يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره شانزده: پنج داستان مردانه (2)

2- سرهنگ

وارد پادگان که شدیم خوب یادم هست. گروهبان بداخلاق و عصبانی که روز اولی حسابی کلاغ پرمان داد. وقتی داد می زد بچه ها خودشان را خیس می کردند. گروهبان صادقی و سیگارهایش. چنان بالذت  به سیگارش پک می زد که انگار اگر قرار بود بین یکی از ماها و سیگارش انتخاب کند حتما سیگارش را انتخاب می کرد. دو انگشت کلفتش  را به جان باریک سیگار فشار می داد، خط اتوی لباسش چشم را به دنبال خود می کشید و تا انگشتان کاملا موازی او روی سیگار ختم می شد. صدای پوتین هایش توی ذهنم هست. با تمام بدخلقی هایش مرد محبوب پادگان بود. دروغ نیست اگر بگویم هر چه از مردی و استواری یاد گرفتم از رفتار او بوده. وقتی سرگرد شد، من درجه گروهبانی گرفتم. اومد جلو و گفت: جلیل! من تو رو بین بقیه سربازام از همه بیشتر قبول دارم. تو دیسیپلین داری. اما اگر قرار باشه شل بیای و بخوای خوش اخلاقی از خودت نشون بدی گوش مالیت می دم. از او می ترسیدم. فکر می کردم ترسناک ترین موجود روی کره زمین است. با قد 190 با دستهای قوی و بلند، اگر به سمتت حمله می کرد در جا خشک می شدی ! چند ماهی از سرگرد شدنش نگذشته بود که جنگ شروع شد. توی جنگ چقدر برادر و حاجی و سید و نظامی زیر دستش کتک خوردند تا یاد بگیرند جنگ یعنی چی.  فریادش تو ذهنم هست :"بخوابید رو زمین!!! واسه همین زمینه که اینجاییم می فهمید ؟ وقتی موشک میاد چنان سریع و با شهوت بغلش کنید که دل معشوقتون بسوزه. کی نفهمید تا بیام رو سرش و حالیش کنم ؟؟"
یک روز یک جوان 19 ساله دیر خوابید رو زمین. شهید شد. اومد کنارش و چنان مشتی رو زمین میزد که یک گودال بزرگ درست کرد. فحش می داد که چرا زمین رو بغل نکردی! چندبار باید بهت بگم! حالا مردی خوب شد!؟ اینقدر این کار رو کرد تا مچش شکست. تنها مردیه رو زمین که هیچکس اشکهاش رو ندیده. همه می دونستند چقدر جون بقیه براش با ارزشه. اما برای هیچوقت اشک نریخت و کسی ندید حتی برای یک بار دلش بلرزه.
یک بار باهم از جبهه ها بر می گشتیم و یک تاکسی گرفتیم. خونه سرهنگ جلوتر بود و او رو زودتر ،جلوی خونش پیاده کردیم. خیابون شلوغ بود و کمی معتل شدیم تا بریم. دیدم که در خونه باز شد و دختر 6 ساله ای پرید تو بغلش و گفت بابا !!‌ بوسیدش. عجیب ترین صحنه زندگی ام بود. دلم می خواست فرزندش بودم تا مرا ببوسد. بوسه این مرد باید خوب بر دل بنشیند. جنگ که تمام شد. دیگر هیچکس ندیدش. من بخاطر خدماتی که تو جنگ انجام داده بودم ترفیع گرفتم و کم کم به مسئولیت های بزرگی رسیدم.
دیروز توی دفترم نشسته بودم که سربازم وارد شد و گفت قربان خانومی با شما کار دارند. تعجب کردم و گفتم بفرستش تو. یک دختر قد بلند و  محجوب وارد شد. گفت آقا جلیل ؟ با تعجب گفتم شما؟ گفت من دختر سرهنگ صادقی ام. ترس و شوق همزمان بهم دست داد. هنوزم اسمش باعث میشه به همه کارهام با دقت بیشتر نگاه کنم. خلاصه حرفاش این بود که سرهنگ سکته کرده و الان تو بیمارستان. این واقعا جزو  عجایب روزگاره. کی باورش میشه سرهنگ، یا همون سرگرد صادقی سکته کنه.
رسیدیم به بیمارستان. اتاق 6، تخت 8. وارد اتاق می شم. چندتا خانوم کنار تخت 8 نشسته اند. میرم جلو. خودشه! چقدر پیر شده. دو تا لوله از گلوش زده بیرون، یک ماسک اکسیژن هم رو صورتشه. بهش گفتم سلام. با اخم همیشگی اش به من نگاه کرد و یک تک لبخندی زد. ماسکش رو برداشت ، انگار به روزهای گذشته برگشته و یک لبخند ملیحی زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. گفت به به سردار! خانوما پا شدند و رفتند. کنارش نشستم و گفتم قربان شما کجا رفتید؟ نگفتید ما بی کفایت ها بدون شما چکار کنیم ؟ با اخمی بهم نگاه کرد که شرمنده شدم. گفت: جلیل فرستادم دنبالت تا بری این فرمانده دشمن رو راضی کنی.
-فرمانده دشمن ؟
- آره! مادر بچه ها رو می گم.
- خندیدم و گفتم : برای چی قربان ؟
- نمیزاره سیگار بکشم....
حرفش با سرفه های پی در پی قطع شد و ماسک رو زد رو صورتش و به من اشاره کرد پیچ دستگاه اکسیژن رو باز کنم. ماسک رو برداشت و گفت: این اسباب بازی رو هم بگو از من جدا کنند.
- قربان چرا ماسک زدید؟ می گفتند یک حمله کوچیک  بوده.
- ای بابا ! می گن اثرات سیگاره. تازه این دو تا باحاله (با دستش به لوله هایی که از گردنش آویزونه اشاره کرد). اینا نقش اگزوز رو بازی می کنند.
چقدر شاد و شنگول بود. حقا که مرده. اصلا انگار نه انگار که دیگه تکون هم نمی تونه بخوره.
- جلیل حواست کجاست ؟
- جانم قربان امر بفرمایید
- گفت: امر که ندارم اما یک خواهشی دارم.
- بفرمایید سراپاگوشم.
- من دارم میمیرم....سرفه کرد و ماسک رو گذاشت
- خدا نکنه قربان
- ساکت باش و گوش کن. دارم می میرم. از این مملکت هیچی نخواستم جز سربلندیش، جز بودن خاکش.  تو که دیدی، شاهدی. حالا که سردار شدی و مقامت بالا رفته ازت یک خواهش دارم.
- امر کنید
- تا جون داری از این مملکت دفاع کن. نبین سیاست و غیره کجا میره. هر وقت هرکس چشم چپ به خاکمون داشت چنان بزنید تو گوشش که چشماش چپ بشه.
(لحن صحبتش مثل جوانیهاش بود. تن آدم رو می لرزوند.)
تا یکی اومد سرقدرت خودتون رو گم نکنید. تا یکی رفت بی خود نشید. این خاک مادر همه ماست. می دونی که از حرفای شاعرانه بدم میاد. دارم میمیرم جلیل! تمام اون چیزی که همه عمرم بخاطرش پا کوبیدم، سرباز تربیت کردم همین بوده. فکر نکنی سرداری و همه حق با توئه و  یک وقت تو درگیری روبه روی مردم وایسی! فقط جلوی دشمن می ایستید. هر کی دلش خواست تو پادگان بزارید سیگار بکشه. من اگر دارم میمیرم بخاطر اینه که سیگارم رو از من گرفتن. جلیل! دخترم تنهاست. احتیاج به مراقبت مالی و معنوی داره. من برای خودم چیزی نمی خواستم اما دارم می میرم. حساب کن ببین با مقدار جبهه ای که دارم چیزی به دخترم میرسه؟ پولی، سهمیه ای . خجالت داره واسه من این حرفا. اما دخترم مثل ایرانه. نمی خوام اسیر دشمن بشه. می فهمی ؟
- بله قربان. با مقدار جبهه شما و سابقتون شما همین الان هم سرور من هستید، می گم بچه ها رسیدگی کنند.
- جلیل تو آدم با آبرویی هستی! ترو به آبروت. تو رو به قرآن اسم منو نیاری. فقط کمکی در حق دخترم بکن. اینم به خاطر وضعیت بد مالیه. اگر نباشم......حالا هم پاشو برو جلوی چشمای من آبغوره نگیر. خاک تو سرت با این مرد بودنت !!
وسط اشک ریختن خنده ام گرفت.
-قربان فکر می کردم لااقل در این شرایط اشک مجاز باشه. شما که کلا اشک نمی ریزید.
- اگر خیلی دوست داری  اشک ریختن من رو ببینی وقتی این پرستارای مامانی میان و بهشون التماس می کنم یک نخ سیگار بهم بدن باید بیای
صورتش رو بوسیدم و بهش سلام نظامی دادم. تخت بغل پیرمردی بود که تو صورت همسرش نگاه می کرد و گریه می کرد. به سرهنگ گفتم موضوع چیه ؟ گفت: هیچی تازه از اسب افتاده. ما که از اولش اسب سوار نبودیم.
وقتی داشتم می اومدم بیرون خانومی رو دیدم که ظاهرا روستایی بود. می گفت : علی آقا و به سمت تختی می رفت. چقدر خوشحال و پر انرژی می گفت :" علی آقا"

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم