يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. بیست و دو: ندا

صبح شنبه است، اول زشتی های دنیا. دیروز جمعه ای بود که از بعد ازظهر به این طرف سقف آسمان هی کوتاه و کوتاهتر می شد و تا روی سینه ام پایین آمد . دیشب تا بحال نخوابیده ام. دختر همسایه را از پنجره می بینم، چقدر خوشگل و زیباست.  مخصوصا وقتی می خندد و شیطنت می کند، با لبهایش چیزی به پدرش می گوید : بابایی بدو دیر شد!! حتما باید صدایش زیبا باشد. دیشب سیاهی اتاقم رو نگاه می کردم و با همه وجودم سعی می کردم بشنوم. دلم می خواست در پایان این جمعه دلگیر صدای خدا را بشنوم که می گوید : ندا، صدایم را می شنوی‌؟ دلم می خواست دست هایم را باز می کردم و می پریدم توی بغل خدا. با مشت می کوبیدم به سینه اش و اشک می ریختم و از بدی های مهر برایش می گفتم.  سه ماه تابستان را از همه فصلها بیشتر دوست دارم. می نشینم درون خانه، همه چیز آرام است. از پشت پنجره بچه ها را نگاه می کنم که می دوند و می خندند و دعوا می کنند. همه روز به مادرم کمک می کنم، با برادرم بازی می کنیم و پدر وقتی می آید کلی حرفهای نگفته برایش دارم. اما وقتی اول مهرمی‌آید، همه چیز تمام می شود. ظهر که به خانه می آیم، مستقیم میروم درون اتاقم سرم را می چسبانم به بالشتم و گریه می کنم. لااقل این سه سال آخری این طور بوده.
پدر می گوید آماده ای ؟ سرم را تکان می دهم. سوار ماشین می شوم، کنار پنجره می نشینم و چقدر دنیا پر سر و صداست. همه در آمد و شد هستند. کنار هر ماشینی که می ایستیم به لبهای مردم خیره می شوم و می بینم چقدر با هم حرف می زنند.
- ندا!!! دخترم ؟!
لبهای پدر روی گونه ام می آید و می بوستم، منم می بوسمش.  ماشینش را نگاه می کنم که از من دور می شود و من تنها می مانم. حتی نمی دانم پشت سرم چه اتفاقی دارد می افتد. دستی روی شانه ام می خورد و بر می گردم. خانم ناظم مرا با خودش می برد تو. اول صف می ایستم. یکی میرود و قرآن می خواند. کاش می شد من هم آنجا بروم و قرآن بخوانم. من کتاب خدا را بلند بخوانم و همه ساکت به من نگاه کنند. خانم مدیر کلاسها را مشخص می کند و می گوید بروید. اما من نفهمیدم کدام کلاس، کلاس ماست. از صف می آیم بیرون. خانم مدیر می آید و آرام به من می گوید : کلاس 303. به صف می رسم و وارد کلاس می شوم. هنوز نیمکت جلویی خالی است. زود می‌نشینم. دختر خوشگلی کنارم نشست. سلام کرد و گفت اسمش صبا است. منم سلام کردم و گفتم اسمم نداست. به اطرافش نگاه کرد و از پیشم بلند شد و رفت جای دیگری نشست. سرم را توی مقنعه ام فرو می برم. چشمام تار شد. گلوم درد گرفت، فک پایینم می لرزه. یکی زد به شانه ام. بر گشتم، سمیراست. پارسال کنار من می نشست. بهش سلام می کنم، میگوید چطوری، می گم خوبم و می خندد.  امسال کنار یکی دیگه  نشسته. لابد از من خسته شده.  بالاخره یک  نفر کنارم نشست. به من نگاه کرد و گفت سلام.  گفتم سلام من ندام. گفت چه اسم خوشگلی! منم مریمم. بغض گلویم را گرفته و نمی توانم خوب لبخند بزنم. آروم میگه تو چقدر خوشگلی. فکر کنم لپهام قرمز شد. بهش گفتم : دروغ نگو ، من خوشگل نیستم. دستهاش رو گذاشت دو طرف صورتم و من را بوسید و گفت خیلی هم خوشگلی. بغضم رفت پایین.  معلم آمد و اسم بچه ها را می خواند. به اسم من که رسید پا شد و روی تخته اسمم را نوشت . با چشمهای مهربانش گفت کجایی ندا ؟ بلند شدم و گفتم حاضر. خندید و چیزهایی به بچه ها گفت. همه برگشتند به طرف من نگاه کردند. هم خجالت می کشیدم و هم دلم نمی خواست اینطور نگاهم کنند. اما چه می شود کرد.
درس که تمام شد، مریم دستم را گرفت و گفت بریم بیرون. گفتم من بیرون نمیام، واسم سخته. اما دستمو گرفت و بزور برد بیرون. یک گوشه تو حیاط نشستیم. از تو جیبش پاستیل در آورد و باهم خوردیم. گفت تو چرا اینجایی؟ منم سه سال اخیر رو براش تعریف کردم و گفتم این اطراف مدرسه ای برای من نبود و مجبور شدم اینجا بیام. مریم شیوه صحبت کردن با من رو بلده . انگار امسال معجزه ای پیش آمده، خدایا مریم را از کجا فرستادی‌؟ تمام مدتی که حرف می زند باد گرم حرفاش از دهانش بیرون می آید. دیگر تحمل ندارم، کف دستم را جلوی دهانش می گیریم تا مطمئن شوم. می بینم واقعا گرم است. دستم را گرفت و گفت چیه ؟ گفتم تا حالا کسی رو ندیدم وقتی با من صحبت می کنه نفسش بیرون بیاد. مریم خندید و گفت نه من با تو واقعا حرف میزنم.
ظهر شد و جلوی در مدرسه می ایستم. انگشتای من و مریم توی هم فرو رفته . مادر مریم می آید و سلام می کنه. مریم میگه مامان ببین دوستمو! اسمش نداست. مامانش هم مثل خودش مهربون بود. نازم کرد و گفت کسی میاد دنبالت، گفتم آره بابام میاد. و اونها رفتند. چند دقیقه بعد بابا اومد. رفتیم تو ماشین. دل تو دلم نبود تا به بابا و مامانم بگم مریم بهترین دوست دنیاست. رفتیم تو خونه . مامان اومد جلو و بغلم کرد، بوسیدمش. تند و تند گفتم مامان یک دوست خوب پیدا کردم. مامان نفهمید چی می گم. دفترم رو از تو کیفم در آوردم و نوشتم‌ : "مامان! یک دوست خوب پیدا کردم، اسمش مریمه! باهام صحبت می کنه. خیلی خوشگله!" مامانم خندید و گفت خوشحالم. برو دستات رو بشور و بیا ناهارت رو بخور.
حالا شب شده. شب یک شنبه قشنگ. همه جا تاریکه و سعی می کنم بخوابم. از تختم می آیم پایین ومهرم را برمی‌دارم. سجده می کنم. گریه می کنم. خدایا ببخشم. ممنونم که مریم مهربون رو واسم فرستادی. شاید اگر گوشهام می شنید و زبونم می تونست حرف بزنه، تو این فرشته رو به من نشون نمی دادی. منم مجبور بودم مثل بقیه،  فقط با آدم های پر سر و صدایی که از یک کر و لال دور میشن، پشت سرم مسخره ام می کنند و از سلامت خودشون خیلی راضین و امثال من رو آدم حساب نمی کنند، دوست بشم. همونهایی که بعضی وقتها میزنند روی دوشم و با تمسخر می گویند : "مگه کری که نمی شنوی‌؟" و من با سرم و اشکم می گویم بله. اگر اینطور نبودم هیچوقت با فرشته هایت، مثل مریم ، آشنا نمی شدم. خدایا ممنونم که به حرفهای من که زبون ندارم هم گوش می کنی. خدایا نمی دونم صدا یعنی چی، اما صدای تو رو وقتی به چشمهای مادرم و به دستهای پدرم نگاه می کنم می شنوم.
پا شدم و الان توی تختم خوابیدم. به آرزوی قرآن خواندن سر صف فکر می کنم. و اینکه موقع قرآن خواندن همه ساکت هستند. شاید من هم کتاب خدا هستم که همه چیز جلویم ساکت است. من و عروسکم نمی توانیم حرف بزنیم. بغلش می کنم و می بوسمش، موهایش را ناز می کنم. با دلم به او می گویم دوستش دارم. او حتما محبتم را بهتر از صدایم درک می کند و صدای دلم را می شنود.  خیلی خوابم میاد، امسال مهر را دوست دارم.

پ.ن: دو مطلب وحشتناک اینجا و اینجا ....

نویسنده : مرتضی : ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. بیست و یک: نامه ای برای چاپار(2)

آب را که به صورتش پاشیدند از جا پرید، از دماغ و دهنش خون می ‌ریخت.
- خوب بگو برای کی کار می کنی‌؟ توی یک غروب زیبا گردنت رو به هر حال خواهند زد، پس خودت اعتراف کن تا دم مرگت کمی به میهنت کمک کرده باشی.
- یک بار گفتم من چیزی نمی دونم، اصلا کی چنین مزخرفی رو گفته؟ مگه فرمانده نگفت به دادگاه دولتی تحویلم بدهید؟ پس اینجا چکار می کنم ؟
با لگد به دهان بروسا کوبید و گفت: خائن!  خودم سرت را از بدن نحصت جدا می کنم.
بیرون رفت و در را بست. همه جا سیاه و تاریک شد. بروسا که خون زیادی از دست داده بود، سردش شد و شروع به لرزیدن کرد. گوشه ای نشست و زانوهایش را توی سینه اش کشید . با دستانش زانوهایش را گرفت و سرش را روی آنها گذاشت.
- یعنی دیگر رسپینا را نخواهم دید؟ کاش می شد فقط پیامی به او برسانم... ولی با کدام پیک ؟ با کدام چاپار؟
اشک از چشمانش غلطید و آرام راهش را پیدا کرد، بین تاریکی میان زانوانش، از نوک بینی اش روی زمین سرد افتاد. چقدر این یک قطره  اشک برایش مهم بود. خون درون دلش می جوشید و تاغروب چیزی نمانده بود.

زمین سرد و سفت بود. سنگها دورن پوستش می رفت  و اسپاد توجهی به اینها نداشت. یک هفته از ناپدید شدن بروسا می گذشت . دو روز را بیمار بود و پدر بزرگ هر روز روی سرش می نشست و می گفت فکر آن چاپار لعنتی را از ذهنت بیرون کن. تو و اسپاد از کودکی برای هم بوده اید. حالا زیر وزن سنگین اسپاد و زیر بوسه های سردش، زیر این دست انداختنهای بی هویتش، زیر این تجاوز، فقط به این فکر می کرد که چقدر بروسا نامرد بود. توی هفته گذشته همه تلاشش را کرده بود تا به پیرمرد بگوید اسپاد را نمی خواهد، اما او انگار کر شده بود. پدر بزرگی که همیشه عزیزترین فرد زندگی اش بود. اسپاد پاشد و ایستاد. شروع کرد به در آوردن لباسهایش. رسپینا بی اختیار دستش را به میان سینه اش برد و فروهر را گرفت. تا رو به روی چشمانش جلو آورد. توی برق آفتاب روی فروهر، چهره بروسا را دید، زخمی و تنها. ترسید! اسپاد به او نزدیک می شد. باید کاری می کرد. سریع از جایش بلند شد و ظرف غذایی را که همراه داشت را برداشت. اسپاد گفت : حالا که وقت غذا نیست، کار مهم تری داریم.
رسپینا سر جایش ایستاده بود، اسپاد به نزدیک او آمد و با شهوت که از چشمان جهنمی اش بیرون میزد به او نگاه می کرد. رسپینا ظرف را توی صورت اسپاد کوبید و شروع  کرد به دویدن. اسپاد برای لحظه ای افتاد روی زمین و فریاد زد: دختره احمق!
میان خوشه های گندمی که کودکی اش را با آنها گذرانده بود، می دوید و این بار ترسان. اسپاد دنبال او می آمد. سنگی پای رسپینا را گرفت و پایش زخمی شد. لنگان لنگان فرار می کرد، که ناگهان اسپاد موهای او را از پشت گرفت و کشید، رسپینا روی زمین افتاد. تلاش کرد دوباره بایستاد که سنگینی دست اسپاد را روی صورتش فرود آمد. روی زمین افتاد. خشم همه وجودش را گرفت و برگشت و به اسپاد نگاه کرد. اسپاد لگدی به کمر رسپینا کوبید که همه اراده او را از بین برد.
- دختره هرزه! فکر کردی می گذارم بری با اون بروسای لعنتی! تو رو همین امروز مال خودم می کنم. شما آشغالهای دهاتی فکر کردید می تونید  منو دور بزنید ؟  نامه ای دورن خورجینش انداختم که فکر می کنم از اون بالاها داره ما رو نگاه می کنه. پس خیالی به سرت نزنه...
رسپینا را برگرداند و به صورتش نگاه کرد. خنده ای از روی غرور کرد و خواست بروی رسپینا برود.
- آهای!
تا صورتش را برگرداند، چوبی را دید که به سرعت به سمت صورتش می آید و این  آخرین تصویر زندگی اش شد. پدربزرگ دوید سمت رسپینا. سرش را توی آغوش گرفت و می ‌بوسیدش.
- ببخش دخترم! من چه می دونستم اسپاد چنین آدم رذلی شده. تو حق داشتی .
ساعتی بعد، پیرمرد و رسپینا کنار جنازه اسپاد روی زمین نشسته بودند. رسپینا گفت: حالا چکار کنیم ؟
- باید از اینجا بریم
- ولی کجا؟ همه زندگیمون همینجاست. جایی رو نداریم بریم. همه هم می دونند اسپاد اومده پیش ما.
- باید به اون چاپار نامه بنویسیم و همه چیز رو توش بگیم. اسمش چی بود؟
- بروسا!
- آره، اون مامور دولته حتما می تونه کاری بکنه.
نامه را نوشتند و به اولین چاپاری که از آنجا رد می شد دادند. فردای آن روز، سر و صدایی رسپینا را بیدار کرد.  از خانه دوید بیرون که دید پدربزرگش را چند سرباز گرفته اند و با خود می برند. رسپینا فریاد زد: چکار می کنید ؟ کجا می بریدش ..
دوید سمت پدر بزرگ..
- نیاجان! کجا؟
- آروم باش دختر، نمی دونم چی شده، اما اینها میگن بروسا خائن بوده و امروز قراره سرش را بزنند...
رسپینا به سمت فرمانده رفت و گفت : به مزدا که نیای من بی گناهه! بروسا نامزد من بود و ما نامه ای نوشتیم تا از اسپاد بدذات بگیم تا کمکمون کنید. فرمانده سوار اسبش شد و گفت : برو! غیرتم اجازه نمی ده تو رو ببرم و الا تو هم تو کشتن اسپاد همکاری کردی و باید سر توی خائن را هم زد! اگر قدمی جلوتر بیای همینجا این کار رو می کنم.  اشاره ای به سربازان کرد و حرکت کردند. پیرمرد در غل و زنجیر در پی اسبان رفت.
رسپینا روی زمین نشست و اشک ریخت. خاک را مشت می کرد و روی سرش می ریخت.
خوشه های گندم هر کدام چیزی می گفتند. رسپینا بین آنها می چرخید. ظهر بود و تا عصر همه زندگی اش نابود می شد.  ناامید از همه جا بود. به آسمان نگاه کرد. چقدر کوچک و چه خوار شده بود. زمین سفت تر از همیشه شده بود. اشکهایش با خشمی که داشت مخلوط می شد. دیگر نمی دانست چه کار کند. حتی نمی توانست یک بار دیگر آنها را ببیند.
- بیچاره پدربزرگ.  بخاطر من این بلا سرش آمد....
 رسپینا داخل خانه شد. سنگ چخماق را برداش. مقداری خوشه خشک جمع کرد و آتشی از آنها درست کرد. دقیقه ای بعد کل مزرعه در ناامیدی او می سوخت. رسپینا فروهر را بوسید. آرام زیر لب زمزمه می کرد: اینک ای آتش، من سیاوش توام. مرا بسوزان که گناه خون 3 تن بر گردن من است. آه ای خورشید بتاب که امروز من از تو تابنده تر می شوم.
 آتش به لباسهایش رسیده بود که شیهه اسبی او را متوجه خود کرد، اسب میان آتش سعی می کرد تا خودش را جدا کند. اسب اسپاد بود که آن گوشه بسته بود. رسپینا آتش روی لباسش را خاموش کرد و به سمت اسب دوید. با خودش فکر حیوان بیچاره چه گناهی دارد. اسب را باز کرد و هر چه تلاش کرد، اسب از جایش تکان نخورد. رسپینا سوار اسب شد. تا چشم کار می کرد دود و آتش بود... رسپینا آرام پاهایش را به  شکم اسب زد و اسب حرکت کرد... راه افتاد. از میان آتش راهش را پیدا می کرد، حرکتش سریع و سریعتر می شد. رسپینا یالهای اسب را گرفت و خود را به گردن اسب چسباند. دودها کم کم کنار .اسب چاپارها جوری تربیت شده بودند که اگربرای صاحبشان اتفاقی می افتاد به سمت آخور ایستگاهشان می رفتند. اسب می دوید . رسپینا از میان آتش مثل سیاوش بیرون آمد. رسپینا فروهر را توی مشتش فشرد.
-  پس گناه این سه خون بر گردن من نیست ؟
اسب به تاخت می رفت و دختری زیبا را از آتش خشم به سکوت و پرباری دشت می برد. نزدیک غروب خورشید بود که به ایستگاه چاپارها نزدیک شد. از دور جمعیتی را دید که جمع شده بودند. اسب را تا آنجا برد. چند سرباز نزدیکش شدند و اسب را گرفتند. فرمانده با عصبانیت به سمتش آمد و گفت : باز هم تو؟؟ رسپینا با ناله و زاری گفت: من از آتش رد شدم. این اسب مرا از آتش رد کرد.
- کاش دروغ دیگری فراهم می کردی. به هر حال منتظر تو نبودیم. اگر می خواهی مردن این خائنین را ببینی مخالفتی نمی کنم، اما اگر کوچکترین صدایی از تو بشنوم تو را هم می کشم فهمیدی‌؟
رسپینا ترسیده بود. میان جمعیت ایستاد. دستان لرزان پدر بزرگ را می دید و چطور تن نحیفش را به زور به میدان می آوردند. بروسا را آن طرف تر روی زمین نشانده بودند. دستانش از پشت به پاهایش بسته شده بود. نور خورشید کم کم قرمز می شد. انگار خون به عالم می پاشیدند. فرمانده آمد و گفت این دو نفر خائن، در ازای مبلغی کم، نامه های حکومتی را به دشمنان می فروختند. پاینده باد ایران! به نام ایران و ایزد این پیروان اهریمن را به سزای کارشان می رسانم. شمشیرش درون  نور قرمز خورشید درخشید و تا به آسمان برد دل صدا را شکافت و سکوت حکم فرما شد.  رسپینا آستینش را گاز گرفته بود و درون پارچه جیغ میزد و اشک می ریخت.
- قربان صبر کنید! صبر کنید!!
- بهتره دلیل خوبی داشته باشی !
- قربان آن دخترک اسب اسپاد را اورده بود، درون خورجینش اینها را پیدا کردیم.
- ای دیوصفت! زود رهایشان کنید!
جمعیت همه شروع به سر و صدا کردند. فرمانده دوید بین جمعیت و مردم را کنار میزد. تا به رسپینا رسید. روی زمین افتاده بود . دستش را گرفت و بلندش کرد. گفت : حالا باور کردم که تو از آتش عبور کرده ای! مرا ببخش که به صداقتت شک کردم.

آنشب رسپینا و پدربزرگش روی خوشه های ساکت و سوخته نشستند. پیرمرد کتف رسپینا را گرفت و گفت : چندین سال قبل، مردی به من گفت می دانی چه چیزی همه تلاشها و داشته هایت را به باد می دهد؟ گفتم: خیر، تو بگو. گفت: سوز سینه عاشق و صدای ساکت شده مظلوم.
بروسا آمد و روی سر پیرمرد ایستاد.
- نگران نباشید، چه بسا وصال عشاق هم باعث آبادی شود.
 پیرمرد خندید و رفت درون خانه نیمه سوخته اش. بروسا کنار رسپینا نشست. به صورت رسپینا نگاه کرد، رسپینا خسته به نظر می رسید. لبهاش رو غنچه کرد و آروم زیر گردن رسپنا رو فوت کرد. رسپینا به بروسا نگاه کرد و خندید. صبح وقتی خورشید طلوع کرد و گرمایش را به رخ زمین کشید، رسپینا و بروسا در آغوش گرم و بی نیاز خود، رویاهای تازه ای رقم می زدند.
پایان/

نویسنده : مرتضی : ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره بیست: نامه ای برای چاپار (1)

ازمنظره بالای کوه ، دشتی پهناور بود ، که تا چشم کار می کرد مزرعه های گندم دیده می شد. راه باریکی از بین همه این مزرعه ها می گذشت.  راهی برای انتقال گندم ها و برای مامورین حکومتی از جمله "چاپارها".  چند روستا آنطرف تر، به سمت غرب، ایستگاهی بود که چاپارها آنجا منتظر چاپارهای دیگر می ایستادند تا نامه های حکومتی را هر چه سریعتر به همه جا ببرند.  گندمها اینقدر بلند می شدند که اگرسواری با اسب از میانشان عبور می کرد، سرش به سختی  دیده می شد.  در این میان مزرعه ای بود، که محصول بسیار خوبی داشت و دارای کارگرانی اندک بود.  یک پیرمرد و یک دختر جوان مالکش بودند.
رسپینا(١) دختر زیبایی بود که بین گندم ها می دوید و دل از همه دنیا می برد. چشمان مشکی و درشتش حکایت از رازی درونی داشت.  با قامتی بلند و ابروهایی پیوسته و لباسی سفید با پولکهای رنگی. گیسوان بلند، که زیر شالی صورتی قایمشان می کرد. او با گندم ها بزرگ شده بود. روی زمین می نشست و بین ساقه های گندم، حشرات را می دید که برای زندگی چطور تلاش می کنند. تاج گندمها را با کف دستانش نوازش می کرد و نور خورشید را بین ساقه ها پنهان می کرد.
- رسپینا! بیا دخترم، کجایی ؟! هوا داره تاریک میشه.
- چشم الان میام.
صدای پای اسب می آمد. با خودش فکر کرد حتما چاپار است. چاپارها مردانی با جامه های زیبا بودند که وقتی از آنطرف ها رد می شدند کودکان و دخترکان می آمدند  کنار جاده تا این ها را ببینند. با آن اسبهای تندرو و بزرگ. می تاختند و می رفتند. کودکان برایشان دست تکان می دادند. این را از خانواده اشان آموخته بودند تا شاید خستگی راه را از چاپارها کم کند. پسربچه ها آرزو داشتند وقتی بزرگ شدند، چاپار بشوند و نامه ای را برای شاه ببرند. رسپینا دوید کنار جاده. چاپاری با لباس قرمز، که آستینهایش تا روی آرنج بود  و ساعد پرقدرتش را نشان می داد از دور نزدیک می شد. شنل او در آسمان باد می خورد و صورتش را با دستمالی پوشانده بود. ناگهان بادی وزید و گرد و غباری راه انداخت. باد شال را  از روی موهای رسپینا برداشت و موهای بلندش در هوا پخش شد. چاپار نزدیک رسپینا که رسید به دلیل گرد و غبار ایستاد. چند لحظه بعد، غبار به کنار می رفت و" بروسا"(2) چهره زیبایی را می دید که موهایش چون فرشتگان دور سرش می چرخیدند. بروسا به چشمان پر زرق و برق رسپینا خیره شده بود. رسپینا چند ساقه زیبای گندم را چیده بود و درون دست داشت، به صورت چاپار نگاه کرد. ساقه ها را به سمتش گرفت و بروسا آنها را گرفت، به چشمان رسپینا خیره شده بود و از اسب پایین آمد. دل رسپینا ریخت، چشمان چاپار دلش را می لرزاند. آمد جلو و چیزی از درون سینه اش در آورد ، مچ رسپینا را گرفت و انگشتانش را باز کرد و آن را درون مچ رسپینا گذاشت و انگشتانش را روی آن  برگرداند. بر گشت روی اسب و با فریادی که بر سر اسب کشید،  به تاخت از آنجا دور شد. رسپینا مچش را باز کرد، گردنبندی بود با نقش "فروهر"(3). این باید ارزش زیادی می داشت، و این یعنی منتظر جوابی با ارزش خواهد بود. رسپینا جاده را خوب نگاه کرد تا چاپار در انتهای افق، میان سرابی محو شد. به خانه که بازگشت، پدر بزرگ گفت : اون چیه تو دستت ؟
- چیزی نیست از رو زمین پیدا کردمش.
آنشب، رسپینا گردنبند را به گردن آویخت و فروهر را بوسید و روی سینه اش گذاشت.
اوایل صبح بود که بروسا به ایستگاه بعدی رسید، نامه اش را رساند و نامه های دیگر را دریافت کرد. اسپاد(۴) به بروسا نگاهی کرد و گفت، چیه آشفته ای؟ راه اینقدر خسته ات کرده ؟ بروسا گفت بیا کمی قدم بزنیم .
-خوب چی پیش آمده ؟
- دیروز در راه که می آمدم، برای مدتی هوا گرد و غباری شد، مجبور شدم بایستام. چشمم به دختری افتاد، هوش از سرم برده.
- پس عاشق شدی ؟ خوب ببینم کی هست؟ اسمش چیست؟
- اسمش را نمی دانم، اما مزرعه ی هفتم از دومین دهات...تو تنها دوست این سالهای منی کمکم می کنی‌؟
- دقیقا هفتمی؟
- آره ، چطور ؟ کمکم می کنی حالا؟
- هیچی، برو استراحت کن، فردا باید راه بیافتی و بری. به اون دختر هم فکر نکن درست میشه.
بعداز ظهر روز بعد، بروسا به مزرعه هفتم رسید، از دور دید دخترک با یک کاسه منتظر ایستاده. بروسا از اسب پیاده شد، کاسه پر آبی بود که فروهر کف کاسه بود. بروسا کاسه رو از دستای رسپینا گرفت و سرکشید، بعد فروهر رو از تو کاسه در آورد و رفت پشت سر رسپینا و گردنبند رو به گردنش انداخت. رسپینا خجالت کشید و انگار همه شیطنت هاش تا همین لحظه ختم میشد، ایستاد و نگاه کرد. بروسا اسبش رو برد بین گندم ها و بعد رفت و دست رسپینا رو گرفت و تا وسط مزرعه باهم رفتند.
بعد از آن هر بار که بروسا برای بردن نامه از اون اطراف رد می‌شد، یکساعتی رو با رسپینا می گذروند. چند وقت بعد ، اواسط تابستون، بین گندمها خوابیده بودند و شکل ابرها رو حدس میزدند. بروسا آروم زیر گردن رسپینا رو فوت کرد و رسپینا لرزید و با ناز گفت سردم شد. بروسا به صورت زیبا و پر از ناز رسپینا نگاه کرد. به چشماش خیره  شد. هیچ کدوم پلک نمی زدند و خیره به چشم های هم نگاه کردند. نفس های هم را که روی صورت یکدیگر فرود می آمد می شمردند.  بروسا شروع  کرد توی چشم رسپینا فوت کردن.  رسپینا خندید و چشماشو بست. بروسا تو گوشش زمزمه کرد : یکی از این روزهای گرم، میام و با هم ازدواج می کنیم و برای همیشه تو مال من میشی. رسپینا هم آروم گفت روزهای گرم دارن تموم میشن، عجله کن.  انگار توی یک ملافه از رویا پیچیده شده بودند . ناگهان صدای خشدار و خشنی رویا رو از بین برد : " رسپینا "! پدر بزرگ رسپینا روی سرشون وایساده بود. بروسا به سرعت پاشد، پیرمرد با بیلی که در دست داشت بروسا رو تهدید کرد که از اونجا بره.
بروسا گفت : اشتباه می کنید، من به رسپینا گفتم به شما بگه، ...
پیرمرد نگذاشت حرفهای بروسای جوان تمام بشه و گفت : زود گورتو گم کن! والا جنازت از اینجا بیرون میره!
بروسا گفت : باشه باشه، اما اونطور که شما فکر می کنید نیست. من رسپینا رو می خوام و میام دنبالش..
و با عجله به سمت اسبش رفت. پیرمرد برگشت و به رسپینا نگاه کرد. رسپینا تمام صورتش خیس از اشک شده بود. پیرمرد مچ دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید، انگار پاهای رسپینا به هم می خورد. از یک طرف تحمل ناراحتی پدربزرگ را نداشت و از طرفی از وضعی که پیش آمده بود برای بروسا ناراحت بود.پیرمرد دختر را درون خانه کاهگلی انداخت که انبار وسایل کشاورزی اش بود، تکه چوبی را پشت در گذاشت و فریاد زد: رسپینا! تو آبروی منو بردی! دیگه حق نداری بیای بیرون و روشنی خورشید رو ببینی تا وقتی نامزدت بیاد و از اینجا ببرتت.
رسپینا نخواست جواب پیرمرد رو بده و فقط اشک می ریخت. مچ دستش درد گرفته بود و هق هق گریه امونش نمی داد. بادی از داخل  شکافی توی دیوار به گردنش خورد. یاد فوتهای بروسا افتاد و آروم شد. به بروسا اعتماد داشت. به حرفهای پیرمرد فکر کرد : "نامزدت بیاد". با خودش فکر کرد:
- چطور کسی رو که هیچوقت ندیدم اسمش نامزد میشه‌؟ تنها چیزی که از اون یادمه یک پسر 10-12 سالست که دست منو می گرفت و تو مزرعه می دویدیم. مادرش چند بار آمده و هی گفته عروسم. نمی دونم، شاید ببینمش خوشم بیاد.
بروسا به ایستگاه رسید و یکراست رفت تو استراحتگاه و خوابید. با صدایی بیدار شد. بروسا؟ پاشو! چشماشو که باز کرد، فرمانده ایستگاه بود. سریع پاشد و ایستاد و گفت: بله قربان! فرمانده دو نفر روصدا کرد و آومدن تو، دستهای بروسا رو گرفتند و محکم نگه اش داشتند. فرمانده با لگد به شکمش کوبید، طوری که قامت بلند بروسا کاملا خم شد. چند مشت و لگد دیگه هم نصیب بروسا شد و فرمانده گفت ببریدش و به دادگاه دولتی تحویلش بدید. بروسا با سر و صورت زخمی و با ته مونده انرژی گفت: قربان چی پیش اومده؟
فرمانده گفت خودت می فهمی خائن.
یک هفته بعد، رسپینا بین گندمها خوابیده بود، و به آسمون نگاه می کرد، هر ابری رو که می دید اشک از کنار چشمش رو زمین می افتاد. هوا داغ داغ بود و خوشه های گندم کم کم داشتند خم می شدند. صدای سم اسبی افکارش رو بهم ریخت. رسپینا با عجله اومد لب جاده شاید بروسا باشه. با خودش فکر کرد : نه اون نامرد نیست که منو فراموش کرده باشه...
چاپاری نزدیک می شد، صورتش رو بسته بود، نزدیک رسپینا رسیده بود و انگار به او نگاه می کرد. رسپینا خوشحال شد. چاپار نزدیک رسپینا از اسبش پایین اومد. رسپینا متوجه شد که نه این بروسا نیست. دستمال رو از روی صورتش باز کرد، و گفت : درود رسپینا، منم!.... اسپاد! همبازی دوران کودکی!
رسپینا سرجاش میخکوب شده بود، اسپاد اسبش رو جایی بست و به سمت رسپینا اومد و بی مقدمه رسپینا رو تو آغوشش گرفت، دستهای پرقدرتش جلوی هرعکس العملی رو می گرفت. صورت رسپینا رو مثل فاحشه ها می بوسید. رسپینا به این فکر می کرد که بروسا حتی دست هم به او نزده بود و اشک از صورتش ریخت. اسپاد ، دست رسپینا رو گرفت و گفت اون پیرمرد کجاست؟ رسپینا که به سختی بغضش رو فرو می داد با دست اشاره کرد و گفت اون سمت. اسپاد دست رسپینا رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد. ابری جلوی آفتاب رو گرفت و گرمای هوا رفت. میون خوشه های گندم که را می رفتند، اسپاد با خنجرش اونها رو زخمی می کرد تا راهش رو باز کنه. به پیرمرد که رسیدند، اسپاد رفت جلو و پیرمرد و رو بغل کرد.
- اسپاد! پیام منو گرفتی‌؟
- آره، واسه همینه که اینجام. چند روز دیگه رسپینا رو به خونه میبرم.
- رسپینا شنیدی ؟ تو فقط چند روز فرصت داری، برو خودت رو آماده کن...
دو مرد ایستادند و با هم حرف زدند. رسپینا زنبیل خالی غذای پدر بزرگ رو برداشت و به سمت خونه براه افتاد. قدم دوم اشک از چشماش ریخت، قدم پنجم چشماش دیگه جایی رو نمی دید و فقط راه می رفت. چند متر اونطرف تر رسپینا روی زمین افتاد.

ادامه دارد...

پانوشت ها :

١- رسپینا :پاییز، فصل پاییز
٢- بروسا: نام پدر بهرام از موبدان یزد
٣-فروهر : نگاره فروهر در فرهنگ ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی است. (
بیشتر در ویکی پدیا)

۴- اسپاد : دارنده سپاه نیرومند

 

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره نوزده: پنج داستان مردانه (5)

5-  خزان شعر
زیر درخت غرور، سایه ای برای چشمانم ساخته بودم. نگاهم تا عمق هر چیزی نفوذ پیدا می کرد. کمتر سخن می گفتم وفقط هنگامی  دو لب را از هم فاصله می دادم که این فاصله را، دُر و گوهر پر کند.  ابروهایم ، خیلی رنگ بالاتر رفتن  را ندیده بودند. وقتی می نشستم، پای چپم  را روی پای راستم  می انداختم و با انگشت اشاره و کناری اش، روی استخوان گونه ام فشار می آوردم. در این حالت می شد همه دنیا را تحلیل و تفسیر کنم. چیزی از چشمانم دور نمی ماند.
 یک روز پاییز، وقتی برگی آماده می شد تا از درخت بیافتد، و باد همه تلاشش را می کرد، صدای ناله اش گوشم را پر کرد. دیر رسیدم، از شاخه جدا شده بود. اما نگذاشتم به زمین برسد . دستانم را به هم چسباندم و روی کف دستهایم آرام گرفت. آوردمش تو، بیرون هوا سرد بود، تاریک بود، دلگیر بود. دفتر شعرم را باز کردم، برگ را میان کلمات خواباندم و برگ دفترم را چون سنگ قبر روی سرش گذاردم.
ده سال بعد سنگ قبر را برداشتم و نبش قبر کردم. جسدش متلاشی شده بود، درست مثل من. زیر برگ کلماتی دفن شده بود، مثل عشق، خدا و زندگی. آن شب سرد پائیزی برگ زیر برگهای دفترم خوابید و من روی برگهای دیگر دفترم می نوشتم از نور و سیاهی. از ورود ماه سپید به آسمان سیاه و نمی دانستم ده سال بعد، در کمتر از یک ماه، مهتاب غصه، شب سیاه  را از دل موهای کوتاه و مجعدم به یغما می برد. کاغذهای دفترم از عشق شروع شده بود و از کوچه مادر می گذشت. آن برگ میان کاغذها، فصل های شعرم را از هم جدا می کرد و چند صفحه بعد از آن وارد دریای لیلا می شدم.

 با دسته گلی از رزهای قرمز و یک جعبه شیرینی توی خیابان میرفتم. کت و شلوار مشکی، با موهای حالت داده شده. ولی چشمانم همان هایی بود که زیر سایبان غرور تاب می خورد. مردم با لبخند مرا بدرقه می کردند. وارد اتاق که شدم همه جا بوی فروردین می داد. پدر لیلا گفت شغلت چیست؟ گفتم نان کلمات می خورم  و صنعت جمله سازی می کنم. لیلا با سینی چای به سمتم آمد. چشمان بلورینش، حکایت از شکنندگی او داشت. وقتی در خلوت باهم بودیم، به او گفتم قلبم را پر از نرمی و لطافت کرده ام تا مراقب بلور چشمانت باشم. زیر چادرش، قلبی می تپید که صدایش را از مژگان بلند و پرتابش می شنیدم. پدرش مرد مهربانی بود، مثل نسیم. برگها را نوازش می داد و ذرات گلها را هدایت می کرد. به من گفت واژگانت را نفروش، شغل دیگری پیدا کن تا لیلا آسوده تر باشد  و تو صنعت دلت را نفروشی. لیلا که به خانه ام آمد، توی دفتر شعرم نوشتم "دنیای من قدم گل زندگی ات مبارک". شبها قبل از خواب، بوسه ها پیوندی بود میان قلم و قلب و لیلا. در آغوشم می خوابید و شعرهایی را که می نوشتم می بوسید. روزها روشن تر از گذشته می رفت. درون خانه مان کودکی داشتیم به نام احساس،  که شیر از پستان نگاه لیلا می خورد و در گهواره قلب من می خوابید. صبح ها قبل از آنکه از آغوش گرم هم خسته شویم، نوروز درب خانه امان را می کوبید و من سراسیمه به محل کارم می رفتم.
پولها سرد و کثیف و چرکین بودند. می شمردمشان و به مشتری های باجه ام می گفتم با احتیاط حمل کنید. البته باقی حرفم را درون دلم می گفتم " با احتیاط حمل کنید، این چرک را با پاکی قلب زود معامله می کنند".  وقتی مشتری نداشتم، با خودم فکر می کردم، چرا مردم بانکی از احساس ندارند که درآن احساس هایشان را ذخیره کنند، شاید ناغافل دزدی امشب همه احساسشان را برد. اما با این وجود بعضی ها احساس وام می دهند، و از گیرنده همیشه انتظار دارند که وامشان را پس دهد با چند درصد سود اضافه. و چه خوشبخت بودیم من و لیلا که بانکمان وام بلاعوض می داد. ثانیه ها را می شمردم تا به خانه برگردم. هوای بیرون گرم و پر اضطراب بود. در خانه ما، گل مریم می رقصید و رزها و شمعدانی ها برایش دست می زدند. همه این خنکا و آسایش بخاطر لطافت لیلا بود.
روی مبل دو نفره امان خاطرات زندگی می کردند  و روی سینی چایمان عشق لیلا. شب ها می رفتیم بیرون، یک جایی پیدا می کردیم که آسمان را خوب بشود دید و با هم به ستاره ها چشمک می زدیم تا دلشان بسوزد. 
یک روز صبح لیلا جوانه زد. می خواستیم از باغچه تبدیل به باغ شویم. چه شر و شوری پیدا کردیم تا مهدیس غنچه کرد. او در دامن محبت مادر بزرگ می شد و من برایش شعر می خواندم. از بانک زشت و سیاه می گفتم که لولوی مردمی می شود که چکشان برگشت می خورد. خوشی ها با ناخوشی ها می آمدند و هر روز ریشه امان را در خاک محکمتر می کردیم. من درختی شده بودم، که گل زیبایی را حمایت می کردم که غنچه کوچکی در آغوش داشت. سایه ام بلند شده بود، طوری که از سایه غرورم بزرگتر شد. به استواری خودم می بالیدم و اینکه اگر پول زیادی نداریم، اگر دردها زیاد است، من یک تنه جلوی همه چیز می ایستم تا لیلا و مهدیس در آرامش باشند. دفتر شعرم شده بود محل شرح حال چکاچک شمشیرها، نفس نفس زدن اسبهایی که سواران از آنها سرعت بیشتر می خواهند و گلهایی که منظره این نبردها بودند. این غفلت کار دستم داد.  غافل از پاییز و بادهای سرد بودم. آن برگ را فراموش کرده بودم. اوایل مهر بود که لیلا برای عروسی دختر خاله اش باید به شمال می رفت. صبح بوسیدمشان و چه مغرور نصیحتشان کردم. گلهای ناز من رفتند. درون جاده ای که باد می وزید، سرد بود و تاریک بود. ناله آن برگ بعد از ده سال درون دلم افتاده بود. ترس همه وجودم را پر کرد که نکند دیر برسم. به لیلا زنگ زدم و گفتم مرخصی گرفتم و صبح به شما ملحق می شوم. وقتی رسیدم سر لیلا را توی کف دستهایم گرفتم. باد وزیده بود. لیلا و مهدیس از شاخه زندگی افتاده بودند. اما این بار آنها به زمین رسیده بودند. مرد مستی، که همه زندگی مرا به زمین زده بود، چند روز بعد به من گفت که از این تصادف شرمنده است و هیچوقت وجدانش آرام نمی گیرد.
وقتی به کلمات زیر برگ نگاه می کردم، همه آنها را مقصر می دیدم، مخصوصا خدا را.  برگ متلاشی شده را نگاه می کردم که او هم شهید باد پاییزی شده بود. سرم گیج می خورد و کلمات را بجز کلمه خدا نمی دیدم. امروز صبح این برگ را دیدم، روی تخت شماره 9 بیمارستان. سکته کرده بود و در کما خاموش خاموش بود. دیگرانی در این اتاق بودند و من همه اینها را بین دفتر شعرم می دیدم. پرستاری به این برگ دست می زد، دکتری آمد و گفت : تمام کرده، به سردخانه انتقالش دهید.
من، امروز در میان آخرین برگهای دفتر شعرم، مُردم. با همه ایستادگی ام، وقتی شاخه های گلهایم را بریدند، شکستم و افتادم. ریشه من به این ها وصل بود. وقتی سایه ام بلند شد، یادم رفت بادهایی می آیند و به راستی که این بادها را خدا می فرستد. بادهایی که خبر از وجود او می دهند. بادهایی که با غفلت مخالفند، هر چند که سرد و بی رحمند.  به سایه ها، به گل ها و به ایستادگی ها می گویند، این دفتر شعر را اوست که آفریده و نظم داده،  پایانش را با غفلت خراب نکنید. مرا بردند تا سنگی واقعی بر سر قبرم بگذارند که شاید رویش چند خط شعری نوشته باشد. اما من  تنها چیزی که پشت جلد دفتر شعرم می نویسم این است : خدا.

نویسنده : مرتضی : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هجده: پنج داستان مردانه (4)

 4‌- جوانی و فرصت ستاره چینی

- .... راستی شما درستون تموم شد ؟‌
عجب سوالی. این یعنی یادت هست باهم هم دانشگاهی بودیم؟ یادت هست چه روزهایی باهم سر مطالب نشریه دعوا می کردیم؟ یادت هست تو شماره آخری چقدر اذیت کردی؟ خوب اینها رو نمی شه  از ذهن بیرون کرد. دانشجوی شهرستان باشی، دور از خانواده و چنین فضاهایی را فراموش کنی. یادم میاد کاظم می گفت: مراقب این خانوم صمدی باش، بدجوری خاطرتو می خواد. منم که کلا تو این باغ ها نبودم، هیچوقت حرفش رو قبول  نکردم. اطرافم دختر زیاد بود. اولیش همین دخترخاله ام "مهناز".  چپ و راست می رفت می گفت " رضا تو کل فامیل تکه، جلو روش میگم، واقعا پسر به این خوبی نیست.... " بعد هم که با عشوه چشم و ابرو منت حرفش را برسرم  می گذاشت.
- نه هنوز، یعنی لیسانس رو گرفتم و الان سال آخر فوق لیسانس هستم
- چه عالی، هنوز هم فیزیک می خونید؟‌
- بله، فیزیک هسته ای.
- چه جالب، باید سخت باشه...
- تا حدودی، چه خبر از حال دایی ما؟
- خوب دکتر گفت سکته خفیفی بوده و رد کرده، از این به بعد باید خیلی  مراقبشون باشید
- آها، خوب با اجازتون برم پیش دایی جان
- خواهش می کنم
وارد اتاق 6  که شدم، انگار وارد قطعه ای از دنیا می شدم که دست کمی از برزخ نداشت. به اینها که نگاه کردم، انگار معلق بین دنیا و عقبی مانده اند. دایی ام بیدار است و زن دایی به او سوپ می دهد.
- سلام حاج آقا، بهترید ایشالا؟
با سختی و لکنت پاسخ می دهد :بله
دستش را بوسیدم، برای او احترام خاصی قائلم. چه بد شد که سکته سراغ او  آمد، هنوز خیلی چیزها بود که باید به من می آموخت. به زن دایی گفتم : شما خسته شدید، برید خونه استراحت کنید بگذارید من امشب اینجا بمونم. قبول نمی کرد، تا اینکه قبول کرد آخر شب بیام و تا صبح بمونم.
ساعت 12 است و حالا من تنها در این اتاق با 8 تخت هستم. پیرمردی که تختش نزدیک ماست، هر از چندگاهی سر و صداهای عجیبی از گلویش در می آورد و کاملا با دستگاه زنده است. بقیه تو خواب راحتی هستند. البته در مورد راحتی اش شک دارم. من هم که عمرا خوابم ببرد. خانم صمدی وارد اتاق شد
- شما امشب اینجایید ؟ چه جالب
- بله، چرا جالب‌؟
- خوب بخاطر اینکه کشیک شب من هستم، حوصلتون که سر رفت بیاید ایستگاه پرستاری در مورد قدیم صحبت  کنیم.
سرم ها را چک می کند. توی ذهنم براندازش می کنم. قدش زیاد بلند نیست، کمرش زیاد باریک نیست. وقتی می خندد دندانهای جلویش بیرون می زند، اما خون گرم است. وقتی باهم تو دفتر فرهنگ کار می کردیم، ما فقط 3 پسر بودیم و 16، 17 تا دختر. یادم هست یکی از دخترها خیلی خوب حرف می زد. چشمان سبزی داشت و اندام برازنده ای. هر چه می گفت سعی  می کردم ساز مخالف بزنم، شاید حرص خوردنش باعث شود نقطه ضعفی پیدا کنم و در آینده وقتی به او تفاهم هایمان را یادآوری می کنم، بتوانم کنترلش کنم. خانم صمدی  را یادم می آید که چقدر از من تعریف و تمجید می کرد. البته باقی این 16-17 نفر و حتی پسرهای دانشکده و اساتید هم این کار را می کردند. یک قانون نانوشته ای وجود دارد که وقتی قدت 190 سانت باشد و هیکلت درشت و چشمانت  مشکی، تمام حرکات تو را دیگران می ستایند بدون آنکه واقعا ببینند چکار می کنی و چه می گویی. حتی دخترکانی که پشت سرت حرف میزنند که "اه، چقدر ازش بدم میاد" جلویت به ریش تمام دوستانشان می خندند و تو را تک عشق زندگی‌اشان می خوانند. با این اوصاف اعتماد بنفسی به تو می دهند که وارد هر کاری بشوی از آن کار موفق بیرون می آیی. و از طرف دیگر، دیگران در نظرت هی کوچک و کوچکتر می شوند.
 فرزانه! دختر زیبایی که از همان روزهای اول دانشگاه چشمم را گرفت. چنان می خواستمش که دیگران در نظرم، مهمانهای یک شبه ای می نمودند. یک روز آنقدر به او نگاه کردم که آمد جلوی صورتم ایستاد، مچ دستش را جلوی دوستانش گرفتم و بوسیدم. اما او ساحره ای بود، با عشوه گری فوق العاده ای چشمکی به من زد و رفت. چشمک فرزانه، ستاره شمال آسمان دلم شد، چنان از پی اش می رفتم که مضحکه کل دانشکده شده بودم، اما متوجه نگاههای سنگین دیگران نمی شدم. به عقیده دوستانم او بهترین دختر دانشگاه بود و فقط لایق من. بالاخره با فرزانه یک روز را سپری کردم. همان روز از چشمم افتاد. برایش حالت جا سویچی داشتم که وقتی می خواست سوار ماشین مدل بالایش بشود، از کیفش دربیاورد و آن را در آسمان بچرخاند تا همه ببینند او چه دارد.  بعد از این ماجرا بود که رفتم سراغ دفتر فرهنگ و خودم را با کاغذ بازی و چاپ نشریه سرگرم کردم. خیلی سعی کرد باز به من نزدیک شود، اما وقتی من را خندان میان دختران دیگری می دید، نظرش عوض می شد. او جاسویچی می خواست که درون دستان او زیبا باشد و نه چیز دیگری.  اینجا بود که با خانم صمدی یا همان سارا آشنا شدم. چقدر زیبا فکر می کرد و چه صمیمی بود. ماه رمضان که تا عصر توی دفتر بودم برایم افطاری می آورد، و من تظاهر می‌کردم روزه ام. بعضی روزها پیشنهادات خاصی از طرف دختران داشتم و بیشترشان را نادیده می گرفتم.
یکی از روزهای سرد زمستان، برای رفتن به شهر خودمون دچار مشکل شدیم. بلیط قطار پیدا نمی شد و اتوبوس ها هم به علت لغزندگی جاده بسیار خطرناک بودند و البته کم. من که حوصله نداشتم این سرما رو تو غربت تحمل کنم راهی سفر  با یکی از این اتوبوس ها شدم. تو ترمینال سارا و دوستانش را دیدم که آنها هم بلیط به دست ایستاده‌اند. بعد از احوال پرسی باهم  سوار اتوبوس شدیم. شش دختر همراه با من.  من روی یک صندلی تنها نشستم. توی راه دائما می خندیدیم و برایشان چیزهایی تعریف می کردم. از من در مورد پسرها سوال می کردند، تا اینکه به هوای بدی خوردیم. کولاک شده بود و اتوبوس به ناچار ایستاد. دخترها را خوب می دیدم که می لرزیدند والبته نه از سرما، بلکه از ترس. وسط بیابون، با اتوبوسی که 30 سال لااقل عمر داشت ایستاده بودیم و بیرون چیزی برای دیدن وجود نداشت. انگار تنها کسانی که در آن جاده بودند ما بودیم. حواسم به بیرون بود و دونه های برفی که روی پنجره آب می شدند رو تماشا می کردم، که سارا گفت : نبینم تنها نشستید و غم زده . درست کنارم نشسته بود. کلی باهم صحبت کردیم راجع به نشریه و  درس و زندگی. می دونم که اینکار رو کرد فقط برای اینکه تنها نباشم. بقیه دخترها هم کم کم وارد بحث ما شدند. اتوبوس روشن شد، صدای لیز خوردن روی برف شنیده می شد.  اما هیچ تکونی نمی خورد. من و چند مرد دیگر رفتیم پایین وتا می توانستیم زیر چرخ ها این غول قدیمی را سفت کردیم تا حرکت کند و تکانی بخورد. بارش برف امان را از ما بریده بود.
بچه که بودم، با دستهای لخت برف بازی می کردم و برف توی یقه این و اون می انداختم . زورم از بقیه بیشتر بود و تا می توانستم هم سنها را اذیت می کردم. مادرم هرچقدر می گفت دستکش دستت کن گوش نمی دادم. مادر چه می دانست با دست لخت شانس انداختن یک گوله برف داخل یقه یک نفر دیگر، چقدر بیشتر می شد. آن گوش نکردن ها سبب شده بود دستانم نسبت به سرما حساس باشند و زود سرما رمق انگشتانم را می برد. بالاخره اتوبوس به جاده برگشت و من به صندلی ام. دستانم باد کرده بود و سرخ بود، حتی نمی توانستم آنها را به هم بمالم تا گرمتر شوند. سارای مهربان، چای گرمی به دستم داد، که دستان  سرمازده ام سوخت و لیوان از دستم افتاد. با ناراحتی گفت : چی شد ؟ وقتی نگاهی به دستان سرد و یخ کرده من کرد، دستان گرمش را روی دستانم گذاشت و آروم شروع کرد مالاندن دستهای من. به صورتش نگاه کردم و گفتم : تو حتما پرستار خوبی میشی . دخترهای دیگه کلی شیطنت کردند و تا توانستند متلک بار ما کردند، اما دستان گرم او و کارهای دیگری که انجام داد معجزه کردند. شب که در صندلی ردیف بغلی، خوابش برده بود به او نگاه کردم.  یک حسی از درون قلبم به سمتش تمایل داشت، که ناگهان چشمان  سبز دختری دیگر حواسم را پرت کرد. بدون معطلی صورتم را بوسید و خواست کنارم بماند . با اصرار من بلند شد و شماره اش را به من داد و گفت حتما زنگ بزنم.


- رضا، ببخش تو هم اذیت شدی
دایی جان با سختی این را گفت . سرش را ناز کردم و گفتم :
- وظیفمه حاج آقا، چیزی احتیاج دارید ؟
- آره، یک لیوان آب.
آبش را که خورد باز خوابید. پا شدم و به بیماران دیگر نگاه کردم. مردی که از گلویش دو لوله بیرون زده بود و با ماسک اکسیژن خوابیده بود. به نظر خیلی شکسته می آید. احتمالا بنا یا کارگری بوده، بیچاره انتهای  زندگی‌اش کجا باید باشه. این طرف تر هم همان پیرمردی است که با دستگاه و سرم زنده است. خوب چه اصراری دارند که او را زنده نگه دارند، بمیرد که راحت تر است، فکر می کنم اطرافیانش هم با من هم عقیده باشند. من که حتما یک وصیت نامه تنظیم خواهم کرد که اگر چنین شرایطی برایم پیش آمد از این فداکاریها برایم نکنند، بگذارند راحت بمیرم. آنطرف روی تخت 9 مرد جاافتاده ای خوابیده. هیچ تکانی نمی خورد و فقط یک سرم به او وصل است. موهایش جو گندمی است و صورت مردانه جذابی دارد. لابد از دست طلبکارانش به این روز افتاده. وارد سالن شدم، چه سالن غریبی است در این ساعت شب. داخل هر اتاقی زندگی را با سرم زنده نگه داشته اند و من چه بی خیال این وسط قدم می زنم. واقعا چطور پرستار می شوند ؟ چطور هر روز این مسیر پر از اندوه را بعنوان محیط کاری قبول می کنند، نمی‌دانم.  بیشتر ترجیح می‌دهم روی الکترونهایی فکر کنم که هنوز نمی توان آن را از هسته جدا کرد. چرا پروتن از هسته جدا می شود، ولی الکترون نه ؟ ظاهرا اینقدر دور هسته چرخیده که عاشقش شده و دست بردار نیست.
- خسته نباشید
- سلامت باشید، نمی خواید بخوابید ؟ تخت برای همراهان داریم ها.
- نه ممنونم، خوابم نمیاد. داشتم به اون شب سرد زمستون فکر می کردم، یادتون هست.
- آره، شما با اون دستهای باد کرده. چقدر نذر و نیاز کردم اون شب.
- چقدر زود گذشت . اصلا فکرش رو می کردم شما رو اینجا ببینم.
- آره خیلی زود گذشت. بفرمایید چای.
-  اوه ، مرسی ، چقدر هم خوشرنگه.
یاد اون شب افتادم، وقتی شماره تلفن را گرفتم. فردایش به ساناز زنگ زدم و همدیگر را دیدیم. چقدر دخترداغی بود. نمی شد از او گذشت. با تمام اصرارهایش، نتوانستم حتی ببوسمش. یک حس درونی نمی گذاشت. بعد از آن دیگر ندیدمش. حالا اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم، تمام روز که با ساناز بودم فکر می کردم در جواب محبتهای شب گذشته سارا، با این کارم  دارم به او خیانت می کنم. هیچ داستانی بین ما نبود، اما حاضر به معامله گرمای مهربان دستش، با داغی شهوت ساناز نشدم. از این سانازها توی زندگی ام زیاد بوده اند . خوب که فکر می کنم می بینم همه اش تا قبل از آن شب بود. اعتراف می کنم در آغوش شهوت های زیادی شب را به صبح برده ام. اما آن شب، مهر و محبت خالصانه سارا، تا صبح چنان شهوت وجدانم را بیدار کرد، که روحم از حضور سارا ارضا شد.
- سرد شد ها.
- آها، از کارتون بگید، راضی هستید ؟
- آره، اولش که اومدم اینجا خیلی می ترسیدم. تو بیمارستان با بیمارهای عادی تری روبه رو بودیم، اما اینجا بیماران اورژانسی هستند و اینها که سکته عصبی کرده اند بسیار حساس شده اند. اما حالا می بینم چقدر با روحیاتم سازگار است. امروز صبح با رباب خانم صحبت می کردم، همسر همان بیماری که تختش رو به روی تخت دایی شماست. از این که به حرفاش گوش کردم، حس خوبی دارم.
- چه خوب. این لیوان رو کجا بشورم ؟
- بدیدش من.
- نه امکان نداره، بگید کجا بشورم.
- حالا که اصرار دارید باشه، بیاید داخل، پشت آن قفسه ها سینک ظرفشوییست.
لیوانم را که می شستم سارا  آمد تا لیوانش را کنار سینک بگذارد، با همان دستهای خیس، ساعدش را گرفتم و لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. نفسم تو سینه ام حبس شده بود. همینطور که لبانم را به لبهایش می فشردم، فکر کردم این چه کاری بود... لبهایم را جدا کردم، از شرم و حیا سرخ شده بود. نبضم به شدت می زد. چشمانم انگار که در حوزه مغناطیسی قرار گرفته باشد از روی صورتش تکان نمی خورد، دستم را پشت کمرش گذاشتم و به سمت خودم کشیدمش و دوباره لبهایش را بوسیدم، گرمای وجودش تا انگشتان پایم رفت. با دستانش سینه ام را هل داد و گفت آقای پور محمدی‌؟
- سارا، امشب تو رو دوباره پیدا کردم،  از صبح که دوباره دیدمت تمام احساساتم صادق شده اند. من که تا امروز تو رو فراموش کرده بودم، و با  گرمای دستهای تو توی ذهنم، یک رویا ساخته بودم، امشب فهمیدم تجربه دوست داشتن رو فقط با تو می تونم داشته باشم.
- باشه، به خودت مسلط باش. یعنی چی که یهو فهمیدی می تونی من رو دوست داشته باشی؟‌؟
- اول اونطور نگاهم نکن تا بگم...خوب راستش، نمی دونم چطور بگم، اما محبت واقعی رو از شما دیدم، دلم می‌خواد این تجربه رو برای همیشه داشته باشم.
- باشه، حالا میشه برید بیرون، بعدا صحبت می کنیم...
توی راه ِ رفتن به اتاق با خودم فکر می کردم این چه کاری بود؟؟ او حتی به من هم فکر نکرده، او فقط یک پرستاره.  کنار تخت داییم نشستم، و تا نماز صبح به این فکر می کردم که چطور مسئله امشب را راست و ریس کنم. برای نماز صبح زن دایی آمد، چه با محبت شوهرش را بوسید و با خاکی که با خود آورده بود وضو را برای دایی تیمم کرد. مهر را به صورتش می چسباند و دایی در نمازش اشک می ریخت.
- رضا جان ممنون، خیلی لطف کردی شب رو اینجا بودی پسرم.
- وظیفم بوده، پس با اجازتون من میرم، اگر کاری داشتید زنگ بزنید.
توی راهرو به ایستگاه پرستاری نزدیک می شدم، سارا را دیدم که دستش را زیر چانه اش زده بود و به جایی خیره شده بود. صورتش آنقدر ها زیبا نبود، شاید اندامش کششی هم برایم نداشت. اما چیزی درونم بود، که مرا به سمتش سوق می داد.  کنارش که رسیدم از جایش بلند شد. 
- ببخشید خانم صمدی، نمی دونم چی بگم.
- هیچی نگو، بیرون منتظر باش باتو کار دارم.
هوا چقدر سر صبح عجیب است. ستاره  ها درخشان و صاف توی دل سیاه آسمان پرسه می زنند. این دب اکبر است، و حالا باید دنبال ستاره شمال باشم. سارا رو به رویم ایستاده بود. دستهایش را توی روپوش پرستاری فرو کرده بود و با حالتی حق  به جانب گفت:
- این حرفها که زدید تا چه اندازه راست بود ؟  می خوام بدونم تو حسم اشتباه نکردم
-  ببخشید ناراحتتون کردم، اما باور کنید به دلم نشستید .
- چرا امشب گفتید ؟
- شاید به خاطر اینکه امشب جراتم بیشتر بود. امشب بین مریضها، وقتی دیدم فرصتها چه زود می گذرند و برای گفتن "دوستت دارم" فرصت زیادی نداریم. شاید من از اون مردهایی هستم که به پرستاری مهربون احتیاج دارم، که  بتونم مهربونیش رو جبران کنم
- چرا باید حرفاتو باور کنم ؟
- باور نکنید، اصلا شاید من دیگه به این بیمارستان نیام و فردا دایی رو از اینجا بردیم. فقط امروز که دیدم همسر داشتن چه موهبتی هست؛ و نگفتن یک احساس درونی به خاطر فرصتهایی که باید منتظرشون بمونیم تا کی برسند، چقدر بد می تونه باشه، در حالی که بهترین فرصت زندگیمون رو به رومون ایستاده، و زیاده خواهی و دنیا طلبی نمی گذاره حرف دلت رو بزنی و هر لحظه ممکنه این دیدار دوباره تکرار نشه. همه اینها منو وادار کرد به خودم رجوع کنم.
شاخه گل قرمزی از جیبش بیرون آورد و داد به من، چشمکی به من زد. چشماش زیاد درشت نبود، و در مقابل چشمهای مسحور کننده ای که تا امروز دیدم چیز خاصی نبود، اما با بسته شدن چشمش و باز شدنش ، دلم باز شد و مسحور نگاهش شدم.  دوباره بوسیدمش.
توی راه که به خونه می رفتم، با خودم فکر می کردم سکته کردن دایی تصادف تلخی بوده یا مصلحت شیرینی...نمی دونم، خیلی خوابم میاد، اگر فکر سارا بگذاره خوابم ببره....

پ.ن‌:

بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض
به اقدام موهن شهرداری مشهد

امضاء برای ایرج میرزا

نویسنده : مرتضی : ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هفده : پنج داستان مردانه (3)

3- علی آقا

- آقای محمدپور‌؟ شما اینجا چکار می کنید ؟
- سلام، شما... خانوم ..
- صمدی هستم، دانشکده علوم، دفتر فرهنگی..
- آهان، ببخشید ، فکرم درگیر شده، خوب هستید؟
- مرسی، نگفتید واسه چی اینجایید ؟
-  داییم امروز حالش بهم خورده بود، آوردیمش اینجا. به سلامتی درستون تموم شد ؟
- نه هنوز یک ترم مونده. داییتون  کدوم اتاق هستند ؟
- اتاق شماره 6.
- الان میام اونجا
عجب. هیچوقت فکر نمی کردم دوباره ببینمش. چه پسر گلی بود. چقدر دلم می خواست بیشتر با هم بودیم. چقدر با ادب و خوب بود و چه زود گذشت. مردی شده برای خودش.
- سارا ؟ حواست کجاست ؟
- سلام. هیچی. یک هم دانشگاهی دیدم یاد قدیم افتادم
- کی ؟ از بچه های پرستاری ؟
- نه. رشته اش فیزیک بود. تو دفتر فرهنگ دانشگاه باهم نشریه چاپ می کردیم.
- چه جالب. من رفتم سارا، اتاق 6 یک مریض تازه داریم. یک حاج آقاست، هواشو داشته باش
- باشه ، خسته نباشی عزیزم
یک ماهی می شه  که به بخش اورژانس بیمارستان منتقل شدم. روزهای اول واقعا می ترسیدم از این همه اضطراب. اما کم کم عادت کردم. وارد اتاق 6 شدم، عجب پس حاج آقا ایشون هستند، خواب بود. سرمش را چک می کنم و به سرهنگ عزیز سری میزنم. بازهم همان درخواست های همیشگی با لفاظی مخصوص خودش.
- جناب سرهنگ، عزیزم، سیگار نداریم به خانومتون می گم اذیت می کنید ها!
میروم تا سرم های "علی آقا" رابیاورم. "علی آقا" یک مرد 75 ساله است. دفعه دومی  است که سکته مغزی کرده. بار اول تقریبا نصف بدنش از کار افتاده بوده.  اما این بار فقط می تواند چشمانش را باز کند. تنفس، هضم، دفع، تنظیم قند و بسیاری از امور بدنش، دیگر از حالت طبیعی بییرون آمده و با دستگاه و سرم و... زنده است. یک ماهی می شود که روی تخت افتاده. بدنش با بدن مرده تنها تفاوتی که دارد این است که بعضی وقتها چشمانش را باز می کند. پیرمرد نحیفی است. دیروز که پسرش اینجا بود، بهش گفتم ان شاء الله خوب بشن. گفت برای چی  دیگه؟ برای اینکه یک بار دیگه سکته کنه ؟ خانوم شما نمی دونید تو خونه ما چه خبره. یکسال پیش فلج شد و یکماه هست که تکلیفمان روشن نیست. شما چه می دونید پدر آدم جلوی چشمش آب بشه و کم کم از بین بره یعنی چی!
راستش واقعا درکی از حرف او ندارم، اما اشکهایش قانعم کرد که از سر خودخواهی نبوده.
خب اول سرم قندی، بعد 4 سرم دیگرش. برایش سوپ هم آورده ام. خانمش با لهجه خاص خود می گوید:
- دخترم الهی خیر ببینی و روز بدنبینی
- وظیفمه مادر جان
- میشه سوپش رو خودم بدم ؟
- آره، چرا نه؟ فقط بلدید که؟ اول سرنگ رو پر از سوپ کنید. سرنگ رو تو این لوله که سرش سبزهست و داخل بینی اش رفته، خیلی آروم خالی کنید.
- چشم دخترم. علی جان، عزیزم، بیا سوپت رو بخور. چرا موهات رو امروز شونه نکردی
خیلی وقت هست دلم می خواد ازش سوالاتی بپرسم، اما تا امروز جرات نکردم. دلم رو به دریا می زنم
- رباب خانوم، خسته نشدی این همه مراقب علی آقا بودی‌؟
رباب اول عصبانی شد، اما خوی روستایی او صلح طلب است و با صورتی گشاده گفت :
- چی می گی خانوم جون؟ ما جونمون واسه هم میره. این علی آقا تاج سر منه، همه دار و ندارمه، مردمه. چطور باید ازش خسته بشم، ببینش چه خوشگل خوابیده، پینه های دستهای مردانش رو نگاه کن. اینها رو روی صورتم می کشید و من پینه هاش رو می بوسیدم. چرا باید از بهترین مرد دنیا خسته بشم؟ مگه نه علی جان؟
علی آقا چشماش رو باز کرد، انگار همه حرفهای ما را می فهمید....
- خوب من منظور بدی نداشتم، داشتم خودم رو جای شما فرض می کردم. بهتون حسودیم شد، خیلی دوستش دارید.
سوپ تموم شد و رباب خانوم شونه ای از جیبش  در آورد و به سر علی آقا کشید . موهای سفیدشو مرتب کرد. پیشونی اش را بوسید و گفت بخواب علی جان،  من کنارتم. و علی آقا چشمش را بست.
یک صندلی آورد و گفت: اگر کاری نداری بشین باهات صحبت  دارم، یکم درد دل کنم. منم که کاری نداشتم و مهم تر از همه فضولیم تحریک شده بود نشستم کنارش.
- دخترم تو ازدواج کردی‌؟
- نه هنوز، دارم درس می خونم ( چه جوابی باید  بدم آخه؟)
- ایشالا یک پسر خوب و با خدا پیغمبر و نجیب نصیبت بشه.
سکوت کردم و لبخند کوتاهی زدم
- خوب پس هنوز نمی دونی مرد داشتن یعنی چی. نمی دونی مرد کمه. به این پسرها نگاه نکن که همه جا هستند. همشون مرد نیستند. مرد علی آقای منه که همه عمرش رو برای خونش تلاش کرده.
- رباب خانوم، اینجوری ها هم می گید نیستا. خوب بقیه پسرها هم واسه زندگیشون تلاش می کنند...حالا یکی کمتر و یکی بیشتر. اصلا شما چطور با علی آقا آشنا شدید‌؟
- من 15 سالم بود که علی جان اومد خواستگاریم .
- 15؟‌ خیلی جوون نبودید ؟
- خوب تو روستا و اون زمانها سن خوبی بود. علی پدر و مادرنداشت. از قدیم تو روستا برای این و اون کار می کرد. با تلاشهاش تونسته بود یک زمین دو هزار متری از حاج قاسم بخره و روی همون کار می کرد. اینقدر قوی بود که بقیه روستا وقتی گرفتار می شدند ازش کمک می خواستند. علی 26 سالش بود که اومد خواستگاری من. بابام بهش کلی بد و بیراه گفت. گفت تو چیزی نداری چطور اومدی خواستگاری دختر تک دونه من. اما علی مرد بود. صحنه رو خالی نکرد. از در می نداختش بیرون از پنجره میومد تو
با خنده گفتم :
- اونوقت نظر شما چی بود ؟
- خوب علی مرد قوی بود، خودساخته بود، مهربون بود و از همه مهمتر منو خیلی دوست داشت. منم با این کارهایی که می کرد عاشقش شدم.
- مگه چی کار می کرد؟
- بابام بار دومی که علی اومد خواستگاری با یک سیلی زد تو گوشش. دلم به حالش سوخت، و گفتم میره و پشت سرش رو نگاه نمی کنه. دست بابام رو گرفت و بوسید، صورتش رو آورد جلو و گفت اینطرف هم بزن اگر غیر حق حرفی زدم. دفعه چهارمی که اومد دم در، بابام و برادرام با چوب زدنش. تا خورد زدنش. کبود شده بود. من تو اتاق گریه می‌کردم.  اینقدر سماجت کرد تا چند تا از ریش سفید ها و بزرگهای روستا واسطه شدند. به بابام گفتن چی می خوای ازش؟ واسه چی قبول نمی کنی؟ همه که می دونند علی پسر خوبیه. بابام گفته بود چون هیچ کس و کاری نداره و هیچی نداره. همونجا علی گفته بود اگر رباب رو به من بدید قول می‌دم یک زمین 20 هکتاری بنامش بکنم. بابام داغ کرده بود که چرا از چیزی که نداره مایه میزاره. اما بعد از کلی رفت و آمد بابام قبول کرد. یک هفته بعد من زن  علی آقا شدم. تو زندگیم به یاد ندارم بجزعلی آقا صداش کرده باشم.
- به قولش عمل کرد ؟
- آره. یک زمین بزرگ رو به نامم کرد. اینقدر بزرگ که سر و تهش دیده نمی شه.
اشک از صورتش لرزید و افتاد، با گوشه چارقدش پاک کرد.
- ببخشید ناراحتتون کردم.
- نه دخترم، نه عزیزم، توی دلم مونده بود. آره زمین رو بنامم کرد اما سندش دست بچه هامه ، نمی دونم کی بهم می دنش. علی همه ارادش رو جمع کرد و همتش رو بکار گرفت. زمین 2 هزار متری رو کرد 2 هکتاری. اون موقع مهدی بدنیا اومد. چشماش سبز بود. از همون بچگی قوی بود ، قدرت خدا این بچه جز روزهای اول دیگه گریه نکرد. دو سال بعد زمین 10 هکتاری داشتیم . بیشتر جوون های روستا رو زمینمون کار می کردند. گندم می کاشتیم. علی صبح علی الطلوع می زد بیرون. طرفای صلوة ظهر نهارش رو براش می بردم. وقتی می  رسیدم بین اون همه مرد کلی ازم تشکر می کرد. دستمو می گرفت و می برد توآب انباری که اونجا بود. می بوسیدم، بغلم می کرد.... علی آقا می شنوی؟ دارم رازهات رو می گم، ببین چه نیشش هم باز شد...
 به علی آقا نگاه کردم، هیچ تکونی نخورده بود، ضربان قلبش 65 بود. پاشدم و کمی سرمها رو تنظیم کردم. لوله تنفسش رو چک کردم و جاش رو عوض کردم. لوله های ادرارش رو چک کردم و نشستم کنار رباب خانوم:
- پس علی آقا حسابی هوای شما رو داشته ؟
- چه جورم. محسن همین سال به دنیا اومد. عصر که غروب می شد می اومد خونه. اون زمانها برق که نبود.  همون موقع شاممون رو می خوردیم و می خوابیدیم. نمی دونی چقدر خوبه که بعد از یک روز پر از کار دستهای پینه بسته و زبر شوهرت روی بدنت بلرزه و نازت کنه. هنوز به اذون صبح خیلی مونده بود که بیدا می شدیم. قرآن رو باز می کرد و می خوند و من بچه به بغل سرم رو روی سینه اش می گذاشتم و قرآن خوندنش رو گوش می دادم. صداش عالی بود. لااقل برای من که اینطور بود. انقلاب که شد 3 تا پسر داشتیم و 3 تا دختر . مهدی برا خودش زن گرفته بود، محسنم رو هم داشتیم داماد می کردیم. یک زمین چندین هکتاری داشتیم و کلی درآمد. علی همه کاره روستا شده بود. بابام اون سال مُرد و دم رفتن کلی گریه کرد و از علی که اونوقت کس و کار روستا شده بود حلالیت طلبید.
یهو اشک از صورتش سرازیر شد.
- چی شد رباب جان‌؟
- خوب مگه نمی خواستی بشنوی از سندی که بنامم زدند ؟؟
با خودم فکر کردم یک مرد روستایی که حالا به  کلی مال رسیده لابد سر زن بیچاره هوو آورده، گفتم :
- خوب اگر نمی خوای بگی نگو ها..
- حوصلت سر رفته ؟
- نه آخه اشک می ریزی نمی خوام یاد چیزهای بد رابطتون بیافتی
- نه! ما تو رابطمون هیچوقت چیز بدی نداشتیم. صَدام خدا نیامرز به ایران حمله کرد. علی آقا اومد تو روستا و داد و فریاد راه انداخت که چرا نشستین ؟ رو زمین دنیا کار می کنید که چی بشه ؟ برید روی زمین آخرتتون کار کنید. بهش گفتند اگر خیلی مرد جنگی اول خودت. علی آقا هم مهدی و محسن رو فرستاد. مهدی سال اول جنگ شهید شد، محسن یک سال بعد. بهم گفت برات یک زمین تو آخرت خریدم  برو از محسن و مهدی بگیر. خدا خیرش بده. بچه هام رو خوشبخت کرد، بچه هام سعادت مند شدند. دیگه نگرانشون نیستم که یکوقت بعد از من به  کارهای بد و ناصواب برن. تو این سالها من مثل ابر بهار جلوش گریه می کردم. عکس محسن خوشگلم رو میزاشتم جلوم و قربون صدقش می رفتم، عکس مهدی با چشمهای سبزش. اما علی جان گریه نمی کرد. هر بار می اومد تو خونه می خندید که امروز محسن رو خواب دیدم، امروز مهدی رو خواب دیدم سلام رسوندن گفتن ما که جامون خوبه، گندماتون رو که کاشتید، پاشید بیاید اینجا، نمی دونید چقدر باغهای اینجا خوشگل و سرسبزه. خلاصه هر روز یکجوری دلداریم می داد. دوسال پیش مچش رو گرفتم. می رفت تو زیر زمین، یک کمد قدیمی داشتیم. میرفت توش می نشست. لباس بچه ها رو می مالید به چشماش و اشک می ریخت. خانومم می دونی چقدر این مرد زبل بود که بیشتر از بیست سال اشکاش رو از من نگه داشت؟ اینقدر خون دل خورد که شد این. حالا من قربونش نرم؟ الهی فداش بشم، علی جانم، علی عزیزم...
من که بزور جلوی اشکام رو گرفته بودم گفتم : علی آقا خیلی مرد بودند، پسر کوچکتون رو هم دیدم. به باباش رفته.
- آره، خوب بچه ها رو تربیت کرده. پاشم برم براش مهرشو بیارم وقت نمازش میره.

حالا هی رباب رو تحت نظر می‌گیرم. چطور برای علی آقا حمد و سوره رو می خوند و مهر رو به صورتش می چسبوند. بوسش می‌کرد. اتاق 6 چند تا مرد داشت. اما یکی از اونها از بقیه مرد تر بود. چه مغرور می گفت: علی آقا. اگر ببینیدش فرقش رو با گیاه تشخیص نمی دید. سینه اش رو سپر می کرد و می گفت علی عشقمه. تاحالا هیچ مردی رو ندیدم که اینطوری عشقش رو فریاد بزنه. هیچ مردی رو ندیدم که رو ناموسش اینطور غیرت داشته باشه و با غرور تمام بگه "علی آقا ". رباب مردی که زندگی رو از 15 سالگی به دست گرفته بود. مردی که با همه نداری های علی آقا ساخته بود. چقدر تلاش کرده بود. 6 تا بچه برای علی آقا و ایران آورده بود. 2 تاش رو داده بود به کشورش و چه مردانه پای غم عزیزانش سوخته بود و ساخته بود. بخدا این از همه مردهای این اتاق مرد تره. یکهو صدای یکی منو از افکارم پروند:
- خانم صمدی؟
- شمایید؟ راستی داییتون کی بود  ؟
- اتاق 6، تخت 7
- ا؟ پس حاج آقا داییتون هستند؟
-آره حالش چطوره ؟
- خوبه ، لااقل از دیگران بهتره. راستی شما درستون تموم شد ؟ ...

 

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره شانزده: پنج داستان مردانه (2)

2- سرهنگ

وارد پادگان که شدیم خوب یادم هست. گروهبان بداخلاق و عصبانی که روز اولی حسابی کلاغ پرمان داد. وقتی داد می زد بچه ها خودشان را خیس می کردند. گروهبان صادقی و سیگارهایش. چنان بالذت  به سیگارش پک می زد که انگار اگر قرار بود بین یکی از ماها و سیگارش انتخاب کند حتما سیگارش را انتخاب می کرد. دو انگشت کلفتش  را به جان باریک سیگار فشار می داد، خط اتوی لباسش چشم را به دنبال خود می کشید و تا انگشتان کاملا موازی او روی سیگار ختم می شد. صدای پوتین هایش توی ذهنم هست. با تمام بدخلقی هایش مرد محبوب پادگان بود. دروغ نیست اگر بگویم هر چه از مردی و استواری یاد گرفتم از رفتار او بوده. وقتی سرگرد شد، من درجه گروهبانی گرفتم. اومد جلو و گفت: جلیل! من تو رو بین بقیه سربازام از همه بیشتر قبول دارم. تو دیسیپلین داری. اما اگر قرار باشه شل بیای و بخوای خوش اخلاقی از خودت نشون بدی گوش مالیت می دم. از او می ترسیدم. فکر می کردم ترسناک ترین موجود روی کره زمین است. با قد 190 با دستهای قوی و بلند، اگر به سمتت حمله می کرد در جا خشک می شدی ! چند ماهی از سرگرد شدنش نگذشته بود که جنگ شروع شد. توی جنگ چقدر برادر و حاجی و سید و نظامی زیر دستش کتک خوردند تا یاد بگیرند جنگ یعنی چی.  فریادش تو ذهنم هست :"بخوابید رو زمین!!! واسه همین زمینه که اینجاییم می فهمید ؟ وقتی موشک میاد چنان سریع و با شهوت بغلش کنید که دل معشوقتون بسوزه. کی نفهمید تا بیام رو سرش و حالیش کنم ؟؟"
یک روز یک جوان 19 ساله دیر خوابید رو زمین. شهید شد. اومد کنارش و چنان مشتی رو زمین میزد که یک گودال بزرگ درست کرد. فحش می داد که چرا زمین رو بغل نکردی! چندبار باید بهت بگم! حالا مردی خوب شد!؟ اینقدر این کار رو کرد تا مچش شکست. تنها مردیه رو زمین که هیچکس اشکهاش رو ندیده. همه می دونستند چقدر جون بقیه براش با ارزشه. اما برای هیچوقت اشک نریخت و کسی ندید حتی برای یک بار دلش بلرزه.
یک بار باهم از جبهه ها بر می گشتیم و یک تاکسی گرفتیم. خونه سرهنگ جلوتر بود و او رو زودتر ،جلوی خونش پیاده کردیم. خیابون شلوغ بود و کمی معتل شدیم تا بریم. دیدم که در خونه باز شد و دختر 6 ساله ای پرید تو بغلش و گفت بابا !!‌ بوسیدش. عجیب ترین صحنه زندگی ام بود. دلم می خواست فرزندش بودم تا مرا ببوسد. بوسه این مرد باید خوب بر دل بنشیند. جنگ که تمام شد. دیگر هیچکس ندیدش. من بخاطر خدماتی که تو جنگ انجام داده بودم ترفیع گرفتم و کم کم به مسئولیت های بزرگی رسیدم.
دیروز توی دفترم نشسته بودم که سربازم وارد شد و گفت قربان خانومی با شما کار دارند. تعجب کردم و گفتم بفرستش تو. یک دختر قد بلند و  محجوب وارد شد. گفت آقا جلیل ؟ با تعجب گفتم شما؟ گفت من دختر سرهنگ صادقی ام. ترس و شوق همزمان بهم دست داد. هنوزم اسمش باعث میشه به همه کارهام با دقت بیشتر نگاه کنم. خلاصه حرفاش این بود که سرهنگ سکته کرده و الان تو بیمارستان. این واقعا جزو  عجایب روزگاره. کی باورش میشه سرهنگ، یا همون سرگرد صادقی سکته کنه.
رسیدیم به بیمارستان. اتاق 6، تخت 8. وارد اتاق می شم. چندتا خانوم کنار تخت 8 نشسته اند. میرم جلو. خودشه! چقدر پیر شده. دو تا لوله از گلوش زده بیرون، یک ماسک اکسیژن هم رو صورتشه. بهش گفتم سلام. با اخم همیشگی اش به من نگاه کرد و یک تک لبخندی زد. ماسکش رو برداشت ، انگار به روزهای گذشته برگشته و یک لبخند ملیحی زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. گفت به به سردار! خانوما پا شدند و رفتند. کنارش نشستم و گفتم قربان شما کجا رفتید؟ نگفتید ما بی کفایت ها بدون شما چکار کنیم ؟ با اخمی بهم نگاه کرد که شرمنده شدم. گفت: جلیل فرستادم دنبالت تا بری این فرمانده دشمن رو راضی کنی.
-فرمانده دشمن ؟
- آره! مادر بچه ها رو می گم.
- خندیدم و گفتم : برای چی قربان ؟
- نمیزاره سیگار بکشم....
حرفش با سرفه های پی در پی قطع شد و ماسک رو زد رو صورتش و به من اشاره کرد پیچ دستگاه اکسیژن رو باز کنم. ماسک رو برداشت و گفت: این اسباب بازی رو هم بگو از من جدا کنند.
- قربان چرا ماسک زدید؟ می گفتند یک حمله کوچیک  بوده.
- ای بابا ! می گن اثرات سیگاره. تازه این دو تا باحاله (با دستش به لوله هایی که از گردنش آویزونه اشاره کرد). اینا نقش اگزوز رو بازی می کنند.
چقدر شاد و شنگول بود. حقا که مرده. اصلا انگار نه انگار که دیگه تکون هم نمی تونه بخوره.
- جلیل حواست کجاست ؟
- جانم قربان امر بفرمایید
- گفت: امر که ندارم اما یک خواهشی دارم.
- بفرمایید سراپاگوشم.
- من دارم میمیرم....سرفه کرد و ماسک رو گذاشت
- خدا نکنه قربان
- ساکت باش و گوش کن. دارم می میرم. از این مملکت هیچی نخواستم جز سربلندیش، جز بودن خاکش.  تو که دیدی، شاهدی. حالا که سردار شدی و مقامت بالا رفته ازت یک خواهش دارم.
- امر کنید
- تا جون داری از این مملکت دفاع کن. نبین سیاست و غیره کجا میره. هر وقت هرکس چشم چپ به خاکمون داشت چنان بزنید تو گوشش که چشماش چپ بشه.
(لحن صحبتش مثل جوانیهاش بود. تن آدم رو می لرزوند.)
تا یکی اومد سرقدرت خودتون رو گم نکنید. تا یکی رفت بی خود نشید. این خاک مادر همه ماست. می دونی که از حرفای شاعرانه بدم میاد. دارم میمیرم جلیل! تمام اون چیزی که همه عمرم بخاطرش پا کوبیدم، سرباز تربیت کردم همین بوده. فکر نکنی سرداری و همه حق با توئه و  یک وقت تو درگیری روبه روی مردم وایسی! فقط جلوی دشمن می ایستید. هر کی دلش خواست تو پادگان بزارید سیگار بکشه. من اگر دارم میمیرم بخاطر اینه که سیگارم رو از من گرفتن. جلیل! دخترم تنهاست. احتیاج به مراقبت مالی و معنوی داره. من برای خودم چیزی نمی خواستم اما دارم می میرم. حساب کن ببین با مقدار جبهه ای که دارم چیزی به دخترم میرسه؟ پولی، سهمیه ای . خجالت داره واسه من این حرفا. اما دخترم مثل ایرانه. نمی خوام اسیر دشمن بشه. می فهمی ؟
- بله قربان. با مقدار جبهه شما و سابقتون شما همین الان هم سرور من هستید، می گم بچه ها رسیدگی کنند.
- جلیل تو آدم با آبرویی هستی! ترو به آبروت. تو رو به قرآن اسم منو نیاری. فقط کمکی در حق دخترم بکن. اینم به خاطر وضعیت بد مالیه. اگر نباشم......حالا هم پاشو برو جلوی چشمای من آبغوره نگیر. خاک تو سرت با این مرد بودنت !!
وسط اشک ریختن خنده ام گرفت.
-قربان فکر می کردم لااقل در این شرایط اشک مجاز باشه. شما که کلا اشک نمی ریزید.
- اگر خیلی دوست داری  اشک ریختن من رو ببینی وقتی این پرستارای مامانی میان و بهشون التماس می کنم یک نخ سیگار بهم بدن باید بیای
صورتش رو بوسیدم و بهش سلام نظامی دادم. تخت بغل پیرمردی بود که تو صورت همسرش نگاه می کرد و گریه می کرد. به سرهنگ گفتم موضوع چیه ؟ گفت: هیچی تازه از اسب افتاده. ما که از اولش اسب سوار نبودیم.
وقتی داشتم می اومدم بیرون خانومی رو دیدم که ظاهرا روستایی بود. می گفت : علی آقا و به سمت تختی می رفت. چقدر خوشحال و پر انرژی می گفت :" علی آقا"

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره پانزده: پنج داستان مردانه (1)

١- حاج آقا

خاموش ، روشن. خاموش ، روشن. سرم گیج می خورد. حالت تهوع دارم. چقدر شلوغه. همیشه فکر می کردم یک طور دیگه ای  اتفاق بیافته . قبلش حتما باید خبر دار می شدم. اما اینطور نشد. سه روزی بود پایم درد می کرد. دنبال بدهی مالیاتی ام بودم و زیاد به پادردم  محل نمی گذاشتم. امروز صبح، وقتی برای نماز صبح رفتم تا وضو بگیرم ، یک لحظه احساس کردم دستم دیگر قدرت باز کردن شیر آب را ندارد. همه انرژی از بدنم خارج  شد. با سر افتادم رو زمین. می خواستم فریاد بزنم فرزانه! اما دهانم باز نمی شد. برای چند لحظه ذهنم خاموش شد. از آن به بعد همه تصاویر برایم مبهم است. همسرم گریه می کرد. انگار که مرده ام. مرد همسایه با پسرانش  آمدند. سعی می کردند بلندم کنند. اما بدنم حرکت نمی کرد. سمت چپ بدنم را حس نمی کردم. چند دقیقه پزشکی بر سرم حاضر شد و گفت باید به بیمارستان برود. چرا این چراغهای بیمارستان را یکسره نمی کنند. تاریکی و روشنی اش وقتی روی تخت هستی، زشت ترین توهینی است که به چشمت می شود. حالت تهوع دارم. انگار یک قدم دیگر تا مرگ باقی است. فرزانه! پاهام یخ کرده. چقدر گریه می کند. 45 سال است با او زندگی می کنم و تا بحال تا سرکوچه  هم نگذاشته ام برود . همه چیز  را برایش مهیا کرده ام. حالا چطور دور خودش می چرخه و گیج شده. از این به بعد چطور می خواد زندگی کنه؟ وارد اتاقی می شویم. دست و پایم را همچون لش چارپایی می گیرند و روی تخت دیگری می گذارند. آخ سرم. وارد یک دستگاه بزرگ می شوم. همانهایی که توی فیلم ها نشان می دادند.

می گویند سکته مغزی کرده ام. می ترسم. دلم برای مادرم که 10 سال است فوت کرده  تنگ شده. احساس می کنم چقدر به او احتیاج دارم. فرزانه سرم را نوازش می کند و اشک می ریزد. یکهو  خوشحال می شود. پرستاری می آید و سوزنی توی رگ دستم فرو می کند. آه! چقدر درد داشت... . فرزانه با دامادم میآیند.

- حاج آقا چی شده؟ خوب می شید ! نترسید. دکتر گفت هیچی نیست

آره هیچی نیست. نمی تونم جوابش رو بدم. هیچوقت جلویش با زیر شلواری هم راه نرفتم. حالا وضعم را ببین. با زیر پوش روی تخت بیمارستان مثل یک تکه سنگ افتاده ام. دستشویی دارم. پاهایم را به هم می مالم. فرزانه سرش را کنار سرم می آورد. چی شده ؟؟ به سختی با لکنت حالیش می کنم که باید برم دستشویی.

دامادم و همسرم زیر بغلم را گرفته اند. ای خدا . همه عمر تلاش کردم. یک ریال از  کسی نگرفتم. مثل سگ کار کردم تا محتاج کسی نباشم. 20 سال است به عنوان یک میلیاردر خودم را میشناسم. تا توانسته ام به دیگران کمک کرده ام. آنقدر  برایم احترام قائل بودند که کاری بدون مشورت من انجام نمی دادند.  حالا زیر بغلم را گرفته اند بدون مشورت من. پاهایم روی زمین کشیده می شود. وارد دستشویی می شوم. دامادم بیرون می رود و همسرم می ماند. با زانو می افتم رو زمین. دیگر طاقت مرد بودن ندارم. پایم درد گرفت. غرورم پخش زمین شد. اشک می ریزم. فرزانه هم گریه می کند. می بوستم. مثل بچه ها با من رفتار می کند به سختی دوباره  شلوارم را پایم می کند. باهم بر می گردیم روی تختم. اشک می ریزم. جلوی دامادم خجالت کشیدم. همین دامادی که همه زندگی اش از من است. خدایا چرا آخر این همه زحماتی که کشیدم لا اقل یک شب آرام نخوابیدم و دیگر پا نشوم ؟ دکتر جوانکی است. با لحنی زشت و  از سر استیصال با من صحبت می کند :

- بابا این دستت رو حس می کنی‌؟ این دستت دیروز هم همینجوری بود؟ یا امروز به این وضع افتادی‌؟

به عکس های سیتی اسکن نگاه می کند.

- بله. آخه چقدر حرص می خورید شما ها. حالا خوبه یک تکه مغزت خراب شده ؟

این جوانک چه می گوید؟ من تا دیروز سرپا بودم، همه را نصیحت می کردم، بین همه تجار برایم خودم کسی بودم، امروز می گوید مغزم خراب شده ؟

میرود کنار فرزانه و می گوید :‌ حاج خانوم، سکته خفیفی داشته. خدا رحم کرده بهش. از این به بعد مثل چینی بند زدست. یک حمله دیگه باعث میشه تا واسه همیشه فلج بشه یا اینکه خدای نکرده فوت کنه. فرزانه اشک می ریزد. دلم می خواهد حالم خوب بود و تا می خورد این دکتر قلابی را میزدم. آخر به فرزانه معصوم من چه می گوید؟ چطور من رو تحمل کنه؟ مثل ابر بهار گریه می کنه. طاقت گریه اش را ندارم. جلوی این همه مرد غریبه. دیگر تحمل ندارم. هر طوری شده صدایم را بلند می کنم و میگم فرزانه!! میاید طرفم و سرم را ناز می کند. یعنی دیگه نمی تونم از همسرم، پاره تنم حمایت کنم؟؟ حالا باید او نازم کند؟ خدایا با  من این کار را نکن.

  دکتر می گوید 3 شب باید اینجا بمانی. قرار است درون بخش بستری بشوم. ساعت 4 صبح حالم بهم خورد و الان شاید ظهر باشد. خسته ام. زودتر مرا ببرند درون  بخش راحت شوم. خاموش ، روشن. همه چراغهای بیمارستان را شمرده ام. تخت من کنار پنجره است. لااقل می شود به هوای دیدن بیرون گریه کنم. برادرم می آید، بوی خانه قدیممان را می دهد. همان خانه ای که حس بچگی ام را آنجا جا گذاشتم. بی اختیار گریه می کنم. آخر این برادر را خودم بزرگش کردم.  چقدر باهم در این دکان و آن دکان ایستادیم. حالا من یک تکه گوشت چاق و بی مصرف، افتاده ام و به من نگاه می کند. خیلی غریبم. پسرم فرانسه است. دختر کوچکم  حامله است. کسی نیست کمکم کند. دختر بزرگم طاقت ندارد به بیمارستان بیاید. همین داماد روی سرم ایستاده که از او خجالت می کشم. بازم دستشویی دارم. به فرزانه می گویم. کسی را صدا می زند. وای خدایا، با لگن به سراغم می آید. دامادم هم کمکش می کند. خدایا از شکستنم چه می خواهی. یک عمر مردانه جلوات زانو زدم. نماز خواندم. روزه گرفتم. حالا غرور مردانه ام  را چرا می شکنی....

تخت کناریم مردی است که دو لوله از گلویش آویزان است. با ماسک اکسیژن تنفس می کند. برایم دست تکان می دهد. ظاهرا روحیه اش خوب است.

نویسنده : مرتضی : ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره چهارده‌: زندگی روی محور مختصات

بعد از عدد یک، عدد دو روی محور مختصات با فاصله 1 واحد قرار دارد . یک روز صبح، دو عاشق 3 شد. به سه گفت چقدر دندونه هات زیباست. سه به دو گفت دندونه تو هم قشنگه. قوس کمرت هم زیباست.. دو خجالت کشید، اما عاشقانه به 3 نگاه کرد. برداری اومد و دو رو  به سه برد. بردار، مقدارش مثبت 1 بود و بعد جهتش رو عوض کرد و با منفی 1 به دو رسید. هر روز توی دنیا، این 2 و 3 بارها به هم میرسند. توی جدول ضرب وقتی کنار هم می ایستند جوابشون 6 می شود و وقتی باهم جمع می شوند جوابشون 5.

اما دیگه  دلشون نمی خواست ازهم فاصله داشته باشند و یکسری علامت بینشون حکم کنند.

دو به سه گفت : چرا طبیعت به ما ظلم کرده و بینمون این همه فاصله گذاشته؟ چرا هیچوقت من نمی تونم تو رو بغل کنم؟

سه گفت: غصه نخور. بالاخره یک راهی پیدا می کنیم.

بردارهای مختصات از دست اینها  خسته شده بودند. دو و سه دیگه جواب جمعشون 5 گرد و تپل نمی شد. ضربشون یک موجود  کج با اون دندونه زشت نمی شد. همه اعداد شاکی شده بودند. دو گریه می کرد و سه رو می خواست. سه به دو گفت: یکی از دندونه هامو میشکنم تا باهم یکی بشیم. اعداد دیگه قبول نکردند. گفتند اگر سه نباشه، محور خراب میشه. دل سه از این همه ظلم ، از این همه بودن برای دیگران گرفت. از اینکه قوانین و روابط طوری تعیین شده که حتما باید سرجای خودت باشی و نمی تونی دندونه های عشقت رو نوازش کنی. دو غمگین شده بود. یک روز تابع تانژانت از کنار اینها رد می شد و دنبال مقدار پنج پی/ دومش  می گشت.  خواست برای کسر مقدارش، از دو  مقداری قرض بگیره، اماهر چی گشت دو رو پیدا نکرد. از 1 پرسید ببینم دو کجاست ؟ یک جواب داد: دیونه شدی؟ خوب منو با خودم جمع کن به دو می رسی. تانژانت گفت : نه نبود.

یک گفت: خودشه، یکم کمرش خم  شده، یکمی شکسته شده.

تانژانت با ناراحتی گفت: چرا ؟ مگه چی شده ؟

یک گفت: عاشق سه شده ولی تو که می دونی اینا هیچ وقت بهم نمی رسن.

تانژانت یکمی فکر کرد و گفت: تو خیلی مایوسی یک! !تو هیچوقت تو ضرب کسی رو به جایی نمی رسونی، هیچوقت تو جمع، بیشتر از واحد به کسی کمک نمی کنی. چرا اصلا دو رو به سه نمی بری؟

یک گفت: اگر این کار رو بکنم تو می خوای بجای دو بشینی ؟

تانژانت گفت شما اعداد محور ایکس همیشه فکر می کنید دنیا همینیه که با منطق شما جور در میاد اما من تو دایره مثلثاتی می چرخم، با شیب  همه خطها آشنام،و خوب می دونم اینها رو چطور بهم برسونم.

تانژانت رفت سراغ دو و دلداریش داد. بهش گفت که به زودی به عشق واقعی میرسه. دو باورش نمی شد و گفت: با اعمال اصلی نمی خوام به 3 برسم. چون نباید جایی که هستم رو ترک کنم.

تانژانت  گفت خیالت راحت، صبح که بیدار شی، تو و سه در آغوش هم هستید.

تانژانت رفت پیش سه و باهاش حرف زد، دو از دور اونها رو نگاه می کرد و همه آرزوش این بود که حرف تانژانت درست باشه.

نصفه های شب، بر خلاف معمول، یک خط بلند از روی محور مختصات گذشت. دقیقا از رو سه. خطش طلایی بود و می درخشید. دو تانژانت رو می دید که چطور شیب خط رو تنظیم می کنه. دو انتهای خط رو نمی دید. کلا دید اعداد به خطها و چیزهایی که تو صفحه هست، دید محدودیه. یکسری شنیده است که تابع ها براشون آوردند.خیلی از اعداد ، از صفر شنیدند که "صفحه دروغه. خطها هم برای خودشون یک محور هستند که اونها هم با اعداد شکل گرفتند. اصلا شیب خطشون رو ما تعیین می کنیم."

صبح شده بود، دو چشماشو که باز کرد، دلش به یک سمت کشیده شد، انگار که مرده بود، اما از این مردن چیز تازه ای پدید اومده بود. داشت حرکت می کرد. پس جای من چی میشه ؟ بقیه اعداد بدون من چکار می کنند؟ پشت سرشو که نگاه کرد، خودش رو ری محور می دید. این چطور ممکنه. از اونطرف سه رو می دید که با عجله میومد طرفش. آغوشش رو باز کرده بود و داد میزد "آهای دو! عزیزم!" دو از چشماش اشک شوق ریخت. با سرعت به هم رسیدند و تو یک نقطه لباشون رو روی هم گذاشتند، بدناشون یکی شد و یک نقطه به مختصات دو و سه تشکیل دادند. تانژانت اومد و گفت: چطورید ؟ دو و سه گفتند ما کجاییم؟

تانژانت گفت، دیشب  من جای سه محور ایکس رو با محور وای جابجا کردم. حالا تصویر شماها سرجاش هست، اما خودتون روی صفحه عشقید. یک درک بالاتر. جاییه که هیچوقت صفر درکش نکرده و نمی تونه تحلیلش کنه. صفر منطقش فقظ روی محور حرکت می کنه. دو گفت این همه نقطه اینجاست، اونا هم مثل  ما عاشقند؟ تانژانت خندید و گفت:آره. شماها تا عشق و صفحه رو نفهمید به اینجا نمی رسید. اما اگر درکتون یکمی، فقط یکمی بالاتر بره، بعدا میام و شما رو با فضا آشنا می کنم. اونجا قواعد خیلی فرق می کنه. فعلا باعشقتون خوش باشید.

تانژانت اینو گفت و رفت. دو و سه از معانی جدید و درک جدید که داشتند خوشحال بودند. بردارها و اعمال اصلی رو روی محورها نگاه می کردند که چقدر تلاش می کنند، اما عشق و درک مختصات دار بودن رو ندارند. دو سرش رو روی سینه سه گذاشت. خطها میومدند و از رو مختصات رد می شدند. این خطها چقدر عجیب بودند.

دو گفت: راستی تو فضا ما چطور می شیم‌؟ این خطها چطور هستند ؟ سه بوسیدش و گفت فکر می کنم حالا زود باشه تا بفهمیم.

این محور تو کره مثلثاتی قرار داشت. روی این  محورها عددهایی مثل3.14 و 6.18 و2.71 زندگی می کردند که فهمشون از دنیا بیشتر بود. مثل اینها اعداد خاص دیگه ای هم هستند که هنوز وقتش نشده خودشون رو نشون بدهند.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم