يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش.چهل و هفت: 3- جنگ جنگ تا صلح

اتوبوس در جاده، خسته و شتابان می‌رفت. کوههای بلند، خاکی، سنگی، پر از بوته. خورشید میان آسمان و جاده تنها. تنها مانده بود با یک اتوبوس انسانهایی که نفسشان را نه خرج دیدن جاده می کردند، نه خورشید، نه کوه و دشت. توی گوشها صدای تیر می آمد، دستهایشان قدرت بیش از حدی داشت و چشمانشان پر از اشکهایی بود که فراموش کرده بودند چطور بچکند. به این لباسها عادت نداشتند. این لباسها سنگینی خاصی داشت. این کفش‌ها برای پاهایشان تنگ شده بود. وحید به آرش نگاهی کرد و گفت: واقعا داریم بر می‌گردیم؟ آرش سرش را تکان داد و به بیرون خیره شد. مردم عادی را در حال کار سر زمینهایشان می دید. زیر آفتابی که بر سر دوست و دشمن تابیده بود و بیخیال همه روزگار گذشته باز دوباره در حال تابیدن بود.
هرچه می گذشت، جاده ها سرسبز تر می‌شد و سکوت بیشتری توی اتوبوس می پیچید. مصطفی به وحید گفت: به آرش بگو یک شعر برامون بخونه. وحید گفت: بزار تو حال خودش باشه. دیروز، وحید و مصطفی زودتر از آرش تفنگهایشان را تحویل داده بودند. آرش، آرام آرام تفنگش را آورد روی میز گذاشت. فشنگهایش را کنار تفنگ چید. مامور تحویل تفنگ را پرت کرد روی اسلحه های دیگر. آرش عصبانی شده بود و با مامور بحث کرده بود. از وقتی صلح برقرار شده بود، هر روز آرش ساکت تر شده بود. بعضی‌ها خوشحال بودند که زنده بر می گردند سر خانه و زندگی اشان، بعضی ها آمده بودند که برنگردند و بعضی ها نمی‌دانستند برای چه باید برگردند، دشمن را هنوز آنطرف مرزها میدیدند. اما وحید هرچه تلاش کرده بود، نفهمید چرا آرش اینطور ساکت و بداخلاق شده.
اتوبوس نزدیک تهران شده بود، که یکی بلند شد و برای بقیه سخنرانی کرد و بعد با گفتن التماس دعا، فریاد زد برای سلامتی رزمنده ها صلوات. چند لحظه همه سکوت کردند و صلواتی فرستادند. بغض گلوهایشان را ول نمی‌کرد. آرش اول از همه شروع به گریه کرد، کم کم بغض ها ترکید، اشکها هم دیگر را صدا میزدند و همه شروع به گریه کردند. نمیدانستند گریه خوشحالی است، یا گریه دلتنگی. فقط بغضی بود که سالیانی به حکم جنگ، بی محل و بی اعتبار رهایش کرده بودند و حالا او آنها را رها نمی کرد. اتوبوس رسید به مسجد. مردم آمده بودند، خانواده ها. همه یکی یکی پیاده شدند، گل بر سرشان میریختند و هرکسی سمت دوست و آشنایش می رفت. آرش و وحید به کسی خبر نداده بودند. کسانی به استقبال مصطفی آمده بودند و حتی مصطفی یادش رفت خداحافظی کند. وحید، آرش را در آغوش گرفت و گفت چند روز دیگر جایی قرار بزاریم، بعد این هیاهو ها و عقده گشایی ها ببینمت. آرش قبول کرد و رفت. پسر مصطفی حالا کلاس دوم بود، آخرین باری که دیده بودش هنوز مدرسه نمی رفت. همسرش گفت که چقدر پسر باهوشی است و چقدر هوشش به تو رفته. وحید کلید خانه اش را نگه داشته بود، در را باز کرد و رفت تو، همسرش در حال آب دادن گل ها بود، چشمش به وحید که افتاد، آبپاش از دستش افتاد روی شمعدانی، شمعدانی از لب ایوان افتاد و گلدانش شکست. به سمت وحید دوید و او را به آغوش کشید. وحید گردنبندی که خودش درست کرده بود را به گردن همسرش انداخت و بعد از بوسه های زیاد سراغ پدر و مادرش را گرفت. آرش جایی پیاده شد. شروع کرد به راه رفتن، نمیدانست کدام سمت میرود. فقط راه میرفت و بو می کشید. بوی خاک و سنگر و خاکریز نمی آمد. مردی ناگهان پرسید ببخشید، فلان جا کجاست، آرش برگشت و خیره به مرد نگاهی کرد. و راهش را کشید و رفت. اینقدر پیاده رفت تا غروب به خانه رسید. سرش را روی در گذاشت. چشمانش را بست. حاجی نیرو بفرستید، حاجی از ستاده، حاجی بچه ها تشنه اند، حاجی این نامه رو به بچه ام بده! حاجی...صدای تیرها می چرخید توی سرش، صدای شنی تانکها...آرش؟ صدای مادر بود؟ برگشت، نه سارا بود، چقدر بزرگ شده بود، کیفش را انداخت، آغوشش را باز کرد، خواهر توی سینه آرش پرید و آرش دستان بزرگ و خشن و خسته اش را به دور خواهر حلقه زد.خواهر را بوسید و ناگهان سر خودش را با دستانش گرفت.
موشکها حمله کرده بودند، ترکشهایش جا به جا شده بود، روی زمین افتاد. سارا بقیه را صدا زد و آرش را توی خانه بردند. بیدار که شد، سقف آشنایی را میدید. سارا کنارش نشسته بود. بهاره کوچکش تو بغل عمه خوابش برده بود، بلند شد و به خواهر و دخترش نگاه کرد. بهاره را از بغل خواهر گرفت، تو سینه اش فشرد، بوسید، دخترک بیدار شد، بابا را که دید جیغ کشید و محکم بغلش کرد. همسرش صدای جیغ را که شنید خودش را به اتاق رساند. آرش جان... .
ظهر فردا آرش موقع اذان که شد، به رسم همیشگی اش، لباس پوشید که برود مسجد، بهاره دوید و دست پدر را گرفت که من هم میایم. تا مسجد هم محله ای ها هر کس که او را میدید، می بوسیدش. داخل مسجد، همه جا پر از عکس شهید بود. هم محله ای هایش، کسانی که بعنوان فرمانده دستور داده بود حمله کنند و آنها جانانه تا مرگ رفته بودند. از اینکه دست دخترش را گرفته، در آرامش و زیر باد پنکه های مسجد نشسته بود احساس شرم می کرد. نمی توانست عکسها را نگاه کند. با آدمهایی که او را می بوسیدند و بازگشتش را شکر می گفتند غریبه شده بود. با دخترک مهربانش نمی دانست باید چه کند. نه بیسیم بود، نه اسلحه، نه دشمن دیگر دشمن بود و فقط دوستانش از کنارش بلند شده بودند و توی قاب عکسها نشسته بودند. انگار ماهی را از دریا به تُنگ آبی برده باشی و بعد دوباره به دریا ببری. همچنان در تُنگ بلورین جبهه و جنگ و تیر و خون و آتش دست پا میزد با اینکه تنگ شکسته بود. هر کسی را میدید، حتی بهاره اش را، می توانست لحظه ای بعد او را روی زمین بی جان ببیند. به خانه که برگشتند، آرش بعد از چند سال، ریشهایش را تراشید و از فردای آن روز به مسجد نرفت. نه طاقت عکسها را داشت، نه طاقت حاجی گفتن ها را. نجنگیده بود که لقبی بگیرد. نجنگیده بود که عکسها به او لبخند بزنند و بگویند ما که رفتیم تو بمان و زندگی. چند روز بعد با وحید قراری توی پارک گذاشت. وحید به آرش گفت، حاجی جان، ما هر کار که از دستمون برمیومد انجام دادیم. عمرمون رو گذاشتیم، حالا باید بگذریم.
ولی شهیدا رو فراموش کنیم؟ کی قراره جواب بده؟ خونهایی که ریخته شده، فراموش کنیم؟.
حاجی صلح یعنی همین، یعنی بگذریم، هر چی بوده تموم شده، ما خیلی هزینه دادیم، بجاش کشور و ناموس رو از دست ندادیم، و الا باید پاسپورت میگرفتیم بریم جنوب.
وحید سخته، من هنوز تو خوابام دنبال دشمنم میگردم.
حاجی بهت بر نخوره، ولی اگر اینجوریه، خودت دشمن خودت شدی، بزار زندگی بریزه رو سرمون، نه اینکه برای زندگی کردن هی حصار بکشیم دورمون که یکوقت یک دشمنی نیاد زندگیمون رو ببره. راستی میخوام یک شرکت بزنم، مشاوره ساختمانی، اگر هستی بیا باهم باشیم، این فکرها هم کم کم میره خودش. راستی بهاره چطوره؟.

مصطفی سردار شده بود. هر روز در تیترهای خبری اسمش بود، که علیه دشمنان حرف میزد، دشمنان داخلی، خارجی، سخت، نرم. یک روز مصطفی به دفتر کار آرش زنگ زد، با صدای لرزان گفت: حاجی جان خسته شدم، میخوام برگردم خونه، کی این جنگ تموم میشه؟ خسته ام.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم