يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره هجده: پنج داستان مردانه (4)

 4‌- جوانی و فرصت ستاره چینی

- .... راستی شما درستون تموم شد ؟‌
عجب سوالی. این یعنی یادت هست باهم هم دانشگاهی بودیم؟ یادت هست چه روزهایی باهم سر مطالب نشریه دعوا می کردیم؟ یادت هست تو شماره آخری چقدر اذیت کردی؟ خوب اینها رو نمی شه  از ذهن بیرون کرد. دانشجوی شهرستان باشی، دور از خانواده و چنین فضاهایی را فراموش کنی. یادم میاد کاظم می گفت: مراقب این خانوم صمدی باش، بدجوری خاطرتو می خواد. منم که کلا تو این باغ ها نبودم، هیچوقت حرفش رو قبول  نکردم. اطرافم دختر زیاد بود. اولیش همین دخترخاله ام "مهناز".  چپ و راست می رفت می گفت " رضا تو کل فامیل تکه، جلو روش میگم، واقعا پسر به این خوبی نیست.... " بعد هم که با عشوه چشم و ابرو منت حرفش را برسرم  می گذاشت.
- نه هنوز، یعنی لیسانس رو گرفتم و الان سال آخر فوق لیسانس هستم
- چه عالی، هنوز هم فیزیک می خونید؟‌
- بله، فیزیک هسته ای.
- چه جالب، باید سخت باشه...
- تا حدودی، چه خبر از حال دایی ما؟
- خوب دکتر گفت سکته خفیفی بوده و رد کرده، از این به بعد باید خیلی  مراقبشون باشید
- آها، خوب با اجازتون برم پیش دایی جان
- خواهش می کنم
وارد اتاق 6  که شدم، انگار وارد قطعه ای از دنیا می شدم که دست کمی از برزخ نداشت. به اینها که نگاه کردم، انگار معلق بین دنیا و عقبی مانده اند. دایی ام بیدار است و زن دایی به او سوپ می دهد.
- سلام حاج آقا، بهترید ایشالا؟
با سختی و لکنت پاسخ می دهد :بله
دستش را بوسیدم، برای او احترام خاصی قائلم. چه بد شد که سکته سراغ او  آمد، هنوز خیلی چیزها بود که باید به من می آموخت. به زن دایی گفتم : شما خسته شدید، برید خونه استراحت کنید بگذارید من امشب اینجا بمونم. قبول نمی کرد، تا اینکه قبول کرد آخر شب بیام و تا صبح بمونم.
ساعت 12 است و حالا من تنها در این اتاق با 8 تخت هستم. پیرمردی که تختش نزدیک ماست، هر از چندگاهی سر و صداهای عجیبی از گلویش در می آورد و کاملا با دستگاه زنده است. بقیه تو خواب راحتی هستند. البته در مورد راحتی اش شک دارم. من هم که عمرا خوابم ببرد. خانم صمدی وارد اتاق شد
- شما امشب اینجایید ؟ چه جالب
- بله، چرا جالب‌؟
- خوب بخاطر اینکه کشیک شب من هستم، حوصلتون که سر رفت بیاید ایستگاه پرستاری در مورد قدیم صحبت  کنیم.
سرم ها را چک می کند. توی ذهنم براندازش می کنم. قدش زیاد بلند نیست، کمرش زیاد باریک نیست. وقتی می خندد دندانهای جلویش بیرون می زند، اما خون گرم است. وقتی باهم تو دفتر فرهنگ کار می کردیم، ما فقط 3 پسر بودیم و 16، 17 تا دختر. یادم هست یکی از دخترها خیلی خوب حرف می زد. چشمان سبزی داشت و اندام برازنده ای. هر چه می گفت سعی  می کردم ساز مخالف بزنم، شاید حرص خوردنش باعث شود نقطه ضعفی پیدا کنم و در آینده وقتی به او تفاهم هایمان را یادآوری می کنم، بتوانم کنترلش کنم. خانم صمدی  را یادم می آید که چقدر از من تعریف و تمجید می کرد. البته باقی این 16-17 نفر و حتی پسرهای دانشکده و اساتید هم این کار را می کردند. یک قانون نانوشته ای وجود دارد که وقتی قدت 190 سانت باشد و هیکلت درشت و چشمانت  مشکی، تمام حرکات تو را دیگران می ستایند بدون آنکه واقعا ببینند چکار می کنی و چه می گویی. حتی دخترکانی که پشت سرت حرف میزنند که "اه، چقدر ازش بدم میاد" جلویت به ریش تمام دوستانشان می خندند و تو را تک عشق زندگی‌اشان می خوانند. با این اوصاف اعتماد بنفسی به تو می دهند که وارد هر کاری بشوی از آن کار موفق بیرون می آیی. و از طرف دیگر، دیگران در نظرت هی کوچک و کوچکتر می شوند.
 فرزانه! دختر زیبایی که از همان روزهای اول دانشگاه چشمم را گرفت. چنان می خواستمش که دیگران در نظرم، مهمانهای یک شبه ای می نمودند. یک روز آنقدر به او نگاه کردم که آمد جلوی صورتم ایستاد، مچ دستش را جلوی دوستانش گرفتم و بوسیدم. اما او ساحره ای بود، با عشوه گری فوق العاده ای چشمکی به من زد و رفت. چشمک فرزانه، ستاره شمال آسمان دلم شد، چنان از پی اش می رفتم که مضحکه کل دانشکده شده بودم، اما متوجه نگاههای سنگین دیگران نمی شدم. به عقیده دوستانم او بهترین دختر دانشگاه بود و فقط لایق من. بالاخره با فرزانه یک روز را سپری کردم. همان روز از چشمم افتاد. برایش حالت جا سویچی داشتم که وقتی می خواست سوار ماشین مدل بالایش بشود، از کیفش دربیاورد و آن را در آسمان بچرخاند تا همه ببینند او چه دارد.  بعد از این ماجرا بود که رفتم سراغ دفتر فرهنگ و خودم را با کاغذ بازی و چاپ نشریه سرگرم کردم. خیلی سعی کرد باز به من نزدیک شود، اما وقتی من را خندان میان دختران دیگری می دید، نظرش عوض می شد. او جاسویچی می خواست که درون دستان او زیبا باشد و نه چیز دیگری.  اینجا بود که با خانم صمدی یا همان سارا آشنا شدم. چقدر زیبا فکر می کرد و چه صمیمی بود. ماه رمضان که تا عصر توی دفتر بودم برایم افطاری می آورد، و من تظاهر می‌کردم روزه ام. بعضی روزها پیشنهادات خاصی از طرف دختران داشتم و بیشترشان را نادیده می گرفتم.
یکی از روزهای سرد زمستان، برای رفتن به شهر خودمون دچار مشکل شدیم. بلیط قطار پیدا نمی شد و اتوبوس ها هم به علت لغزندگی جاده بسیار خطرناک بودند و البته کم. من که حوصله نداشتم این سرما رو تو غربت تحمل کنم راهی سفر  با یکی از این اتوبوس ها شدم. تو ترمینال سارا و دوستانش را دیدم که آنها هم بلیط به دست ایستاده‌اند. بعد از احوال پرسی باهم  سوار اتوبوس شدیم. شش دختر همراه با من.  من روی یک صندلی تنها نشستم. توی راه دائما می خندیدیم و برایشان چیزهایی تعریف می کردم. از من در مورد پسرها سوال می کردند، تا اینکه به هوای بدی خوردیم. کولاک شده بود و اتوبوس به ناچار ایستاد. دخترها را خوب می دیدم که می لرزیدند والبته نه از سرما، بلکه از ترس. وسط بیابون، با اتوبوسی که 30 سال لااقل عمر داشت ایستاده بودیم و بیرون چیزی برای دیدن وجود نداشت. انگار تنها کسانی که در آن جاده بودند ما بودیم. حواسم به بیرون بود و دونه های برفی که روی پنجره آب می شدند رو تماشا می کردم، که سارا گفت : نبینم تنها نشستید و غم زده . درست کنارم نشسته بود. کلی باهم صحبت کردیم راجع به نشریه و  درس و زندگی. می دونم که اینکار رو کرد فقط برای اینکه تنها نباشم. بقیه دخترها هم کم کم وارد بحث ما شدند. اتوبوس روشن شد، صدای لیز خوردن روی برف شنیده می شد.  اما هیچ تکونی نمی خورد. من و چند مرد دیگر رفتیم پایین وتا می توانستیم زیر چرخ ها این غول قدیمی را سفت کردیم تا حرکت کند و تکانی بخورد. بارش برف امان را از ما بریده بود.
بچه که بودم، با دستهای لخت برف بازی می کردم و برف توی یقه این و اون می انداختم . زورم از بقیه بیشتر بود و تا می توانستم هم سنها را اذیت می کردم. مادرم هرچقدر می گفت دستکش دستت کن گوش نمی دادم. مادر چه می دانست با دست لخت شانس انداختن یک گوله برف داخل یقه یک نفر دیگر، چقدر بیشتر می شد. آن گوش نکردن ها سبب شده بود دستانم نسبت به سرما حساس باشند و زود سرما رمق انگشتانم را می برد. بالاخره اتوبوس به جاده برگشت و من به صندلی ام. دستانم باد کرده بود و سرخ بود، حتی نمی توانستم آنها را به هم بمالم تا گرمتر شوند. سارای مهربان، چای گرمی به دستم داد، که دستان  سرمازده ام سوخت و لیوان از دستم افتاد. با ناراحتی گفت : چی شد ؟ وقتی نگاهی به دستان سرد و یخ کرده من کرد، دستان گرمش را روی دستانم گذاشت و آروم شروع کرد مالاندن دستهای من. به صورتش نگاه کردم و گفتم : تو حتما پرستار خوبی میشی . دخترهای دیگه کلی شیطنت کردند و تا توانستند متلک بار ما کردند، اما دستان گرم او و کارهای دیگری که انجام داد معجزه کردند. شب که در صندلی ردیف بغلی، خوابش برده بود به او نگاه کردم.  یک حسی از درون قلبم به سمتش تمایل داشت، که ناگهان چشمان  سبز دختری دیگر حواسم را پرت کرد. بدون معطلی صورتم را بوسید و خواست کنارم بماند . با اصرار من بلند شد و شماره اش را به من داد و گفت حتما زنگ بزنم.


- رضا، ببخش تو هم اذیت شدی
دایی جان با سختی این را گفت . سرش را ناز کردم و گفتم :
- وظیفمه حاج آقا، چیزی احتیاج دارید ؟
- آره، یک لیوان آب.
آبش را که خورد باز خوابید. پا شدم و به بیماران دیگر نگاه کردم. مردی که از گلویش دو لوله بیرون زده بود و با ماسک اکسیژن خوابیده بود. به نظر خیلی شکسته می آید. احتمالا بنا یا کارگری بوده، بیچاره انتهای  زندگی‌اش کجا باید باشه. این طرف تر هم همان پیرمردی است که با دستگاه و سرم زنده است. خوب چه اصراری دارند که او را زنده نگه دارند، بمیرد که راحت تر است، فکر می کنم اطرافیانش هم با من هم عقیده باشند. من که حتما یک وصیت نامه تنظیم خواهم کرد که اگر چنین شرایطی برایم پیش آمد از این فداکاریها برایم نکنند، بگذارند راحت بمیرم. آنطرف روی تخت 9 مرد جاافتاده ای خوابیده. هیچ تکانی نمی خورد و فقط یک سرم به او وصل است. موهایش جو گندمی است و صورت مردانه جذابی دارد. لابد از دست طلبکارانش به این روز افتاده. وارد سالن شدم، چه سالن غریبی است در این ساعت شب. داخل هر اتاقی زندگی را با سرم زنده نگه داشته اند و من چه بی خیال این وسط قدم می زنم. واقعا چطور پرستار می شوند ؟ چطور هر روز این مسیر پر از اندوه را بعنوان محیط کاری قبول می کنند، نمی‌دانم.  بیشتر ترجیح می‌دهم روی الکترونهایی فکر کنم که هنوز نمی توان آن را از هسته جدا کرد. چرا پروتن از هسته جدا می شود، ولی الکترون نه ؟ ظاهرا اینقدر دور هسته چرخیده که عاشقش شده و دست بردار نیست.
- خسته نباشید
- سلامت باشید، نمی خواید بخوابید ؟ تخت برای همراهان داریم ها.
- نه ممنونم، خوابم نمیاد. داشتم به اون شب سرد زمستون فکر می کردم، یادتون هست.
- آره، شما با اون دستهای باد کرده. چقدر نذر و نیاز کردم اون شب.
- چقدر زود گذشت . اصلا فکرش رو می کردم شما رو اینجا ببینم.
- آره خیلی زود گذشت. بفرمایید چای.
-  اوه ، مرسی ، چقدر هم خوشرنگه.
یاد اون شب افتادم، وقتی شماره تلفن را گرفتم. فردایش به ساناز زنگ زدم و همدیگر را دیدیم. چقدر دخترداغی بود. نمی شد از او گذشت. با تمام اصرارهایش، نتوانستم حتی ببوسمش. یک حس درونی نمی گذاشت. بعد از آن دیگر ندیدمش. حالا اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم، تمام روز که با ساناز بودم فکر می کردم در جواب محبتهای شب گذشته سارا، با این کارم  دارم به او خیانت می کنم. هیچ داستانی بین ما نبود، اما حاضر به معامله گرمای مهربان دستش، با داغی شهوت ساناز نشدم. از این سانازها توی زندگی ام زیاد بوده اند . خوب که فکر می کنم می بینم همه اش تا قبل از آن شب بود. اعتراف می کنم در آغوش شهوت های زیادی شب را به صبح برده ام. اما آن شب، مهر و محبت خالصانه سارا، تا صبح چنان شهوت وجدانم را بیدار کرد، که روحم از حضور سارا ارضا شد.
- سرد شد ها.
- آها، از کارتون بگید، راضی هستید ؟
- آره، اولش که اومدم اینجا خیلی می ترسیدم. تو بیمارستان با بیمارهای عادی تری روبه رو بودیم، اما اینجا بیماران اورژانسی هستند و اینها که سکته عصبی کرده اند بسیار حساس شده اند. اما حالا می بینم چقدر با روحیاتم سازگار است. امروز صبح با رباب خانم صحبت می کردم، همسر همان بیماری که تختش رو به روی تخت دایی شماست. از این که به حرفاش گوش کردم، حس خوبی دارم.
- چه خوب. این لیوان رو کجا بشورم ؟
- بدیدش من.
- نه امکان نداره، بگید کجا بشورم.
- حالا که اصرار دارید باشه، بیاید داخل، پشت آن قفسه ها سینک ظرفشوییست.
لیوانم را که می شستم سارا  آمد تا لیوانش را کنار سینک بگذارد، با همان دستهای خیس، ساعدش را گرفتم و لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. نفسم تو سینه ام حبس شده بود. همینطور که لبانم را به لبهایش می فشردم، فکر کردم این چه کاری بود... لبهایم را جدا کردم، از شرم و حیا سرخ شده بود. نبضم به شدت می زد. چشمانم انگار که در حوزه مغناطیسی قرار گرفته باشد از روی صورتش تکان نمی خورد، دستم را پشت کمرش گذاشتم و به سمت خودم کشیدمش و دوباره لبهایش را بوسیدم، گرمای وجودش تا انگشتان پایم رفت. با دستانش سینه ام را هل داد و گفت آقای پور محمدی‌؟
- سارا، امشب تو رو دوباره پیدا کردم،  از صبح که دوباره دیدمت تمام احساساتم صادق شده اند. من که تا امروز تو رو فراموش کرده بودم، و با  گرمای دستهای تو توی ذهنم، یک رویا ساخته بودم، امشب فهمیدم تجربه دوست داشتن رو فقط با تو می تونم داشته باشم.
- باشه، به خودت مسلط باش. یعنی چی که یهو فهمیدی می تونی من رو دوست داشته باشی؟‌؟
- اول اونطور نگاهم نکن تا بگم...خوب راستش، نمی دونم چطور بگم، اما محبت واقعی رو از شما دیدم، دلم می‌خواد این تجربه رو برای همیشه داشته باشم.
- باشه، حالا میشه برید بیرون، بعدا صحبت می کنیم...
توی راه ِ رفتن به اتاق با خودم فکر می کردم این چه کاری بود؟؟ او حتی به من هم فکر نکرده، او فقط یک پرستاره.  کنار تخت داییم نشستم، و تا نماز صبح به این فکر می کردم که چطور مسئله امشب را راست و ریس کنم. برای نماز صبح زن دایی آمد، چه با محبت شوهرش را بوسید و با خاکی که با خود آورده بود وضو را برای دایی تیمم کرد. مهر را به صورتش می چسباند و دایی در نمازش اشک می ریخت.
- رضا جان ممنون، خیلی لطف کردی شب رو اینجا بودی پسرم.
- وظیفم بوده، پس با اجازتون من میرم، اگر کاری داشتید زنگ بزنید.
توی راهرو به ایستگاه پرستاری نزدیک می شدم، سارا را دیدم که دستش را زیر چانه اش زده بود و به جایی خیره شده بود. صورتش آنقدر ها زیبا نبود، شاید اندامش کششی هم برایم نداشت. اما چیزی درونم بود، که مرا به سمتش سوق می داد.  کنارش که رسیدم از جایش بلند شد. 
- ببخشید خانم صمدی، نمی دونم چی بگم.
- هیچی نگو، بیرون منتظر باش باتو کار دارم.
هوا چقدر سر صبح عجیب است. ستاره  ها درخشان و صاف توی دل سیاه آسمان پرسه می زنند. این دب اکبر است، و حالا باید دنبال ستاره شمال باشم. سارا رو به رویم ایستاده بود. دستهایش را توی روپوش پرستاری فرو کرده بود و با حالتی حق  به جانب گفت:
- این حرفها که زدید تا چه اندازه راست بود ؟  می خوام بدونم تو حسم اشتباه نکردم
-  ببخشید ناراحتتون کردم، اما باور کنید به دلم نشستید .
- چرا امشب گفتید ؟
- شاید به خاطر اینکه امشب جراتم بیشتر بود. امشب بین مریضها، وقتی دیدم فرصتها چه زود می گذرند و برای گفتن "دوستت دارم" فرصت زیادی نداریم. شاید من از اون مردهایی هستم که به پرستاری مهربون احتیاج دارم، که  بتونم مهربونیش رو جبران کنم
- چرا باید حرفاتو باور کنم ؟
- باور نکنید، اصلا شاید من دیگه به این بیمارستان نیام و فردا دایی رو از اینجا بردیم. فقط امروز که دیدم همسر داشتن چه موهبتی هست؛ و نگفتن یک احساس درونی به خاطر فرصتهایی که باید منتظرشون بمونیم تا کی برسند، چقدر بد می تونه باشه، در حالی که بهترین فرصت زندگیمون رو به رومون ایستاده، و زیاده خواهی و دنیا طلبی نمی گذاره حرف دلت رو بزنی و هر لحظه ممکنه این دیدار دوباره تکرار نشه. همه اینها منو وادار کرد به خودم رجوع کنم.
شاخه گل قرمزی از جیبش بیرون آورد و داد به من، چشمکی به من زد. چشماش زیاد درشت نبود، و در مقابل چشمهای مسحور کننده ای که تا امروز دیدم چیز خاصی نبود، اما با بسته شدن چشمش و باز شدنش ، دلم باز شد و مسحور نگاهش شدم.  دوباره بوسیدمش.
توی راه که به خونه می رفتم، با خودم فکر می کردم سکته کردن دایی تصادف تلخی بوده یا مصلحت شیرینی...نمی دونم، خیلی خوابم میاد، اگر فکر سارا بگذاره خوابم ببره....

پ.ن‌:

بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض
به اقدام موهن شهرداری مشهد

امضاء برای ایرج میرزا

نویسنده : مرتضی : ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم