يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره هشت: یاران توپ سه جلد

فوتبال عشق بچه های محل بود. صبح ساعت 10 همه کنار درخت کاج بلند محل جمع می شدند و یارکشی می شد. معمولا 6 تا تیم از بچه های محل جمع می شدند. قانون این بود که همه با خودشون 100 تومن بیارند که بابت پول توپ پلاستیکی بشه. دروازه هم که با آجر و سنگ ردیف می شد. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و اون هم این توپهای بی کیفیت بود. می خورد به ماشین، بوته گل، لبه جدول و... سریع سوراخ می شد و مسابقه تعطیل می شد. حتی از اومدن آقای غلامی هم بدتر بود. آقای غلامی همسایه ای بود که با فوتبال بچه ها مشکل داشت و همیشه بازی رو خراب می کرد و می گفت :"برید خونه هاتون، ما آسایش نداریم از دست شما وروجکها". البته چندتا همسایه دیگه هم به بچه ها آسیب مالی رسونده بودند. تقریبا روزی 4 تا توپ می خریدند و آخر روز که بازی تموم شده بود هیچ توپی نداشتند. علی یکی از بچه ها بود که اوضاع مالی خوبی نداشت و براش سخت بود هر روز پول بیاره و آخرش هم توپ نداشته باشند. یک روز تابستونی علی به بقیه بچه ها گفت : آقا سعی کنیم توپ رو به جاهایی که احتمال سوراخ شدنش میره نزنیم. این درست نیست ما هر روز این همه پولمون رو بدیم  به توپ. بجاش می تونیم با پولمون آبمیوه بخوریم، یا دروازه آهنی بسازیم، نظرتون چیه؟ بچه ها گفتند علی راست می گه.

اون روز 6 تا توپ سوراخ شد. آخر بازی علی حسابی عصبانی  بود و گفت: واقعا ممنون چقدر گوش کردید. هوشنگ که بچه پولدار بود گفت: خوب تو پول نداری به ماچه؟ ما پول می دیم توپ می خریم، سوراخ هم شد، یکی دیگه می خریم. علی گفت: پولتو به رخ من نکش من منظورم اینه که حیف پولمونه . ولی بچه ها به حرفش گوش نداند.

از اون روز به بعد علی با بقیه بچه ها بازی نکرد. علی یک توپ داشت، و خودش با دیوار پاس کاری می کرد. چندتا از دوستاش، اومدن و گفتند برگرد، تو بازیکن خوبی بودی. پول توپ تو رو ما می دیم. علی گفت: مسئله پول توپ نیست، مسئله اینه که کار ما درست نیست. من الان 4 روزه با یک توپ دارم بازی می کنم و هیچ مشکلی هم پیش نیومده.

روزهای بعدی چند تا از دوستای صمیمی علی اومدن طرف اون، و کم کم تعدادشون به 10 نفر رسید و دوتا تیم 5 نفری تشکیل دادند و با هم بازی می کردند. باقی بچه های محل به اونها می خندیدند . علی به همه بچه ها گفت هر روز اون 100 تومن رو بیارید تا جمع کنیم.  اما هنوز مشکل توپ بود. بالاخره فوتبال بود و بوته پرخار گلها و لبه جوب و غیره... . یک روز علی به بچه ها گفت پولهای امروز رو بدین می خوام 3 تا توپ بخرم. بقیه گفتند: علی تو که با این اسراف کاریها مخالف بودی پس چی شد. علی گفت شما پولتونو بدید و باقیش با من. علی اون روز یه فکر حسابی داشت و جلوی بچه ها دوتا از توپها رو با چاقو پاره کرد. همه اعتراض کردند. اما علی گفت صبر کنید، یک بار واسه همیشه درست میشه. علی اون دوتا توپ پاره شده رو روی توپ سالم کشید و یک توپ سه لایه درست کرد. بچه ها اسمشو گذاشتند توپ سه جلد. دیگه توپ خیلی کم می شد که سوراخ بشه، و یک توپ رو 2-3 ماه استفاده می کردند. نزدیک عید که شد بچه ها با همون پولهای کم، دروازه های گل کوچیک ساختند، کفش ورزشی واسه تیمشون خریدند و هر روز اغذیه خوب داشتند. چند وقت بعد با تیم اولیه محلشون بازی کردند و اونها رو بردند. راز توپ سه جلد بین محله های تهران چرخید و بعد به شهرستانها رسید و کل بچه های ایران توپ سه جلد رو داشتند. اونها مصرفشون رو هدایت کردند و تیم هاشون قوی شد....

سالها گذشت. علی کارمند یک اداره بزرگ تو تهران بود. اوضاع مالی کارمندها زیاد خوب نبود و از همه چیز گله داشتند. از وضع اجاره تا آبونمان برق و گاز و مخصوصا تلفن. علی همچنان به پولش درست نگاه می کرد. هوشنگ هم تو اداره اونها استخدام شده بود و تو قسمت مالی اداره کار می کرد. این دوتا دوست قدیمی نهارشون رو باهم می خوردند. یک روز هوشنگ از بودجه کم اداره شاکی بود و می گفت نمی تونیم هیچ کاری واسه کارمندا بکنیم. علی بهش نگاه کرد، و گفت میدونی شوفاژها تو زمستونها و روزای تعطیل روشنند؟ می دونی لامپهای اداره همش از نوع پر مصرفه ؟ می دونی رایانه ها همش روشنند ؟ هوشنگ گفت دوباره شروع نکن علی، خوب چیکار کنیم؟ می خوای  شنبه که اومدیم اداره هممون یخ کنیم؟ یا زیر نور مهتابی کار کنیم؟ بجای رایانه هم از چرتکه استفاده کنیم؟ علی گفت: نه تو عوض نشدی هوشنگ جان. من می گم از امکاناتمون درست استفاده کنیم تا بقیه بودجه سرف مسائل بهتری بشه.

هوشنگ به این حرفها خندید و گذشت. تا هوشنگ رئیس اداره شد و دوستش علی رو رئیس امور مالی اداره کرد. به علی گفت، علی من هنوز یادمه توپ سه جلد کار تو بود، اگر کاری بلدی انجام بده. علی با کمک چند تا از مهندسین سیالات دماسنج اتوماتی برای اداره تهیه کرد، که دمای اداره رو در حد خاصی نگه می داشت. پنجره هایی که درزهاشون باز بود رو درست کرد، لامپهای کم مصرف پر نور رو به جای لامپهای پر مصرف گذاشت، و به کارمندها آموزش داد که رایانه ها امکانی به نام "آماده باش" دارند که مصرف برق رو کاهش میده. مانیتورها رو هم وقتی کاری ندارید خاموش کنید. ماشینهای کم مصرف برای اداره خرید و ...  نتیجه این شد که سر سال صندوق وامی رو برای کارمندها درست کرد، و سال بعد با بودجه اضافی اداره، تجهیزات اداره رو نو کرد، سالن ورزشی برای کارمندها درست کرد و ... . این اداره شد اداره نمونه ایران و بعد تو شهرستانها و همه ادارات همین کار رو کردند. کل ایران اداراتی داشت که همه صرفه جویی می کردند و بجاش بودجشون صرف مسائل بهتری می شد.

علی تو زندگی خصوصی اش هم همه نوع صرفه جویی اصولی رو رعایت می کرد و از پولش و سرمایه ای که داشت درس استفاده می کرد.  همه دوستای علی تو خونشون یک عکس داشتند از یک توپ سه جلد.  علی دنبال فکرهایی بود تا مثل قضیه توپ سه جلد یکبار خرج کنه و به اندازه کافی بهره ببره.

 البته من نمی دونم که دقیقا اسمش علی بود یا نه اما مطمئنم همین الان این نوشته رو کامل خونده و بجای اسم علی اسم خودش رو گذاشته. و همین الان داره تو خونشون یک توپ سه جلد واسه همه هزینه های انرژی و مصرفی درست می کنه، که الگویی بشه واسه ایران. تا تیم همه ایرانی ها تو همه محلات با درست مصرف کردن آشنا بشند و همیشه پیروز باشند. علی عزیز ممنونم که مطلبمو خوندی و ممنونم که توپ سه جلد رو اختراع کردی.

نویسنده : مرتضی : ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم