يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره پانزده: پنج داستان مردانه (1)

١- حاج آقا

خاموش ، روشن. خاموش ، روشن. سرم گیج می خورد. حالت تهوع دارم. چقدر شلوغه. همیشه فکر می کردم یک طور دیگه ای  اتفاق بیافته . قبلش حتما باید خبر دار می شدم. اما اینطور نشد. سه روزی بود پایم درد می کرد. دنبال بدهی مالیاتی ام بودم و زیاد به پادردم  محل نمی گذاشتم. امروز صبح، وقتی برای نماز صبح رفتم تا وضو بگیرم ، یک لحظه احساس کردم دستم دیگر قدرت باز کردن شیر آب را ندارد. همه انرژی از بدنم خارج  شد. با سر افتادم رو زمین. می خواستم فریاد بزنم فرزانه! اما دهانم باز نمی شد. برای چند لحظه ذهنم خاموش شد. از آن به بعد همه تصاویر برایم مبهم است. همسرم گریه می کرد. انگار که مرده ام. مرد همسایه با پسرانش  آمدند. سعی می کردند بلندم کنند. اما بدنم حرکت نمی کرد. سمت چپ بدنم را حس نمی کردم. چند دقیقه پزشکی بر سرم حاضر شد و گفت باید به بیمارستان برود. چرا این چراغهای بیمارستان را یکسره نمی کنند. تاریکی و روشنی اش وقتی روی تخت هستی، زشت ترین توهینی است که به چشمت می شود. حالت تهوع دارم. انگار یک قدم دیگر تا مرگ باقی است. فرزانه! پاهام یخ کرده. چقدر گریه می کند. 45 سال است با او زندگی می کنم و تا بحال تا سرکوچه  هم نگذاشته ام برود . همه چیز  را برایش مهیا کرده ام. حالا چطور دور خودش می چرخه و گیج شده. از این به بعد چطور می خواد زندگی کنه؟ وارد اتاقی می شویم. دست و پایم را همچون لش چارپایی می گیرند و روی تخت دیگری می گذارند. آخ سرم. وارد یک دستگاه بزرگ می شوم. همانهایی که توی فیلم ها نشان می دادند.

می گویند سکته مغزی کرده ام. می ترسم. دلم برای مادرم که 10 سال است فوت کرده  تنگ شده. احساس می کنم چقدر به او احتیاج دارم. فرزانه سرم را نوازش می کند و اشک می ریزد. یکهو  خوشحال می شود. پرستاری می آید و سوزنی توی رگ دستم فرو می کند. آه! چقدر درد داشت... . فرزانه با دامادم میآیند.

- حاج آقا چی شده؟ خوب می شید ! نترسید. دکتر گفت هیچی نیست

آره هیچی نیست. نمی تونم جوابش رو بدم. هیچوقت جلویش با زیر شلواری هم راه نرفتم. حالا وضعم را ببین. با زیر پوش روی تخت بیمارستان مثل یک تکه سنگ افتاده ام. دستشویی دارم. پاهایم را به هم می مالم. فرزانه سرش را کنار سرم می آورد. چی شده ؟؟ به سختی با لکنت حالیش می کنم که باید برم دستشویی.

دامادم و همسرم زیر بغلم را گرفته اند. ای خدا . همه عمر تلاش کردم. یک ریال از  کسی نگرفتم. مثل سگ کار کردم تا محتاج کسی نباشم. 20 سال است به عنوان یک میلیاردر خودم را میشناسم. تا توانسته ام به دیگران کمک کرده ام. آنقدر  برایم احترام قائل بودند که کاری بدون مشورت من انجام نمی دادند.  حالا زیر بغلم را گرفته اند بدون مشورت من. پاهایم روی زمین کشیده می شود. وارد دستشویی می شوم. دامادم بیرون می رود و همسرم می ماند. با زانو می افتم رو زمین. دیگر طاقت مرد بودن ندارم. پایم درد گرفت. غرورم پخش زمین شد. اشک می ریزم. فرزانه هم گریه می کند. می بوستم. مثل بچه ها با من رفتار می کند به سختی دوباره  شلوارم را پایم می کند. باهم بر می گردیم روی تختم. اشک می ریزم. جلوی دامادم خجالت کشیدم. همین دامادی که همه زندگی اش از من است. خدایا چرا آخر این همه زحماتی که کشیدم لا اقل یک شب آرام نخوابیدم و دیگر پا نشوم ؟ دکتر جوانکی است. با لحنی زشت و  از سر استیصال با من صحبت می کند :

- بابا این دستت رو حس می کنی‌؟ این دستت دیروز هم همینجوری بود؟ یا امروز به این وضع افتادی‌؟

به عکس های سیتی اسکن نگاه می کند.

- بله. آخه چقدر حرص می خورید شما ها. حالا خوبه یک تکه مغزت خراب شده ؟

این جوانک چه می گوید؟ من تا دیروز سرپا بودم، همه را نصیحت می کردم، بین همه تجار برایم خودم کسی بودم، امروز می گوید مغزم خراب شده ؟

میرود کنار فرزانه و می گوید :‌ حاج خانوم، سکته خفیفی داشته. خدا رحم کرده بهش. از این به بعد مثل چینی بند زدست. یک حمله دیگه باعث میشه تا واسه همیشه فلج بشه یا اینکه خدای نکرده فوت کنه. فرزانه اشک می ریزد. دلم می خواهد حالم خوب بود و تا می خورد این دکتر قلابی را میزدم. آخر به فرزانه معصوم من چه می گوید؟ چطور من رو تحمل کنه؟ مثل ابر بهار گریه می کنه. طاقت گریه اش را ندارم. جلوی این همه مرد غریبه. دیگر تحمل ندارم. هر طوری شده صدایم را بلند می کنم و میگم فرزانه!! میاید طرفم و سرم را ناز می کند. یعنی دیگه نمی تونم از همسرم، پاره تنم حمایت کنم؟؟ حالا باید او نازم کند؟ خدایا با  من این کار را نکن.

  دکتر می گوید 3 شب باید اینجا بمانی. قرار است درون بخش بستری بشوم. ساعت 4 صبح حالم بهم خورد و الان شاید ظهر باشد. خسته ام. زودتر مرا ببرند درون  بخش راحت شوم. خاموش ، روشن. همه چراغهای بیمارستان را شمرده ام. تخت من کنار پنجره است. لااقل می شود به هوای دیدن بیرون گریه کنم. برادرم می آید، بوی خانه قدیممان را می دهد. همان خانه ای که حس بچگی ام را آنجا جا گذاشتم. بی اختیار گریه می کنم. آخر این برادر را خودم بزرگش کردم.  چقدر باهم در این دکان و آن دکان ایستادیم. حالا من یک تکه گوشت چاق و بی مصرف، افتاده ام و به من نگاه می کند. خیلی غریبم. پسرم فرانسه است. دختر کوچکم  حامله است. کسی نیست کمکم کند. دختر بزرگم طاقت ندارد به بیمارستان بیاید. همین داماد روی سرم ایستاده که از او خجالت می کشم. بازم دستشویی دارم. به فرزانه می گویم. کسی را صدا می زند. وای خدایا، با لگن به سراغم می آید. دامادم هم کمکش می کند. خدایا از شکستنم چه می خواهی. یک عمر مردانه جلوات زانو زدم. نماز خواندم. روزه گرفتم. حالا غرور مردانه ام  را چرا می شکنی....

تخت کناریم مردی است که دو لوله از گلویش آویزان است. با ماسک اکسیژن تنفس می کند. برایم دست تکان می دهد. ظاهرا روحیه اش خوب است.

نویسنده : مرتضی : ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم