يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره یازده: شرح درد اشتیاق

کنار خیابان ایستاده بود. خیابانی پر از رنگ و انسان. جای دنجی بود ولی هرکس که رد می شد می فهمید منتظر است. به او نگاه می کنند، هر نگاه صحبت خود را دارد و او همه صحبت ها را میدید. همه عمرش مردم را نظاره کرده بود. مردمی که کار خود را می کردند. گاهی مردمان خوشحال و گاهی مردمان غمگین. این چهره زندگی بود و او در خیابانی از زندگی ایستاده بود. محسن، پانزده سال که داشت، در یک کارگاه کفاشی مشغول کار شده بود. پدرش غمگین ترین مردی بود که او تا آن روز دیده بود. مادر محسن، وقتی 12 سال داشت مرده بود.  کفشها را که می دوخت به این فکر می کرد که چه کسی آن را می پوشد. شاید با این کفش به مراسم خاکسپاری عزیزی برود، یا شاید به مجلس عروسی. زندگی عجیبی است. کفش همان کفش است، با وفا به دستان کسی که بر آن کوک می زند. ولی پای کسی او را به جایی دیگر می برد. همین روزها بود که پدرش مریض شد. او تک فرزند خانواده ای بود که از دار دنیا فقط او را داشتند. 10 سالش که بود، همه بهش می گفتند یکی یک دونه و با لبخند می گفتند. سال بعد که پدرش هم مرد، به او می گفت یکی یک دانه تنها و همه با غم می گفتند. پدرش که مریض شد، او در خانه از پدر مراقبت می کرد و چرم را برای کفشها می برید. پدرش با نگاه بغض آلودی به محسن نگاه می کرد. محسن به او با لبخند نگاه می کرد. روزهایی که روی سر پدر بیمارش می نشست، و پدرش خواب بود به تک تک چین و چروک های پوست پدر نگاه می کرد. با خودش تصور می کرد لای اینها خاک می رود. آن شب موهای پدر را شانه کرد، ناخانهایش پدر را گرفت. پدر خوابید. تا صبح چند بار روی سرش آمد. نگاهش کرد. بوسیدش. محسن رفت خوابید. وقتی بیدار شد، پدر نفس نمی کشید. وقتی روی پدر خاک می ریختند، او نمی توانست گریه کند. وقتی گور پر از خاک شد و رویش را صاف کردند، فهمید دیگر او را نمی بیند. نشست و گریست. سعی می کرد فقط به یک نقطه خیره شود و از هجوم آن همه نگاه پرهیز کند. یاد مادرش افتاد وقتی او مرد، شبهای زیادی را نخوابید. او را وقتی سر قبر آوردند که مادر سنگ قبر داشت.

 محسن به ساعتش نگاه کرد، کم کم خیابان شلوغ می شد، قرار بود ساعت 9 بیاید، اما الان نیم ساعت گذشته و او هنوز نیامده. محسن در 18 سالگی یک کامپیوتر برای خود خرید، در 20 سالگی یک مغازه خدمات کامپیوتری زد ، و در 23 سالگی او در اینترنت با یک دختر آشنا شد. دختری که تمام وجودش را پر کرد. او تمام سفید و سیاهی های زندگی اش را برای دختر گفت. از کفشهایی گفت که شاید صاحبانشان درون گور خوابیده اند و تنها مانده اند، از چرمهایی که برید و هیچوقت کفش نشدند، از پدر و مادری گفت که تا آخر عمر کنار فرزندشان خواهند بود. دختر به حرفهایش گوش می داد، برایش عشوه می کرد و دل او را داشت. روزی با هم قرار گذاشتند. روز دیگر در آغوش هم بودند. و روز دیگر دنیا از آن آنها بود. خاطرات از پله های قلبشان بالا می رفت. محسن در25 سالگی در  یک کارخانه اتومبیل سازی استخدام شد. کارش این بود که چراغ های جلو و عقب اتومبیل را نصب کند. دلش شاد بود که امروز از چراغهایی که نصب کرده برای عشقش می گوید و باز هم به او گوش می دهد. یکی از همین روزهای معمولی بود. نه پاییز بود و نه باران می آمد که وقتی به عشقش زنگ زد، او گفت بس است! دیگر بس است و دیگر نمی خواهم ببینمت. محسن با تعجب گفت : خاطراتمان پس چه می شود؟ رویاهایمان؟ عشقش گفت: فراموش کن.محسن دوباره گفت‌: مگر نگفتی دوستم داری؟ عشقش گفت: به عنوان یک انسان بله، نه بیشتر. تمام شد. چراغها روی ماشین ها نصب می شدند و کسی اطلاع پیدا نمی کرد که آن را نصب کرده. برای کسی مهم نبوذ. مهم این بود که جاده را روشن کنند. کسی اهمیت نمی داد چه کسی ، که با چه کسانی همنشین بوده آن چراغ را نصب کرده است. محسن 27 سال داشت که آن کار را ترک کرد. یک روز بارانی و زیبا که بنفشه ها تازه از خواب بیدار شده بودند، محسن با معرفی یکی از دوستانش به دهاتی رفت. آنجا روی مزرعه ای یک سال کار کرد. کارش این بود که به زمین برسد تا گندم خوبی بدهد. تک تک کارهایش مهم بود. اگر یکی از کارهایش را اشتباه انجام می داد ممکن بود جان چندین هزار دانه گندم به خطر بیافتد. برایش مهم نبود که آنها را خواهد خورد، مهم این بود که با عشق آنها را پرورش دهد.

دیروز به او زنگ زد. گفت من پشیمانم و جز تو عشقی ندارم. می خواهم ببینمت. محسن در خیابان منتظرش بود تا بیاید. اشتیاق زیادی داشت تا دوباره او را حس کند که از دور به او نزدیک می شد. ساعت 12 است که کم کم پیدایش می شود. مثل همیشه اش هست. زیبا و دلربا. وقتی به هم رسیدند، محسن به چشمهای دختر نگاه کرد، شاخه ای گندم به او هدیه داد و یک تکه چرم. وقتی سوار تاکسی شدند، محسن درحالی که عشقش را در آغوش گرفته بود به راننده گفت چراغهای ماشینت را روشن کن. 

نویسنده : مرتضی : ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم