يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل و چهار: ماجرای یک پیوند

فکر می کنم عارضه ای بر روی قفسه سینه داشتم. دقیق یادم نیست چه بود. قرار شد من تکه ای از سینه ام را به آنها بدهم و دکتر بجایش مرا معالجه کند. توی خیابان دکتر را دیدم، با مرد و زنی که آمده بودند تا تکه ای از سینه ام را بخرند خوش و بش کردیم و دکتر ما را دعوت کرد تا داخل ساختمان بشویم. روز موعود بود. به خورشید و مردمی که خیلی بی خبر از  اتفاق امروز درگذر بودند نگاه کردم. وارد ساختمان شدیم و بعد سوار آسانسوری شدیم که رو به پایین می رفت. آسانسور کهنه و قدیمی بود. در آسانسور باز شد. هیچ نشانه ای از نور وارد نشد، دکتر جلوتر رفت و چراغهای سقف را روشن کرد. یک سالن بزرگ بود که اطرافش پر از تخت های بیمارستانی بود. روی زمین جای خونهای خشک شده بود که به سمت چاه وسط سالن رفته بود. دیوارها با رنگ زرد رنگ آمیزی شده بود و چرک و کثیف بود. دکتر با خوشرویی گفت بفرمایید. هنوز به تصمیمم مطمئن بودم. کنار سالن یک سینک فلزی بزرگ قرار داشت که در امتداد دیوار ها ادامه پیدا کرده بود. دکتر با آن مرد و زن صحبت کرد و می گفت، حال پسرتان خوب می شود. داخل سینک را نگاه کردم. اسکلت مردی بود که گوشت بر صورت داشت، ولی تمام گوشت و پوست سینه اش از بین رفته بود. خون می ریخت از همان اسکلت. اعصابم کمی بهم ریخت. دکتر تختی را آورد و به من اشاره کرد رویش بخوابم. حالا دیگر پای تصمیمم شل شد. دکتر را دیدم که رفته آنطرف تر، اره برقی اش را روشن می کند. برعکس همه دکترها که روپوش سفید می پوشند، روپوش چرمین قهوه ای به تن کرد. همه افکار به ذهنم حجوم آوردند. یعنی آن بالا، آخرین باری بود که خورشید را دیده ام؟ از همین الان دلم برای خورشید تنگ شد. مثل همیشه به پدر و مادرم هم نگفتم کجا می روم، بیچاره ها اسکلت تکه تکه شده فرزندشان را کی پیدا خواهند کرد. دکتر آمد جلو و مرا روی تخت خواباند. زن و مرد آمدند روی سرم و با حرص و طمع به قفسه سینه ام نگاه کردند. دکتر دست و پاهایم را با مچ بندهای مخصوص به تخت بست. به فکر همه کارهای ناتمامم بودم. دکتر تیغش را برداشت و به سمت سینه ام آمد. فریاد زدم دکتر مگر بیهوش نمی کنی؟ خندید و گفت نه! اینطوری دیگر سینه ات به کار ما نمی آید. بعلاوه با این درد زودتر خواهی مُرد! اره را روشن کرد، پوست بدنم می سوخت تکه های پوستم را می دیدم که اطراف می ریزند. در این سوختن دلم از همه بیشتر برای چند لحظه قبل که آن بالا مثل باقی مردم ایستاده بودم تنگ شد. بیش از درد به فرصتهای سوخته فکر می کردم و به اینکه آخرین نگاه من باید به این سقف زشت باشد.  اره به استخوانم رسید و گیر کرد. آه! سینه ام را با پنجه ام می کشیدم، اما پنجه هایم که بسته بود...و یه هو از روی تخت بلند شدم. دکتر و آن زیرزمین مخوف رفتند. درون اتاقم بودم. کابوس سنگینی بود. تمام فکرم را اشغال کرده بود و سینه ام را می سوزاند. تا صبح لب پنجره نشستم تا خورشید بالا بیاید. تا بحال دلم اینقدر نمی خواست که خورشید را ببینم.
اوایل صبح سر کارم رفتم. معاون شرکت بزرگی بودم. مثل همیشه، اولین کاری که کردم این بود که کرکره اتاقم را پایین دادم چون نور خورشید روی مانیتورم می افتاد و چیزی نمی دیدم. دفتر ملاقاتهایم را چک کردم، باید به یکی از شرکتهای طرف قراردادمان می رفتم و در جلسه ای شرکت می کردم. یک ساعت بعد جلوی در شرکت بودم. امروز آفتاب را غریبانه نگاه می کردم. سوار آسانسور شدم، در آسانسور در حال بسته شدن بود که زن خدمتکار با عجله جلوی در را گرفت و خودش را به آسانسور رساند و سریع دکمه طبقه مورد نظرش را فشرد و با لبخندی به من نگاه کرد. نتیجه این شد که آسانسور رو به پایین حرکت کرد. حواسم به جلسه ام بود، تا اینکه در باز شد، درست همان سالنی که در خواب دیده بودم...چند قدم برداشتم. به زشتی خوابم نبود، اما چرک بود. درون سالن کمی قدم زدم. تختی را که روی آن خوابیده بودم، پیدا کردم. کسی رویش خوابیده بود و ملافه ای سفید رویش کشیده بودند.  ملافه را کنار زدم ! خودم بودم، سینه ام را برده بودند و من آرام خوابیده بودم.
هی آقا حالتون خوبه ؟ به خودم امدم، چیزی آنجا نبود، با عجله به سمت در آسانسور رفتم، وارد شدم و دکمه طبقه پنجم را فشردم، آسانسور بالا رفت، خیالم آسوده شد. سرعت آسانسور ناگهان زیاد شد، با ترس خودم را به دیوار آسانسور چسباندم، همینطور با سرعت به بالا می رفت که از سقف شیشه ای ساختمان بیرون پرید و کف آسانسور جدا شد. با سر محکم به زمین خوردم.
یکی زد روی شونه ام، توی سالن روی زمین افتاده بودم، با سر اشاره کردم که حالم خوب است. همیشه دنیا در حال گردش بود، اما اینبار چرخشش داخل سرم هم آمده بود. همینطور که روی زمین نشسته بودم یقه ام را شل کردم.
یک ساعت بعد در بیمارستان بودم. عجیب این بود که دکترم،  همان دکتری بود که در خواب دیده بودم، اولش که وارد مطبش شدیم حسابی ترسیدم، اما بعد به من اطمینان داد که کابوس دیدم. بعد از معاینه، دکتر از دوستم که مرا به آنجا برده بود پرسید :
- اخیرا، درگیری عاطفی نداشته ؟
- چرا آقای دکتر، تازگی ها نامزدش ترکش کرده.
دکتر با قیافه ای پیروز به سمت من نگاه کرد و گفت : خودت رو خیلی اذیت کردی، مشکوک به سکته خفیف مغزی هست، باید بستری شوی و تحت مراقبت باشی.
پرسیدم : با قفسه سینه ام که کاری ندارید ؟
دکتر با تعجب گفت : نه با مغزت کار داریم.
خیالم راحت شد... .
دکتر گفت می توانی تا بخش راه بروی، گفتم بله. از کنار اتاقی رد شدم. از پشت شیشه آن زن و مرد را دیدم، به دوستم گفتم : ببین درون این اتاق زن و مردی ایستاده اند یا نه ؟ نگاه کرد و گفت آره چطور ؟ برگشتم، گفتم مرد موهای جو گندمی دارد ؟  گفت بله، داری می بینیشون دیگه!  با خودم گفتم بله، دیدن، همان چیزی که تا امروز برایم بدیهی بود ولی حالا نسبی است.
جلوتر رفتم و درست از شیشه نگاه کردم. مرد و زن منتظر ایستاده بودند، روی سر بیمارشان. دکتر گفت : چی شده؟ چرا نمیای؟ باز تصویر خاصی می بینی؟
پرسیدم دکتر مرض این بیمار چیه ؟ گفت : امروز تصادف کرده و چندتا از دنده های قفسه سینه اش شکسته شده و به پیوند قلب احتیاج داره. ولی متاسفانه هیچ قلبی برای پیوند نداریم. در را باز کردم و رفتم تو، دکتر خواست مانعم شود اما نتوانست. دیگر حالا به چشمانم اصلا باور نداشتم. قفسه سینه ام شروع کرد به سوختن. قلبم درد گرفت. حالا عارضه ای واقعی درون قفسه سینه داشتم. هیچوقت پدر و مادرش را ندیده بودم، نشستم کنار تختش، سینه ام را با دستانم می خواستم پاره کنم.
دکتر! قلب من را در بیاور! تو را به همه مقدساتت قسمت می دهم! این عشق من است که اینجا افتاده...بعد از چند لحظه صدای بوق ممتدی اتاق را پر کرد، اره عشق درون سینه ام گیر کرد. و من با سینه ای آکنده از عارضه ای به نام فراق ماندم.

نویسنده : مرتضی : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم