدیک می شد. شنل او در آسمان باد می خورد و صورتش را با دستمالی پوشانده بود. ناگهان بادی وزید و گرد و غباری راه انداخت. باد شال را  از روی موهای رسپینا برداشت و موهای بلندش در هوا پخش شد. چاپار نزدیک رسپینا که رسید به دلیل گرد و غبار ایستاد. چند لحظه بعد، غبار به کنار می رفت و" بروسا"(2) چهره زیبایی را می دید که موهایش چون فرشتگان دور سرش می چرخیدند. بروسا به چشمان پر زرق و برق رسپینا خیره شده بود. رسپینا چند ساقه زیبای گندم را چیده بود و درون دست داشت، به صورت چاپار نگاه کرد. ساقه ها را به سمتش گرفت و بروسا آنها را گرفت، به چشمان رسپینا خیره شده بود و از اسب پایین آمد. دل رسپینا ریخت، چشمان چاپار دلش را می لرزاند. آمد جلو و چیزی از درون سینه اش در آورد ، مچ رسپینا را گرفت و انگشتانش را باز کرد و آن را درون مچ رسپینا گذاشت و انگشتانش را روی آن  برگرداند. بر گشت روی اسب و با فریادی که بر سر اسب کشید،  به تاخت از آنجا دور شد. رسپینا مچش را باز کرد، گردنبندی بود با نقش "فروهر"(3). این باید ارزش زیادی می داشت، و این یعنی منتظر جوابی با ارزش خواهد بود. رسپینا جاده را خوب نگاه کرد تا چاپار در انتهای افق، میان سرابی محو شد. به خانه که بازگشت، پدر بزرگ گفت : اون چیه تو دستت ؟
- چیزی نیست از رو زمین پیدا کردمش.
آنشب، رسپینا گردنبند را به گردن آویخت و فروهر را بوسید و روی سینه اش گذاشت.
اوایل صبح بود که بروسا به ایستگاه بعدی رسید، نامه اش را رساند و نامه های دیگر را دریافت کرد. اسپاد(۴) به بروسا نگاهی کرد و گفت، چیه آشفته ای؟ راه اینقدر خسته ات کرده ؟ بروسا گفت بیا کمی قدم بزنیم .
-خوب چی پیش آمده ؟
- دیروز در راه که می آمدم، برای مدتی هوا گرد و غباری شد، مجبور شدم بایستام. چشمم به دختری افتاد، هوش از سرم برده.
- پس عاشق شدی ؟ خوب ببینم کی هست؟ اسمش چیست؟
- اسمش را نمی دانم، اما مزرعه ی هفتم از دومین دهات...تو تنها دوست این سالهای منی کمکم می کنی‌؟
- دقیقا هفتمی؟
- آره ، چطور ؟ کمکم می کنی حالا؟
- هیچی، برو استراحت کن، فردا باید راه بیافتی و بری. به اون دختر هم فکر نکن درست میشه.
بعداز ظهر روز بعد، بروسا به مزرعه هفتم رسید، از دور دید دخترک با یک کاسه منتظر ایستاده. بروسا از اسب پیاده شد، کاسه پر آبی بود که فروهر کف کاسه بود. بروسا کاسه رو از دستای رسپینا گرفت و سرکشید، بعد فروهر رو از تو کاسه در آورد و رفت پشت سر رسپینا و گردنبند رو به گردنش انداخت. رسپینا خجالت کشید و انگار همه شیطنت هاش تا همین لحظه ختم میشد، ایستاد و نگاه کرد. بروسا اسبش رو برد بین گندم ها و بعد رفت و دست رسپینا رو گرفت و تا وسط مزرعه باهم رفتند.
بعد از آن هر بار که بروسا برای بردن نامه از اون اطراف رد می‌شد، یکساعتی رو با رسپینا می گذروند. چند وقت بعد ، اواسط تابستون، بین گندمها خوابیده بودند و شکل ابرها رو حدس میزدند. بروسا آروم زیر گردن رسپینا رو فوت کرد و رسپینا لرزید و با ناز گفت سردم شد. بروسا به صورت زیبا و پر از ناز رسپینا نگاه کرد. به چشماش خیره  شد. هیچ کدوم پلک نمی زدند و خیره به چشم های هم نگاه کردند. نفس های هم را که روی صورت یکدیگر فرود می آمد می شمردند.  بروسا شروع  کرد توی چشم رسپینا فوت کردن.  رسپینا خندید و چشماشو بست. بروسا تو گوشش زمزمه کرد : یکی از این روزهای گرم، میام و با هم ازدواج می کنیم و برای همیشه تو مال من میشی. رسپینا هم آروم گفت روزهای گرم دارن تموم میشن، عجله کن.  انگار توی یک ملافه از رویا پیچیده شده بودند . ناگهان صدای خشدار و خشنی رویا رو از بین برد : " رسپینا "! پدر بزرگ رسپینا روی سرشون وایساده بود. بروسا به سرعت پاشد، پیرمرد با بیلی که در دست داشت بروسا رو تهدید کرد که از اونجا بره.
بروسا گفت : اشتباه می کنید، من به رسپینا گفتم به شما بگه، ...
پیرمرد نگذاشت حرفهای بروسای جوان تمام بشه و گفت : زود گورتو گم کن! والا جنازت از اینجا بیرون میره!
بروسا گفت : باشه باشه، اما اونطور که شما فکر می کنید نیست. من رسپینا رو می خوام و میام دنبالش..
و با عجله به سمت اسبش رفت. پیرمرد برگشت و به رسپینا نگاه کرد. رسپینا تمام صورتش خیس از اشک شده بود. پیرمرد مچ دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید، انگار پاهای رسپینا به هم می خورد. از یک طرف تحمل ناراحتی پدربزرگ را نداشت و از طرفی از وضعی که پیش آمده بود برای بروسا ناراحت بود.پیرمرد دختر را درون خانه کاهگلی انداخت که انبار وسایل کشاورزی اش بود، تکه چوبی را پشت در گذاشت و فریاد زد: رسپینا! تو آبروی منو بردی! دیگه حق نداری بیای بیرون و روشنی خورشید رو ببینی تا وقتی نامزدت بیاد و از اینجا ببرتت.
رسپینا نخواست جواب پیرمرد رو بده و فقط اشک می ریخت. مچ دستش درد گرفته بود و هق هق گریه امونش نمی داد. بادی از داخل  شکافی توی دیوار به گردنش خورد. یاد فوتهای بروسا افتاد و آروم شد. به بروسا اعتماد داشت. به حرفهای پیرمرد فکر کرد : "نامزدت بیاد". با خودش فکر کرد:
- چطور کسی رو که هیچوقت ندیدم اسمش نامزد میشه‌؟ تنها چیزی که از اون یادمه یک پسر 10-12 سالست که دست منو می گرفت و تو مزرعه می دویدیم. مادرش چند بار آمده و هی گفته عروسم. نمی دونم، شاید ببینمش خوشم بیاد.
بروسا به ایستگاه رسید و یکراست رفت تو استراحتگاه و خوابید. با صدایی بیدار شد. بروسا؟ پاشو! چشماشو که باز کرد، فرمانده ایستگاه بود. سریع پاشد و ایستاد و گفت: بله قربان! فرمانده دو نفر روصدا کرد و آومدن تو، دستهای بروسا رو گرفتند و محکم نگه اش داشتند. فرمانده با لگد به شکمش کوبید، طوری که قامت بلند بروسا کاملا خم شد. چند مشت و لگد دیگه هم نصیب بروسا شد و فرمانده گفت ببریدش و به دادگاه دولتی تحویلش بدید. بروسا با سر و صورت زخمی و با ته مونده انرژی گفت: قربان چی پیش اومده؟
فرمانده گفت خودت می فهمی خائن.
یک هفته بعد، رسپینا بین گندمها خوابیده بود، و به آسمون نگاه می کرد، هر ابری رو که می دید اشک از کنار چشمش رو زمین می افتاد. هوا داغ داغ بود و خوشه های گندم کم کم داشتند خم می شدند. صدای سم اسبی افکارش رو بهم ریخت. رسپینا با عجله اومد لب جاده شاید بروسا باشه. با خودش فکر کرد : نه اون نامرد نیست که منو فراموش کرده باشه...
چاپاری نزدیک می شد، صورتش رو بسته بود، نزدیک رسپینا رسیده بود و انگار به او نگاه می کرد. رسپینا خوشحال شد. چاپار نزدیک رسپینا از اسبش پایین اومد. رسپینا متوجه شد که نه این بروسا نیست. دستمال رو از روی صورتش باز کرد، و گفت : درود رسپینا، منم!.... اسپاد! همبازی دوران کودکی!
رسپینا سرجاش میخکوب شده بود، اسپاد اسبش رو جایی بست و به سمت رسپینا اومد و بی مقدمه رسپینا رو تو آغوشش گرفت، دستهای پرقدرتش جلوی هرعکس العملی رو می گرفت. صورت رسپینا رو مثل فاحشه ها می بوسید. رسپینا به این فکر می کرد که بروسا حتی دست هم به او نزده بود و اشک از صورتش ریخت. اسپاد ، دست رسپینا رو گرفت و گفت اون پیرمرد کجاست؟ رسپینا که به سختی بغضش رو فرو می داد با دست اشاره کرد و گفت اون سمت. اسپاد دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد. ابری جلوی آفتاب رو گرفت و گرمای هوا رفت. میون خوشه های گندم که را می رفتند، اسپاد با خنجرش اونها رو زخمی می کرد تا راهش رو باز کنه. به پیرمرد که رسیدند، اسپاد رفت جلو و پیرمرد و رو بغل کرد.
- اسپاد! پیام منو گرفتی‌؟
- آره، واسه همینه که اینجام. چند روز دیگه رسپینا رو به خونه میبرم.
- رسپینا شنیدی ؟ تو فقط چند روز فرصت داری، برو خودت رو آماده کن...
دو مرد ایستادند و با هم حرف زدند. رسپینا زنبیل خالی غذای پدر بزرگ رو برداشت و به سمت خونه براه افتاد. قدم دوم اشک از چشماش ریخت، قدم پنجم چشماش دیگه جایی رو نمی دید و فقط راه می رفت. چند متر اونطرف تر رسپینا روی زمین افتاد.

ادامه دارد...

پانوشت ها :

١- رسپینا :پاییز، فصل پاییز
٢- بروسا: نام پدر بهرام از موبدان یزد
٣-فروهر : نگاره فروهر در فرهنگ ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی است. (
بیشتر در ویکی پدیا)

۴- اسپاد : دارنده سپاه نیرومند

 

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم