يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش.چهل و شش: 2- مستیم و هوشیار، شهیدای شهر

مدادهایمان مارک داشت. خروس نشان، شمشیر نشان، استدلر و... .یک مداد سیاه سوسمار نشان خریده بودم. دوستش داشتم. بعد از زنگ تفریح برگشتیم توی کلاس. معلم آمد و دفترها را روی میزهایمان گذاشتیم تا دیکته بگوید. مدادهایم را در آوردم و هر چقدر گشتم مداد سوسمار نشانم را نیافتم. به محمد که کنار دستم نشسته بود نگاه کردم و مدادم را دستش دیدم. گفتم مدادم را پس بده و او گفت مداد خودش است. ته مدادم را صبح گاز گرفته بودم، رد دندانهایم رویش بود و مطمئن بودم مداد خودم است. بزور مدادم را پس گرفتم. دعوایمان شد. معلم آمد و گوش جفتمان را گرفت و آورد دم در. گفت دعوا سر چه بود؟ آقا اجازه مداد ما را برداشته! آقا اجازه مداد خودمه. معلم با این استدلال که با مداد دیگری بنویسید ما را به میزمان برگرداند و مداد را توی کیفش گذاشت. من و محمد ماندیم و نگاههایمان به هم. بعد از مدرسه دوییدم و خودم را محکم به محمد زدم و افتاد و فرار کردم. مادر توی خانه پرسید چرا قیافه ات این شکلی است. گفتم مدادم را گم کردم. گفت عصر که بابا رفت برایت مداد میخرم. بابا؟ مگر قرار است برود؟ کجا؟ آره پسرم، میره جبهه. توی تلویزیون جنگ را دیده بودم. خیلی خوب بود. یک عالمه تفنگ، خبری از درس و مشق نبود و همه تیراندازی می کردند. عاشق آن کلاههای آهنی روی سرشان بودم. بابا که آمد گفتم بابا من لباس جبهه ای میخواهم. گفت برایت می خرم. عصر که شد با پدر و مادر رفتیم مسجد بزرگی که آن اطراف بود. خیلی ها با لباس جبهه ای بودند و من هی می گفتم من هم میخواهم. پدرم گفت به مامان می گویم برایت بخرد. گفتم سوغاتی برایم یک تفنگ میاوری؟ گفت تفنگ خوب نیست. گفتم من تفنگ دوست دارم، میخواهم مثل سربازها تفنگ داشته باشم. بالاخره قول داد و سوار اتوبوس شد. از اینکه نگذاشتند من هم سوار اتوبوس بشوم گریه ام گرفت. اتوبوس که رفت گریه کردم، مادرم بوسیدم و گفت برویم از مغازه برایت مداد بخرم. رفتیم مغازه که مادر محمد را دیدیم. او هم آمده بود مداد بخرد، مداد سوسمار نشان. محمد لو داده بود که مدادم را برداشته و معلم آنرا گرفته. مادرش خواست مداد بخرد برایم
که مادرم با خنده نگذاشت و گفت بچه اند دیگر. فردا سر کلاس محمد جایش را عوض کرده بود. از دور مداد سوسمار نشانش را دیدم. تصمیم گرفتم به تلافی دیروز، مدادش را بردارم و اذیتش کنم. زنگ تفریح که همه رفتند بیرون، رفتم سر کیفش، مدادهایش را برداشتم و خواستم مداد سوسمار نشانش را بردارم، که دیدم یک جاسوئیچی شبیه تفنگ دارد. برش داشتم که نگاهش کنم ،که یکهو یکی وارد کلاس شد. هول شدم و جاسوئیچی را توی جیبم گذاشتم و زود بیرون رفتم. زنگ بعد محمد سرش را روی دستهایش، روی میز گذاشته بود. معلم آمد و سر محمد را بالا آورد، گریه می کرد، گفت آروم باش، چی شده؟ گفتجاسوئیچی ام گم شده. گفت حالا گریه نداره پیدا میشه. محمد گفت آخه اینو بابام برام خریده. معلم محمد را بوسید و گفت پیدا میشه. از همه پرسید کسی جاسوئیچی محمد را ندیده؟ همه گفتند نه و من چیزی نگفتم. عصر که به خانه برگشتم، مادرم نگاهی به من کرد و گفت. دلت برای بابا تنگ شده؟ یا بازم مداد میخوای؟ جاسوئیچی را به مادر نشان دادم. گفت این دیگه چیه؟ از تو کیف محمد برداشتم، بخدا فقط میخواستم نگاهش کنم، محمد خیلی گریه کرد برای این. مادرم خندید و رفت چادرش را سرش کرد و گفت بیا باهم برویم خانه محمد. مادرش خیلی مهربان بود و مرا بوسید و گفت محمد توی آن یکی اتاق است برو پیشش. منم چادر مادر را محکم گرفته بودم و نمیرفتم. رادیو خانه‌شان روشن بود. کنار رادیو عکس پدر محمد بود. به چشمهایش نگاه کردم خندید. به مادرم نگاه کردم و دوباره به عکس. دوباره توی عکس خندید. مامان مامان ! چیه؟ این عکسه حرکت میکنه. خندیدند.
مادرم گفت راستش غرض از مزاحمت...که یک هو آن صدای وحشتناک همیشگی آمد. بوق ممتد و بلندی بود که وسطش می گفت این آژیر قرمز است. توی ذهنم هوا را قرمز میدیدم و فکر می کردم آژیر قرمز یعنی هوا را قرمز کرده اند. معلممان گفته بود این صدا را که شنیدید بروید زیر میزهایتان چون هواپیماهای دشمن حمله کرده اند. محمد از اتاق بیرون آمد و مادرش سریع چادرش را سرش کرد و همه باهم به زیر زمین خانه اشان رفتیم. خیلی می ترسیدم. تاریک و نمناک بود.  مادرم محکم مرا بغل کرده بود. صدای وحشتناک هواپیما نزدیک شد و بعد دور شد، بعد یک صدای انفجار. خیلی ماندیم و بعد که صدایی نیامد آمدیم بیرون. مادرم گفت ما باید برویم و سریع به سمت خانه امان راه افتادیم. فردا توی مدرسه می گفتند خانه یکی را موشک زده اند و یک دختر بچه کشته شده. حتما درد زیادی داشته. فکر می کردم من توی مدرسه باشم و مادرم توی خانه تنها، موشک بزنند و مادرم کشته شود، اشک توی چشمانم حلقه میزد. چندوقتی از آن ماجرا گذشت. وقتی مادرم می بوسیدم می فهمیدم که پدرم نامه داده و نوشته مادرم مرا از طرف او ببوسد. امتحانهای ثلث دوم شروع شده بود. بوی عید میآمد... مادرم صدایم کرد و گفت: این جاسوئیچی برای تو بود؟ گفتم نه این برا محمد بود که یادمون رفت بهشون بدیم. مادر گفت پس بگیرش و فردا خودت بهش بده و ازش عذر خواهی کن. گفتم من اینکار را نمی کنم. با محمد حرف نمی زنم. مادرم گفت محمد پسر خوبی است، پدرش هم شهید شده، نباید با او قهر کنم. گفتم شهید؟ یعنی کشته شده؟ آره تو جبهه. یادم افتاد که محمد آنروز بین گریه هایش گفته بود جاسوئیچی را پدرش به او هدیه داده. عکس پدرم را نگاهی کردم، یاد عکس روی تاقچه خانه اشان افتادم. نکند پدر من هم برنگردد. ولی قول داده برایم سوغاتی تفنگ بیاورد... . فردا توی مدرسه، رفتم پیش محمد، سلام کردم و جاسوئیچی را در آوردم و رو به رویش گرفتم. گفت این پیش تو چکار می کند و برایش توضیح دادم و گفتم نمی دونستم پدرت شهید شده. جاسوئیچی را پرت کرد و با گریه رفت. انگار از اینکه من فهمیده بودم پدر ندارد ناراحت شده بود. جاسوئیچی را برداشتم. محمد دیگر با من حرف نزد. صبح زود یکی از روزها، احساس کردم مادرم دارد گریه می کند و با کسی حرف میزند. پاشدم، کنار رختخوابم تفنگ اسباب بازی دیدم. خوشحال تفنگ را برداشتم و  از اتاق زدم بیرون. بابا روی زمین کنار مادرم نشسته بود و صبحانه میخورد. پریدم بغلش. بابای عزیزم. خیالم راحت شد مثل محمد نشدم. گردنش را ول نمی کردم می ترسیدم دوباره برود. بعد که استراحت کرد برایش از ماجرای جا سوئیچی گفتم. گفت باید جاسوئیچی دوستت را پس بدهیم. فردا ظهر که پدر آمد گفت عصر میرویم سینما. البته با محمد. اجازه اش را از مادرش گرفته ام. رفتیم سینما، برایمان پفک خرید و توی سالن منتظر ماندیم تا برویم تو. پدرم به من اشاره کرد که جاسوئیچی را بدهم. آمدم پیش محمد و گفتم محمد منو ببخش و جاسوئیچی را به او دادم. پدرم گفت همدیگر را ببوسید و برای هم دوست خوبی باشید. فیلم کانی مانگا بود. تا یک هفته بازی من و محمد با تفنگ هایمان این بود که ادای فیلم را در می آوردیم. بعد ازآن دیگر صدای آژیر قرمز نیامد. ولی من و محمد با هم اینقدر دوست شدیم که بعدها همدیگر را داداش صدا میزدیم. عکس پدرش همچنان به من لبخند میزد و می خندید ولی دیگران باور نمی کردند.

نویسنده : مرتضی : ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و پنج: 1- پوتین های آبی ِ پرواز

بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام برعشق
هفته‌ دفاع مقدس نزدیک است و خیال دارم برگردم بر سر چیزی که داستان‌نویسی نامیدمش. همان که انتهای خوبی برایش ندارم و اصولا جمله احساسی است تا داستان. ولی داستان نوشتن خودم را دوست دارم. نه اینکه خوب داستان بنویسم، بلکه من علاقمند به قصه هستم. و داستانهایم را شاید برای خودم است که تعریف می‌کنم. یک نوع خود ارضاییست دیگر. قرارم بر این شده است که تا تقریبا هر شب قصه‌ای مربوط به روزگار جنگ، جنگ، بازماندگان جنگ بنویسم. برای این دهه شصتی‌های معروف که جنگ همه کودکی شان است. برای دهه پنجاه و قبلش نوجوانی و جوانی و عمر است و برای دهه هفتاد به بعد یک سایه بزرگ ناآشنا، خبر ساز و تاریخی که گذشته. خیال دارم چند قصه (بهتر از داستان است برای نوشته های من) در این چند شب بنویسم.
-------------------------------------------------------------------------------------------

الله اکبر، برید برادرا. شروع شد. صدای فرو رفتن پوتین ها توی گل و شل‌ها، صدای بالا و پایین رفتن وسایل همراه هر کسی، سکوت محض، صدای سکوت، ترس..ترس...ترس. تند و پشت سر هم و کوروار در فضای تالاب گونه، زده بودیم به دل دشمن. دشمن؛ براستی که واژه عجیبی است. اینکه چشم در چشم کسی بشوی و اولین صحبت تان با هم گلوله باشد. خبری از سلام نیست. اینجاست که می فهمی همه سلامهای عمرت، حتی آنهایی که از روی بی حوصلگی گفته ای چه ارزشی دارد. وقتی فاصله قدم بعدی که میخواهی برداری، میشود مرور همه سلامهای زندگیت، همه دعواهای بچه گانه ات و وقتی باید مفهوم دشمن را برای خودت باز شناسی کنی و پایت در گل فرو میرود و چسبیدنش اینبار خیلی بیشتر به تو می چسبد که هنوز پایم سرجایش هست. پوتین اینقدر پایت بوده که دیگر پا و پوتین را باهم درک می کنی. معلوم نیست پوست این پوتین مال کدام حیوان زبان بسته ای بوده، چقدر در جاهای خوش آب و هوا علوفه خورده و چقدر سرخوش و فارغ از معنی دشمن دویده تا اینکه پوستش به دباغ خانه رسیده و دشمن را با تک تک کوبشهای دباغ چشیده. پوتین پلاستیکی آبیم. سال سردی بود، برف همه جا را پر کرده بود، توی راه برگشت از مدرسه با بچه ها چقدر برف بازی کردیم. گلوله های برفیمان را به دوستانمان با دشمنی دوست داشتنی پرت می کردیم. سردی برفی که از روی گردن آب می شد و داخل یقه امان میشد و بعد تلافی های بچگی. مادرم پایم را به پدرم نشان داد که بر اثر سوراخ بودن کفشهای کتانی ام حسابی یخ زده بود. پدر شب با پوتین های آبی ام آمد. انقدر با پوتین ها روی فرشهای مادرم راه رفتم که بالاخره با زور از پایم در آورد. شب خوابم نمی برد، مادرم پتو را رویم انداخت. صدایش زدم، مادر. باید گام بعدی را برداشت، مادرها پای آدم را در جبهه شل می کنند. منوری روی آسمان رقصید. به مادرم گفتم پوتین هایم را بیاور قول میدهم روی فرش نپوشم. مادرم پوتین ها را روی سرم گذاشت و من بی آنکه حسرت چند دقیقه بیشتر دیدن روی مادر را داشته باشم، به پوتینهایم خیره شدم، تا خوابم برد. هوا همانقدر سرد بود، در اوج گرمای جنوب. سرد و کرخت بود وقتی صدای رگبار دوشکا زیر آن رنگ سرخ منور بلند شد. سوت گلوله از کنار گوشهایم رد می شد و من بی اعتنا پشت سر رزمنده جلویی گام بعدی را بر می داشتم. یکی فریاد زد: بخوابید. خیز سه ثانیه را وقتی به ما یاد میدادند نگفته بودند سه ثانیه اینقدر طول میکشد. اسلحه  را در آغوش گرفته بودم و پریدم به سمت زمین پر از گِل. اسلحه هم آغوش خوبی نیست، مخصوصا برای کسی که قرار بود برایش زن بگیرند و هر شب فکر می کرد هم آغوشی باید چیز خوبی باشد. روی اسحله که افتادم، پشت سرم روشن شد، گرد و خاک و دود بلند شد. یک شب که دوچرخه برادرم را بی اجازه اش برداشتم و رکاب زدم و رفتم تا دورترین جایی که می توانستم، و وقتی برگشتم شب شده بود، نزدیک خانه امان بودم که یک نور پشت سرم روشن شد، ترسیده بودم، میخواستم تند تند رکاب بزنم، ولی فقط توانستم ترمز کنم و بایستم و ماشینی که پشت سرم بود هم ایستاد. برادرم و پدرم آمدند و با عصبانیت همراه با دلواپسی مرا با خودشان بردند. حالا همان حس برگشته، اما کسی دنبالم نیامده، بیاد بلند شوم، آغوش اسلحه و زمین را ترک کنم. کمی سینه خیز رفتیم، چند نفر شلیک های بی مقصدی کردند، اما دوشکا شلیک نکرد و همه چیز در تاریکی محض فرو رفت. برادرا ماشالا، پاشید، یاعلی، از سمت چپ نیزار؛ دنبال هم به راه افتادیم، منور سبز رنگ نیزار را روشن کرد و دوشکا دوباره شلیک کرد. آتش رگبارش را دیدم، این آتش واقعا با ما دشمنی داشت. همه شروع کردیم تیر زدن، به سوی آتش. مثل چهارشنبه سوری هایی بود که باید از روی آتش می پریدی و اگر می ترسیدی می افتادی توی آتش. اما وقتی نفر جلوییم افتاد توی سینه ام، فهمیدم زیاد هم شبیه نیست. مرد جا افتاده‌ای بود که شب قبل دیده بودمش و به من گفته بود دو تا بچه دارد و از اینکه من هنوز زن ندارم به من خندیده بود. با همان خنده، توی سینه ام افتاد، بقیه منتظر ما نشدند و با سرعت رد شدند تا دوشکا هنوز سرد نشده و دوباره شلیک کند، رفته باشند. ولی من در سردی لبخند مرد، اسلحه ذهنم گرم شده بود. برای دوتا بچه هایش هم که شده، باید آن دوشکاچی تاوان پس بدهد. او دشمنی را با گلوله ای در سینه آن مرد به من آموخته بود. سلاحم را محکم تر در دست گرفتم، چشمانش را بستم و چشمان دلم را. فهمیدم دشمن دل را نمی فهمد. قلبشان را نشانه می رود که نفسشان را ببُرد. دلم را پیش مرد جا گذاشتم و دویدم، حالا چسبیدن پاهایم به گل ها کمتر شده بود، اسلحه آغوشش گرمتر و پوتینهایم آبی تر می شد. یکی دستم را گرفت، گفت آرامتر. گفتم ولی آن مرد...جمله ام را قطع کرد و گفت، بگو برای مردها. گفتم دوتا بچه داشت... . گفت بگو برای همه بچه ها. گفتم وقتش حالا نیست، حالا وقت انتقام است. گفت انتقام ملتی از دشمن آری، نه چشم مقابل چشم. خواستم دستش را کنار بزنم، دیدم دست خودم است. یکبار با بچه‌های محل از ماشین حمل نوشابه چند تا نوشابه برداشتیم، همانجا هم این دست، دستم را گرفته بود. آن زمان فکر می کردم دلم برای راننده آن ماشین سوخته ولی حالا که دلم را جاگذاشته ام می دانم این چیز دیگری است. دوباره روی زمین افتادیم، سوت خمپاره آمده بود. باز آسمان روشن شد، شلیک می کردیم، کاش دوشکایی را زده بودیم. بلند که شدم پشتم می سوخت. کسی گفت: حالت خوب است؟ می توانی ادامه بدهی؟ گفتم خوبم. گفت پشتت ...دستم را به پشتم کشیدم، و جلوی صورتم آوردم. دستانم پر از حنای قرمزی رنگی شده بود. پایم شل شد. اینجا چکار می کنم، صدای شلیک ها بلند شد، ترس سراسر وجودم رابرداشت، مرگ پشتم را با ترکشهایش چنگال کشیده بود، بوی مرگ میدادم، و از ترس راه افتادم، بغض مردانه ام ترکید. اشک ریختم، مادرم را دلم می خواست، پدرم، برادرم را؛ این همه سیاهی و هیاهو امان امیدم را برید، و قدمهایم را فقط ترس پیش رویم می چیند.  به هیچ کجا می رفتم، پایم را روی جنازه یکی گذاشتم، پشتم سوخت. تیرها کرَم کرده بودند، سیاهی کور و وحشت مستم. مادرم پشت سرم آب نریخت یا حتی اشک. قرآن ِ روی سینی را به من داد گفت بگذار درون جیبت، هر وقت بریدی دستت را توی دستش بگذار. دستم را روی قلبم، قرآن ِ مادرم گذاشتم. مادرم دم آخر فقط گفته بود راضیم از تو. پاهایم جان تازه ای گرفت. روی زمین پر شده بود از جنازه ها. آن طرف تر یکی را دیدم که از بقیه جدا شد و دزدانه به سمت دوشکا رفت. من هم پشت سرش راه افتادم. با اشاره دست به من فهماند صحبت نکنم و آرام با او بروم. میرفتیم سمت آتش دوشکا. صدا کرِمان کرده بود. ولی بدنهای روی زمین ایستاده بودند و تشویقمان می کردند که بر نگردید. دوشکا داغ کرد، شاید هم گلوله هایش از این همه دشمنی، از این همه صید قلبها خسته شدند. مرد دوید به سمت سنگر دوشکا من هم دویدم، پوتینهایم از من جلو افتادند. روی سنگر که رسیدیم، صدای تک گلوله ای مرد پیشرو را روی زمین انداخت، دوشکاچی با اسلحه کمری‌اش، چشم مرد را با گلوله پر کرد. اما اسلحه من بعد از هم آغوشی اندکمان، وفادارانه اولین گلوله را به رخ دشمنمان کشید، و او با همه کینه‌ای که از قلب ایرانی ها داشت روی زمین افتاد. صدای الله اکبر نزدیک و نزدیک تر می شد، که درون گردنم گرم شد. انگار فرشته ای گردنم را بوسید، مست از این بوسه روی زمین افتادم. آخرین چیزی که میدیدم، چند دانه شن از خاک وطنم بود.

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم