يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره نوزده: پنج داستان مردانه (5)

5-  خزان شعر
زیر درخت غرور، سایه ای برای چشمانم ساخته بودم. نگاهم تا عمق هر چیزی نفوذ پیدا می کرد. کمتر سخن می گفتم وفقط هنگامی  دو لب را از هم فاصله می دادم که این فاصله را، دُر و گوهر پر کند.  ابروهایم ، خیلی رنگ بالاتر رفتن  را ندیده بودند. وقتی می نشستم، پای چپم  را روی پای راستم  می انداختم و با انگشت اشاره و کناری اش، روی استخوان گونه ام فشار می آوردم. در این حالت می شد همه دنیا را تحلیل و تفسیر کنم. چیزی از چشمانم دور نمی ماند.
 یک روز پاییز، وقتی برگی آماده می شد تا از درخت بیافتد، و باد همه تلاشش را می کرد، صدای ناله اش گوشم را پر کرد. دیر رسیدم، از شاخه جدا شده بود. اما نگذاشتم به زمین برسد . دستانم را به هم چسباندم و روی کف دستهایم آرام گرفت. آوردمش تو، بیرون هوا سرد بود، تاریک بود، دلگیر بود. دفتر شعرم را باز کردم، برگ را میان کلمات خواباندم و برگ دفترم را چون سنگ قبر روی سرش گذاردم.
ده سال بعد سنگ قبر را برداشتم و نبش قبر کردم. جسدش متلاشی شده بود، درست مثل من. زیر برگ کلماتی دفن شده بود، مثل عشق، خدا و زندگی. آن شب سرد پائیزی برگ زیر برگهای دفترم خوابید و من روی برگهای دیگر دفترم می نوشتم از نور و سیاهی. از ورود ماه سپید به آسمان سیاه و نمی دانستم ده سال بعد، در کمتر از یک ماه، مهتاب غصه، شب سیاه  را از دل موهای کوتاه و مجعدم به یغما می برد. کاغذهای دفترم از عشق شروع شده بود و از کوچه مادر می گذشت. آن برگ میان کاغذها، فصل های شعرم را از هم جدا می کرد و چند صفحه بعد از آن وارد دریای لیلا می شدم.

 با دسته گلی از رزهای قرمز و یک جعبه شیرینی توی خیابان میرفتم. کت و شلوار مشکی، با موهای حالت داده شده. ولی چشمانم همان هایی بود که زیر سایبان غرور تاب می خورد. مردم با لبخند مرا بدرقه می کردند. وارد اتاق که شدم همه جا بوی فروردین می داد. پدر لیلا گفت شغلت چیست؟ گفتم نان کلمات می خورم  و صنعت جمله سازی می کنم. لیلا با سینی چای به سمتم آمد. چشمان بلورینش، حکایت از شکنندگی او داشت. وقتی در خلوت باهم بودیم، به او گفتم قلبم را پر از نرمی و لطافت کرده ام تا مراقب بلور چشمانت باشم. زیر چادرش، قلبی می تپید که صدایش را از مژگان بلند و پرتابش می شنیدم. پدرش مرد مهربانی بود، مثل نسیم. برگها را نوازش می داد و ذرات گلها را هدایت می کرد. به من گفت واژگانت را نفروش، شغل دیگری پیدا کن تا لیلا آسوده تر باشد  و تو صنعت دلت را نفروشی. لیلا که به خانه ام آمد، توی دفتر شعرم نوشتم "دنیای من قدم گل زندگی ات مبارک". شبها قبل از خواب، بوسه ها پیوندی بود میان قلم و قلب و لیلا. در آغوشم می خوابید و شعرهایی را که می نوشتم می بوسید. روزها روشن تر از گذشته می رفت. درون خانه مان کودکی داشتیم به نام احساس،  که شیر از پستان نگاه لیلا می خورد و در گهواره قلب من می خوابید. صبح ها قبل از آنکه از آغوش گرم هم خسته شویم، نوروز درب خانه امان را می کوبید و من سراسیمه به محل کارم می رفتم.
پولها سرد و کثیف و چرکین بودند. می شمردمشان و به مشتری های باجه ام می گفتم با احتیاط حمل کنید. البته باقی حرفم را درون دلم می گفتم " با احتیاط حمل کنید، این چرک را با پاکی قلب زود معامله می کنند".  وقتی مشتری نداشتم، با خودم فکر می کردم، چرا مردم بانکی از احساس ندارند که درآن احساس هایشان را ذخیره کنند، شاید ناغافل دزدی امشب همه احساسشان را برد. اما با این وجود بعضی ها احساس وام می دهند، و از گیرنده همیشه انتظار دارند که وامشان را پس دهد با چند درصد سود اضافه. و چه خوشبخت بودیم من و لیلا که بانکمان وام بلاعوض می داد. ثانیه ها را می شمردم تا به خانه برگردم. هوای بیرون گرم و پر اضطراب بود. در خانه ما، گل مریم می رقصید و رزها و شمعدانی ها برایش دست می زدند. همه این خنکا و آسایش بخاطر لطافت لیلا بود.
روی مبل دو نفره امان خاطرات زندگی می کردند  و روی سینی چایمان عشق لیلا. شب ها می رفتیم بیرون، یک جایی پیدا می کردیم که آسمان را خوب بشود دید و با هم به ستاره ها چشمک می زدیم تا دلشان بسوزد. 
یک روز صبح لیلا جوانه زد. می خواستیم از باغچه تبدیل به باغ شویم. چه شر و شوری پیدا کردیم تا مهدیس غنچه کرد. او در دامن محبت مادر بزرگ می شد و من برایش شعر می خواندم. از بانک زشت و سیاه می گفتم که لولوی مردمی می شود که چکشان برگشت می خورد. خوشی ها با ناخوشی ها می آمدند و هر روز ریشه امان را در خاک محکمتر می کردیم. من درختی شده بودم، که گل زیبایی را حمایت می کردم که غنچه کوچکی در آغوش داشت. سایه ام بلند شده بود، طوری که از سایه غرورم بزرگتر شد. به استواری خودم می بالیدم و اینکه اگر پول زیادی نداریم، اگر دردها زیاد است، من یک تنه جلوی همه چیز می ایستم تا لیلا و مهدیس در آرامش باشند. دفتر شعرم شده بود محل شرح حال چکاچک شمشیرها، نفس نفس زدن اسبهایی که سواران از آنها سرعت بیشتر می خواهند و گلهایی که منظره این نبردها بودند. این غفلت کار دستم داد.  غافل از پاییز و بادهای سرد بودم. آن برگ را فراموش کرده بودم. اوایل مهر بود که لیلا برای عروسی دختر خاله اش باید به شمال می رفت. صبح بوسیدمشان و چه مغرور نصیحتشان کردم. گلهای ناز من رفتند. درون جاده ای که باد می وزید، سرد بود و تاریک بود. ناله آن برگ بعد از ده سال درون دلم افتاده بود. ترس همه وجودم را پر کرد که نکند دیر برسم. به لیلا زنگ زدم و گفتم مرخصی گرفتم و صبح به شما ملحق می شوم. وقتی رسیدم سر لیلا را توی کف دستهایم گرفتم. باد وزیده بود. لیلا و مهدیس از شاخه زندگی افتاده بودند. اما این بار آنها به زمین رسیده بودند. مرد مستی، که همه زندگی مرا به زمین زده بود، چند روز بعد به من گفت که از این تصادف شرمنده است و هیچوقت وجدانش آرام نمی گیرد.
وقتی به کلمات زیر برگ نگاه می کردم، همه آنها را مقصر می دیدم، مخصوصا خدا را.  برگ متلاشی شده را نگاه می کردم که او هم شهید باد پاییزی شده بود. سرم گیج می خورد و کلمات را بجز کلمه خدا نمی دیدم. امروز صبح این برگ را دیدم، روی تخت شماره 9 بیمارستان. سکته کرده بود و در کما خاموش خاموش بود. دیگرانی در این اتاق بودند و من همه اینها را بین دفتر شعرم می دیدم. پرستاری به این برگ دست می زد، دکتری آمد و گفت : تمام کرده، به سردخانه انتقالش دهید.
من، امروز در میان آخرین برگهای دفتر شعرم، مُردم. با همه ایستادگی ام، وقتی شاخه های گلهایم را بریدند، شکستم و افتادم. ریشه من به این ها وصل بود. وقتی سایه ام بلند شد، یادم رفت بادهایی می آیند و به راستی که این بادها را خدا می فرستد. بادهایی که خبر از وجود او می دهند. بادهایی که با غفلت مخالفند، هر چند که سرد و بی رحمند.  به سایه ها، به گل ها و به ایستادگی ها می گویند، این دفتر شعر را اوست که آفریده و نظم داده،  پایانش را با غفلت خراب نکنید. مرا بردند تا سنگی واقعی بر سر قبرم بگذارند که شاید رویش چند خط شعری نوشته باشد. اما من  تنها چیزی که پشت جلد دفتر شعرم می نویسم این است : خدا.

نویسنده : مرتضی : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم