يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و پنج: پشت همه پنجرها

روزی روزگاری، روستایی بود فرو رفته در تاریکی. مردمانش همه در سیاهی زندگی می کردند،سر در تنهایی خود فرو برده بودند و کاری به کار یکدیگر نداشتند. گوشه دیوار کاهگلی خود می نشستند و در خیالات تاریک تر از دنیای خود غرق می شدند. برای لقمه نانی سر همدیگر را می بریدند و برای رسیدن به معشوقی، خانه را بر سر هم خراب می کردند. در آن تاریکی، حتی نمی توانستند واقعا هم را ببینند. از روی صدا و صحبت ها همدیگر را می شناختند و قضاوت می کردند. به لمس کردن اشیاء و بو کردن غذاها برای اثبات وجودشان عادت کرده بودند. دیوارهای خانه‌هایشان مشترک بود، ولی هر کدام در گوشه ای از تنهایی خود زندگی می کردند. سام در این روستا متولد شده بود و بزرگ شده بود.
یکی از این روزها وقتی بیدار شد چیز عجیبی رخ داده بود که مجبورش کرد چشمانش را باز کند و برای اولین بار ببیند. روزنه ای درون دیوار بود. دستانش را روی چشمش کشید. تا آنروز نمی دانست اینها چرا روی صورتش هستند.  آنها را بست و ترسید. ترسید تا دوباره باز نشوند. اما باز هم باز شد. به اطراف چرخید، همه جای اتاقش بیشتر قابل دیدن بود. بیرون که آمد، هنوز روستا تاریک بود، دوید و به بقیه خانه ها سر زد. درون هر خانه ای یک روزنه بود.  همه گیج شده بودند. به خانه اش که برگشت هنوز روزنه آنجا بود و چشمانش باز بود. جلو تر رفت و چشمش را چسباند به این روزنه. بعد از چند ثانیه چشمش به نور عادت کرد و کم کم توانست بین روشنایی، نورهای دیگری را هم  تشخیص دهد. عجیب بود، چیزهایی وجود داشت که مسلما تاریکی نبود. سفید و روشن هم نبود. تمام آن روز را صرف دیدن روزنه کرد تا اینکه از خستگی خوابش برد. خواب دید که روزنه را باید بزرگتر کند. وقتی بیدار شد، ابزار نوک تیزی برداشت و سعی کرد اطراف روزنه را باز کند. اینکار را کرد، و کم کم توانست پنجره ای درون دیوار بسازد. چیزی را که می دید باور نمی کرد. اما وجود داشت. تمام اتاقش روشن شده بود. چقدر اتاق کوچک و محقری داشت. رنگش هم فقط تاریک بود. اما بیرون آن پنجره، همه چیز نورانی بود. خواست از اتاقش بیرون برود و به دیگران بگوید. اما با خودش فکر کرد برای چی این چیز زیبا را باید با دیگران شریک شوم. بیرون رفت و در خانه اش را بست. با بقیه صحبت کرد. بیشتر مردم ناراضی بودند از روزنه ای که درون دیوارهایشان ایجاد شده بود.
 عده ای گفتند رویش را پوشاندیم، اذیتمان می کرد. سام پرسید چرا پوشاندینش؟
گفتند: چیزی که نه بو داره، و نه می شه لمسش کرد و نه مزه ای داره حتما برایمان مضر است، یا شاید اصلا وجود نداره، شاید کسی می خواهد روستایمان را تسخیر کند و این چیز مسخره را وارد کرده. بعضی دیگر گفتند ما کاری نداریم این چیست، زندگی خودمان را می کنیم. سام پرسید: یعنی اصلا نمی خواهید بدونید این از کجا می‌آید؟ گفتند:معلومه که  نه! پس کی بره دنبال غذا؟ اصلا مهم نیست. دستمالی روی چشمانمان می بندیم تا نبینیمش. آخه این چیزهایی که روی صورتمان باز شده دیگر چیست. سام درون روستا می گشت و پرس و جو می‌کرد. بیشترمردم همینکار را می کردند و روی چشمانشان دستمال می بستند. بین مردم شایعات زیاد بود. ناگهان یک طرف نظر سام را جلب کرد. نور شدیدی از یک سمت بیرون می آمد. سام و بقیه به آن سمت دویدند. خانه ای بود که دقیقا کنار خانه سام بود. درش را باز کرده بود و پنجره بزرگی درونش ایجاد کرده بود. سام آن را دید، اما بقیه جرات نکردند به آن نزدیک شوند. سام دوید درون خانه اش و کنار پنجره خودش نشست.
مدتی از پیدا شدن نورها  گذشت. سام هر روز پنجره را بزرگتر می کرد و با خودش فکر می کرد آیا می شود بیرون برود. سام بعد از مدتی از خانه اش خارج شد. چیزی را که می دید، باور نمی کرد. همه جا روشن شده بود. همه خوشحال بودند. سام مردی را دید که صورتش درون نور می درخشید. جلو رفت و به او نگاه کرد و دید که همسایه اش هست. مرد همسایه  گفت: برو صورتت رو تمیز کن، ما از تاریکی دراومدیم و  دیگه قراره  از این به بعد همو به غیر از صدا و بو و لمس، با این دریچه های روی صورتمان ببینیم. سام پرسید: این نورها چرا باهم فرق دارند. مرد همسایه خندید و گفت : اینها رنگ هستند. اینها باعث می شوند  که چیزها زیباتر باشند. مثلا این نور سبزه. درختان سبزند. میوه ای را به سام داد. قبلا مزه اش را چشیده بود. به آن سیب می‌گفتند. مرد گفت : ببین سیب قرمزه.  رنگها زیبایی بخشند و باعث تمایز چیزها.
 ازبیشتر خانه ها نور بیرون می آمد. مردم برای خودشان چیزهایی درست کردند که رنگهایش زیبا بود و روی بدنهایشان انداختند. سام مردی را دید که به دیگران غذا می داد و کسی بر سر غذا نمی جنگید. سام رفت و از او پرسید چرا دیگر مردم سر غذا دعوا نمی کنند. مرد گفت: دقیقا نمی دونم ولی وقتی نوراومد و مردم بیرون را دیدند، مردمی که باهم گلاویز بودند انگار خجالت کشیدند و دست برداشتند.
 سام به خانه ها سر زد، اما هنوز بیشتر خانه ها پنجره نداشتند. با خودش فکر کرد، پس این نورها از کجا می آمد؟ چرا هر خانه ای نوری داشت. به سمت مردی رفت که غذا توزیع می کرد و گفت: تو گفتی مردم بیرون رو دیده اند، ولی کسی روی دیوارش روزنه بزرگی نیست. مرد گفت : خونه همسایه تو، و چند خونه  دیگه پنجره های بزرگی دارند که مردم میرن اونجا و بیرون رو نگاه می کنند.
سام تعجب کرد و گفت: تو چی؟ توی خونه ات  پنجره داری؟
مرد گفت نه.
سام: چرا؟ چرا برای خودت پنجره نمی سازی؟
مرد: آخه می ترسم. کار هر کسی نیست. در ضمن اگر خونه ام پنجره داشته باشه دیگه نمی تونم بخوابم.
سام: شاید اشتباه می کنی. برای یک اشتباه حاضری خودت را از این نور محروم کنی؟
مرد: گفتی نور؟ اینا رو فقط خونه همین چند نفر داره. تازه من باید  بخوابم، غذا درست کنم، اگر پنجره ای باشه که مردم هر روز برای تماشا به  اونجا بیان که نمی توانم زندگی کنم. برو این کار رو خودت بکن، یا به بقیه بگو...من حاضر نیستم سوراخی توی دیوار خونم درست کنم.
سام برگشت درون اتاقش. پنجره اتاقش بزرگ بود و بیرون را خوب می دید، اما دلش نمی خواست به دیگران این را بگوید. فردای آن روز سر وصدای زیادی او را بیدار کرد. بیرون که دوید ، دید همه جلوی در خانه همسایه اش ایستاده اند. پرسید چی شده ؟ مردی آرام به او گفت : بیرون رو نگاه کن.
از پنجره خانه همسایه اش بیرون را نگاه کرد. پروانه زیبا و بزرگی در حال پرواز کردن بود و روی نورهای قرمز و زرد می نشست. یکی گفت خونه های ما گِلی است ، برای همین یک رنگه حتما اینها چیز دیگه ای هستند که رنگشون فرق می کنه. سام گفت مثلا چی ؟ مرد گفت: من چه می دونم و با تمسخر گفت:  شاید گُل. از آن روز به بعد مردم به آنها گُل گفتند. مرد همسایه از همان روز ناپدید شد.
سام این اتفاق را که دید، فکر کرد حتما دلیش، وجود پنجره است. روی پنجره اتاقش را پوشاند و مقداری غذا تهیه کرد و خود را درون خانه تاریکش محبوس کرد. کاری که قبل از آمدن نورها می کرد و به آن عادت داشت.  بعد از مدتی که بیرون آمد نور خیلی کم شده بود و فقط دو خانه دیگر نور داشت. سام آذوقه بیشتری تهیه کرد و برای مدت خیلی بیشتری از خانه اش خارج نشد.
 یک روز درون خانه اش و در تاریکی و تنهایی نشسته بود، که وسوسه شد بیرون را ببیند. نگاهی از کنار پوشش پنجره به بیرون انداخت. سه پروانه در حال پرواز بودند و چقدر زیبا بودند. گلهای زیبایی آن بیرون بود و همه جا روشن بود. از خانه اش که بیرون آمد نور خیلی ضعیفی از سه خانه بیرون می آمد. مردم همه لباسهای رنگی تنشان بود که به سختی در این کمی نور دیده می شد و حتی بعضی ها رنگ می فروختند. همینطور که راه می‌رفت پایش به چیزی خورد. خوب که نگاه کرد، دید جسد همان مردی است که غذا توزیع می کرد. کودکی کنارش نشسته بود و اشک می ریخت. سام پرسید چرا مُرد؟ کودک گفت : کمی غذا داشت که بقیه بزور ازش گرفتند و کشتنش .
سام رفت و در خانه ها را زد و دیگر هیچ روزنه ای درونشان نبود.
 سام از مردی پرسید: پس اون همه نور که از خونه های شما بیرون می اومد کو؟ از کجا بود؟
مرد گفت : نورها از خونه همسایه تو و دوتا دوستش بود.
سام : اون دو نفر چی شدند؟ اونها هم ناپدید شدن؟
مردنه، مردند. همسایه تو هم مرده.
سام که باورش نمی شد، به آن مرد گفت: تو می گی نور از خونه اونا بود، پس چطور خونه های شما هم نورانی شده بودند؟
مرد: همسایه ات به تک تک ما آیینه هایی می داد و نور اتاقش رو با ما تقسیم می کرد.
سام: مگه خودتون نمی تونستید نور داشته باشید ؟
مرد: نه! نور مقدسه، فقط مال آدمای مقدسه.  نزدیک شدن بهش برای هر کسی ممکن نیست، ما کجا می تونستیم نور پیدا کنیم؟
سام: مقدس ؟ نور فقط نوره. باور کن، کافیه یک چیز نوک تیز برداری و به دیوار خانه ات بزنی!
مرد با عصبانیت گفت : برو! اصلا برای چی این سوالها رو می پرسی؟ همه می دونند  تو حتی آیینه هم درون خونه ات نداری.
سام : آیینه ای که بهش نور نمی رسه به چه دردی می خوره؟ تازه وقی می تونی نور واقعی داشته باشی، آیینه می‌خواهی برای چی ؟
مرد: یعنی می خوای بگوی تو می تونی درون خونه ات  نور مقدس رو داشته باشی؟‌
سام : آره، تو هم می تونی داشته باشی!
مرد با عصبانیت گفت: اگه یک بار دیگه  تو رو ببینم می کشمت! برو تا بقیه  رو صدا نکردم. تو از نور مقدس چه می دونی که حرف می زنی؟ می ری یا بکشمت ؟
سام که ترسیده بود، سریع رفت. درون خانه دیگران را می دید، آیینه هایی بود که نوری را نداشت که برتابند. سام به خانه همسایه اش رفت. مردم جلوی درش صف کشیده بودند و منتظر بودند تا وارد شوند. سام امیدوار شد اینجا نوری ببیند. وقتی وارد شد، پنجره بزرگی را دید که مردم رویش را با وسایلشان تزیین کرده بودند. به سختی نور از بین آنها داخل می آمد. سام از مسول آنجا پرسید: اینها چیست که روی پنجره گذاشته اید ؟
مرد گفت : اینها تزیینات گرانبهاییست که مردم به این مکان مقدس هدیه داده اند. تا نور از ما راضی باشد.
سام گفت: این روزنه ها ، این پنجره، برای این بود که بیرون رو ببینیم، نه اینکه مقدسش کنیم و روش رو بپوشونیم.
مرد با اخم به او نگاه کرد و گفت : تو،درون آن خانه تاریکت نوری داری که اینطور وقیحانه صحبت می کنی؟
سام گفت: بله دارم، پنجره بزرگی دارم ولی روشو پوشوندم.
مرد گفت: چرا؟
سام جوابی نداشت و مرد ادامه داد: دروغ نگو. اگر واقعا نور برات مهم بود چیزی رو هدیه اش می کردی تا اینجا زیبا تربشه  و نور از تو راضی باشه.
سام گفت: اینها همه اش دروغه. شما همدیگه رو برای یکم غذا می کشید  و روی پنجره روبا این چیزهای مسخره پوشوندید. وقتی نور بود که اینکارها رو نمی کردید.
مرد با عصبانیت گلوی سام را گرفت و گفت: توهین بسه! الان سزای توهینهات رو می بینی و گلوی سام رو فشارداد.
 چشمهای سام خیره به نور ماند. ناگهان همه جا پر نور شد. پر از نورهای رنگارنگ. سام بیرون رفته بود. میان گلهای  زیبا و زیر یک نور گرم و بخشنده و تابان.  پروانه ها را می دید که چطور پرواز می کنند. چقدر زیبا بود روشنایی. پروانه بزرگ و زیبایی به سمت سام آمد و کنارش نشست و گفت : سلام همسایه.
 سام گفت: سلام. منم می تونم مثل شما بپرم و پروانه باشم؟ منم می خواهم سمت اون  نور بیایم.
پروانه گفت: نه الان. هنوز آماده نیستی.
سام گفت: چرا ؟
پروانه : یک نگاه به خودت بیانداز، تو یک کرم ابریشمی. فقط می تونی راه بری. تو نمی تونی مثل ما به سمت نور پرواز کنی.
سام به خودش نگاه کرد، پروانه درست می گفت. او یک کرم ابریشم بود. اطرافش پر کرم و موجودات ریز و سنگ بود. اشک توی چشماش حلقه زد و گفت منم می‌خوام بیام اون بالا، بیام و روی گلها بشینم. می خوام بیام تا پرواز کنم تا سمت نور. چرا باید من اینطور باشم؟
پروانه لبخندی زد و گفت: برای این که به نور خونه ات شک کردی. بخاطر اینکه نور خونه ات رو فقط برای خودت نگه داشتی. مردم رو از تو تاریکیشون در نیاوردی. برای همین نور اونقدرکم به تو تابید که فقط تونستی در حد یک کرم رشد کنی. ولی بازم ناراحت نباش و امیدوار باش. تو می تونی از این نور هنوز استفاده کنی و بعدا پروانه بشی. به این سنگ ها نگاه کن، اینها مردم دیگه ای هستند که از روستا بیرون اومدند. خوب گوش کن. ناله‌هاشون رو می شنوی که نور رو صدا می زنند. دلشون می خواست پا داشتند تا قدمی بردارند، دلشون می‌خواست چشم داشتند تا ببینند، دلشون می خواست بیان بالا پیش ما. اما نور فقط بدن اینها رو داغ می کنه .
سام گفت : چرا اینطوره؟ یعنی اینها رشد نمی کنند دیگه ؟
پروانه گفت: تو لا اقل نور رو دیدی. لااقل توی اتاقت داشتی اش. اما اینها چشمهاشون رو بستند وهمدیگه رو کشتند واز نور محروم کردند. اینها حتی الان هم تقلایی نمی کنند، اگر واقعا دلشون بخواد از دل همینها کرمی متولد می شه که بعدا می تونه پروانه بشه. بقیه هم که کمی برای رشدشون قدم برداشتن در حد کرم و موجودات ریز موندند، چون خودخواهی داشتند. مثلا اون پیله رو ببین، اون همون کسیه که غذا توزیع می کرد، ممکنه به همین زودی ها پروانه بشه.
سام گفت: حالا من باید چکار کنم؟
پروانه گفت: خوب نور رو ببین، بزار به دیگران نور برسه، بهشون کمک کن و جایی که باید  پیله درست کنی، درست انتخاب کن تا رشد خوبی داشته باشی.... خوب دیگه من باید برم
سام: کجا میرید؟
پروانه: ما داریم میریم سمت نور. ما پروانه ها عاشق نوریم. بعضی وقتها اینقدر به نور نزدیک میشیم که بالهامون می سوزه، اما بازم بالاتر میریم.
سام: چرا ؟
پروانه: آخه می دونیم که داریم تو نور ذوب می شیم و ما هم جزئی از نور میشیم، باز به همه عالم می تابیم. ما پروانه ها هیچی رو برای خودمون نمی خوایم .

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و چهار: تراکم لحظه ها

چارلی روی دوازده ایستاده بود و جیمز رویش بود. استیسی می دوید و از همه رد می شد. از 11 که رد شد، جیمز کمی جلوتر رفت. به دوازده که رسید، جیمز به یک رفت. یک به جیمز گفت، سلام، صبحت بخیر. جیمز گفت: سلام یک، چطوری؟  یک گفت : حوصله ام سر رفته. بس که استیسی می چرخه . جیمز گفت این کار هر روزمونه، چطور می تونی بگی حوصله ات سر رفته ؟ یک گفت: نمی دونم، کاش امروز استیسی کمتر رد بشه. جیمز کمی جلو رفت و به یک گفت، روز خوبی داشته باشی، یک ساعت دیگه می بینمت. استیسی که از روی دوازده رد شد، جیمز روی دو بود. استیسی خندان از روی جیمز رد شد و گفت هی!
دو به جیمز گفت :  بچه کوچک خانواده یاد گرفته بگه دو! خیلی خوشحالم. جیمز گفت بیشتر از تو 10 باید خوشحال بشه، تا اون بیاد بفهمه تو هم دویی و تو هم مهمی ، موهاش سفید شده. دو گفت آره حق با توئه. استیسی جیمز رو به سه برد و وقتی رد می شد گفت : هوراااا . سه گفت : جیمز تو می دونی امروز استیسی چرا اینقدر خوشحاله ؟ بنظر سریع تر میچرخه. جیمز گفت: نه ، هنوز بعد از سالها همکار بودن، فرصت نکرده حتی واسه یک ثانیه هم با من حرف بزنه ، باید منتظر بمونیم و ببینیم چی قراره پیش بیاد. جیمز به چهار که رسید، چهار گفت: حرفاتو با سه شنیدم. خوب چرا از چارلی نمی پرسی، اونو که یک دقیقه می بینی، با ما که حرفی نمیزنه ! جیمز گفت : آره، اما چارلی خیلی کند حرف میزنه، سعی می کنم تو 12 ساعت بعدی بفهمم چی قراره پیش بیاد. استیسی با یه هوررای دیگه رد شد و حالا جیمز به 5 رسیده بود. 5 گفت اونجا رو ببین جیمز. لباشون روی هم رفته. جیمز آهی کشید و گفت وقتی اینا رو می بینم آرزو می کنم،  کاش استیسی آرومتر بچرخه. جیمز به شش رسید و استیسی شیطون وقتی رد می شد گفت برید کنار. شش خندید و گفت امان از دست این استیسی، اینها تا کی می خوان همو ببوسن ؟ جیمز گفت : معمولا از دو ساعت بیشتره.
جیمز به هفت و هشت و نه رسید، و استیسی با یک چرخش دیگه اونو به ده رسوند. 10 که بزرگ روش نوشته بودن 2 خیلی تو خودش بود و  به اطرافش کاری نداشت. جیمز گفت: خبرا رو شنیدی ؟ 10 گفت : نه ، چی شده ؟ جیمز گفت : بچه کوچیکه یاد گرفته بگه دو! برق از چشمای 10 پرید ! یعنی بالاخره منو می تونه صدا کنه؟  استیسی نگذاشت جیمز حرفش رو با 10 تموم کنه و جیمز رو به 11 برد.
 جمیز به همه اعداد سر می زد. 30 بهش گفت: خوشگله، منو نصف کردی و چشمکی به جیمز زد. جیمز هم بهش گفت شش و نیم می بینمت عزیزم و به چارلی باید جواب این "خوشگله " رو بدی  و خندید و رفت روی 31. بالاخره جیمز به 59 رسید، استیسی همچنان پر انرژی می دوید و از همه اعداد برای بار 60 ام رد می شد، 59 به جیمز گفت ببین هنوز تو بغل هم هستند. مرده رو نگاه کن، به زنه میگه چقدر زود گذشت. واقعا زود گذشت؟ استیسی رد شد، جیمز به 0 رسید. صفر گنگ بود. حرفی نمی زد. تنها جایی بود که می شد جیمز نفسی تازه کنه و سعی کنه متمرکز بشه تا دقایق بعدی رو بگذرونه. چارلی رفت روی 5، و یک ساعت از روز تازه گذشت.
استیسی خیلی نازک  و با قد و قامتی کشیده بود. اعداد اونو در حال دویدن می دیدند که همیشه پر سر و صدا از روی همه رد می شد. فرصت نمی کردند تا با او صحبت کنند، فقط صدای خنده ها و هورا کشیدن هایش رو می شنیدند. استیسی، دختر لحظه ها بود. از صفر که می گذشت، با اعداد اعشاری می نشست و صحبت می کرد، خبر می گرفت که امروز چه معجزه ای اتفاق خواهد افتاد. از دو که می گذشت، دقیقا وقتی به 2.71 میرسید، و وقتش را با چند تا اعشاریش می گذراند، از عالم اعداد طبیعی و اتفاقاتی که قرار بود بیافتد خبر پیدا می کرد. به 3.14 با کلی دوست اعشاریش که می رسید، می دانست امروز خورشید چند درجه می تابد، کدام شهاب بی بال رد می شود و سرنوشت که، رقم می خورد. استیسی دوست همه اعشاری ها بود و هر کدام از اینها رازی برای او داشتند. استیسی می نشست پای درد دل اینها. ولی وقتی از روی اعداد صحیح رد می شد،اونها توانش را نداشتند که بیشتر از‌ چشم برهم زدنی، نگه اش دارند. برای همین استیسی فقط دست تکان می داد و هورا می کشید. استیسی، روی هر اعشاری که می رسید، نگاهی به بیرون می انداخت، بوسه ها را با دقت می نگریست. هر لحظه ای صداقت و فریب را زیر قطرات تر لبها حس می کرد. دوستانش درون قلب انسانها، به او می گفتند هر لحظه چه می گذرد. اما استیسی این حرفها را به کس دیگری نمی گفت. چون وقت نداشت.
چارلی روی 59 بود. او فکور و آرام بود. حرف زدنش ، راه رفتنش، منش و رفتارش همگی با یک وقار خاصی بود. زیاد با اعداد دمخور بود. اما فقط گوش می داد. اعداد اعتقاد داشتند این استیسی و جیمز هستند که او را حرکت می دهند. در واقع هم همینطور بود. اما برای او دنیا اینقدر آرام می گذشت، که برای عبور از عددی باید چندین دقیقه صبر می کرد، یا یک ساعت برای عبور از 5 عدد. او میزانهای سنجشش فرق می کرد. با او مردم دنیایشان واقعی تر بود. معمولا کسی ارزش گذشتن او را نمی دانست. مثل هیمنهایی که شب گذشته،  یک ساعت را  در آغوش هم بودند. نمی دانستند این چرخ دنده های دنیا در چه جاهایی تغییر کرده، و همه باعث شده در آن لحظه بخصوص در آغوش هم باشند. مرد می گفت "تازه یک ساعت گذشته" و زن ریز ریز می خندید. جیمزنزدیک چارلی بود و تند تند حرف میزد. اما زندگی به چارلی آموخته بود خوب گوش فرا دهد. همه حرفهای جیمز را می‌شنید.
 از یک طرف، هر جا که استیسی می رفت، چارلی با دقت به گفتگوهایش گوش می داد. استیسی نزدیک می‌شد، و حالا دوباره جیمز را روی چارلی می آورد و استیسی برای لحظه ای از روی صفر رد می شد. هر سه در یک سکوت از اعداد قرار می گرفتند. صفر چیزی برای گفتن نداشت. چارلی نفس راحتی کشید و آرام به جیمز گفت: " امروز قراره وقتی روی 4 می ایستم، و تو روی 13 و استیسی داره با دوستان اعشاریش توی خانه 2 خوش می‌گذرونه، عمر این مرد تمام بشه". استیسی دوباره آمد و جیمز را به یک برد. یک گفت شنیدم! برای هیمن بود که حوصله نداشتم. جیمز از دو پرسید پس چرا استیسی اینقدر امروز خوشحاله ؟  دو جواب رو نمی دونست.
 چارلی روی 5 بود، که رویش بزرگ نوشته بودند 1 . جیمز روی چهار بود و دل تو دلش نبود تا استیسی دوباره بیاد و بتونه از  چارلی بپرسه چرا استیسی  امروز اینقدر خوشحاله. استیسی با هورای بلندی رد شد. چارلی گفت "سوالت رو شنیدم. استیسی برای این خوشحاله که ..." دوباره استیسی اومد و جیمز را به شش برد....جیمز به شش گفت : اه، چرا چارلی اینقدر کند حرف می زنه! شش شانه هایش را بالا انداخت.
1 ساعت بعد، ساعت 2 و 9 دقیقه بود که با گذشتن استیسی، جیمز به چارلی رسید، چارلی ادامه داد:"...امروز وقتی او عمرش تموم بشه، در ثانیه ای متوقف می شه....."  و جیمز به 11 رسید. ساعتی بعد، چارلی و جیمز روی 3 و 15 دقیقه هم را دیدند و چارلی ادامه داد‌:‌ "....و او جزو اسرار اعشاری آن ثانیه خواهد شد و استیسی می‌تونه باهاش گپ بزنه .... ".
ساعتی بعد ، چارلی روی 4 ایستاد، و جیمز روی 12 بود. استیسی خوشحال از روی صفر رد شد، جیمز به 13 رسید. مرد در گوشه ای از خانه نفسش تمام شد. جیمز 7 دقیقه بعد به چارلی رسید  و او ادامه داد "...حالا او یکی از ماست، او هم درون کسری از ثانیه هست و قدر استیسی را بیشتر می داند " .

نویسنده : مرتضی : ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و سه : اینجا نشسته ایم

خدایا شب تاریک و  ظلمانی است. تاریک و سرد. نه ماه هست و نه ستاره ای. خدایا همه ستاره ها رفتند. منو ببخش اگر حرفی زدم که از ته قلبم نبوده. منو ببخش اگر قدمی برداشتم که در راه تو نبوده. خدایا تو خورشیدی و من به دنبال شمعهای هوسم بوده ام که با باد سرنوشتی خاموش می شدند. اینجا وسط این سنگر نشسته ام. سه روز از رفتن ستاره ها گذشته. سه روز است عملیات تمام شده. من تنها بازمانده ام. صدای دشمن از پشت این سنگر می آید. دیگر فهمیده اند که من اینجا تنهام.
- علی!! به من نگاه کن! پاشو، الان میرسن !!
- محمد برو. خشاب ها رو بردار و به سنگر ببر.
- ولی ..
- ولی نداره، گوش کن، برو
خدایا علی با گلوله ای روی زمین افتاد، هنوز جان داشت و بازم نگران بود. هیچ حرفی از دختر سه ساله اش نزد، هیچ نگفت به مادرش چی بگم. گفت خشاب ها را ببر. خدایا خشابها خالی شد. سه روزه که از سه منطقه تیراندازی می کنم تا فکر کنند تعدادمون زیاده. خدایا هر چه در توانم بود انجام دادم. خدایا به همین اشکهایم قسمت می دهم، از کم کاری من بگذر. خدای عزیزم، در این ظلمت شب، پشت دیوار دشمن، تو تنها نور دلم هستی.
- محمد واسه اتاق خوابمون یک آباژور بخریم ؟
- واسه چی عزیزم ؟
- آخه می خوام وقتی می بوسمت چشمهاتو خوب ببینم.
خدایا مریمم رو به تو می سپارم. او مهربان وزیبا و فداکاراست . نگذار صفت تنهایی هم به او اضافه شود. او تنها کسی است که از خودم بیشتر دوستش دارم. صداها نزدیک تر می شود و من دیگر صدای اشکهایم را نمی فهمم. پروردگارا در این دنیا، تنها طاقت یک چیز را ندارم و آن اشک مادرم هست. خدایا نگذار اشکهایش بغلطد.
- محمد برو خدا حافظت باشه مادر. محمد جان شیرم حلالت. من از تو راضیم! خدا از تو راضی باشه.
توی اتوبوس که به جبهه می آمدم، این حرفا را که یادم می آمد می خندیدم. چه چیزی برایم مهمتر از این بود. خدایا، نگذار غم دوری من درون دلش بپیچد و وقتی به جوانهای مردم نگاه می کند دلش بشکند. آخر دل مادرم از جنس آفتاب است، آرام نوازش می کند و گرمایش جان می دهد. باد سرد داخل می آید. اینجا سنگر خورشید بود گرم و صمیمی. این دیوارهایی که از کیسه های شن درست کرده اند، زیباترین دیوارهای دنیاست.
- محمد تو خوب بیل میزنی ها! معلوم میشه این کاره ای
- کوروش جون بیلت رو بزن، عمله که اینقدر حرف نمیزنه، نکنه به مدرک مهندسیت می نازی؟
- بابا چرا ناراحت میشی، شما کلنگ خوب میزنی! خوب شد؟  ببخشید توهین کردم
- کوروش حالا که ایتقدر به من لطف داری باید بگم اون کیسه که توش شن میریزی سوراخه
آره کوروش عزیزم، سوراخه. یک سوراخ وسط پیشونیت. از توش بلورهای قرمز بیرون میریخت. هر چی سعی کردم  بهت ثابت کنم بیل زن خوبیم و جلوش رو بگیرم نشد. پروردگار عزیزم، حتما طلوع فردا زیبا خواهد بود ، سلامم را به خورشید برسان و بگو چقدر از این که به ایرانم می تابد خوشحالم. تمام دیشب را آواز می خواندم :"به لاله ی در خون خفته. شهید دست از جان شسته / قسم به فریاد آخر. به اشک غلطان مادر / که راه ما.  باشد آن. راه تو . ای شهید/ همه به پیش. همه به پیش. به یک صدا. جاویدان ایران عزیز ما"(1) می خواندم که فکر نکنند اگر همه عزیزانم را کشتند، اینجا غمگینیم. می خواندم که بدانند ما بیشماریم.  می ترسیدند از فریاد من. هر بار که می‌گفتم جاویدان ایران عزیز ما، از ترسشان، تمام گلوله هایشان را به سمت ایرانم میزدند.
پروردگارا ، مرا بخاطر محسن ببخش.
- محمد، می خوام اگر زنده موندی  یک کاری واسم بکنی؟
- چکار ؟ چرا گریه می کنی مرد!
- بخدا غلط کردم. توبه کردم، اما ته دلم صاف نمیشه . محمد من خیلی گناه کردم. به یک دختر خیلی ظلم کردم، دیشب رو تا صبح تو بیابونا ناله می کردم و از خدا می خواستم منو ببخشه. اگر برگشتی برو پیش این دختر از طرف من ازش حلالیت بطلب باشه ؟
- باشه، اسمش چی بود؟
- نیلوفر.
وقتی پیدایش کردم، زیر تابلو نیلوفرانه شهید شده بود. خونش ریخته بود روی تابلو و فقط خوانده می شد نیلوفر. نیلوفرانه جایی بود که بچه ها با آر-پی- جی مثل نیلوفر می رقصیدند. یا تانک را میزدند، یا تانک آنها را می زد. بدنشان بنفش می شد. می پیچید و می افتاد. ده ها نفر نیلوفرانه اینجا شهید شدند. خدایا محسن را بخشیدی، بخاطر او من را هم ببخش. صدای شنی تانکها می آید. زنجیرها روی هم می غلطیدند، و شنهای سرزمینم را زیر خود له می کنند. صدای پاها نزدیک می شود. خدایا، تنها کس من در تنهاییم، خدایا از چیزی نمی ترسم، از این تاریکی ها، از این صداهای هل هله دشمن، از صدای تیرهای خلاص. اما می ترسم خون دوستانم پایمال شود. خدایا اسمشون رو زنده نگهدار، خدایا خونشون رو جوشان نگه دار، نگذار ایرانم آسیب ببینه.
 پشتم می سوزد،  نفسم درون سینه ام می ماند، صدای تانک نزدیک می شود. بر می گردم و عراقی جوانی را می بینم که خوشحال است که مرا از پشت زده. مهرم را نشانش می دهم، رویش نوشته "تربت اعلا مال کربلا" درون چشمانش ترس می دود، قرمز می شود. به او می گویم: تعرف کربلا فی بلادک؟ انا قد اذهب الی الکربلا، و انت! من تذهب ؟!!"(2) . فرار می کند به بیرون. سقف می لرزد، سنگ ها میریزد. خود را عقب می کشم، شنی های تانک از دیوار رد می شوند و وارد سنگر می شود. چند دقیقه بعد، من و خاک وطنم، من و خاکهایی درون کیسه های سنگر، من و تربت کربلا با هم یکی می شویم، روی زمین. خونم بی تابی می کند و بیرون می ریزد. خدا را می بینم، خورشید را می بینم، ستاره ها را.
الان دقیقا 25 سال از آن روز گذشته.  من هنوز اینجا نشسته ام. درون سنگرم. میان خاک وطنم. روی سنگ قبرم نشسته ام. رویش نوشته اند شهید گمنام. مادرم نفهمیده من شهید شده ام. اشک نریخته. خدایا شکرت.  مریمم تنها نماند، بازهم خدایا شکرت. اطرافم را نگاه می کنم. مردان و زنانی از کنارم رد می شوند و نمی دانند اسمم چیست. بعضی ها به من می خندند، بعضی ها از من نفرت دارند، بعضی ها مرا نمی بینند، اما همه اینها را دعا می کنم.  خورشید بازهر روز گرم و مهربان  به سرزمینم طلوع می کند و من می شنوم هنوز صدایی می آید : "ما بیشماریم"، می خندم. خونهایی می بینم روی آسفالت خیابان می ریزد، می گریم. من اینجا نشسته ام، در حالی که درهای آسمان به رویم باز است و مردمی مسخ شده را می بینم که سعی می کنند درهایی رو به زمین باز کنند. خدایا، ایرانم را سالم نگه دار و از دشمنانش حفظ کن. پسر بچه ای روی قبرم می ایستد. به برادرش می گوید، ببین نوشته تاریخ شهادت سال 63، دقیقا همون سالی که متولد شدی.

پا نوشتها:

1- به لاله ی در خون خفته.

2- "کربلا را تو کشورت می شناسی؟من دارم می رم کربلا. و تو! کجا می روی؟"

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم