يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره ده: یک روز زندگی (2)

شقایق ؟ می کشمت! لیلا خودش رو جلوی شقایق گرفت و گفت اشتباه شده! یکم آروم باشید...اما پدر شقایق خیلی عصبانی بود و اصلا این حرفها تو کتش نمی رفت..

کامران پرید جلو و گفت سلام ، من کامران محسنی هستم، استاد زبان فرانسه دخترتون، یک سوء تفاهم پیش اومده..

با صحبت کامران، پدر شقایق آروم شد، انگار که تازه خودش رو تو آینه بی کلاسی دیده بود، صداش رو صاف کرد و گفت: موضوع چیه ؟

کامران با خونسردی گفت: هیچی، دختر خانومتون رو قرار بود برسونم تا یک کتاب فروشی که آشنای بنده است ، که برادران گشت پلیس رسیدند و این بلوا رو به پا کردند..

پدر شایق که آروم شده بود، گفت آها پس قضیه اینه... باشه، و رفت تو اتاق سرنگهبان. چند دقیقه بعد اومد بیرون به آقای محسنی گفت ببخشید دردسر شد، کامران هم گفت‌: پیش میاد دیگه، در ضمن دخترتون خیلی با استعداده....

شقایق چشماش پر اشک شده بود از شوق، فکرشو هم نمی کرد این قائله به این خوبی تموم بشه. پدر شقایق گفت: بابا بیا بریم...شقایق لیلا رو بوسید و با پدرش رفت.

لیلا اومد جلو و گفت : تو نابغه ای!! نزدیک بود این دختره خل کشته بشه.

کامران گفت: اسم اون که شقایق بود، تو اسمت چیه که سوتی ندم؟ لیلا هم اسمشو گفت.

پدر مسعود چند دقیقه بعد اومد و با کامران خوش و بش کرد و گفت الان درستش می کنم و رفت تو اتاق سرنگهبان. انگار کلی هم طلبکار بود، و شروع کرد به سر و صدا ... چند دقیقه ای نگذشته بود که با مسعود اومدن بیرون. پدر مسعود گفت : کامران جان شرمنده، هر چی بهش گفتم، گفت تا پدرت نیاد نمی شه و به لیلا نگاهی کرد و رفتند...

کامران رو به لیلا کرد و گفت: به پدرت چی بگیم ؟

لیلا گفت: هیچی، اون نمیاد

کامران گفت: چرا؟ مامانت میاد؟

لیلا گفت: نه اونم نمی یاد.

کامران با تعجب گفت: یعنی چی ؟ میشه بگی تا هماهنگش کنیم؟

یکدفعه، محمد (پدر کامران) با فرانک اومدن تو کلانتری، فرانک یک لحظه وایساد و فریاد زد: لیلا! لیلا به فرانک نگاه کرد: وای خدا باورم نمی شه

دو تا دختر پریدن تو بغل هم.

محمد به کامران نگاه کرد و گفت: از تو توقع نداشتم، اما چیزی نیست، کجا باید صحبت کنم؟

کامران با پدرش رفتند تو اتاق سرنگهبان و چند دقیقه بعد با سرنگهبان بیرون اومدند و سرنگهبان گفت: دخترم شما هم می تونی با دوستات بری، آقای محسنی ببخشید ما وظیفمون رو انجام میدیم. بچه ها امیدوارم شما هم ناراحت نشده باشید.

چند دقیقه بعد تو ماشین بودند و به سمت خونه می رفتند. کامران رو به فرانک گفت : میشه بگید چه خبره‌؟

فرانک گفت: لیلا دوست قدیمی منه، همسایمون بودند، وقتی تو فرانسه بودی بهترین دوست من بود...همون دختریه که کلی واست تعریف کرده بودم....

کامران گفت: عجب تصادفی... پدر کامران بهش نگاه کرد و کامران خجالت کشید

لیلا رو به خونشون رسوندن و برگشتند خونه. محمد هیچی نگفت و فرانک دائم از لیلا تعریف می کرد.

کامران رفت تو اتاقش و لپ تاپش رو روشن کرد، فرانک اومد و گفت : به به  داداشی! فکر نمی کردم .....کامران پرید تو حرفش: میشه بس کنی؟

فرانک: خیلی خوب بابا، اما خوشم اومد انتخابت حرف نداشت و با خنده دوید بیرون

بعد از شام، کامران دوباره رفت تو اتاقش، محمد اومد پیشش نشست و گفت : چطوری؟

کامران : ببخشید، نمی خواستم اینجوری بشه...

محمد: از من عذر نخواه. بیین رفتارت چطور بوده. آدم چطور می تونه دختری رو که نمی شناسه سوار کنه، و باهاش آشنا بشه، درست نیست، اون هم خانواده داره، واسه برادری، پدری و مادری خیلی عزیزه و این درست نیست...

کامران: ولی این مسائل تو اروپا حل شده است. درسته که دختر هم فامیل داره و به اصطلاح غیرتمند داره، اما بالاخره خودش هم حق انتخاب داره.

محمد: من نمی تونم به کارت ایراد بگیرم، اما به عقیده من درست نیست ...

کامران : بابا میشه یک چیزی رو بهم بگی ؟ من اگر نمازمو  نخونم مطمئنم با من برخورد می کنی، اگر روزه ام رو نگیرم شاید خونه راهم ندی، چرا سر این قضیه نمی تونی ایراد بگیری و کلا یکجوری رفتار می کنی؟

محمد: خوب می دونی، شاید خودم هم اینکار رو کرده باشم.

کامران : یعنی چی ؟

محمد با خنده گفت: خوب این چیزی نیست که هر روز  آدم بتونه به پسرش بگه. اما من و مادرت همینطوری آشنا شدیم. و شانس من بود که دختری که من مزاحمت واسش ایجاد کرده بودم خیلی خانواده خوبی داشت و من هم همینطور... البته اونزمان کار ما هم به کلانتری کشید

کامران خندید و گفت : واقعا ؟ واسه چی کلانتری ؟ زمان شما که این خبرها نبود ؟

محمد گفت: خوب اونزمان من هم ماشین نداشتم. اما یک روز به یکی از دوستام گفتم این خانومه خیلی به دلم میشینه و اونم گفت برو جلو. من هم جوون رفتم جلو و جوابی که گرفتم یک سیلی آب دار بود... بعد چند نفر ریختند و دعوا شد...

کامران : چه جالب،  نمی دونستم مامانم اینطوری بوده...

محمد: البته به نظرم هیمن غرورش منو جذب کردو باعث شد.... ولش کن! اما کار تو خوب نیست. هر چند لیلا خیلی دختر خوبیه. مثل دختر خودمه.

کامران : بابا نوبت ما شد بد شد ؟

محمد: ببین، شاید یک سرنوشت نوشته شده برامون این باشه که اینطوری یارمون رو انتخاب کنیم. اما ممکنه این سرنوشت ما نباشه. بخوایم با چنگ اندازی به عرف، به قاعده فرهنگی خودمون، یک قدمی رو برداریم، به یک دوستی پوچ ، یا یک احساس سرخورده برسیم... اینه که این کار رو ترسناک می کنه. درسته عاقبت من و مادرت بخیر شد، اما اگر ذره ای فقط یکی از ماها احساس واقعیش این نبود می دونی چی می شد ؟

کامران : خوب تجربه می شد! و خندید

محمد : آره تجربه می شد. شاید مثل یک تجربه تصادف که آدم یکبار پاشو از دست میده. بعضی تجربه ها خیلی گرونه. خیلی واسه آدم بد تموم میشه. البته تجربه شکست روحی بدتر از این حرفاست.

کامران : بابا پس چرا بعضیا خیلی راحت این کارها رو می کنند و هیچی نمی شه ؟ نه شکست روحی و نه ..

محمد: اشتباه می کنی. یا انسان سالمی هست یا نه. اگر هست که احساسش واسش خیلی مهمه و این یعنی دلشو به یکی میده و دروغ نمی گه. اگر هم نیست احساس واسش مهم نیست و این خودش یعنی خیلی کارش شده. یعنی کلی از دنیا عقبه. مثل بچه ای هست که بهش بگی هر چی میخوای بهت میدیم و بگه من یک پفک می خوام، من یک دوچرخه می خوام، حالا بهش بگو باباجون بیا واست یک کامیون شمش طلا یا بهترین ماشین دنیا رو می گیرم ولی اون میگه نه.... چون از دنیا عقبه. چون عقلش کمه.  اینایی هم که از باهم بودن به هوس اکتفا می کنند و نمی دونند عشق چیه همینطوریه..

کامران: بابا از لیلا بگو

محمد: خوب فکر کنم دیگه وقتشه بخوابی...

کامران : خوب پدرجان می خوام بدونم پدر و مادرش کی هستند و اینا، مگه نگفتی بعضی وقتها سرنوشته ؟

محمد: آره پسرم سرنوشته. پدر لیلا مرد شریفی بود که یک روز هوس کرد یک زن دیگه بگیره، و مادر لیلا رو تنها گذاشت، مادر لیلا دو ماه بعد سرطان گرفت، پدر لیلا برگشت که جبران کنه، ولی دیر شده بود... پدرش هیچوقت خودش رو نبخشید و رفت. کسی نمی دونه کجاست. لیلا همه اینها رو دید و ما تو این 5 سالی که می شناختیمش دیدیم که خم به ابرو نیاورد، یک دختر حسابیه، مثل مادرش.

کامران : به نظر من هم دختر خوبی می اومد.

چند ماه بعد کامران جلوی پای لیلا ترمز زد، لیلا رو سوار ماشین کرد و باهم رفتند. البته لیلا لباس سفیدی تنش بود و کامران از این سرنوشت خوشحال بود. اونها رفتند تو جاده. جاده ای که توش ماشین های زیادی ترمز زدند و دخترهایی با لباس سفید رو سوار کردند و هیچ وقت به مقصد نرسیدند، جاده ای که سرنوشت پلیس اون جاده است و تصمیم های درست راننده و مسافرش، تضمین کننده رسیدن به مقصد .

کامران تو ماشین به همسرش گفت : بچه که بودم گلها رو من آب می دادم. گلدونهاش رو هم پدرم عوض می کرد. زیر آفتاب هم می گذاشتیم و پدرم همیشه می گفت رشدش با خدا، لیلا خنیدید و این باغچه پر گل شد.

پایان

نویسنده : مرتضی : ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم