يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره نه : یک روز زندگی (1)

بعد از ظهر یک تابستان گرم بود. هوا کم کم تاریک می شد و شبهای تابستان با همه چراغهای تو خیابانها و همه مردمی که آمده بودند برای راه رفتن و خرید شروع شده بود. مسعود دوست کامران بهش زنگ زد و گفت : کامران امروز چه کاره ای؟ میای یک دوری بزنیم؟

کامران: باشه، یک ساعت دیگه همون جای همیشگی.

یک ساعت بعد، کامران و مسعود توی ماشین و تو خیابونها در حال چرخیدن بودند. کنار یک کیوسک روزنامه فروشی، چشم مسعود افتاد به دوتا دختر، و به کامران گفت : کامران، اون دوتا رو، سوارشون بکنیم ؟

کامران: بابا بیخیال شو. از این عرضه ها نداری.

مسعود : حالا می بینی که دارم یا نه. مسعود رفت و دقیقا جلوی پای دخترها وایساد و شیشه رو داد پایین. . پدر کامران یکی از کاسبهای خوب و با خدای بازار بود. از اون آدمهایی که دستش به خیر بود و اگر مشکلی پیش می اومد پیش این حاج آقا می اومدند. کامران، بچه نماز خون و با خدا پیغمبری بود که حالا شور و شر جوونی گرفته بودش، و چشمهاش تو خیابونها غیر از تابلوهای مغازه ها، چیزهای دیگه ای هم واسه دید زدن پیدا کرده بود اما تا حالا مزاحمت خیابونی رو امتحان نکرده بود. کامران چشمش تو چشم دخترا افتاد خجالت کشید، تا حالا اینطوری نشده بود، یکی از دخترا که نزدیک پنجره ماشین بود و خجالت کامران رو دید، نا خودآگاه خنده اش گرفت.

مسعود: خنده علامت رضاست ؟ میاید با هم یک دوری بزنیم؟

کامران یک نگاه معنی داری به مسعود کرد، اما مسعود محل نگذاشت.

لیلا و شقایق، دو تا دوست قدیمی بودند. بعد از دبیرستان واسه کنکور، هر روز با هم درس می خوندند و اینطوری دوستی پایدار دخترانه شکل گرفته بود. تابستون رو برای اینکه بیکار نباشند کلاس زبان  فرانسه میرفتند. لیلا اولش مخالف بود چون می گفت این زبان فایده ای نداره،هیچ جا کاربردی نداره، همون انگلیسی بلدیم کافیه، اما بعدا از یادگیری یک زبان دیگه خیلی خوشش اومد. اونروز تو کلاس کلی خندیده بودند، آخه فیلم درسیشون، در رابطه با آشنایی یک پسر و دختر فرانسوی بود که بخاطر یک سوء تفاهم شکل گرفته بود و بعد عاشق هم شدند. بعد از کلاس شقایق می گفت چقدر این خارجی ها راحتند. امروز با یکی دوست می شوند و فردا یکی دیگه اونم الکی و هیچ عشقی وجود نداره بینشون. لیلا هم گفت اه خیلی بدم میاد. همیشه تا ایستگاه اتوبوس رو باهم می رفتند، اما اونروز لیلا گفت بیا با تاکسی بریم، حوصله اتوبوس رو ندارم. کنار خیابون وایساده بودند که یک ماشین مدل بالا جلو پاشون ترمز کرد.

مسعود ادامه داد: بیاید بالا دیگه الان پلیس جریممون می کنه! بعد دیگه واستون بستنی نمی خرما!

شقایق گفت: اگر بستنی می خری سوار میشیم!

لیلا با چشمهایی که داشت از حدقه میزد بیرون به شقایق نگاه کرد و گفت: چی میگی ؟

شقایق خنده شیطنت آمیزی کرد.

مسعود گفت: بستنی هم واستون می خریم، باور کنید پسرای بی آزاری هستیم و دنبال هم صحبت می گردیم.

شقایق رو کرد به لیلا و با خنده آروم بهش گفت: چیکار کنیم ؟

لیلا: چی کار کنیم چیه؟ دیوونه شدی؟

شقایق: بابا بستنیمونو می خوریم، ببین اون که پشت فرمونه چه خوب نگاه میکنه

لیلا: پس بگو موضوع چیه!

صدای آژیر پلیس بلند شد. مسعود با عجله گفت: یالا سوار بشید دیگه.

شقایق در ماشین رو باز کرد و دست لیلا رو گرفت و بزور کشید تو ماشین. لیلا نشست تو ماشین و با خودش گفت: داری چیکار می کنی ؟ به شقایق نگاه کرد که داشت می خندید. انگار بار اولش نبود یا لااقل خیلی اعتماد بنفس داشت. مسعود راه افتاد و گفت من مسعودم، شقایق هم گفت خوشبختم منم مریمم. کامران و لیلا بیرون رو نگاه می کردند. مسعود گفت: خانم شما صحبتی نمی کنید ؟ و از تو آینه به لیلا نگاه کرد. با چشم به کامران اشاره کرد که باهاش حرف بزنه.

کامران گفت: سلام، من کامرانم، خوبید؟ شقایق خندش گرفت. لیلا آروم به شقایق گفت: مرگ! کامران گفت چی ؟ لیلا گفت : هیچی، گفتم خوشبختم منم آرزو هستم.

تو ماشین مسعود پر حرفی می کرد و شقایق هم سریع جواب می داد. کامران و لیلا هم به ندرت در تایید دوستشون حرف میزدند تا اینکه مسعود جلو یک کافه وایساد. باهم وارد کافه شدند و یک میز گرفتند. مسعود گفت من برم پیش صاحب کافه دوستمه، کامران تو سفارش بده تا من بیام.

کامران پسر خوشتیپ و متینی بود. با دخترا سر یک میز نشستند. لیلا کتابی رو که دستش بود رو میز گذاشت. کامران گفت: چه جالب فرانسوی می خونید؟

لیلا : آره چطور ؟

کامران: آخه منم فرانسه تدریس می کنم.

شقایق با چشمهایی که برق می زد: جدی؟ کجا ؟

کامران خواست جواب بده که پیشخدمت (گارسون) کافه اومد و کامران که یخش باز شده بود گفت :خوب شما چی می خورید؟ لیلا گفت هر چی شما سفارش بدید. کامران هم 4 تا بستنی شکلاتی و میوه ای سفارش داد.

لیلا : فرانسوی رو کجا یاد گرفتید؟

کامران: من 5 سال فرانسه دانشجو بودم

لیلا : چه جالب، چه رشته ای می خوندید.

کامران اومد و دستش چهارتا بستنی بود: خوب بفرمایید، مریم من چطوره؟

شقایق: بچه پررو. مرسی! - و بستنی رو گرفت.

...

یک ساعت بعد دوباره سوار ماشین بودند، و قرار بود دخترها رو تا نزدیک خونشون برسونند. کامران با خودش فکر می کرد عجب احمقی بوده که قبل از این از این کارها نکرده و خوشحال بود با آرزو آشنا شده بود. لیلا داشت فکر می کرد اگر من فرانسوی بلد نبودم چقدر جلو کامران ضایع می شدم و چقدر پسر خوبیه. شقایق فکر می کرد کاش با کامران دوست شده بود، این پسره مسعود خیلی عقل نداره. مسعود داشت فکر می کرد چطوری شمارشون رو بگیره و قرار بعدی رو ردیف کنه.

انعکاس نور قرمز تو ماشین افتاد، نوری که متناوب داخل ماشین رو روشن می کرد، نور وقتی کنار ماشین اونها رسید ، صدا دار شد و گفت: بزن کنار...

مسعود وایساد. مردی از ماشین پیاده شد و به سمتشون اومد و گفت: مدارک...

مسعود که حسابی دست و پاش و گم کرده بود، مدارکشو داد به افسر پلیس.

پلیس: این خانومها چه نسبتی با شما دارند؟

کامران به خودش فوش می داد، لیلا دنیا رو سیاه می دید و شقایق خنده رو لبهاش خشک شد.

مسعود گفت: هم دانشگاهی هستیم و داریم خانومها رو می رسونیم خونشون

پلیس: دانشگاه؟ الان تابستونه! مگه دانشگاهها تعطیل نیست؟

کامران: جناب سروان این چه حرفیه؟ ترم تابستونی داریم. اصلا واسه چی دروغ بگیم؟

پلیس: ترم تابستونی؟ چطور بچه من نداره؟ دنبال من بیاید کلانتری اونجا معلوم میشه. مسعود پرید پایین و رفت سمت پلیس. لیلا گفت: حالا چیکار کنیم، بدبخت شدیم رفت! شقایق گفت: ناراحت نباش عزیزم عمرا کاری نمی تونن بکنند. اصلا بیا پیاده بشیم. لیلا گفت : تو یکی ساکت باش... آقا کامران چیکار کنیم؟

کامران گفت: صبر کنید ببینیم چی میشه. هر چی گفتند می گیم هم دانشگاهی هستیم. کارت دانشجویی هم خواستند بگید همراتون نیست. دانشگاه آزاد واحد مرکز هم هستیم، اوکی؟

دخترها هم سرتکون دادند. مسعود رو سوار ماشین پلیس کردند و یک پلیس به سمت ماشین بچه ها اومد و ماشین رو تا کلانتری برد.

غزل، داشت سالاد درست می کرد و به تلویزیون نگاه می کرد. تلفن زنگ زد. بابای غزل گفت: یکی این تلفن رو جواب بده!

غزل تلفن رو برداشت و گفت: بابا ، بابا بیا شما رو می خواد.

پدر غزل: بله ؟ کدوم کلانتری؟  (ظرف سالاد از دست غزل افتاد) باشه الان میام.

غزل: بابا چی شده ؟

پدر غزل: برو گمشو تو اتاقت! لجنها....

غزل با چشم گریون: بابا؟ چرا فحش می دی؟  چی شده ؟

پدر غزل: خواهرت رو گرفتند! با دوتا پسر!

غزل: بابا حتما اشتباه شده، چرا زود قضاوت می کنی؟ شقایق اهل اینکارها نیست.

پدر غزل: از جلو چشمام دور شو و الا اینقدر میزنمت که ...

غزل با چشم گریون دوید سمت اتاقش..

- دیوارهای سبز لجنی! اه چقدر بدم میاد از اینجا، اینها رو کامران با خودش می گفت، سربازی وارد اتاق میشه و سلام نظامی میده: قربان دو تا معتاد رو گرفتند، بیارم واسه بازجویی؟ ....چند دقیقه بعد دوتا انسان نما رو با دستبند وارد اتاق کردند... یعنی جای من هم اینجاست؟؟ خدایا این چه بلایی بود سرم آوردی آخه!

لیلا شقایق رو آروم می کرد و می گفت: بابا کاری نکردیم که چرا اینجوری می کنی؟

شقایق با گریه: تو که بابام رو نمی شناسی... می کشتم!

لیلا: همش تقصیر خودته. چرا منم تو این دردسر انداختی؟؟

- محمد جان، کجا میری این موقع شب ؟ هیچی عزیزم، الان یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت برم چکم رو بگیرم، زود بر میگردم.

محمد ماشین رو برد بیرون و در رو بست، چشمش به دخترش فرانک افتاد.

فرانک: سلام بابا، کجا؟

محمد: هیچ جا الان بر می گردم... کمی مکث کرد و گفت: فرانک بیا سوار شو بهت احتیاج دارم،

فرانک: اا.. بابا چی شده ؟

محمد: بیا سوار شو تا بهت بگم.... کامران رو پلیس با دختر گرفته،

فرانک: بابا شوخی می کنی؟ کامران که اهل این حرفا نیست!

محمد: خودم هم تعجب کردم، بیا بریم اونجا داداشت رو دلداری بده، باشه ؟

فرانک: باشه . با خودش گفت: عجیبه، همیشه فکر می کردم بابای مومن من اگر چنین چیزی پیش بیاد خیلی رفتار بدی داشته باشه...

کامران تو سالن کلانتری قدم میزد و با خودش می گفت: عجب شانسی. یکبار تو عمرمون دست از پا خطا کردیم ها... ببین چی شد.. چشمش افتاد به آرزو (لیلا). چه دختر صبوری بود. بر عکس مریم (شقایق) که هی داد و بیداد می کرد، لیلا چیزی نمی گفت. دختری که زود می خنده، زودم گریه می کنه. دختری که زود در ماشین رو باز می کنه، زود هم از اون در پیاده میشه.... رفت سمت آرزو (لیلا) و گفت : نگران نباشید. لیلا گفت من نگران نیستم، بابا واسه شقایق نگرانم.

کامران: شقایق ؟

مردی که به شدت عصبانی بود به سمت دخترها اومد....

(ادامه دارد....)

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم