يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره هفده : پنج داستان مردانه (3)

3- علی آقا

- آقای محمدپور‌؟ شما اینجا چکار می کنید ؟
- سلام، شما... خانوم ..
- صمدی هستم، دانشکده علوم، دفتر فرهنگی..
- آهان، ببخشید ، فکرم درگیر شده، خوب هستید؟
- مرسی، نگفتید واسه چی اینجایید ؟
-  داییم امروز حالش بهم خورده بود، آوردیمش اینجا. به سلامتی درستون تموم شد ؟
- نه هنوز یک ترم مونده. داییتون  کدوم اتاق هستند ؟
- اتاق شماره 6.
- الان میام اونجا
عجب. هیچوقت فکر نمی کردم دوباره ببینمش. چه پسر گلی بود. چقدر دلم می خواست بیشتر با هم بودیم. چقدر با ادب و خوب بود و چه زود گذشت. مردی شده برای خودش.
- سارا ؟ حواست کجاست ؟
- سلام. هیچی. یک هم دانشگاهی دیدم یاد قدیم افتادم
- کی ؟ از بچه های پرستاری ؟
- نه. رشته اش فیزیک بود. تو دفتر فرهنگ دانشگاه باهم نشریه چاپ می کردیم.
- چه جالب. من رفتم سارا، اتاق 6 یک مریض تازه داریم. یک حاج آقاست، هواشو داشته باش
- باشه ، خسته نباشی عزیزم
یک ماهی می شه  که به بخش اورژانس بیمارستان منتقل شدم. روزهای اول واقعا می ترسیدم از این همه اضطراب. اما کم کم عادت کردم. وارد اتاق 6 شدم، عجب پس حاج آقا ایشون هستند، خواب بود. سرمش را چک می کنم و به سرهنگ عزیز سری میزنم. بازهم همان درخواست های همیشگی با لفاظی مخصوص خودش.
- جناب سرهنگ، عزیزم، سیگار نداریم به خانومتون می گم اذیت می کنید ها!
میروم تا سرم های "علی آقا" رابیاورم. "علی آقا" یک مرد 75 ساله است. دفعه دومی  است که سکته مغزی کرده. بار اول تقریبا نصف بدنش از کار افتاده بوده.  اما این بار فقط می تواند چشمانش را باز کند. تنفس، هضم، دفع، تنظیم قند و بسیاری از امور بدنش، دیگر از حالت طبیعی بییرون آمده و با دستگاه و سرم و... زنده است. یک ماهی می شود که روی تخت افتاده. بدنش با بدن مرده تنها تفاوتی که دارد این است که بعضی وقتها چشمانش را باز می کند. پیرمرد نحیفی است. دیروز که پسرش اینجا بود، بهش گفتم ان شاء الله خوب بشن. گفت برای چی  دیگه؟ برای اینکه یک بار دیگه سکته کنه ؟ خانوم شما نمی دونید تو خونه ما چه خبره. یکسال پیش فلج شد و یکماه هست که تکلیفمان روشن نیست. شما چه می دونید پدر آدم جلوی چشمش آب بشه و کم کم از بین بره یعنی چی!
راستش واقعا درکی از حرف او ندارم، اما اشکهایش قانعم کرد که از سر خودخواهی نبوده.
خب اول سرم قندی، بعد 4 سرم دیگرش. برایش سوپ هم آورده ام. خانمش با لهجه خاص خود می گوید:
- دخترم الهی خیر ببینی و روز بدنبینی
- وظیفمه مادر جان
- میشه سوپش رو خودم بدم ؟
- آره، چرا نه؟ فقط بلدید که؟ اول سرنگ رو پر از سوپ کنید. سرنگ رو تو این لوله که سرش سبزهست و داخل بینی اش رفته، خیلی آروم خالی کنید.
- چشم دخترم. علی جان، عزیزم، بیا سوپت رو بخور. چرا موهات رو امروز شونه نکردی
خیلی وقت هست دلم می خواد ازش سوالاتی بپرسم، اما تا امروز جرات نکردم. دلم رو به دریا می زنم
- رباب خانوم، خسته نشدی این همه مراقب علی آقا بودی‌؟
رباب اول عصبانی شد، اما خوی روستایی او صلح طلب است و با صورتی گشاده گفت :
- چی می گی خانوم جون؟ ما جونمون واسه هم میره. این علی آقا تاج سر منه، همه دار و ندارمه، مردمه. چطور باید ازش خسته بشم، ببینش چه خوشگل خوابیده، پینه های دستهای مردانش رو نگاه کن. اینها رو روی صورتم می کشید و من پینه هاش رو می بوسیدم. چرا باید از بهترین مرد دنیا خسته بشم؟ مگه نه علی جان؟
علی آقا چشماش رو باز کرد، انگار همه حرفهای ما را می فهمید....
- خوب من منظور بدی نداشتم، داشتم خودم رو جای شما فرض می کردم. بهتون حسودیم شد، خیلی دوستش دارید.
سوپ تموم شد و رباب خانوم شونه ای از جیبش  در آورد و به سر علی آقا کشید . موهای سفیدشو مرتب کرد. پیشونی اش را بوسید و گفت بخواب علی جان،  من کنارتم. و علی آقا چشمش را بست.
یک صندلی آورد و گفت: اگر کاری نداری بشین باهات صحبت  دارم، یکم درد دل کنم. منم که کاری نداشتم و مهم تر از همه فضولیم تحریک شده بود نشستم کنارش.
- دخترم تو ازدواج کردی‌؟
- نه هنوز، دارم درس می خونم ( چه جوابی باید  بدم آخه؟)
- ایشالا یک پسر خوب و با خدا پیغمبر و نجیب نصیبت بشه.
سکوت کردم و لبخند کوتاهی زدم
- خوب پس هنوز نمی دونی مرد داشتن یعنی چی. نمی دونی مرد کمه. به این پسرها نگاه نکن که همه جا هستند. همشون مرد نیستند. مرد علی آقای منه که همه عمرش رو برای خونش تلاش کرده.
- رباب خانوم، اینجوری ها هم می گید نیستا. خوب بقیه پسرها هم واسه زندگیشون تلاش می کنند...حالا یکی کمتر و یکی بیشتر. اصلا شما چطور با علی آقا آشنا شدید‌؟
- من 15 سالم بود که علی جان اومد خواستگاریم .
- 15؟‌ خیلی جوون نبودید ؟
- خوب تو روستا و اون زمانها سن خوبی بود. علی پدر و مادرنداشت. از قدیم تو روستا برای این و اون کار می کرد. با تلاشهاش تونسته بود یک زمین دو هزار متری از حاج قاسم بخره و روی همون کار می کرد. اینقدر قوی بود که بقیه روستا وقتی گرفتار می شدند ازش کمک می خواستند. علی 26 سالش بود که اومد خواستگاری من. بابام بهش کلی بد و بیراه گفت. گفت تو چیزی نداری چطور اومدی خواستگاری دختر تک دونه من. اما علی مرد بود. صحنه رو خالی نکرد. از در می نداختش بیرون از پنجره میومد تو
با خنده گفتم :
- اونوقت نظر شما چی بود ؟
- خوب علی مرد قوی بود، خودساخته بود، مهربون بود و از همه مهمتر منو خیلی دوست داشت. منم با این کارهایی که می کرد عاشقش شدم.
- مگه چی کار می کرد؟
- بابام بار دومی که علی اومد خواستگاری با یک سیلی زد تو گوشش. دلم به حالش سوخت، و گفتم میره و پشت سرش رو نگاه نمی کنه. دست بابام رو گرفت و بوسید، صورتش رو آورد جلو و گفت اینطرف هم بزن اگر غیر حق حرفی زدم. دفعه چهارمی که اومد دم در، بابام و برادرام با چوب زدنش. تا خورد زدنش. کبود شده بود. من تو اتاق گریه می‌کردم.  اینقدر سماجت کرد تا چند تا از ریش سفید ها و بزرگهای روستا واسطه شدند. به بابام گفتن چی می خوای ازش؟ واسه چی قبول نمی کنی؟ همه که می دونند علی پسر خوبیه. بابام گفته بود چون هیچ کس و کاری نداره و هیچی نداره. همونجا علی گفته بود اگر رباب رو به من بدید قول می‌دم یک زمین 20 هکتاری بنامش بکنم. بابام داغ کرده بود که چرا از چیزی که نداره مایه میزاره. اما بعد از کلی رفت و آمد بابام قبول کرد. یک هفته بعد من زن  علی آقا شدم. تو زندگیم به یاد ندارم بجزعلی آقا صداش کرده باشم.
- به قولش عمل کرد ؟
- آره. یک زمین بزرگ رو به نامم کرد. اینقدر بزرگ که سر و تهش دیده نمی شه.
اشک از صورتش لرزید و افتاد، با گوشه چارقدش پاک کرد.
- ببخشید ناراحتتون کردم.
- نه دخترم، نه عزیزم، توی دلم مونده بود. آره زمین رو بنامم کرد اما سندش دست بچه هامه ، نمی دونم کی بهم می دنش. علی همه ارادش رو جمع کرد و همتش رو بکار گرفت. زمین 2 هزار متری رو کرد 2 هکتاری. اون موقع مهدی بدنیا اومد. چشماش سبز بود. از همون بچگی قوی بود ، قدرت خدا این بچه جز روزهای اول دیگه گریه نکرد. دو سال بعد زمین 10 هکتاری داشتیم . بیشتر جوون های روستا رو زمینمون کار می کردند. گندم می کاشتیم. علی صبح علی الطلوع می زد بیرون. طرفای صلوة ظهر نهارش رو براش می بردم. وقتی می  رسیدم بین اون همه مرد کلی ازم تشکر می کرد. دستمو می گرفت و می برد توآب انباری که اونجا بود. می بوسیدم، بغلم می کرد.... علی آقا می شنوی؟ دارم رازهات رو می گم، ببین چه نیشش هم باز شد...
 به علی آقا نگاه کردم، هیچ تکونی نخورده بود، ضربان قلبش 65 بود. پاشدم و کمی سرمها رو تنظیم کردم. لوله تنفسش رو چک کردم و جاش رو عوض کردم. لوله های ادرارش رو چک کردم و نشستم کنار رباب خانوم:
- پس علی آقا حسابی هوای شما رو داشته ؟
- چه جورم. محسن همین سال به دنیا اومد. عصر که غروب می شد می اومد خونه. اون زمانها برق که نبود.  همون موقع شاممون رو می خوردیم و می خوابیدیم. نمی دونی چقدر خوبه که بعد از یک روز پر از کار دستهای پینه بسته و زبر شوهرت روی بدنت بلرزه و نازت کنه. هنوز به اذون صبح خیلی مونده بود که بیدا می شدیم. قرآن رو باز می کرد و می خوند و من بچه به بغل سرم رو روی سینه اش می گذاشتم و قرآن خوندنش رو گوش می دادم. صداش عالی بود. لااقل برای من که اینطور بود. انقلاب که شد 3 تا پسر داشتیم و 3 تا دختر . مهدی برا خودش زن گرفته بود، محسنم رو هم داشتیم داماد می کردیم. یک زمین چندین هکتاری داشتیم و کلی درآمد. علی همه کاره روستا شده بود. بابام اون سال مُرد و دم رفتن کلی گریه کرد و از علی که اونوقت کس و کار روستا شده بود حلالیت طلبید.
یهو اشک از صورتش سرازیر شد.
- چی شد رباب جان‌؟
- خوب مگه نمی خواستی بشنوی از سندی که بنامم زدند ؟؟
با خودم فکر کردم یک مرد روستایی که حالا به  کلی مال رسیده لابد سر زن بیچاره هوو آورده، گفتم :
- خوب اگر نمی خوای بگی نگو ها..
- حوصلت سر رفته ؟
- نه آخه اشک می ریزی نمی خوام یاد چیزهای بد رابطتون بیافتی
- نه! ما تو رابطمون هیچوقت چیز بدی نداشتیم. صَدام خدا نیامرز به ایران حمله کرد. علی آقا اومد تو روستا و داد و فریاد راه انداخت که چرا نشستین ؟ رو زمین دنیا کار می کنید که چی بشه ؟ برید روی زمین آخرتتون کار کنید. بهش گفتند اگر خیلی مرد جنگی اول خودت. علی آقا هم مهدی و محسن رو فرستاد. مهدی سال اول جنگ شهید شد، محسن یک سال بعد. بهم گفت برات یک زمین تو آخرت خریدم  برو از محسن و مهدی بگیر. خدا خیرش بده. بچه هام رو خوشبخت کرد، بچه هام سعادت مند شدند. دیگه نگرانشون نیستم که یکوقت بعد از من به  کارهای بد و ناصواب برن. تو این سالها من مثل ابر بهار جلوش گریه می کردم. عکس محسن خوشگلم رو میزاشتم جلوم و قربون صدقش می رفتم، عکس مهدی با چشمهای سبزش. اما علی جان گریه نمی کرد. هر بار می اومد تو خونه می خندید که امروز محسن رو خواب دیدم، امروز مهدی رو خواب دیدم سلام رسوندن گفتن ما که جامون خوبه، گندماتون رو که کاشتید، پاشید بیاید اینجا، نمی دونید چقدر باغهای اینجا خوشگل و سرسبزه. خلاصه هر روز یکجوری دلداریم می داد. دوسال پیش مچش رو گرفتم. می رفت تو زیر زمین، یک کمد قدیمی داشتیم. میرفت توش می نشست. لباس بچه ها رو می مالید به چشماش و اشک می ریخت. خانومم می دونی چقدر این مرد زبل بود که بیشتر از بیست سال اشکاش رو از من نگه داشت؟ اینقدر خون دل خورد که شد این. حالا من قربونش نرم؟ الهی فداش بشم، علی جانم، علی عزیزم...
من که بزور جلوی اشکام رو گرفته بودم گفتم : علی آقا خیلی مرد بودند، پسر کوچکتون رو هم دیدم. به باباش رفته.
- آره، خوب بچه ها رو تربیت کرده. پاشم برم براش مهرشو بیارم وقت نمازش میره.

حالا هی رباب رو تحت نظر می‌گیرم. چطور برای علی آقا حمد و سوره رو می خوند و مهر رو به صورتش می چسبوند. بوسش می‌کرد. اتاق 6 چند تا مرد داشت. اما یکی از اونها از بقیه مرد تر بود. چه مغرور می گفت: علی آقا. اگر ببینیدش فرقش رو با گیاه تشخیص نمی دید. سینه اش رو سپر می کرد و می گفت علی عشقمه. تاحالا هیچ مردی رو ندیدم که اینطوری عشقش رو فریاد بزنه. هیچ مردی رو ندیدم که رو ناموسش اینطور غیرت داشته باشه و با غرور تمام بگه "علی آقا ". رباب مردی که زندگی رو از 15 سالگی به دست گرفته بود. مردی که با همه نداری های علی آقا ساخته بود. چقدر تلاش کرده بود. 6 تا بچه برای علی آقا و ایران آورده بود. 2 تاش رو داده بود به کشورش و چه مردانه پای غم عزیزانش سوخته بود و ساخته بود. بخدا این از همه مردهای این اتاق مرد تره. یکهو صدای یکی منو از افکارم پروند:
- خانم صمدی؟
- شمایید؟ راستی داییتون کی بود  ؟
- اتاق 6، تخت 7
- ا؟ پس حاج آقا داییتون هستند؟
-آره حالش چطوره ؟
- خوبه ، لااقل از دیگران بهتره. راستی شما درستون تموم شد ؟ ...

 

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم