يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل و دو: گر به تو افتدم نظر..

چقدر پله برقی ها خوبند. رویشان می ایستی و بالا می برندت. مثل قطارها، هزار کیلومتر تو را با خود می آوردند. سنگینی ات را حمل می کنند تا مقصد را به تو هدیه دهند. دیروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. وسایلی رو که می خواستم برداشتم، دوش گرفتم، اصلاح کردم و آماده شدم. ساعت 8 جلوی درب آژانس بودم. بلیط برای تهران نبود. تا ساعت 10 تو آژانس نشستم تا بالاخره یک بلیط برای تهران گرفتم. قطار ساعت 2 بعدازظهر حرکت می کرد. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم قطار ساعت 2 صبح به تهران می رسد. اما من با لیلا ساعت 11 قرار داشتم. چاره ای نبود، اگر دیر می جنبیدم همین قطار را هم از دست می دادم. ساعت 11 توی راه آهن مشهد نشستم. منتظر بودم. هر 15 دقیقه یک قطار را اعلام می کرد که رفت یا آمد. انسانهایی که در آمد و شد بودند و با خودم فکر می کردم هر کدام از این ادمها قصه ای دارند. سفر ، مجموعه ای از لحظات ناب زندگی است که انسان کمتر می تواند فراموششان کند. جدایی از موطن، یک تغییر عمده محسوب میشود، حتی اگر بدونی باز بر می گردی. وقتی منتظر هستی، ساعتها با تو لج می کنند و دیر می گذرند. تلویزیون های ایستگاه را نگاه می کردم، اما هیچ جذابیتی برایم نداشت. فکر فردا، فکر سفر با قطار و دستهای گرم لیلا، آنقدر شور و هیجان ایجاد می کرد که فکر هر چیز دیگه ای را از سرم دور می کرد. بالاخره با تمام آهستگی زمان، بلندگوهای ایستگاه، قطار ساعت 2 را  اعلام کردند. وارد قطار شدم، صندلی من درست کنار پنجره بود. راه افتادن قطار و پله برقی خیلی شبیه همند. یکهو تکانی می خوری و می بینی در حرکتی. دور می شی از همه اون چیزی که با پاهایت لمس می کردی و اختیارت را میدهی دست ماشین. یک آقای دکتر، یک فوتبالیست و یک معلم همراه من تو کوپه نشسته بودند. هر سه نفر تهرانی بودند. وقتی من با شکایت گفتم : "چقدر بده که قطار ساعت 2 به تهران میرسه"، هر سه نفر مخالفت کردند و گفتند اتفاقا خیلی خوبه، شب رو خونه می خوابیم و صبح به کارهامون می رسیم. آره راست می گفتند "خونه". از سبزوار که گذشتیم با خودم فکر کردم باید بخوابم که فردا روز پر کاری دارم، به بقیه گفتم می خوام بخوابم، اونها گفتند ای بابا چقدر زود، وقتی برسیم تهران شب خوابت نمی بره ها!
معشوقه ها وقتی تو شهر دیگری هستند، دست نیافتنی تر می شوند و عاشق دل نگران تر، مجنون تر و شیدا تر می شود. عاشق در این شرایط بی سرزمین ترین موجود روی زمین می شود و سفر و سختی هایش، می شود ارضا شدن حس دوست داشتن و حس از خود گذشتن. و شاید همه این کارها فقط برای دیدن یک لحظه، صورت بگیرد. لیلای من هم تهران بود و خودم مشهد. برای رفتن به تهران نمی شود هر روز بهانه آورد. به خانواده ام دروغ می گفتم که با دوستانم می خواهیم برویم همین اطراف، واسه 2 روز. خیلی وقت بود قرارهای من و لیلا این شکلی پیش می رفت. سفر یک روزه. صبح می رسیدم تهران، تا عصر با لیلا بودم و شب بر می گشتم.
اما این دفعه، از همون اولی که راه افتادم همه چیز یک طور دیگه ای پیش می رفت.
بالاخره ساعت 8 شب، بقیه راضی شدند بخوابیم. حالا روی تخت قطار خوابیدم. صدای حرکت روی ریل و تکان های مدام قطار، مثل یک گهواره پر سر و صداست. معمولا تو قطار خوب خوابم می برد، اما اون شب با اینکه از ساعت 6 صبح بیدار بودم هیچ خوابی به چشمام نمی آمد. شروع کردم به لیلا sms زدن،  دوتاشو جواب داد و گفت باید برم کار دارم. با چشمان باز روی تخت بودم، خسته شده بودم. هر ایستگاهی که می ایستادیم سرم رو میاوردم کنار پنجره و انسانهایی رو نگاه می کردم که جزء طبیعت این منطقه جدید نبودند. اینها اجزای قصه ای از یک سرنوشت بودند. چشمهایم رو می بستم و سعی می کردم از درون چشمهای او به قطار نگاه کنم. یکی که درون اون شهر زندگی می کنه و به قطاری نگاه می کنه که پسرکی عاشق را به سوی معشوقش می بره. قطار حرکت می کنه و باز تو سیاهی بیابون با چشمانی باز به سقف قطار نگاه می کنم. به سمنان که رسیدیم ، قطار برای نماز ایستاد. هوا سرد بود، و برف می بارید. یک قطار آدم؛ حمله کردند به سرویسهای بهداشتی و وضوخانه. حوضی وسط ایستگاه بود که جوانتر ها اونجا وضو می گرفتند. منم رفتم و کنار اون حوض وضو گرفتم، از دستام بخار بلند می شد، زیر پوستم می لرزیدم و سریع رفتم تا نماز بخونم. نمازم که تموم شد، دستامو گرفتم به سمتش "خدایا، فردا رو بخیر بگذرون، مشکلی برامون پیش نیاد، خدایا تو می دونی لیلا رو خیلی دوست دارم، خدایا هیچ وقت از من نگیرش" . امیدها و آرزوها درون دلم مثل تار و پود فرش، بهم گره می خوردند و فرشی پر از گل درست می کردند. تنها چیزی که باعث می شد که باز بخندم همین بود. سوار قطار شدیم. و باز رفتم که بخوابم. ده دقیقه ای خوابم برد، که با صدای زنگ اس ام اس بیدار شدم.
 لیلا بود : "خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی، کی می رسی تهران؟"
نمی خواستم دلواپسش کنم : "ساعت 9 میرسم، تو شب زود بخواب که فردا چشات پف نکرده باشه، آخه می خوام چشماتو ببوسم"
لیلا: "نمی دونی چقدر امشب کار دارم، باید کارهای دانشگاهمو انجام بدم. راستی تو هم زود بخوابی، فدات، فعلا".
نیشم باز باز بود. هیچی مثل این نیست که احساس کنی یک نفر درونت زندگی می کنه. یک نفر زوج تو هست. یکی که از خودته، از جنس جون و آرزو و احساس تو.
ساعت دو شد، نزدیک تهران بودیم و همه وسایلمون رو آماده کرده بودیم. به ایستگاه رسیدیم. از قطار پیاده شدم.
حالا من و وسایلم روی پله برقی بودیم. پایین پله، قطار بود، که من رو از شرق دور به اینجا آورده بود. و بالا چشمهای لیلا. وارد سالن ایستگاه شدیم. بیشتر مردم از در بیرون می رفتن و سوار تاکسی می شدن. بعضی ها، کسانی رو داشتند که اومده بودند استقبالشون. و من تا ساعت 11 صبح کسی رو نداشتم. غربت حسیه که باید تجربه بشه. یک حس عمیق که از سر انگشتها شروع میشه و توی دل خونه می کنه. محیط جدید و احساس تنهایی جدید. کرنومتر ساعتم رو روشن می کنم، 9 ساعت تا دیدار یار. سمت چپ ایستگاه راه آهن تهران یک بوفه است. یک چای گرم می خرم  با دوتا شکلات. روی صندلی ایستگاه می نشینم. اطرافم انسانهایی هستند که منتظرند. بیشتر شهرستانی هستند و منتظرند صبح بشه و بکارشون توی پایتخت برسند. بعضی ها منتظر قطار هستند. تعداد زیادیشون سرباز هستند که جایی رو برای رفتن ندارند. مثل من. خسته ام، شب تازه شروع شده و من 10 دقیقه خوابیدم. برای فردا هم باید انرژی داشته باشم. لیلا یک آدم خواب آلود و خسته نمی خواد. چایم رو با شکلات می نوشم. راه می افتم تو ایستگاه راه آهن. هر گوشه ای کسی نشسته. یکی مثل من. شاید با داستانی عاشقانه تر. شاید فارغ از عشق. کنار پنجره می ایستم. به ریل های خالی نگاه می کنم. موازی و خاموش. فقط وسیله اند. نور زرد چراغها روی تن براقشون زیباست. چندتا چراغ چشمک زن و هوای سرد. اون بیرون همه چیز تازه تازه است، برعکس من که خسته خسته ام. اون بیرون همه چیز وسیله است و ماشین. همه چیز فقط اون کاری رو می کنند که برایش آفریده شده اند. نمی دونم خدا می دونست من رو آفریده که عاشق لیلا بشم؟ یا اینکه خودم از ریل خارج شدم و حالا اینجام.
اس ام اسی از لیلا می رسه :"من به حرفت گوش دادم، دارم می خوابم. علیرضا تو رو خدا مراقب خودت باش، صبح که رسیدی به من زنگ بزن"
می خندم، الان لیلا تو همین شهری که من هستم داره می خوابه تا صبح با هم باشیم جواب میدم "باشه، شبت بخیر عزیزم".
ساعت ها را با قدم زدن، فکر کردن، خوردن و نوشیدن هول می دهم تا بالاخره ساعت 4 می شود. همش دو ساعت گذشته و من اندازه یک عمر خسته ام. حس شعر گفتنم می گیره :
 آه ای عشق،
وقتی تو مرا یافتی،
گوشه ای از زندگی
خموده و تنها افتاده بودم.
امروز خسته دل و تنها در گوشه ای دیگرم
ولی تو را دارم...
واژه ها هم انگار خسته اند. می خواستم شعر عاشقانه بگم، اما به خستگی و دلتنگی رسید. دیگه طاقت ندارم، میرم بیرون. هوا سرد و خشکه. کنار ایستگاه یک پارک کوچک هست. با خودم فکر می کنم برم و تو پارک ساعتی بخوابم. اما خوب که فکر می کنم می بینم تا صبح یخ می زنم. مثل بیچاره های کارتون خواب شدم. درست اونطرف میدون راه آهن، چشمم می خوره به تابلو یک مسافرخونه. با خودم حساب و کتاب می کنم، خوب اگر 20 تومن بگیره، پول برای برگشت و باقی روز دارم. به سمت مسافرخونه میرم، ازپله ها که بالا میرم سکوت عجیبی همه جا رو گرفته. یاد تمام فیلمهایی می افتم که بدترین اتفاقها تو همچین مسافرخونه هایی رخ داده. وسط پله ها پشیمون میشم و میام پایین. اول خیابون ولیعصر. اینجا فردا چقدر شلوغه. الان همه خوابند تا صبح به هوای معشوقه هاشون خیابون ها رو شلوغ کنند. بی هدف راه می افتم تو خیابون ولیعصر. کمی بالاتر چشمم به تابلو هتل می افته. خوشحال میشم. در هتل رو فشار دادم اما تکون نخورد. قفل بود. یکی از پشت میز بیدار شد و اومد و از پشت شیشه گفت : "جا نداریم"
- ببخشید، اینطرفا هتل دیگه ای نیست ؟
- چرا همین خیابون رو ادامه بده یکی دیگه هم هست.
راست می گفت، پیداش کردم، جای خوبی بود. اما خیلی گرون بود. برگشتم به ایستگاه. بالاخره تو اون هوای سرد سرپناه خوبی بود. ساعت تقریبا 5 شده بود. هر طوری بود تا ساعت 5:30 صبر کردم. آخه حالا دیگه هر دقیقه ای سنگین می گذشت. خستگی، خواب آلودگی، فردا، فردا ، لیلا و همه چیز نمی گذاشتند دقایق رحم کنند. صدای اذان که اومد خیالم راحت شد، یک سرپناه خوب. وضوگرفتم و دویدم به سمت مسجد ایستگاه. مسجد ایستگاه تهران، واقعا زیبا بود. نماز صبح رو به جماعت خوندیم و رفتم یک گوشه نشستم. دیدم خادم مسجد هر کسی رو که می خوابه بیدار می کنه. دلم نمی خواست مثل بی جا و مکان ها رفتار کنم. رفتم سراغ قرآن، شروع کردم قرآن خوندن. کمی که گذشت دیگه  چشمام حروف رو نمی دید. دلم می خواست زیر این گنبد زیبا کمی بخوابم اما غرورم اجازه نمی داد. ساعت 6:30 تصمیم گرفتم. راه افتادم. با ایستگاه عزیز خداحافظی کردم. ایستگاهی که امشب شاهد حال و احوال من بود. شاهد شعرهایی که گفتم، شاهد اشکهایی که تو دلم ریختم، شاهد غربت و تنهایی. راه افتادم، اول خیابون ولیعصر. من قدرتم بیشتر از این بود که تسلیم بشم. لا اقل عشق لیلا منو می کشوند به این کارها. هر نیم ساعت به یک چهارراه بزرگ می رسیدم.  تو مسیر، پیرمردی رو دیدم که گاری کوچکش درون جوی آب افتاده بود و کمک می خواست؛ کمکش کردم و دعای خیر کرد : "ایشالا زن خوب گیرت بیاد". اتوبوسها رد می شدند و هر نیم ساعت یک بار شلوغ تر دیده می شدند. با خودم فکر می کردم، شاید اتوبوس مسیری، دوباره بیاد و راننده پیش خودش بگه : " این پسرک هنوز داره راه میره ؟ " . با خودم خندیدم. کی ممکنه حواسش به من باشه؟ اینقدر همه چیز ماشینی و سریع شده که مردم جزء طبیعت شدند و این وسط جان و آرزو و اهدافشون به چشم هیچ کس نمیاد. شاید برای همین هست که ظلم و حق خوری زیاد شده. خستگی غول وحشتناکی شده بود که هر لحظه بیشتر منو می ترسوند. اما چرخش ثانیه ها و دقایق و فاصله ای که تا ساعت 11 بود، منو به ادامه مسیر تشویق می کرد. نزدیک ساعت 9:30 به پارک وی رسیدم. و تقریبا ساعت 10، تجریش بودم. یک ساعت دیگه وقت بود و من گشنه وخسته بودم. اول می خواستم به پارک کوچکی که اون اطراف بود برم، اما رفتم تو یک ساندویچ فروشی و ساندویچی سفارش دادم. صاحب مغازه گفت: چطور اول صبحی ساندویچ؟ براش گفتم از میدون راه آهن تا اینجا رو پیاده اومدم. باور نکرد و خندید. منم به عشق و عاشقی خندیدم که طنزی آفریده بود که برای من جدی ترین لحظات زندگی بود. هر طور بود ساعت 11 شد. سر قرارمون که یک کتاب فروشی بود، حاضر شدم و حالا منتظر. قبلش کمی به وضع موها و صورتم رسیده بودم، آبی به چشمای قرمز شده ام زدم و آماده بودم تا تو چشمای لیلا نگاه کنم. ساعت 11:20 دقیقه شد، زنگ زدم به لیلا، گوشی رو جواب نداد. 11:40 زنگ زد و با حالتی سراسیمه گفت :"سلام ، ببخشید، متوجه نشدم زنگ زده  بودی، الان رسیدی؟"
- نه خیلی وقته رسیدم، از ساعت 11 منتظرم ها.
- ببخشید، مامانم بهم گیر داده بود، الان تو راهم میام.
- باشه، مراقب باش، فدات.
تو صداش دروغ رو شنیدم. نمی دونم چه حالتیه، وقتی عاشق هستی، تک تک لغات برات معنای دیگری دارند. وقتی معشوق دروغ می گوید راحت تشخیص می دهی. تا ساعت 12:20 دقیقه جلوی کتاب فروشی راه رفتم و منتظر بودم. از یک ساعت پیش که خودم رو آماده ملاقات کرده بودم، خیلی شکسته تر و خسته تر شده بودم. مطمئن بودم لیلا خواب مونده بود و با زنگ من بیدار شده بود. تحمل این ثانیه ها، سخت بود. دوباره زنگ زدم :
- چرا اینقدر زنگ میزنی؟ تو راهم دیگه، ترافیکه.
- باشه، می خواستم مطمئن بشم.
- از چی؟
- هیچی بابا، بیا دیگه عزیزم.
بالاخره نزدیک ساعت یک بعد از ظهر اومد.  تا قبل دیدنش، با خودم حرص می خوردم و عصبانی بودم و می گفتم اگر بیاد حسابی سرش غر می زنم. ولی وقتی دیدمش خندیدم، دستشو گرفتم و با هم رفتیم. رفتیم تو یک مرکز خرید و تو یکی از رستوران هاش، سفارش غذا دادیم و مقابل هم نشستیم. گفت : چرا اینقدر خسته ای؟
- ببخشید سفره دیگه.
تا ساعت 8 شب باهم بودیم و قرار شد بریم سینما. بلیط برگشت من ساعت 9 بود، اما چیزی نگفتم. بعد از فیلم، لیلا رو با تاکسی تا سر خیابونشون رسوندم، با هم خداحافظی کردیم. همیشه عادت داشتم وقتی می رفت، تا آخرین نقطه ای که دیگه دیده نمی شد نگاهش می کردم و براش دست تکون می دادم. اما اون شب این کار رو نکردم. با تاکسی رفتم، ترمینال جنوب. قیمت بلیط مشهد 9000 تومان بود، و اتوبوس ساعت 11 شب حرکت می کرد.  جیبهام رو خالی کردم ولی بیشتر از 8000 تومان پیدا نکردم. عجب دنیایی شده بود. لیلا زنگ زد :
- سوار قطارت شدی ؟
- آره عزیزم، مرسی که به فکرم هستی. تو چطوری؟ مامانت بهت گیر نداد ؟
- نه! من الان در آغوش گرم خانواده ام (و خنده ریزی کرد و ادامه داد)، الان از زور خستگی دراز کشیده بودم یاد تو افتادم.
- قربونت برم، عزیزم من باید برم، بعدا بهت زنگ می زنم باشه ؟
- باشه، مراقب خودت باش.
پسر جوانی کنارم ایستاد و از فروشنده، بلیط مشهد خواست. دلم رو زدم به دریا، و غرورم رو تو همون دریا غرق کردم. باهاش صحبت کردم و موضوع "1000" تومن کمبود رو در میون گذاشتم. خیلی راحت 1000 تومن داد. و من بلیط خریدم. ساعت 10:30 شب بود. و 30 دقیقه تا حرکت از شهر معشوق مونده بود. شب سیاه و تاریک بود. ساعت از حرکت ایستاده بود. خستگی و بی خوابی به یک سمت، بریده شدن امید دوباره دیدن یار و قطع آرزو از یک طرف. غربت فشارهای خودش را داشت و تنهایی شکلش را عوض می کرد. اما دور شدن از عشق چیز دیگری بود. بالاخره دقایق به تکلیف خود عمل کردند و ساعت 11:30 اتوبوس به سمت مشهد راه افتاد. چشمم به خانه های بیرون بود. همان هایی که آغوش گرم خانواده درونش جریان داشت. همانهایی که درون یکی از آنها لیلای من بود. شعر می خوانم : او می ردو دامن کشان، من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان کز من نشانم می رود.
ماه تابنده بودو آسمان صاف و سرد و قلب من یخ زده و چشمانم همچون ابر بهاری، از فراغ یار در بارش. خواب به چشمانم نمی امد و بغض درون گلو جولان می داد. پسری که به من پول قرض داده بود در صندلی پشت سرم با دوستش نشسته بود و با هم قصه دختری را می گفتند که چطور سرکار گذاشته بودندش و بلند می خندیدند. جیبهایم را دوباره گشتم و به طور معجزه آسایی هزارتومن پیدا کردم، برگشتم و بدهیم را با آنها صاف کردم. خوابم برد...
14 ساعت دیگر درون اتوبوس بودم. نماز صبح را نزدیک نیشابور، در هوای سرد صبح خواندیم. ساعات اول صبح بسیار سرد است و اگر شب را درون اتوبوس خواب باشی، بخواهی بدن گرم را به سرمای بیرون ببری کار مشکلی است. اما بعدش کم کم روحت تازه می شود. مخصوصا اگر در نماز برای معشوقت دعا کنی.
بالاخره ساعت 12 ظهر به مشهد رسیدم و کرنومتر ساعتم را خاموش کردم.  بعد به خانه رفتم و قسمتی از قصه سرنوشتم شدم.

چند روز بعد، لیلا طی دعوایی سخت، بابت آنکه آنروز خسته به نظر می رسیدم، برای همیشه من را ترک کرد و بعدا فهمیدم پای کس دیگری در میان بوده است. قطارم به ریل خودش برگشت.

 

نویسنده : مرتضی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم