يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره چهارده‌: زندگی روی محور مختصات

بعد از عدد یک، عدد دو روی محور مختصات با فاصله 1 واحد قرار دارد . یک روز صبح، دو عاشق 3 شد. به سه گفت چقدر دندونه هات زیباست. سه به دو گفت دندونه تو هم قشنگه. قوس کمرت هم زیباست.. دو خجالت کشید، اما عاشقانه به 3 نگاه کرد. برداری اومد و دو رو  به سه برد. بردار، مقدارش مثبت 1 بود و بعد جهتش رو عوض کرد و با منفی 1 به دو رسید. هر روز توی دنیا، این 2 و 3 بارها به هم میرسند. توی جدول ضرب وقتی کنار هم می ایستند جوابشون 6 می شود و وقتی باهم جمع می شوند جوابشون 5.

اما دیگه  دلشون نمی خواست ازهم فاصله داشته باشند و یکسری علامت بینشون حکم کنند.

دو به سه گفت : چرا طبیعت به ما ظلم کرده و بینمون این همه فاصله گذاشته؟ چرا هیچوقت من نمی تونم تو رو بغل کنم؟

سه گفت: غصه نخور. بالاخره یک راهی پیدا می کنیم.

بردارهای مختصات از دست اینها  خسته شده بودند. دو و سه دیگه جواب جمعشون 5 گرد و تپل نمی شد. ضربشون یک موجود  کج با اون دندونه زشت نمی شد. همه اعداد شاکی شده بودند. دو گریه می کرد و سه رو می خواست. سه به دو گفت: یکی از دندونه هامو میشکنم تا باهم یکی بشیم. اعداد دیگه قبول نکردند. گفتند اگر سه نباشه، محور خراب میشه. دل سه از این همه ظلم ، از این همه بودن برای دیگران گرفت. از اینکه قوانین و روابط طوری تعیین شده که حتما باید سرجای خودت باشی و نمی تونی دندونه های عشقت رو نوازش کنی. دو غمگین شده بود. یک روز تابع تانژانت از کنار اینها رد می شد و دنبال مقدار پنج پی/ دومش  می گشت.  خواست برای کسر مقدارش، از دو  مقداری قرض بگیره، اماهر چی گشت دو رو پیدا نکرد. از 1 پرسید ببینم دو کجاست ؟ یک جواب داد: دیونه شدی؟ خوب منو با خودم جمع کن به دو می رسی. تانژانت گفت : نه نبود.

یک گفت: خودشه، یکم کمرش خم  شده، یکمی شکسته شده.

تانژانت با ناراحتی گفت: چرا ؟ مگه چی شده ؟

یک گفت: عاشق سه شده ولی تو که می دونی اینا هیچ وقت بهم نمی رسن.

تانژانت یکمی فکر کرد و گفت: تو خیلی مایوسی یک! !تو هیچوقت تو ضرب کسی رو به جایی نمی رسونی، هیچوقت تو جمع، بیشتر از واحد به کسی کمک نمی کنی. چرا اصلا دو رو به سه نمی بری؟

یک گفت: اگر این کار رو بکنم تو می خوای بجای دو بشینی ؟

تانژانت گفت شما اعداد محور ایکس همیشه فکر می کنید دنیا همینیه که با منطق شما جور در میاد اما من تو دایره مثلثاتی می چرخم، با شیب  همه خطها آشنام،و خوب می دونم اینها رو چطور بهم برسونم.

تانژانت رفت سراغ دو و دلداریش داد. بهش گفت که به زودی به عشق واقعی میرسه. دو باورش نمی شد و گفت: با اعمال اصلی نمی خوام به 3 برسم. چون نباید جایی که هستم رو ترک کنم.

تانژانت  گفت خیالت راحت، صبح که بیدار شی، تو و سه در آغوش هم هستید.

تانژانت رفت پیش سه و باهاش حرف زد، دو از دور اونها رو نگاه می کرد و همه آرزوش این بود که حرف تانژانت درست باشه.

نصفه های شب، بر خلاف معمول، یک خط بلند از روی محور مختصات گذشت. دقیقا از رو سه. خطش طلایی بود و می درخشید. دو تانژانت رو می دید که چطور شیب خط رو تنظیم می کنه. دو انتهای خط رو نمی دید. کلا دید اعداد به خطها و چیزهایی که تو صفحه هست، دید محدودیه. یکسری شنیده است که تابع ها براشون آوردند.خیلی از اعداد ، از صفر شنیدند که "صفحه دروغه. خطها هم برای خودشون یک محور هستند که اونها هم با اعداد شکل گرفتند. اصلا شیب خطشون رو ما تعیین می کنیم."

صبح شده بود، دو چشماشو که باز کرد، دلش به یک سمت کشیده شد، انگار که مرده بود، اما از این مردن چیز تازه ای پدید اومده بود. داشت حرکت می کرد. پس جای من چی میشه ؟ بقیه اعداد بدون من چکار می کنند؟ پشت سرشو که نگاه کرد، خودش رو ری محور می دید. این چطور ممکنه. از اونطرف سه رو می دید که با عجله میومد طرفش. آغوشش رو باز کرده بود و داد میزد "آهای دو! عزیزم!" دو از چشماش اشک شوق ریخت. با سرعت به هم رسیدند و تو یک نقطه لباشون رو روی هم گذاشتند، بدناشون یکی شد و یک نقطه به مختصات دو و سه تشکیل دادند. تانژانت اومد و گفت: چطورید ؟ دو و سه گفتند ما کجاییم؟

تانژانت گفت، دیشب  من جای سه محور ایکس رو با محور وای جابجا کردم. حالا تصویر شماها سرجاش هست، اما خودتون روی صفحه عشقید. یک درک بالاتر. جاییه که هیچوقت صفر درکش نکرده و نمی تونه تحلیلش کنه. صفر منطقش فقظ روی محور حرکت می کنه. دو گفت این همه نقطه اینجاست، اونا هم مثل  ما عاشقند؟ تانژانت خندید و گفت:آره. شماها تا عشق و صفحه رو نفهمید به اینجا نمی رسید. اما اگر درکتون یکمی، فقط یکمی بالاتر بره، بعدا میام و شما رو با فضا آشنا می کنم. اونجا قواعد خیلی فرق می کنه. فعلا باعشقتون خوش باشید.

تانژانت اینو گفت و رفت. دو و سه از معانی جدید و درک جدید که داشتند خوشحال بودند. بردارها و اعمال اصلی رو روی محورها نگاه می کردند که چقدر تلاش می کنند، اما عشق و درک مختصات دار بودن رو ندارند. دو سرش رو روی سینه سه گذاشت. خطها میومدند و از رو مختصات رد می شدند. این خطها چقدر عجیب بودند.

دو گفت: راستی تو فضا ما چطور می شیم‌؟ این خطها چطور هستند ؟ سه بوسیدش و گفت فکر می کنم حالا زود باشه تا بفهمیم.

این محور تو کره مثلثاتی قرار داشت. روی این  محورها عددهایی مثل3.14 و 6.18 و2.71 زندگی می کردند که فهمشون از دنیا بیشتر بود. مثل اینها اعداد خاص دیگه ای هم هستند که هنوز وقتش نشده خودشون رو نشون بدهند.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم