يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره سیزده : دقایق

با اون چشمهای  درشتش وقتی بهم نگاه می کرد، روحم از تنم جدا می شد و با او یکی می شدم.  یعنی این روح از من که جدا می شد موهای تنم را می کشید و بلندشان می کرد، مثل یک قوه جاذبه. گرمای تنش معلولم می کرد و وقتی دستان لطیف و مهربانش را می گرفتم، بر دنیا چیره میشدم و خود را در اوج می دیدم. می فهمی  سعید ؟

- نه! اینها فقط شر و وره! چپیدی گوشه خونه و همش می گی اینجوری بود وفلان بود.

- می دونی یک روز باهم رفتیم یکجایی که خیلی خلوت بود. فقط من و اون. سرش رو گذاشت رو سینم . بازوش رو ناز می کردم، بهش گفتم که چقدر دوستش دارم، اونم گفت که چقدر سینه ام رو برای خوابیدن دوست داره. وقتی نفس می کشید، انگار روح من تازه می شد. سرمو گذاشتم رو سرش. با خنده گفت:مهران، تو چرا اینقدر منو دوست داری؟  گفتم: این حرفا چیه؟ خوب چون تو عشقمی . بخاطر این که می میرم واست. گفت: نه، اینا رو که می دونم. خوب چه منفعتی واسه تو داره که منو دوست داشته باشی؟ اصلا چرا اینجوری منو دوست داری؟ من خیلی ساده تر تو رو دوست دارم‌. گفتم :خوب دقیقا نمی تونم بگم واسه چی، اما فقط بخاطر وجود خودته تو رو با همین صورت و همین بدن و همین اخلاق و شخصیت دوست دارم و برای من تو یکتا هستی. سرشو آورد بالا و بوسیدم. هنوز حس داغی لبهاش روی صورتم هست.

- باز شروع کردی‌؟ اون گفت، من گفتم ! پاشو جمعش کن بابا، واسه من عاشق شده.

- سعید! یک چیزی تو دلم مونده و نمی دونم چطور بگم، به کی بگم. از خودم می ترسم. بس که با خودم تکرارش کردم. سعید هر روز که میگذره این حرف داره تو گلوم رشد می کنه، اما نمی تونم برم و بهش بگم. نمی تونم بگم بهش که دیگه فقط اونو می پرستم. نمی تونم بهش بگم دوستش دارم و دلم می خواد تا آخر زندگیم ، صورت اون رو ببینم. صورتش برام تکراری نمیشه. بابا من به کی بگم! چطور بگم که من بدون اون نمی تونم زندگی کنم. این احساس لعنتی که زیر پوستمه، این حس عشقی که تو قلبم گیر کرده، این حرفی که گلوم رو بند آورده رو چطور بگم؟ با کدوم ادبیاتی بگم که دیگران بفهمند. چطور بهش بگم که بازم بهم نگه برو نمی خوام هیچوقت ببینمت‌؟ ها؟ چرا کلمه ها اینقدر محدود شدند ؟ چرا هیچ کلمه ای رو نساختند که تا بهش بگم بفهمه تا چه حد دوستش دارم!! این دنیا برام شده مثل جهنم! من اگر نبینمش می میرم.

- چرا اینکارا رو می کنی؟ این همه دختر! بدبخت اون رفته با یکی دیگه و با اون خوشه. مگه زوره ؟ ها ؟ تو غلط کردی بیش از اندازه دوستش داشتی. چرا مثل بقیه نمیری هر روزت رو با یکی بگذرونی که چیزی تو گلوت گیر نکنه و مثل دیونه ها بشینی اینجا و اشک بریزی؟

- تو می دونی وقتی با صداش بهم می گفت سلام، 3 روز خوشحال بودم و هی سلامش رو که یادم میومد انرژی می گرفتم ؟‌ می دونی وقتی بهش می گفتم عسلم چطور بهم نگاه می کرد؟ تو فرق نگاهها رو درک می کنی‌؟ وقتی به یک دختری نگاه می کنی و از چشماش می خونی که همه دلت رو باید بهش بگی، اعتماد می کنی، احساست رو می چسبونی رو سینت! در آغوشش می گیری، دستش رو می گیری و هر جایی که میری دنبال خودت میبرشی، اونم با اشتیاق میاد. می خوای اگر اون نباشه دنیا نباشه. همه کاری می کنی که اون با یک نگاه پر افتخار بهت نگاه کنه. تا می تونی بهش کمک می کنی تا به خواسته هاش، به اهدافش برسه. همه این کارها رو می کنی و یک روز مثل یک سطل آشغال که پر شدی میزارت دم در و میگه خداحافظ. هر چی می گی بابا اینا آشغال نیست، اینها خاطراتمونه، ببین اینجای قلبم لبت رو بوسیدم، اینجا که داره خون میریزه بهت گفتم عاشقتم. تو که اگر از دستم خونی می اومد زمین و زمان رو بهم می دوختی چی شده که دلم رو پر خون می کنی! اما درجواب فقط در رو می کوبه روی صورتت. اصرار می کنی و میگه برو پی کارت! مزاحم! وقتی هر شب سرش رو روی سینه تو میگذاشت مزاحم نبودی، اما حالا دیگه هیچی نیستی.

- مهران پاشو برو صورتت رو آب بزن. خوب تو راست می گی اصلا. اما حالا که تموم شده. اونم که رفته. دنبال چی هستی؟‌ به فکر زندگیت باش، به فکر موفقیت های دیگه ای تو زندگیت

- آره همین کار رو می کنم. دارم فیلم سینمایی نگاه می کنم. هر جا دلم نخواست میرم پیش آپاراتچی و میگم فیلم رو عوض کنه. یک فیلم دیگه بگذاره. اینجاش خیلی غمناک شده. یارو آپارتچیه می گه نمیشه ! بلیط این فیلم رو گرفتی و باید تا آخرش نگاه کنی. هرچقدر التماسش می کنم حرفمو قبول نمی کنه. باید سرمو ببرم زیر صندلی و چیپس و آبمیوم رو بخورم. انگار نه انگار اینجا سینماست و همه دارند فیلم نگاه می کنند! انگار اومدم فقط چیپس بخورم. یک روزایی با شبنم میرفتیم سینما. چقدر فیلمهاش خوب بود. دستمون تو دست هم بود. هرجای فیلم که هیجان زده می شد دستم رو بیشتر فشار می داد و می گفت : وای مهران، دیدی چی شد ؟ منم با حالت مستی که داشتم می بوسیدمش و می گفتم نه عزیزم چی شد ؟ می خندید و می گفت : دیوونه مگه فیلم رو نگاه نمی کنی ؟ می گفتم نه فقط تو رو نگاه می کنم. می خندید.

- خوب مگه با دخترهای دیگه نمی تونی سینما بری؟ 

- چرا با همه میشه رفت سینما. بشرطی آپاراتچی رو راضی کنی از اینجا به بعد یک فیلم دیگه بزاره. چون این صحنه های اول فیلم اینقدر دردناک بود که دیگه حاضر نیستم بقیش رو ببینم. شبنم از این فیلم حذف شده. منم برای شبنم بود که فیلم می دیدم نه برای کس دیگه ای. یک روز مادرش گفت : بابا درسته دوستش داری، اما پسر خوب اینقدر بهش زنگ نزن خوب، بزار اونم بهت زنگ بزنه. گفتم نه آخه من مسئولشم و نمی خوام پول تلفن بده.

- حالا اینقدر که شما عاشق هم بودید چی شد که بهم زدید ؟

- یک روز باهم رفته بودیم بیرون. داشتیم تو خیابونها، از پشت پنجره مغازه ها به چیزهایی که دوست داشتیم نگاه می کردیم. تا اینکه چشممون افتاد به یک ساعت انگشتی خیلی خوشگل. گفت: مهران، ببین چقدر این قشنگه! کاش مال من بود. گفتم بیا بریم  واست بخرم. گفت : نه ، همینجوری گفتم ، جون تو. گفتم خوب من ازش خوشم اومده دوست دارم تو انگشتت ببینمش. دستشو گرفتم و با غرور رفتیم تو مغازه، که ساعت بخریم. برای انگشتش. اما انگشتر خریدیم.

- یعنی چی‌ ؟ نمی فهمم ساعت چه ربطی به انگشتر داره؟مگه انگشتر فروشی بود‌؟

- آره دیگه. همه ساعت فروشی ها انگشتر فروشی اند. باطری ساعتت رو عوض می کنند که بفهمی هنوز این زمان داره می گذره و تویی که ساکن و ثابت وایسادی. ساعتهای جور واجور گذاشتند که توش ببینی یکی انگشتر می خره و دست یکی دیگه می کنه و عشقشون رو باهم تقسیم می کنند.. یکی انگشترشو در میاره تا دیگه زندگی دونفریشون رو تموم کنه. خیلی ساعت دارند. اون مغازه هم پر ساعت بود. به فروشنده گفتم : اون ساعت انگشتی پشت ویترین رو می خواستم. اما تو چشمهای من نگاه نمی کرد. انگار ساعت درونی من منفعتی براش نداشت. زمانی که تو زندگیم سپری کردم هیچ جذابیتی براش نداشت. به صورت شبنم خیره شده بود. زمان رو می دید تو صورتش و بهش گفت سلام. شبنم دستپاچه گفت : سلام. پسرک گفت : خوبید ؟ شبنم گفت مرسی. من به ثانیه ها نگاه می کردم که چطور می گذشتنند. پسرک گفت الان خدمتتون تقدیم می کنم. شبنم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت پسر همسایشون بوده و چند سالیه از محلشون رفته.  ساعت انگشتی رو داد به من. به شبنم گفتم قشنگه ؟ گفت نه! دوست ندارم. بیا زود از اینجا بریم. منم لج کردم و بالاخره خریدمش. اومدیم بیرون. از دستم دلخور بود. گفتم چی شده ؟ جوابی نداد. تاکسی گرفتیم وسریع رفتیم خونه. 3 روز باهام قهر کرد که چرا اون ساعت  رو خریدم وقتی گفته نمی خواد. وقتی آشتی کرد، ساعت رو کردم تو انگشتش، چقدر به دستش می اومد. اون زیباتر از من شده بود. از اون روز به بعد بهم ایراد می گرفت....

- خوب اینا چه  ربطی داره ؟

- شبنم ساعت خیلی دوست داشت. مخصوصا بعضی ساعتها که اونو یاد گذشتش مینداخت. دعواهای ما جدی شد ه بود. کوچکترین حرفی که میزدم، شوخی می کردم ، چند روز باهام قهر می کرد. یکروز باطری ساعتم تموم شد. رفتم همون مغازه. البته ساعت تحملم باطریش تموم شده بود. رفتم تو و دیدم ساعت قلبم رو دیوار ساعت فروشی آویزونه. بهمین سادگی. شبنم چند وقت بعد با این پسرک ازدواج کرد. حالا من به کی بگم دوستش دارم ؟ چطور بگم ساعت زندگی من دیگه از کار افتاده! باطری داره. اما ساعت شمار نداره. این وا‍ژه ها اینقدر کم هستند، اینقدر بی ارزش هستند که غم به این بزرگی رو نمی تونند برام  تعریف کنند.  حالا تو میگی بیا برو با یکی دیگه، بیا برو زندگیت رو از سر بگیر! اما نمی فهمی دیگه زندگی برای من در جریان نیست. ساعت عمرم یکجا وایساده. حرکت نمی کنه. هر کس هم بیاد تو زندگیم، ساعت من کوک نمیشه! ساعت شمار زندگی من ، برای خودش دقیقه شمار پیدا کرده و منو با دقایقم تنها گذاشته.  آخ! این احساس حتی دردش هم نمی گیره.

- مهران پاشو بریم بیرون با هم از چیزهای دیگه دنیا بگیم. ولش کن این ساعتها رو. ولش کن این دقایق رو. بیا بریم یک گل رو نگاه کنیم که نه می دونه ساعت چیه، نه عشق، فقط رشد می کنه و زیبا میشه. اینقدر که دلت می خواد عاشقش باشی بدون هر زمانی

- سعید تو هم که داری دری وری می گی.

- خوب دری وری ها ته دل منم مونده بود، اما اینها ساعت ندارند و ابدین. پاشو بریم بیرون !

- آره بریم.

- ساعتت رو با خودت نیار.

نویسنده : مرتضی : ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم