يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره دوازده : دل خسته

صبح، ظهر، شب. چه تقسیمات مسخره ای. باید می گفتند، تاریکی، روشنی. بهتر بود در روشنی می خوابیدیم و در تاریکی زندگی می کردیم. اینطوری بیشتر به واقعیت شبیه بود. پشت چشمهای بسته ام، نورها را می بینیم. دو نور سفید روشن بازی می کنند، می آیند نزدیک هم، یک نوربزرگتر می شوند با هاله ای از نورآبی دور آن. محو می شوند، کف دستهایم را روی پلکهایم می گذارم. عجیب است. دوست دارم خودم را ناز کنم. مثل یک پدر به بدنم می گویم، ببخشید که برایت کم گذاشتم. با خودم می خندم و چشمهایم را باز می کنم. از این نوع آفتاب متنفرم. آفتابی که می افتد توی اتاق و گرم است ولی بیرون که می روی هوا سرد است. اگر گرمی، همه جا گرم باش. دو رویی به خورشید هم رسیده. بدنم را می کشم و بلند می شوم . می روم و به دست و رویم آبی می زنم و آهی می کشم. باز یک روز دیگر و ...... یعنی الان کجاست ؟  به خودم می گویم بی خیال و میرم چای شیرین و پنیرم را می خورم. تو این صبح لعنتی آخه باید چه  کار کرد ؟ امروز حوصله رفتن سرکار را ندارم. یادم می افتد وقتی منتظرش بودم و از دور می آمد. تمام وجودم به قلیان می آمد که در آغوشش بگیرم.  الان کجای این عالم است؟ مرده یا زنده؟ برای کی مهمه که احساس من چی باشه. اینقدر با خودم نق زدم و خاطرات خوب دونفری را مرور کردم حالم از خودم بهم می خوره. از این که تو فکرم باهاش دعوا می کنم و جواب حرفهایش را می دهم. کاری که هیچوقت نکردم. وقتی بر حق هم بودم گفتم ببخشید تقصیره منه. کی گفته گذشت خوبه؟ اگر گذشت نکرده بودم الان این دعوا را با خودم نداشتم. خیانت. چقدر این واژه کثیفه. این خیانتی که در حق من شد یک انتقام بود. انتقام خیانتی که به همه چیز کردم . یادمه کلاهی داشتم که خیلی دوستش می داشتم. یک روز سرد، وقتی روی سرم بود و گرما می داد به سرم، رفتم پشت پنجره یک مغازه. کلاه زیبایی که پشت ویترین بود بدجوری چشمم را گرفت. رفتم تو و کلاه را سرم کردم. عجب گرم و کیپ بود. خریدمش. کلاه قدیمی را انداختم گوشه خیابان تا یکی دیگه سرش کند. به من چه. او قدیمی و زشت شده بود. دلیل نمی شود که هر چیزی که بهش علاقه مندم را تا آخر دنیا نگه دارم. چیزهای بهتر و جدیدتر می آیند. در حق فریم عینک قدیمی ام هم همین کار رو کردم. از این موارد در زندگی ام کم نیست. این انتقام همین هاست. یک روز پشت یک ویترین ایستاده بود که پسری کنارش ایستاد و گفت هرچی می خوای برات می خرم. عادت نداشت به حرف غریبه ها بخنده. اما اونروز خندید.  اونروز سوار ماشین پسرک شد. خونه که اومد خیلی خوشحال بود. اما این بار خوشحالیش رو با من قسمت نکرد. مثل رابطه سرمن و کلاهی بود که انداختم دور. دیگه دستام گرمایی برایش نداشت. وقتی بازوانش را می مالیدم، نگاهم نمی کرد، چشمهایش را می بست و به پسرک فکر می کرد. به همه چیزم ایراد می گرفت. می گفت تو بی عرضه ای. تو هیچی نداری. بلد نیستی با آدم درد دل کنی. یک روز دعوایمان شد. بهش گفتم دوستت دارم، گفت اسم این دوست داشتن نیست، تو ندیدی پسرها چطور دخترها را دوست دارند. به چشمهایش نگاه کردم و گفتم ، من این چشمها را دوست دارم. چشمهایش را بست. یک ساعت بعد رفت بیرون. یک ماه بعد برگشت و حکم طلاق را زد به سینه ام. هنوز جایش پشت سینه ام می سوزد. آنگاه رادیو را روشن می کنی و می گوید: صبح زیبا و دل انگیز شما بخیر!  می روی سرکارت و باید لبخند مسخره ات را روی لبانت تاکسیدرمی کنی که دیگران ببینند و لذت ببرند. می آیی خانه و شب خوابت نمی برد. دلم می خواهد برم پشت یک ویترین مغازه و یک کلاه بخرم، بگذارم روی سرم و با نخ و سوزن به سرم بدوزمش تا یکی بهتر دیدم این را ول نکنم. زنگ در را می زنند. در را که باز می کنم پست چی است، و نامه ای برایم آورده. نامه از یک دوست قدیمی است که حال و احوال پرسیده. این هم دلش خوش است. هنوز نمی فهمیدیم فرق چاله با چاه چیست، می رفتیم دانشگاه و با این رفیقمان خوش بودیم. حالا خوب که فکر می کنم می بینم خوشی هم نبودیم. مثل یک بچه بودیم که جغجغه اش را تکان می دهد و نمی داند چیست و چقدر دیگران مسخره اش می کنند فقط صدایش را دوست دارد. شیر گاز را باز می کنم و ماهیتابه را رویش می گذارم. همش تقصیر همین بدن است با این دوپای لعنتی. اگر این مرا به سمتش نمی کشاند، اگر تمام کودکی ام را دنبال توپی این طرف و آن طرف نمی کشاند.... بگذار این بار از این بدن انتقام بگیرم. ماهیتابه را برمیدارم. شعله آتش را خاموش می کنم و بوی گاز را می شنوم. دنیا دور سرم می گردد. دو نور سفید به سمتم می آیند و باهم یکی می شوند. هاله نور آبی دورشان را می گیرد، دستم را روی پلکهایم می کشم.

چشمهایم را باز می کنم، خبری از آفتاب نیست. یک مهتابی روی سرم روشن کرده اند. لعنت! اینجا که بیمارستانه. بابا بگذارید من یک بار برای همیشه انتقام بگیرم. دکتر سفید پوش می آید روی سرم. اینها احتمالا برای این لباسشان سفید است که زود کثیفی را نشان بدهد. مثل  زندگی من است. فقط زندگی من همه جایش کثیف است برای اینکه لکه های سفیدی را نشان بدهد. پرستار می گوید برو خدا رو شکر کن دکتر اینجا بود و نجاتت داد. می گویم ممنون یک اتفاق بود. راستی کی مرا اینجا آورد؟ می گوید همسایه ها. فکر کنم هیچ همسایه خوبی را بر همسایه های بد خودم ترجیح نداده بودم، برای همین اینها انتقامی از من نگرفتند و الا می گذاشتند بمیرم. هرچند که از نظر من اگر می گذاشتند بمیرم حسن نیتشان معلوم تر بود. خوب کی به نظر من اهمیت میده. دکتر میاد و کلی مهمل از گاز گرفتگی و ریه و اینها میگه. پرستار می گه آقای دکتر تازه از خارج اومده اگر غیر ایشون بودند حتما می مردی. به این مرد ناجی انسانها نگاه می کنم و با همان لبخند تاکسیدرمی شده می گویم: خیلی ممنون دکتر جون.  کی میتونم برم بیرون ؟ عجب حرف احمقانه ای زدم. برم بیرون باز هوای سرد و خورشید گرم ؟ برم که صبح بخیر رادیو را گوش کنم. پشیمان شدم کاش این را نمی گفتم. اما خوب اگر حرفم را پس بگیرم نسبت به حرفی که زدم خیانت کردم و احتمالش هست این هم جزو لیست چیزهایی قرار بگیرد که بعدا سرفرصت انتقامش را خواهد گرفت. این است که به چشمان دکتر نگاه می کنم و زبانم را نگه می دارم. دکتر گفت سرمت که تموم شد می تونی بری.

سرمم تموم شد. از رو تختم بلند می شوم و میرم سمت راهرو. دکتر را می بینم که با دختری چه گرم گرفته. با آن روپوش سفیدش، که هیچ کثافتی رویش نیست. نزدیکش می شوم و یک چیزی درون دلم می گوید از این مرد تشکر کنم هرچند که حقوقش را می گیرد. می گویم آقای دکتر، رویش را بر می گرداند، صورت دختر را می بینم. یک چیزی از پشت گردنم می افتد پایین. باز این نورها دارند می آیند. آخر چرا باید دکتری که جان آدم را نجات می دهد معشوقه جدید عشق قدیمت باشد ؟؟ این انتقام کدام گناه است؟؟  روی زمین می افتم و چشمهایم تیره و تار می شود. دوباره که چشمم را باز می کنم، دستهایم سرد است. اینجا دیگر حتما سردخانه است. اما نه انگار خانه خودم است که پنجره ها را باز گذاشته اند. اطرافم رو نگاه می کنم و هیچی نمی بینم. یک آب گرم از روی صورتم می چکد، می غلطد، ناز و عشوه می کند و می رقصد رو ی صورتم. وسط این همه سردی باید هم اینقدر قدر خودش را بداند. می چکد روی بالشتم. صورتم را بین دستانم مخفی می کنم. خوابم می برد. صبح با نور گرم آفتاب بیدار می شوم. باز رادیو می گوید : صبح زیبای شما بخیر.  همه نفسم را یکجا بیرون می دهم.  بلند می شوم  در آیینه خودم را نگاه می کنم. میروم سرکارم. لبخند میزنم و کارم را می کنم.  همه خودکارهایم را نگاه می دارم، همه کاغذها را نگاه می دارم، حتی آنها را خط خطی نمی کنم، کامپیوترم را می بوسم. نمی خواهم خیانت کنم به اینها. نمی خواهم منتظر انتقام باشم یا اینکه دل اینها هم مثل دل من خسته شود. دست گرمی روی دستم قرار می گیرد و می گوید شنیدم خودت را می خواستی بکشی؟‌ به صورت زیبایش نگاه می کنم، لبخند مسخره ای میزنم و می گویم نه بابا اتفاق بود. توی دلم خودم را می کشم .فراموشش نمی کنم، و این را اصلا نمی بینم. همه اش از همین جا شروع شده بود. . توی دلم به خودم خیانت کردم. انتقام این چه چیزی است ؟ می دوم طرفش و جلوی همه همکاران لبانش را می بوسم. از خجالت قرمز می شود. خوشحالم که انتقام قرمز شدن صورت او، قرمز شدن لبهای من بود. دلش خوش می شود. رادیو می گوید عصر بخیر. واژه عصر برایم معنی پیدا می کند. از یک روشنی مرده به یک تاریکی پر از زندگی می روم. نه مثل این است که صبح و ظهر و شب برای خودشان معنی دارند. امشب که من و او در آغوش هم معنی  تازه ای از شب خواهیم فهمید.

 

نویسنده : مرتضی : ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم