يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و سه: ای پادشه خوبان

خانه اشان چند درخت کاج بلند داشت و هر سال روی این درختان پر از کلاغ می شد. از کلاغ ها متنفر بود. همیشه حواسش را پرت می کردند. به همسرش می گفت کاش درختان دیگری داشتیم که رویش بلبل و گنجشک بشینند، نه این کلاغ های سیاه که خاصیتی هم ندارند.
چند وقتی بود که همه فکر و ذکرش این شده بود که معرفتش را زیاد کند. کتاب های صوفیان و دراویش را می خواند. به کتب حدیث و روایی مراجعه می کرد. سالهای عمرش را در کلاسهای دینی و مدارس علیمه گذرانده بود. روزی درون اتاقش نشسته بود و در حال تحقیق و نوشتن مقاله ای بود. صدای بلندی تمام افکارش را بهم ریخت. انگار چیزی به پنجره کوبیده شد. دوباره صدا آمد. سریع آمد کنار پنجره. کلاغی را دید که نمی تواند پرواز کند و خود را به پنجره می کوبد. خوب که نگاه کرد دید گربه ای در کمین نشسته و هر بار که کلاغ به زمین می افتد، می دود سمتش تا شکارش کند. رفت سمت حیاط و گربه را فراری داد. کلاغ را به اتاقش آورد. پای کلاغ شکسته بود. با چوب و کمی باند پایش را محکم بست و برایش نان و آب آورد. دو روزی از بودن کلاغ در خانه اش گذشت. متوجه شد که کلاغ می تواند راه برود. پنجره را باز کرد و کلاغ دوید سمت پنجره و پرید. دلش از این  پرواز و از این نجات شاد شد. لحظه ای فکر کرد. روی زمین نشست و شروع کرد به اشک ریختن. همسرش آمد و گفت : چی شده ؟ برای چی گریه می کنی؟
گفت: خدا کلاس آموزشی برایم گذاشت و نفهمیدم.
همسرش اصرار کرد تا موضوع را بفهمد. گفت: نفس ما، مثل این کلاغ است. اینقدر سیاه و پر سر و صداست و هیچ جلوه زیبایی ندارد، و گربه ای به نام شیطان دائم در حال کمین است. منتظر است جایی پایمان لنگ بزند تا شکارمان کند. اما خدا، آن قادر متعال، به رو سیاهانی چون ما هم چشم رحمت دارد، کافیست خودمان را بکوبیم به  شیشه اش. حالا می فهمم معنی بخشیدن گناه چیست. همه این سالها درون کتابها دنبال خدا می گشتم، اما این نمایش بزرگ طبیعت را ندیدم. 
بعد از آن روز راه افتاد و بیرون از خانه و کتابخانه دنبال خدا گشت. توی بیابان ها، کوهها و هر جایی که می شد درس می گرفت و بر شناختش می افزود. اما با وجود این، همیشه یک سوال داشت. او می دانست معنی بخشش گناه چیست، اما شنیده بود هر کس به زیارت امام حسین (ع) برود، تمام گناهانش بخشیده می شود. این را می دانست که حسین چه کرد و چه مقامی دارد، اما علت بخشیده شدن گناهان دیگران را که به زیارتش می روند نمی دانست . تصمیم گرفت به سمت کربلا حرکت کند، به زیارت امام حسین(ع) برود شاید جواب سوالش را بگیرد. در میانه راه دائم به این سوال فکر می کرد. تا اینکه به کاروانسرایی رسید. خستگی اش را گرفت. نزدیک غروب بود که مرد عربی به آنجا رسید. از ظاهرش معلوم بود مرد با کمالاتی است . به دلش افتاد که جواب سوال را او می داند. موهای جوگندمی، و صورت مردانه زیبایی داشت . جلو رفت و سلام کرد. مرد عرب جواب سلامش را داد. گفت نمی دانم، اما فکر می کنم شما دانش زیادی دارید، آیا درست می گویم ؟ مرد عرب گفت: بله، هر سوالی که داری از من بپرس. سوالش را پرسید. مرد عرب گفت: بگذار برایت داستانی  تعریف کنم. پادشاهی برای شکار به دشت رفت. اما در پی شکار بود که از روی اسب افتاد و چند روزی را درون دشت تنها ماند. در آن اطراف پیرزنی فقیری زندگی می کرد و او را پیدا کرد و به چادرش برد. پیرزن از دار دنیا فقط یک بز داشت و برای پادشاه، از بز شیر دوشید، به او داد و بعد بز را کشت و گوشتش را کباب کرد و پادشاه را مهمان خود کرد. پادشاه به قصر برگشت. به مشاورانش گفت به نظر شما باید به این پیرزن که جانم را نجات داده چه بدهم ؟ هر کسی چیزی گفت : سکه های طلا، گله ای گوسفند و... . پادشاه گفت: او هر چه را داشت، بی چشم داشت به من داد، من هم اگر همه آن چیزی که دارم، که پادشاهیم باشد، به او بدهم تازه توانسته ام مثل  او باشم و این در خور پادشاهیم نیست. بلکه هم تمام پادشاهیم را به او می دهم و هر  چیز دیگری که بخواهد. حالا این تمثیلی است برای واقعه عاشورا. حسین همه چیزش را به پای پادشاه  عالم داد. فرزندانش، برادرش، دنیایش، اصحابش و جانش. حالا اینکه این پادشاه عالم، گناهان زائرش را ببخشد چیزی نیست و در خور پادشاهی اوست که بیشتر از آن هم به حسین و زائرانش بدهد و البته خدا رحمن است و منزه است. مرد عرب بلند شد و خواست که برود، طلبه پرسید اگر ممکن است اسم شما را بدانم. مرد عرب گفت، من محمد بن حسن عسگری هستم، مردم به لقبم مرا مهدی می خوانند و  از در کاروانسرا بیرون رفت. طلبه تا فهمید به بیرون دوید، اما او از دیدش غیب شده بود.

 

السلام علی الحسین

پ.ن: بر اساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و دو: بالاتر از عرشیان

تنها کنار اتاق نشسته بودم. دو سالی می شد که تنها بودم. به تنهایی یک درخت فرسوده و با هیکلی بزرگ که حالا معلوم نیست کدام بچه ای قراره همه خاطراتش را آتش بزند.  سماوری کنارم گذاشته بودند، دو تا استکان و چای  کیسه ای. استکانم را پر از چای می کنم، داغ داغ است. می گذارمش روی سینه ام. گرمایش را دوست دارم.  همدمم اوست. هم  استکانش کمر باریک است، هم داغ است، هم اینکه با لبانم می بوسمش، می نوشمش، و از درون گرم می شوم. دلم خیلی وقت است که گرفته. ولی امشب حال و هوای دیگری دارم. پارسال، سکته کردم و از کمر به پایین فلج شدم. خوب عوارض پیری است. آوردنم آسایشگاه، تا آسایش داشته باشم. اولش فکر می کردم کار  درستی است اما هنوز دو ساعت از آمدنم نگذشته بود که فهمیدم بزرگترین اشتباه زندگی ام ورود به اینجا بود. همه چیز خوب است، هم اتاقی خوب، وسایل  شیک،  پرستارهای خوب، ولی یک چیز بد است: "اختیار هیچ چیزی را نداری". هر سال این موقع، هر شب می رفتم حسینیه محلمون، دو قطره اشک برای پسر پیامبر می ریختم و راهی از دلم تا چشمم باز می کردم. دلم توی خودش زندانی نمی شد. اما حالا گرفته. هم اتاقی ام یک هفته است فوت کرده و این مرا می ترساند. کیست که از مرگ نترسد؟ فکر می کنم خود مرگ هم از خودش می ترسد. از وقتی آمده ام اینجا، کمتر می خندم و حالا یک هفته ای است که اصلا نمی خندم. فکر می کنم چون دیگر هیچ غصه ای ندارم، نمی توانم بخندم. اصلا وقتی برای حسین اشک می ریختم، غمها می رفت، جایش آرامش می آمد. چه خوب می گفت آن مداح : " حسین، آرام جانم! حسین، روح و روانم"(1). تا  شعرش را بخاطر می آورم، اشکم سرازیر می شود، آرام زیر لب می خوانمش، دلم پر از شور می شود، قلبم راهی باز می کند تا عمق چشمانم، بلند می شوم و پیراهن سیاهم را می پوشم، تختم را جمع می کنم. اسم پسر فاطمه تو این اتاق آمده، حتما الان می آیند. هیچ وقت دین را آزمایش نکردم، همیشه قبول داشتم، ایمان داشتم و حالا شک ندارم ملائک آمده اند.  لبه تختم می نشینم. دوباره می خوانم : "حسین، آرام جانم" بدنم یخ می کند. با خودم فکر می کنم اینکه در اسمشان "سین" به "یا" ختم شده حکمتی دارد و آن این است که وقتی سین را با صدایت می کشی، از بین دندانهایت شروع می شود، می رود جایی نزدیک گردن. شاید همانجا که خدا گفت : از رگ گردن به شما نزدیک تریم. شاید خانه دل ته کشیده سین حسین است. و نونش، دل است. عمق دارد، مرکز دارد و رو به بالا باز است. مثل دستانم موقع دعا. نام این انسان زیبا را که می گویم، دلم باز می شود. باز باز. انگار دلم مثل حُر آزاد شده. دیگر به هیچ  چیز بدی نمی توانم فکر کنم. چشمم می افتد به تابلویی که روی دیوار است: " ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه". چشمانم را می بندم، یادم می آید در دعای جوشن کبیر خدا را صدا می زدم و می گفتم " یا نور المستوحشین فی الظلم ". به خدا در این تنهاییم می گویم : خدایا، هر چه نفسم خواست، هر چه چشمم و دلم خواست و عمل کردم و مرا در این بیابان تاریک وحشت زده تر کرد، اما خدایا این اشکهایم را ببین ، ببین که چطور برای کشتی نجات قطره ای می ریزم که به دریای بی کرانش وصل شود و نور هدایت حسین مرا فرا گیرد، خدایا در این تنهاییم، در این بی کسی ام، بیشتر از همه از اعمالم می ترسم، اگر برای حقیقت حسین اشک می ریزم، می خواهم از وحشت نجاتم دهی" .
چشمانم را باز می کنم، دورم شلوغ شده است، نمی دانم اینها از کجا آمده اند، اما می گویند : بخوان، روضه حسین را بخوان. بخوان که  آن بالا را نورانی کرده ای. آمده ایم کنار تجلی نور خدا باشیم، بلند بخوان. خواندم: " حسین آرام جانم، حسین روح و روانم" چند بار فریاد زدم، یکی از آنها جلو آمد و گفت دیگر نخوان که الان همه عرشیان به زمین می آیند. گفتم شما که هستید؟  از کجا آمدید؟ گفتند نشنیده ای خدا در دل  شکسته خانه دارد ؟ دل تنهای تو ، در این تنهاییت برای خیلی از چیزها می توانست بشکند. برای فرزندانت، برای خانه و زندگی ات، برای اینکه فلج شده ای و... اما تو مصباح الهدی را انتخاب کردی، و خدا نگاهش را به دلت انداخت. ما طاقت نیاوردیم که وجه الله اینجا باشد و ما نباشیم.
آنقدر اشک ریختم که از هوش رفتم. وقتی بهوش آمدم دور و برم  شلوغ بود. گفتند: تازه آوردنت اینجا، چند ساعت پیش نبضت رفته بود و فکر کردند مرده ای. گفتم: کاش می مردم و با آنها می رفتم....
بالاخره صبح می شود، روی تختم می خوابم، برایم چای میریزند. به درون استکان چای نگاه می کنم. به چایم می گویم: می دانم دوریم را تحمل نداری، اما، دیگر دوری آن نوری که دیدم را طاقت ندارم، از امروز روز شماری می کنم که بیایند سراغم. اما قبل از آن می خواهم یک بار دیگر زیارت عاشورا(2) را بخوانم...

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

پ.ن: بر اساس یک داستان واقعی.

(١): 

      -  بشنوید و دانلود کنید(حسین آرام جانم با صدای استاد علی کریمخانی)

      -  دانلود حسین آرام جانم با کیفیت مطلوب، ولی ناقص.

      -  دانلود حسین آرام جانم، پخش شده از برنامه نجوای عاشورایی.

       کیفیتش خوب نیست، اما کامل است. 

 (٢) زیارت عاشورا در ادامه مطلب ..

ادامه مطلب
نویسنده : مرتضی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و یک : آبدارچی

ساعت 8 صبح کرکره مغازه رو می دادم بالا. سنگهای کف مغازه رو با آب می شستم، خشک می کردم، می رفتم سراغ پنجره ها و بعد میز و صندلی حاج آقا. ساعت 9:30 حاج آقا می اومد و مشتری ها یکی یکی می اومدند. چایی می آوردم، چک نقد می کردم خلاصه اینکه پادوی مغازه حاجی بودم. سر محرم که می شد، باید می رفتیم خونه حاجی، سیاهی می زدم، تو آشپزخونه چایی می ریختم و خلاصه همه کاری می کردم. توی دلم همش خدا خدا می کردم، که هر چایی که اینجا می ریزم برای رضای حاجی نباشه و خدمتی به مراسم اباعبدالله باشه.حاجی دم در می ایستاد و خوش آمد گویی می کرد. نوحه خون که صداش بلند می شد، شونه های حاجی می لرزید ، چشماش پر از اشک می شد و بلند بلند گریه می کرد.
یک روز، حاجی صدام زد و گفت: عباس، الان یک مشتری میاد، تو بیا تو و بگو فلانی از آلمان زنگ زده. گفتم چرا حاج آقا ؟ گفت: می خوام فکر کنه اینجا معتبره و رومون حساب کنه. گفتم: شرمنده حاج آقا نمی تونم دروغ بگم. گفت : باز ادا در آوردی عباس جان، بگو چشم، رو حرفم حرف نزن حالا برو. گفتم حاجی جان، حقوقم رو می دی، رییسمی، بزرگمی، هر کاری بگی روی چشمام انجام میدم، اما دروغ نمی گم شرمنده. گفت : چی چیو شرمنده، روتو زیاد کردی ها. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. چونم رو گرفت و آورد بالا گفت برو کاری که گفتم رو انجام بده الان میاد. گفتم : آقا پس دین و ایمونم رو پشت در این مغازه بزارم، فقط لباس سیاه واسه امام حسین ببوشم کافیه ؟
گفت : گنده تر از دهنت حرف میزنی، این حرفا به تو نیومده.
گفتم: اتفاقا حاجی ، به من و امثال شما اومده. مگه نشنیدی آقا گفت "مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت ؟" . حاجی عصبانی شد، قرمز شد، چشماش ریز شد و بهم خیره نگاه کرد و یک سیلی محکم زد توی گوشم. چیزی نگفتم، اما از شدت عصبانیت داشتم می ترکیدم. گفت: عباس، یک وجب بچه بودی می بردمت تعزیه، واست زن گرفتم، بهت کار دادم، حالا واسه من از امام حسین می گی و به من یاد می دی این چیزا رو ؟
گفتم : چه فایده داره وقتی دین رو از زندگیت جدا کردی و دین رو گذاشتی برای مراسم چشم درآوردن....
نگذاشت حرف دلمو تا آخر بزنم و داد زد، برو گمشو از جلو چشمام، دیگه هم اطراف مغازه نبینمت. نمک به حروم... و گوشه لباسم رو گرفت و انداختم بیرون. فقط خدا می دونه که چقدر دلم شکست. خدایا برای اینکه حاضر نشدم دروغ بگم؟ خدایا برای اینکه گفتم چرا حسین شهید شد؟ روز سختی بود. باورم نمی شد بعد این همه سال همچین کاری باهام کرده باشه.
یک سال بی کار بودم. بی کار بی کار که نه، همه جا کار می کردم. سالها گذشت و برای خودم مغازه ای اجاره کردم. روزگارم بد نبود. اینقدر خوب شده بود که تو خونه کوچیکم سالی یک شب برای امام حسین روضه می خوندم. یک روز تو مغازه نشسته بودم، که سایه ای جلوی خورشید رو گرفت. فکر کردم مشتریه، تا سرم رو بالا کردم، دیدم حاجی رو سرم وایساده. از جام بلند شدم، گفتم سلام حاج آقا، حاج آقا صفا آورید. سریع گرفتم تو بغلم و گفت: عباس چی می خوای؟ عباس چطور از من می گذری؟
گفتم حاجی  چی شده ؟ بعد از اینکه آروم شد و کلی اصرار کردم، گفت: درست بعد از اون سالی که بیرونت کردم، دیگه نتونستم روضه آقا رو بخونم. هر سال خواستم روضه بگیرم، یک اتفاقی افتاد و نشد.
گفتم آقا، حتما قسمت نبوده. گفت: نه. کاش قسمت بود. یک ماه پیش توی شکمم احساس درد می کردم، رفتم دکتر و معلوم شد سرطان دارم.
گفتم: چی می گید آقا؟ خدا بد نده، ایشالا که خوب می شید.
گفت: رفتم روضه امام حسین، اشک ریختم و گفتم آقا کاری کنید به مرگ عادی بمیرم. هر شب توسل کردم، هر شب تا صبح نماز خوندم، مگر اینکه بهم نظری بشه. دیروز صبح، حاج آقای مسجد اومد دم در خونمون. گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب دیده امام حسین گفتند کو اون کسی که تو خونه فلانی میزبان ما بود و چایی می داد، ما خیلی دوستش داشتیم. بخاطر اون ملائک رو می فرستادیم به مجلسشون. شنیدم بخاطر اینکه  نخواسته دروغ بگه، بیکارش کردن. اما برید به فلانی بگید، بره  از دلش در بیاره ما ازش ناراحتیم، بگید شیعه ما نیست.
حالا جان مادرت، جان امام حسین منو ببخش.
گفتم: حاجی جان من هر چی از کاسبی یاد گرفتم از شما بوده، من شما رو بخشیدم. اما بعد از این همه سال بازم می گم، حاجی، دین برای زندگیه، نه برای تو تاقچه گذاشتنش، این حرف رو از من کمترین قبول کن.
خوشحال شد، و منو بوسید و رفت. دو روز بعد فوت کرد، مقداری از اموالش رو هم برای من به ارث گذاشته بود: سیاهی های محرم، سماور چای روضه، و یک مبلغ زیاد برای اینکه هر سال محرم، مجلس بگیرم.


پ.ن: براساس داستان واقعی.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سی: خیمه های جاوید

 نزدیک محرم که می شد، تمام کوچه های نزدیک محلمون رو سیاهی می زدند.اما، ما فقط برای مراسم عاشورا می رفتیم و هیئت ها رو نگاه می کردیم. اون روز، برای دیدن یکی از دوستام ،به چند تا محله اونطرف تر رفته بودم. هر چقدر زنگ زدم کسی جواب نداد. تو حال و هوای خودم بودم، که یکی زد به شونم و گفت: آقا میشه یک کمکی بکنید ؟ گفتم باشه و گفت :ممنون، از این طرف.
وارد خونه ای شدیم که حداقل هزار متر مساحت داشت. یک چادر بزرگ وسط حیاط بود. گفتم چکار باید بکنم ؟
می خوایم این خیمه رو برای محرم برپاکنیم. ما می ریم رو پشت بوم های اطراف و با طناب این خیمه رو میاریم بالا، شما لطف کنید این عَلم وسط خیمه رو درست بگذارید جایی که باید باشه. ببخشید باعث زحمتتون، اجرتون با آقام حسین...
نه زحمتی که نیست، فقط می دونید، من...من مسیحی هستم، اگر از نظر شما ایرادی نداره کمک می کنم.
کمی دست به ریشهاش کشید و فکر کرد. گفت یک لحظه صبر کنید. چند دقیقه بعد با یک پیرمرد اومد طرفم. پیرمرد باهام دست داد و گفت:
ببخشید مزاحمتون شدیم، برای ما که فرقی نمی کنه، اگر شما دوست ندارید تعارف نکنید.
گفتم : نه، خوشحال می شم کمکتون کنم.
پیرمرد گفت : این خیمه خیلی سنگینه و این جوونا باید باهم بکشنش بالا، و اگر یک طرف خیمه بیافته، کسی که طناب دستشه رو با خودش پایین می کشه، پس سریع باید علم رو بگذارید.
گفتم باشه. راه افتادند سمت حوضی که وسط خونه بود. زیر یک درخت بید زیبا که رو به حوض خم شده بود. شروع کردن وضو گرفتن و بعد رفتند بالای پشت بوم ها. چقدر زیبا بود، وقتی این خیمه بزرگ بالا می اومد و همه حیاط رو می پوشوند. وقتی زیر خیمه رفتم، حس خیلی خوبی داشتم، انگار جای امنی بود، رفتم و عَلم اصلی رو با کمک چند نفر بلند کردیم. هر چی خیمه بالاتر می اومد، عَلم رو بیشتر جلو می بردیم. مثل ایام عزاداری همه فریاد می زدند: یا حسین، یا عباس. چادر به نقطه خوبی رسید و با دو نفر دیگه عَلم رو بردیم زیر  خیمه. خیمه بلند شد، بقیه شروع کردند بقه عَلم های خیمه رو گذاشتن.
رفتم سمت پیرمرد و گفتم: خوب با اجازتون ...
پیرمرد خیلی اصرار کرد برای نهار بمونم، اما تشکر کردم و اومدم بیرون. اون محرم حس خوبی داشتم، وقتی روز عاشورا اومدم تو خیابون تا هیئت ها رو ببینم، فکر می کردم منم عضوی از هیئتهام.
چند وقتی گذشت، یک روز عقرب پای پسرم رو نیش زد. سریع بردمش دکتر، و به ظاهر خوب شد. اما هفته بعد تب کرد. چقدر حس بدی بود که پسرت، توی بغلت بلرزه و تو هیچ کاری  نتونی براش بکنی. از این بیمارستان به اون بیمارستان می رفتیم. همه یک حرف می زدند :" پاش عفونت کرده، باید قطع بشه". نمی تونستم باور کنم. وقتی کوچک بود توی گهوارش پاهاش رو می بوسیدم، حالا چطور می تونستم اجازه بدم.. . زنگ زدم به دوستم که دکتر بود تا باهاش درد دل کنم و راهنماییم کنه. دوستم گفت ببرش خارج، اونا به این راحتیا پا قطع نمی کنند. گوشی رو که قطع کردم، حالش خیلی بد شده بود، هی می گفت بابا، دارم می سوزم. و من فقط نگاهش می کردم. شب روی سر پسرم نشسته بودم و همه جور فکری به سرم میزد. نمی دونم چطور شد یاد ابراهیم افتادم. داستانش رو شنیده بودم که پسرش رو می خواست برای خدا قربانی کنه و خدا پسرش رو بهش بخشید. به این فکر کردم که چقدر سخت بوده براش، من حتی نمی تونم برای نجات جون پسرم اجازه بدم پاشو قطع کنند و اون با چاقو سعی کرد گردن پسرش رو ببره. تو همین فکرها بودم که خوابم برد. توی عالم خواب، ابراهیم رو دیدم که اومد طرفم، گفت: آره خیلی سخت بود، خدا این امتحان رو از من گرفت و داد به بهترین خلقش. همونی که جلوی چشماش پسرانش رو سلاخی کردند و هیچ شکایتی نکرد، همونی که قربانی انسانها برای خدا بود. توی خواب دلم شکست برای حسین، چون حالا خوب درکش می کردم که پسرت تو بغلت در حال جون دادن باشه...
بابا! چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
با صدای پسرم بیدار شدم، گفتم هیچی بابا، خواب عجیبی دیدم. واسه امام حسین مسلمونا گریه ام گرفته...
خندید.
تعجب کردم، بچه ای که چند روزی بود تو تب می سوخت و جز ناله چیزی نمی تونست بگه حالا هم حرف می زد و هم می خندید. گرفتمش تو بغلم و گفتم : بابایی؟ خوبی پسرم؟
گفت: بابا تو که خواب بودی آقایی اومد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت پسرم بلدی با پتوت خیمه درست کنی و منم پتوم رو مثل یک خیمه کشیدم بالا . گفت حالا من با پات براش علم می سازم. گفتم: آقا پام درد می کنه نمی تونم تکونش بدم. گفت نگران نباش و پام رو آورد بالا. گفت وقتی بابات بیدار شد بهش بگو، ما ممنونشیم که به خیمه ما کمک کرد.
پسرم رو صبح بردم دکتر گفتند هیچ اثری از عفونت نیست. الان، 10 ساله که من و پسرم هر جا خیمه حسین باشه می ریم کمک و برای عزاداراش خدمت می کنیم.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین بن علی

پ.ن1: براساس داستان واقعی.

پ.ن2: همونطور که تحت عنوان بلاگ نوشتم، شبهای دهه اول محرم،هر شب دعوتید به مهمانی واژه هایم برای عزاداری حسین(ع). شاید واژه های ما هم قابل شدند و همراه اشکهایم خاک پای حضرتش شدند.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و نه: سلسله موی دوست

از وقتی چشم باز کردم، درون دریا با برادران و خواهرانم موج می ساختیم و زیر نور خورشید بالا و پایین می رفتیم. نمی دانستم خورشید چیست، ماه چیست، ابر چیست. تا اینکه چند روز بعد از تولدم، آفتاب تنم را سوزاند و بخار شدم، و با برادران و خواهرانم ابر شدیم. روزها و روزها باد ما را با خود برد، تا بالاخره بر سر سرزمینی خشک و گرم فروریختیم. یک قطره  پیر به من گفت وقتش است ببینی چه خواهی شد، یک درخت، سلول یک حیوان و یا یک سلول انسان. حرفش را نفهمیدم. نمی دانستم اصلا اینها چه چیزی هستند. درون برکه ای بزرگ بودیم. برکه ای که دیگر قطره ها میلی نداشتن درونش بمانند و با آن گرمای سخت، هر کدام زودتر به آسمان می رفتند و من منتظر بودم تا خورشید نوبت را به من بدهد. ناگهان بین قطره ها هیاهو شد، چند قطره زلال و قدیمی گفتند باد خبر آورده امروز روز مهمی است. دلم می خواست بدانم چه خواهد شد. خورشید به میان آسمان آمد. تنش گرم بود، اما نورش مثل همیشه زیاد نبود. از دوستم پرسیدم " چرا خورشید امروز اینقدر کم نوره؟" . خندید و گفت : " نه خورشید مثل هر روزه. اما دو تا انسان اینجا هستند که تک تک قطرات بدنشون، پاک و زلاله. اونها بهترین قطرات رو در بدنشون دارند و از خورشید بیشتر می درخشند و دریاهای گسترده ای هستند که هر قطره ای آرزو داره عضوی از این دریا ها باشه". رفتم جلوتر، دیدم دو موجود زیبا و درخشان ایستاده اند و یکی از آنها وقتی صحبت می کند فقط و فقط بوی گلهای نم دار را می دهد.  او صحبت می کرد، تا اینکه دست آن دیگری را گرفت و بالا برد. مشت های گره کرده این دو قطره زرین جلوی نور خورشید را گرفت، اما درخشان تر بود. خوب گوش کردم گفت : "هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست." از قطره ای دانا پرسیدم، او کیست، علی کیست؟ خجالت کشید و بخار شد. طولی نکشید تا من هم بخار شدم. از زمین که به آسمان می رفتم ، آن دو دریا زلال و بزرگ را می دیدم. آرزو می کردم علی می آمد و مرا می نوشید. کاش آن مولای خوش سیما می آمد و عضوی از او می شدم. وقتی به ابر رسیدم، جشنی بر پا بود. گفتند امروز بزرگترین جشن خداست، که خورشید و فلک و باد و دریا همه در شعف و شادیند. کنجاوی ام زیاد شد، بین قطرات ابر گشتم تا آن قطره دانا را دیدم، بلند پرسیدم: این علی کیست !؟ مولایش کیست؟ گفت: مولایش، محمد است، کسی است که ما به فرمان او حرکت می کنیم، ما برایش سایه بانیم، ما به دعای اوست که بر سر مردمان می باریم و بخاطر اوست که لیاقت پیدا کردیم ، عضوی از انسانها بشویم. گفتم پس علی کیست ؟ یکی  از بین قطرات گفت نشنیدی وقتی خدا گفت : "قسم به اسبان دونده ای که نفس زنان به سوی جهاد پیش رفتند و قسم به آتش برخورد سمشان با زمین" او علی را می گفت که سوار بر اسب ، گوش به فرمان خدا بود. دیگر گفت نشنیدی؟ وقتی خدا گفت " آنهایی که از مال خود می دهند در حالی که در رکوعند؟" او علی بود، دیگری گفت : یدالله، عین الله، اوست، در حالی که خدا دست و چشم ندارد و خدا خانه ای هم ندارد ولی خانه ای که علی از او متولد شد، اسمش را گذاشت بیت الله.
سالیانی گذشت و ما بر سر مردمان می باریدیم، به بدنشان جان می دادیم و برایشان میوه و روزی می ساختیم. اما هر روز خبرهای بدی از این دریای زلال می شنیدم. دریایی که دوست داشتم فقط قطره ای از وجودش باشم. اما هر بار  که به زمین می آمدیم و با دیگر قطرات صحبت می کردم، می گفتند دوستانمان، از آب به خون تبدیل شدند و از چشمانش درون چاهها افتادند. گفتند قطراتی که صبحها از بارشمان می نوشد، شبها پشت در خانه یتیمان ، از چشمش بیرون می آید و دانه های خاک اشکهایش را با احترام در دل خود جای می دهند. روزی شنیدم، دریا را در ریسمان کشیدند، و روی ذرات خاک می کشیدند. خاک طاقت به خاک افتادن دریا را نداشت و آنقدر غم خورد که لم یزرع شد. نیمه شبی، باریدیم. از آن شبهایی بود که احساس غریبی می کردم. دوستانم گفتند خانه دریا و آفتاب آن اطراف است. دلم می خواست او را باز ببینم. اما درون ظرف شیری افتادم. چند قطره شیردرونش بود، خواستند من هم با آنها بیامیزم، اما نگذاشتم. قطرات اشکی بر ما ریختند. از اشکها پرسیدم چه شده؟ شور و شوربخت گفتند: امشب علی..امشب علی می رود. شکه شدم، گفتم از کجا می دانید، گفتند: آخر ما از چشمان یتیمی افتادیم که علی پدرش بود. شیرها رنگشان سفید شد و شروع  کردن به گریستن. گفتند آرزو داشتیم مرهمی بر دردش می شدیم. و من رنگ باختم و با آنها آمیختم. ظرف افتاد و روی زمین و همراه  آب باران جاری شدیم. دلم دیگر از دنیا، هیچ نمی خواست. آن خورشید گرم و آن احساس عالی، آن بیکرانه دریا رفته بود. سرگردان با آب باران به جوی ها ریختیم و گذشتیم تا بگذریم. باز بخار شدیم، باریدیم و اینبار من به درون زمین رفتم. دیگر انگیزه ای برای تبدیل شدن نداشتم. مدتی را زیر زمین با دوستانم بودیم تا بالاخره از چشمه بیرون زدیم و رودی ساختیم و درون دشتی گرم روان شدیم. روز گرمی بود. مرا یاد برکه غدیر انداخت. اما اینبار درون رودی پر آب بودم که دوستانم می گفتند به دریا می ریزد. خورشید رنگ باخته بود. افق قرمز و تار بود. ما قطره ها می لرزیدم، می ترسیدیم  و هم را هول می دادیم تا زودتر از آن بیابان رد شویم. دستی من و چندتای از دوستانم را برداشت.
 به چشمانش نگاه کردم. خدای من! دریایی بود، مثل دریای علی. چشمانش شک نداشت، فریاد زدم نوش کن ، مرا از این ذلت نجات بده. به من نگاه کرد، انگار مرا دید. قطره ای از عرق او بر ما افتاد. مثل جواهر می درخشید و بوی بهشت می داد. شیر مرد به ما نگاه می کرد، دلم می تپید و انتظار داشتم هر لحظه ای مرهمی بر لبهای ترک خورده اش باشم، مرهمی بر زخمهای بدنش. اما ...باز نگاه کرد و گفت : "من آب بنوشم و امام تشنه باشد؟" ایستاد، و ما را به روی قطرات رود کوبید. دست قطره عرقش را گرفتم و درون رود رفتیم، هنوز ظهر نشده بود که دو خورشید درون آسمان بود. یکی گرم و دور و گریان و دیگری زیبا و دریایی ، روی نیزه.
همه اشک ریختیم، همه تنمان را قطره قطره کردیم ، اما رود زمان، ما را با خود برد و به دریا ریختیم. عرق پیشانی آن شیر مرد را یافتم و پرسیدم او که بود؟ برایم گفت که او و آن خورشید پسران علی بودند. با هم زیاد حرف زدیم و برایش از غم دوری آن دریاهای زلال گفتم. به من گفت: قطراتی هستند، که سیلاب می شوند. قطراتی هستند که با گل و خون می آمیزند. قطراتی آتش می آفرینند ، اما قطرات زلالی مثل تو روزی همه اینها را دوباره پاک می کنند. گفتم چطور؟ گفت: روزی دریایی به وسعت دنیا می آید که از پسران علی است. و هیچ خورشیدی زلالی اش را بخار نمی کند و هیچ خاکی او را جذب نمی کند. او می ایستد تا همه قطرات زلال شوند، تا همه قطرات به دریای او بپیوندند... .


درون دریاها، در آسمان و میان ابرها، روی گل های محمدی، درون برکه ها، توی رودها، سالهاست در رفت و آمدم. هر جا نگاه می کنم، هر قطره ای که می بینم، می پرسم، شاید کسی آدرسی از آن دریای بی پایان داشته باشد. نمی خواهم دیگر بخار شوم، نمی خواهم زمین گیر شوم، میخواهم به او بپیوندم و جاوید شوم.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و هشت: سوختن و ساختن

وقتی‌که حکم متهمی را قاضی می خواند، او تازه می فهمد معنای آینده یعنی چه. وقتی که حکمش را خواندند صورتش قرمز شده بود، حق اعتراض نداشت و از روز بعد باید  حکم در موردش اجرا می شد. سمیرا، اشکهایش را پاک کرد. مامورها به دستهای بهمن دست بند زدند و او را بردند. برای آخرین بار او را نگاه کرد. برای  سمیرا آینده ای شروع شده بود که همه چیزش فرو رفته در ابهام بود. اولین گامش را با شک برداشت، دومی را با دلسردی و سومی را با نا امیدی. فقط می دانست  باید از آنجا بیرون رود. فرزانه را به سینه اش فشرد و زیر چادرش پنهان کرد. زیر سینه او، دردی بود  که از درونی ترین نقطه دلش به آنجا می ریخت . به سرعت از ساختمان دادگاه بیرون آمد و کنار خیابان ایستاد. گیج شده بود. وقتی تازه 15 سال داشت، پدر و مادرش او را برای کار به شهر فرستادند. تا قبل از آن هم در روستای خود سر زمین مردم کار می کرد. هنوز چند وقتی نگذشته بود که زلزله ای، همه خانواده اش را با خود برد. و زلزله ای از جنس دیگر، او را از کار بی کار کرد. سر چهارراه ها شیشه پاک کرد، زغال و اسپند را به پای هم سوزاند و رزق و روزی اش را از کنار پنجره ماشین ها می گرفت. اما وقتی هوا رو به سردی گذاشت و دیگر نمی شد کنار خیابان خوابید، اتاقی اجاره کرد. خرجش زیاد شد و سمیرا مجبور شد دست گدایی به سمت پنجره ها ببرد. پنجره هایی که وقتی پایین می آمد گرمای بخاری ماشین، گرمای خانواده و گرمای دوستی و کسی را داشتن، حسرت را مسافر دلش می کرد. عید نوروز که شد، بهمن و او با هم ازدواج کردند. دوماهی از ازدواجشان نمی گذشت که بهمن شروع کرد به کتک زدنش. اما سمیرا جایی را برای رفتن نداشت جز اینکه در کنار اتاق صبر  بنشیند و تحمل کند. وقتی فرزانه بدنیا آمد، بهمن را به جرم دزدی گرفتند. و حالا او تا 5 سال دیگر نبود و بی کسی دوباره چهره زشت خودش را به سمیرا نشان داد. اما این بار فرزانه کوچک با او بود. 
ماشینی جلوی پایش ترمز زد و او سوار شد. فرزانه کوچک فارغ از هیاهوی دنیا خوابیده بود.
-خانوم میتونم در خدمتتون باشم؟ قول می دم بد نگذره..
از توی آیینه جوری نگاه می کرد که انگار تو عمرش انسان درمانده ندیده بود. سمیرا برای اولین بار توی زندگیش در مورد چنین درخواستی شک کرد. همیشه سریع عصبانی می شد، حتی وقتی سرچهارراه گدایی می کرد. اما انگار دیگر خسته بود. توان هیچ کاری را نداشت و گرمای بدن فرزانه، دست و پایش را سست کرد .
-من...من...
-نمی خواد چیزی بگی خوشگله، فقط بگو چند؟
-نمی دونم...
- 20 تومن بهت می دم با شام، خوبه دیگه؟
سمیرا تو لحظاتی که نمی گذشت با خودش فکر کرد : یعنی 20 تومن تمام برای تمام نجابتم؟
صدای گریه فرزانه افکارش رو بهم ریخت...
- بچه داری؟ عوضی! برو گمشو بیرون...
کنار خیابون  سمیرا را پیاده کرد. بغضش طاقت نیاورد و پاشید روی آسفالت سرد خیابان . فرزانه و سمیرا باهم گریه می کردند. هوا سرد بود و اشکهای گرمش، روی صورتش یخ می بست. ماشین ها به سرعت عبور می کردند، و سمیرا بیشتر و بیشتر از خودش عبور می کرد. به صورت فرزانه نگاه کرد که اولین شب بی پناهیش در انتظارش بود. اولین شب آوارگی. چادرش را دور فرزانه محکم گرفت و سرش را برد زیر چادر. توی چشمهای کوچکش نگاه کرد. چانه اش می لرزید و قلبش از سرمای بی رحمی سرنوشت یخ کرد. تصمیمش را گرفت. چشمانش را به روی همه واقعیات تلخ بست و راه افتاد. قدم اول را که برداشت شک داشت، قدم دوم ترسید و قدم سوم مطمئن شد. اما به قدم چهارم نرسید. صدای ترمز، صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت آخرین چیزی بود که شنید.
 روی زمین پر از خون بود و آسمان چسبیده بود به کف جاده، صدای گریه نوزاد از زیر چادر بلند شد. سمیرا با دست لرزان صورت  فرزانه را لمس کرد و بالاخره دنیا دست از سرش برداشت.
سالها گذشت، خورشید بی توجه به اتفاقات گذشته، دوباره سر از کرانه شرقی برداشت و روزی تازه را شروع کرد. آرام چشمهای فرزانه را نوازش کرد و او بیدار شد.  تصمیمش را گرفته بود، بدون سعید زندگی برایش معنایی نداشت. درون خانواده ای بزرگ شده بود که همه چیز را به او داده بودند، بجز عشق را. با خودش فکر می کرد هیچکس طعم بی کسی را مثل او نچشیده. به قرصهای روی میز کنار تختش لبخندی زد و یکی یکی آنها را بلعید. اشک صورتش را پر کرده بود و حس تنهایی درونش را می خورد. چند دقیقه بعد دلش شروع کرد به درد گرفتن، طاقتش را از دست داده بود، خواست بلند شود ، اما چشمانش تار شد و سرش گیج خورد و افتاد روی زمین.
-فرزانه، خوبی؟
-بابا؟.... من کجام ؟
-بیمارستان دخترم؛ چرا اینکار رو با خودت کردی؟
-نمی خوام دیگه زندگی کنم، تو که می دونی بابا....بعد از سعید دیگه هیچی نمی خوام....
-آروم باش...می خوام امروز قصه زنی رو واست بگم، که شاید از زندگی تو و مسئله ای که باهاش روبه رو شده بودی سخت تر بود...
- قصه نمی خوام، حوصله ندارم، حوصله هیچی رو ندارم...
- اما این قصه واقعیه، مربوط به تو میشه.
- مربوط به من؟ بابا حالم بده، میشه بعدا نصیحت کنی؟
- نه. نصیحت نیست. قصه زنی به نام سمیراست، که دختری به نام فرزانه رو زیر چادرش پناه داده بود و یک روز سرد خودش رو جلوی ماشین من انداخت. حالا می خوای آروم بگیری و گوش کنی؟
-متوجه نمی شم؟ یعنی من؟
- آره. یکی بود، یکی نبود. می دونی وقتی حکم متهمی را قاضی می خواند.....

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٩/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم