يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره سیزده : دقایق

با اون چشمهای  درشتش وقتی بهم نگاه می کرد، روحم از تنم جدا می شد و با او یکی می شدم.  یعنی این روح از من که جدا می شد موهای تنم را می کشید و بلندشان می کرد، مثل یک قوه جاذبه. گرمای تنش معلولم می کرد و وقتی دستان لطیف و مهربانش را می گرفتم، بر دنیا چیره میشدم و خود را در اوج می دیدم. می فهمی  سعید ؟

- نه! اینها فقط شر و وره! چپیدی گوشه خونه و همش می گی اینجوری بود وفلان بود.

- می دونی یک روز باهم رفتیم یکجایی که خیلی خلوت بود. فقط من و اون. سرش رو گذاشت رو سینم . بازوش رو ناز می کردم، بهش گفتم که چقدر دوستش دارم، اونم گفت که چقدر سینه ام رو برای خوابیدن دوست داره. وقتی نفس می کشید، انگار روح من تازه می شد. سرمو گذاشتم رو سرش. با خنده گفت:مهران، تو چرا اینقدر منو دوست داری؟  گفتم: این حرفا چیه؟ خوب چون تو عشقمی . بخاطر این که می میرم واست. گفت: نه، اینا رو که می دونم. خوب چه منفعتی واسه تو داره که منو دوست داشته باشی؟ اصلا چرا اینجوری منو دوست داری؟ من خیلی ساده تر تو رو دوست دارم‌. گفتم :خوب دقیقا نمی تونم بگم واسه چی، اما فقط بخاطر وجود خودته تو رو با همین صورت و همین بدن و همین اخلاق و شخصیت دوست دارم و برای من تو یکتا هستی. سرشو آورد بالا و بوسیدم. هنوز حس داغی لبهاش روی صورتم هست.

- باز شروع کردی‌؟ اون گفت، من گفتم ! پاشو جمعش کن بابا، واسه من عاشق شده.

- سعید! یک چیزی تو دلم مونده و نمی دونم چطور بگم، به کی بگم. از خودم می ترسم. بس که با خودم تکرارش کردم. سعید هر روز که میگذره این حرف داره تو گلوم رشد می کنه، اما نمی تونم برم و بهش بگم. نمی تونم بگم بهش که دیگه فقط اونو می پرستم. نمی تونم بهش بگم دوستش دارم و دلم می خواد تا آخر زندگیم ، صورت اون رو ببینم. صورتش برام تکراری نمیشه. بابا من به کی بگم! چطور بگم که من بدون اون نمی تونم زندگی کنم. این احساس لعنتی که زیر پوستمه، این حس عشقی که تو قلبم گیر کرده، این حرفی که گلوم رو بند آورده رو چطور بگم؟ با کدوم ادبیاتی بگم که دیگران بفهمند. چطور بهش بگم که بازم بهم نگه برو نمی خوام هیچوقت ببینمت‌؟ ها؟ چرا کلمه ها اینقدر محدود شدند ؟ چرا هیچ کلمه ای رو نساختند که تا بهش بگم بفهمه تا چه حد دوستش دارم!! این دنیا برام شده مثل جهنم! من اگر نبینمش می میرم.

- چرا اینکارا رو می کنی؟ این همه دختر! بدبخت اون رفته با یکی دیگه و با اون خوشه. مگه زوره ؟ ها ؟ تو غلط کردی بیش از اندازه دوستش داشتی. چرا مثل بقیه نمیری هر روزت رو با یکی بگذرونی که چیزی تو گلوت گیر نکنه و مثل دیونه ها بشینی اینجا و اشک بریزی؟

- تو می دونی وقتی با صداش بهم می گفت سلام، 3 روز خوشحال بودم و هی سلامش رو که یادم میومد انرژی می گرفتم ؟‌ می دونی وقتی بهش می گفتم عسلم چطور بهم نگاه می کرد؟ تو فرق نگاهها رو درک می کنی‌؟ وقتی به یک دختری نگاه می کنی و از چشماش می خونی که همه دلت رو باید بهش بگی، اعتماد می کنی، احساست رو می چسبونی رو سینت! در آغوشش می گیری، دستش رو می گیری و هر جایی که میری دنبال خودت میبرشی، اونم با اشتیاق میاد. می خوای اگر اون نباشه دنیا نباشه. همه کاری می کنی که اون با یک نگاه پر افتخار بهت نگاه کنه. تا می تونی بهش کمک می کنی تا به خواسته هاش، به اهدافش برسه. همه این کارها رو می کنی و یک روز مثل یک سطل آشغال که پر شدی میزارت دم در و میگه خداحافظ. هر چی می گی بابا اینا آشغال نیست، اینها خاطراتمونه، ببین اینجای قلبم لبت رو بوسیدم، اینجا که داره خون میریزه بهت گفتم عاشقتم. تو که اگر از دستم خونی می اومد زمین و زمان رو بهم می دوختی چی شده که دلم رو پر خون می کنی! اما درجواب فقط در رو می کوبه روی صورتت. اصرار می کنی و میگه برو پی کارت! مزاحم! وقتی هر شب سرش رو روی سینه تو میگذاشت مزاحم نبودی، اما حالا دیگه هیچی نیستی.

- مهران پاشو برو صورتت رو آب بزن. خوب تو راست می گی اصلا. اما حالا که تموم شده. اونم که رفته. دنبال چی هستی؟‌ به فکر زندگیت باش، به فکر موفقیت های دیگه ای تو زندگیت

- آره همین کار رو می کنم. دارم فیلم سینمایی نگاه می کنم. هر جا دلم نخواست میرم پیش آپاراتچی و میگم فیلم رو عوض کنه. یک فیلم دیگه بگذاره. اینجاش خیلی غمناک شده. یارو آپارتچیه می گه نمیشه ! بلیط این فیلم رو گرفتی و باید تا آخرش نگاه کنی. هرچقدر التماسش می کنم حرفمو قبول نمی کنه. باید سرمو ببرم زیر صندلی و چیپس و آبمیوم رو بخورم. انگار نه انگار اینجا سینماست و همه دارند فیلم نگاه می کنند! انگار اومدم فقط چیپس بخورم. یک روزایی با شبنم میرفتیم سینما. چقدر فیلمهاش خوب بود. دستمون تو دست هم بود. هرجای فیلم که هیجان زده می شد دستم رو بیشتر فشار می داد و می گفت : وای مهران، دیدی چی شد ؟ منم با حالت مستی که داشتم می بوسیدمش و می گفتم نه عزیزم چی شد ؟ می خندید و می گفت : دیوونه مگه فیلم رو نگاه نمی کنی ؟ می گفتم نه فقط تو رو نگاه می کنم. می خندید.

- خوب مگه با دخترهای دیگه نمی تونی سینما بری؟ 

- چرا با همه میشه رفت سینما. بشرطی آپاراتچی رو راضی کنی از اینجا به بعد یک فیلم دیگه بزاره. چون این صحنه های اول فیلم اینقدر دردناک بود که دیگه حاضر نیستم بقیش رو ببینم. شبنم از این فیلم حذف شده. منم برای شبنم بود که فیلم می دیدم نه برای کس دیگه ای. یک روز مادرش گفت : بابا درسته دوستش داری، اما پسر خوب اینقدر بهش زنگ نزن خوب، بزار اونم بهت زنگ بزنه. گفتم نه آخه من مسئولشم و نمی خوام پول تلفن بده.

- حالا اینقدر که شما عاشق هم بودید چی شد که بهم زدید ؟

- یک روز باهم رفته بودیم بیرون. داشتیم تو خیابونها، از پشت پنجره مغازه ها به چیزهایی که دوست داشتیم نگاه می کردیم. تا اینکه چشممون افتاد به یک ساعت انگشتی خیلی خوشگل. گفت: مهران، ببین چقدر این قشنگه! کاش مال من بود. گفتم بیا بریم  واست بخرم. گفت : نه ، همینجوری گفتم ، جون تو. گفتم خوب من ازش خوشم اومده دوست دارم تو انگشتت ببینمش. دستشو گرفتم و با غرور رفتیم تو مغازه، که ساعت بخریم. برای انگشتش. اما انگشتر خریدیم.

- یعنی چی‌ ؟ نمی فهمم ساعت چه ربطی به انگشتر داره؟مگه انگشتر فروشی بود‌؟

- آره دیگه. همه ساعت فروشی ها انگشتر فروشی اند. باطری ساعتت رو عوض می کنند که بفهمی هنوز این زمان داره می گذره و تویی که ساکن و ثابت وایسادی. ساعتهای جور واجور گذاشتند که توش ببینی یکی انگشتر می خره و دست یکی دیگه می کنه و عشقشون رو باهم تقسیم می کنند.. یکی انگشترشو در میاره تا دیگه زندگی دونفریشون رو تموم کنه. خیلی ساعت دارند. اون مغازه هم پر ساعت بود. به فروشنده گفتم : اون ساعت انگشتی پشت ویترین رو می خواستم. اما تو چشمهای من نگاه نمی کرد. انگار ساعت درونی من منفعتی براش نداشت. زمانی که تو زندگیم سپری کردم هیچ جذابیتی براش نداشت. به صورت شبنم خیره شده بود. زمان رو می دید تو صورتش و بهش گفت سلام. شبنم دستپاچه گفت : سلام. پسرک گفت : خوبید ؟ شبنم گفت مرسی. من به ثانیه ها نگاه می کردم که چطور می گذشتنند. پسرک گفت الان خدمتتون تقدیم می کنم. شبنم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت پسر همسایشون بوده و چند سالیه از محلشون رفته.  ساعت انگشتی رو داد به من. به شبنم گفتم قشنگه ؟ گفت نه! دوست ندارم. بیا زود از اینجا بریم. منم لج کردم و بالاخره خریدمش. اومدیم بیرون. از دستم دلخور بود. گفتم چی شده ؟ جوابی نداد. تاکسی گرفتیم وسریع رفتیم خونه. 3 روز باهام قهر کرد که چرا اون ساعت  رو خریدم وقتی گفته نمی خواد. وقتی آشتی کرد، ساعت رو کردم تو انگشتش، چقدر به دستش می اومد. اون زیباتر از من شده بود. از اون روز به بعد بهم ایراد می گرفت....

- خوب اینا چه  ربطی داره ؟

- شبنم ساعت خیلی دوست داشت. مخصوصا بعضی ساعتها که اونو یاد گذشتش مینداخت. دعواهای ما جدی شد ه بود. کوچکترین حرفی که میزدم، شوخی می کردم ، چند روز باهام قهر می کرد. یکروز باطری ساعتم تموم شد. رفتم همون مغازه. البته ساعت تحملم باطریش تموم شده بود. رفتم تو و دیدم ساعت قلبم رو دیوار ساعت فروشی آویزونه. بهمین سادگی. شبنم چند وقت بعد با این پسرک ازدواج کرد. حالا من به کی بگم دوستش دارم ؟ چطور بگم ساعت زندگی من دیگه از کار افتاده! باطری داره. اما ساعت شمار نداره. این وا‍ژه ها اینقدر کم هستند، اینقدر بی ارزش هستند که غم به این بزرگی رو نمی تونند برام  تعریف کنند.  حالا تو میگی بیا برو با یکی دیگه، بیا برو زندگیت رو از سر بگیر! اما نمی فهمی دیگه زندگی برای من در جریان نیست. ساعت عمرم یکجا وایساده. حرکت نمی کنه. هر کس هم بیاد تو زندگیم، ساعت من کوک نمیشه! ساعت شمار زندگی من ، برای خودش دقیقه شمار پیدا کرده و منو با دقایقم تنها گذاشته.  آخ! این احساس حتی دردش هم نمی گیره.

- مهران پاشو بریم بیرون با هم از چیزهای دیگه دنیا بگیم. ولش کن این ساعتها رو. ولش کن این دقایق رو. بیا بریم یک گل رو نگاه کنیم که نه می دونه ساعت چیه، نه عشق، فقط رشد می کنه و زیبا میشه. اینقدر که دلت می خواد عاشقش باشی بدون هر زمانی

- سعید تو هم که داری دری وری می گی.

- خوب دری وری ها ته دل منم مونده بود، اما اینها ساعت ندارند و ابدین. پاشو بریم بیرون !

- آره بریم.

- ساعتت رو با خودت نیار.

نویسنده : مرتضی : ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره دوازده : دل خسته

صبح، ظهر، شب. چه تقسیمات مسخره ای. باید می گفتند، تاریکی، روشنی. بهتر بود در روشنی می خوابیدیم و در تاریکی زندگی می کردیم. اینطوری بیشتر به واقعیت شبیه بود. پشت چشمهای بسته ام، نورها را می بینیم. دو نور سفید روشن بازی می کنند، می آیند نزدیک هم، یک نوربزرگتر می شوند با هاله ای از نورآبی دور آن. محو می شوند، کف دستهایم را روی پلکهایم می گذارم. عجیب است. دوست دارم خودم را ناز کنم. مثل یک پدر به بدنم می گویم، ببخشید که برایت کم گذاشتم. با خودم می خندم و چشمهایم را باز می کنم. از این نوع آفتاب متنفرم. آفتابی که می افتد توی اتاق و گرم است ولی بیرون که می روی هوا سرد است. اگر گرمی، همه جا گرم باش. دو رویی به خورشید هم رسیده. بدنم را می کشم و بلند می شوم . می روم و به دست و رویم آبی می زنم و آهی می کشم. باز یک روز دیگر و ...... یعنی الان کجاست ؟  به خودم می گویم بی خیال و میرم چای شیرین و پنیرم را می خورم. تو این صبح لعنتی آخه باید چه  کار کرد ؟ امروز حوصله رفتن سرکار را ندارم. یادم می افتد وقتی منتظرش بودم و از دور می آمد. تمام وجودم به قلیان می آمد که در آغوشش بگیرم.  الان کجای این عالم است؟ مرده یا زنده؟ برای کی مهمه که احساس من چی باشه. اینقدر با خودم نق زدم و خاطرات خوب دونفری را مرور کردم حالم از خودم بهم می خوره. از این که تو فکرم باهاش دعوا می کنم و جواب حرفهایش را می دهم. کاری که هیچوقت نکردم. وقتی بر حق هم بودم گفتم ببخشید تقصیره منه. کی گفته گذشت خوبه؟ اگر گذشت نکرده بودم الان این دعوا را با خودم نداشتم. خیانت. چقدر این واژه کثیفه. این خیانتی که در حق من شد یک انتقام بود. انتقام خیانتی که به همه چیز کردم . یادمه کلاهی داشتم که خیلی دوستش می داشتم. یک روز سرد، وقتی روی سرم بود و گرما می داد به سرم، رفتم پشت پنجره یک مغازه. کلاه زیبایی که پشت ویترین بود بدجوری چشمم را گرفت. رفتم تو و کلاه را سرم کردم. عجب گرم و کیپ بود. خریدمش. کلاه قدیمی را انداختم گوشه خیابان تا یکی دیگه سرش کند. به من چه. او قدیمی و زشت شده بود. دلیل نمی شود که هر چیزی که بهش علاقه مندم را تا آخر دنیا نگه دارم. چیزهای بهتر و جدیدتر می آیند. در حق فریم عینک قدیمی ام هم همین کار رو کردم. از این موارد در زندگی ام کم نیست. این انتقام همین هاست. یک روز پشت یک ویترین ایستاده بود که پسری کنارش ایستاد و گفت هرچی می خوای برات می خرم. عادت نداشت به حرف غریبه ها بخنده. اما اونروز خندید.  اونروز سوار ماشین پسرک شد. خونه که اومد خیلی خوشحال بود. اما این بار خوشحالیش رو با من قسمت نکرد. مثل رابطه سرمن و کلاهی بود که انداختم دور. دیگه دستام گرمایی برایش نداشت. وقتی بازوانش را می مالیدم، نگاهم نمی کرد، چشمهایش را می بست و به پسرک فکر می کرد. به همه چیزم ایراد می گرفت. می گفت تو بی عرضه ای. تو هیچی نداری. بلد نیستی با آدم درد دل کنی. یک روز دعوایمان شد. بهش گفتم دوستت دارم، گفت اسم این دوست داشتن نیست، تو ندیدی پسرها چطور دخترها را دوست دارند. به چشمهایش نگاه کردم و گفتم ، من این چشمها را دوست دارم. چشمهایش را بست. یک ساعت بعد رفت بیرون. یک ماه بعد برگشت و حکم طلاق را زد به سینه ام. هنوز جایش پشت سینه ام می سوزد. آنگاه رادیو را روشن می کنی و می گوید: صبح زیبا و دل انگیز شما بخیر!  می روی سرکارت و باید لبخند مسخره ات را روی لبانت تاکسیدرمی کنی که دیگران ببینند و لذت ببرند. می آیی خانه و شب خوابت نمی برد. دلم می خواهد برم پشت یک ویترین مغازه و یک کلاه بخرم، بگذارم روی سرم و با نخ و سوزن به سرم بدوزمش تا یکی بهتر دیدم این را ول نکنم. زنگ در را می زنند. در را که باز می کنم پست چی است، و نامه ای برایم آورده. نامه از یک دوست قدیمی است که حال و احوال پرسیده. این هم دلش خوش است. هنوز نمی فهمیدیم فرق چاله با چاه چیست، می رفتیم دانشگاه و با این رفیقمان خوش بودیم. حالا خوب که فکر می کنم می بینم خوشی هم نبودیم. مثل یک بچه بودیم که جغجغه اش را تکان می دهد و نمی داند چیست و چقدر دیگران مسخره اش می کنند فقط صدایش را دوست دارد. شیر گاز را باز می کنم و ماهیتابه را رویش می گذارم. همش تقصیر همین بدن است با این دوپای لعنتی. اگر این مرا به سمتش نمی کشاند، اگر تمام کودکی ام را دنبال توپی این طرف و آن طرف نمی کشاند.... بگذار این بار از این بدن انتقام بگیرم. ماهیتابه را برمیدارم. شعله آتش را خاموش می کنم و بوی گاز را می شنوم. دنیا دور سرم می گردد. دو نور سفید به سمتم می آیند و باهم یکی می شوند. هاله نور آبی دورشان را می گیرد، دستم را روی پلکهایم می کشم.

چشمهایم را باز می کنم، خبری از آفتاب نیست. یک مهتابی روی سرم روشن کرده اند. لعنت! اینجا که بیمارستانه. بابا بگذارید من یک بار برای همیشه انتقام بگیرم. دکتر سفید پوش می آید روی سرم. اینها احتمالا برای این لباسشان سفید است که زود کثیفی را نشان بدهد. مثل  زندگی من است. فقط زندگی من همه جایش کثیف است برای اینکه لکه های سفیدی را نشان بدهد. پرستار می گوید برو خدا رو شکر کن دکتر اینجا بود و نجاتت داد. می گویم ممنون یک اتفاق بود. راستی کی مرا اینجا آورد؟ می گوید همسایه ها. فکر کنم هیچ همسایه خوبی را بر همسایه های بد خودم ترجیح نداده بودم، برای همین اینها انتقامی از من نگرفتند و الا می گذاشتند بمیرم. هرچند که از نظر من اگر می گذاشتند بمیرم حسن نیتشان معلوم تر بود. خوب کی به نظر من اهمیت میده. دکتر میاد و کلی مهمل از گاز گرفتگی و ریه و اینها میگه. پرستار می گه آقای دکتر تازه از خارج اومده اگر غیر ایشون بودند حتما می مردی. به این مرد ناجی انسانها نگاه می کنم و با همان لبخند تاکسیدرمی شده می گویم: خیلی ممنون دکتر جون.  کی میتونم برم بیرون ؟ عجب حرف احمقانه ای زدم. برم بیرون باز هوای سرد و خورشید گرم ؟ برم که صبح بخیر رادیو را گوش کنم. پشیمان شدم کاش این را نمی گفتم. اما خوب اگر حرفم را پس بگیرم نسبت به حرفی که زدم خیانت کردم و احتمالش هست این هم جزو لیست چیزهایی قرار بگیرد که بعدا سرفرصت انتقامش را خواهد گرفت. این است که به چشمان دکتر نگاه می کنم و زبانم را نگه می دارم. دکتر گفت سرمت که تموم شد می تونی بری.

سرمم تموم شد. از رو تختم بلند می شوم و میرم سمت راهرو. دکتر را می بینم که با دختری چه گرم گرفته. با آن روپوش سفیدش، که هیچ کثافتی رویش نیست. نزدیکش می شوم و یک چیزی درون دلم می گوید از این مرد تشکر کنم هرچند که حقوقش را می گیرد. می گویم آقای دکتر، رویش را بر می گرداند، صورت دختر را می بینم. یک چیزی از پشت گردنم می افتد پایین. باز این نورها دارند می آیند. آخر چرا باید دکتری که جان آدم را نجات می دهد معشوقه جدید عشق قدیمت باشد ؟؟ این انتقام کدام گناه است؟؟  روی زمین می افتم و چشمهایم تیره و تار می شود. دوباره که چشمم را باز می کنم، دستهایم سرد است. اینجا دیگر حتما سردخانه است. اما نه انگار خانه خودم است که پنجره ها را باز گذاشته اند. اطرافم رو نگاه می کنم و هیچی نمی بینم. یک آب گرم از روی صورتم می چکد، می غلطد، ناز و عشوه می کند و می رقصد رو ی صورتم. وسط این همه سردی باید هم اینقدر قدر خودش را بداند. می چکد روی بالشتم. صورتم را بین دستانم مخفی می کنم. خوابم می برد. صبح با نور گرم آفتاب بیدار می شوم. باز رادیو می گوید : صبح زیبای شما بخیر.  همه نفسم را یکجا بیرون می دهم.  بلند می شوم  در آیینه خودم را نگاه می کنم. میروم سرکارم. لبخند میزنم و کارم را می کنم.  همه خودکارهایم را نگاه می دارم، همه کاغذها را نگاه می دارم، حتی آنها را خط خطی نمی کنم، کامپیوترم را می بوسم. نمی خواهم خیانت کنم به اینها. نمی خواهم منتظر انتقام باشم یا اینکه دل اینها هم مثل دل من خسته شود. دست گرمی روی دستم قرار می گیرد و می گوید شنیدم خودت را می خواستی بکشی؟‌ به صورت زیبایش نگاه می کنم، لبخند مسخره ای میزنم و می گویم نه بابا اتفاق بود. توی دلم خودم را می کشم .فراموشش نمی کنم، و این را اصلا نمی بینم. همه اش از همین جا شروع شده بود. . توی دلم به خودم خیانت کردم. انتقام این چه چیزی است ؟ می دوم طرفش و جلوی همه همکاران لبانش را می بوسم. از خجالت قرمز می شود. خوشحالم که انتقام قرمز شدن صورت او، قرمز شدن لبهای من بود. دلش خوش می شود. رادیو می گوید عصر بخیر. واژه عصر برایم معنی پیدا می کند. از یک روشنی مرده به یک تاریکی پر از زندگی می روم. نه مثل این است که صبح و ظهر و شب برای خودشان معنی دارند. امشب که من و او در آغوش هم معنی  تازه ای از شب خواهیم فهمید.

 

نویسنده : مرتضی : ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره یازده: شرح درد اشتیاق

کنار خیابان ایستاده بود. خیابانی پر از رنگ و انسان. جای دنجی بود ولی هرکس که رد می شد می فهمید منتظر است. به او نگاه می کنند، هر نگاه صحبت خود را دارد و او همه صحبت ها را میدید. همه عمرش مردم را نظاره کرده بود. مردمی که کار خود را می کردند. گاهی مردمان خوشحال و گاهی مردمان غمگین. این چهره زندگی بود و او در خیابانی از زندگی ایستاده بود. محسن، پانزده سال که داشت، در یک کارگاه کفاشی مشغول کار شده بود. پدرش غمگین ترین مردی بود که او تا آن روز دیده بود. مادر محسن، وقتی 12 سال داشت مرده بود.  کفشها را که می دوخت به این فکر می کرد که چه کسی آن را می پوشد. شاید با این کفش به مراسم خاکسپاری عزیزی برود، یا شاید به مجلس عروسی. زندگی عجیبی است. کفش همان کفش است، با وفا به دستان کسی که بر آن کوک می زند. ولی پای کسی او را به جایی دیگر می برد. همین روزها بود که پدرش مریض شد. او تک فرزند خانواده ای بود که از دار دنیا فقط او را داشتند. 10 سالش که بود، همه بهش می گفتند یکی یک دونه و با لبخند می گفتند. سال بعد که پدرش هم مرد، به او می گفت یکی یک دانه تنها و همه با غم می گفتند. پدرش که مریض شد، او در خانه از پدر مراقبت می کرد و چرم را برای کفشها می برید. پدرش با نگاه بغض آلودی به محسن نگاه می کرد. محسن به او با لبخند نگاه می کرد. روزهایی که روی سر پدر بیمارش می نشست، و پدرش خواب بود به تک تک چین و چروک های پوست پدر نگاه می کرد. با خودش تصور می کرد لای اینها خاک می رود. آن شب موهای پدر را شانه کرد، ناخانهایش پدر را گرفت. پدر خوابید. تا صبح چند بار روی سرش آمد. نگاهش کرد. بوسیدش. محسن رفت خوابید. وقتی بیدار شد، پدر نفس نمی کشید. وقتی روی پدر خاک می ریختند، او نمی توانست گریه کند. وقتی گور پر از خاک شد و رویش را صاف کردند، فهمید دیگر او را نمی بیند. نشست و گریست. سعی می کرد فقط به یک نقطه خیره شود و از هجوم آن همه نگاه پرهیز کند. یاد مادرش افتاد وقتی او مرد، شبهای زیادی را نخوابید. او را وقتی سر قبر آوردند که مادر سنگ قبر داشت.

 محسن به ساعتش نگاه کرد، کم کم خیابان شلوغ می شد، قرار بود ساعت 9 بیاید، اما الان نیم ساعت گذشته و او هنوز نیامده. محسن در 18 سالگی یک کامپیوتر برای خود خرید، در 20 سالگی یک مغازه خدمات کامپیوتری زد ، و در 23 سالگی او در اینترنت با یک دختر آشنا شد. دختری که تمام وجودش را پر کرد. او تمام سفید و سیاهی های زندگی اش را برای دختر گفت. از کفشهایی گفت که شاید صاحبانشان درون گور خوابیده اند و تنها مانده اند، از چرمهایی که برید و هیچوقت کفش نشدند، از پدر و مادری گفت که تا آخر عمر کنار فرزندشان خواهند بود. دختر به حرفهایش گوش می داد، برایش عشوه می کرد و دل او را داشت. روزی با هم قرار گذاشتند. روز دیگر در آغوش هم بودند. و روز دیگر دنیا از آن آنها بود. خاطرات از پله های قلبشان بالا می رفت. محسن در25 سالگی در  یک کارخانه اتومبیل سازی استخدام شد. کارش این بود که چراغ های جلو و عقب اتومبیل را نصب کند. دلش شاد بود که امروز از چراغهایی که نصب کرده برای عشقش می گوید و باز هم به او گوش می دهد. یکی از همین روزهای معمولی بود. نه پاییز بود و نه باران می آمد که وقتی به عشقش زنگ زد، او گفت بس است! دیگر بس است و دیگر نمی خواهم ببینمت. محسن با تعجب گفت : خاطراتمان پس چه می شود؟ رویاهایمان؟ عشقش گفت: فراموش کن.محسن دوباره گفت‌: مگر نگفتی دوستم داری؟ عشقش گفت: به عنوان یک انسان بله، نه بیشتر. تمام شد. چراغها روی ماشین ها نصب می شدند و کسی اطلاع پیدا نمی کرد که آن را نصب کرده. برای کسی مهم نبوذ. مهم این بود که جاده را روشن کنند. کسی اهمیت نمی داد چه کسی ، که با چه کسانی همنشین بوده آن چراغ را نصب کرده است. محسن 27 سال داشت که آن کار را ترک کرد. یک روز بارانی و زیبا که بنفشه ها تازه از خواب بیدار شده بودند، محسن با معرفی یکی از دوستانش به دهاتی رفت. آنجا روی مزرعه ای یک سال کار کرد. کارش این بود که به زمین برسد تا گندم خوبی بدهد. تک تک کارهایش مهم بود. اگر یکی از کارهایش را اشتباه انجام می داد ممکن بود جان چندین هزار دانه گندم به خطر بیافتد. برایش مهم نبود که آنها را خواهد خورد، مهم این بود که با عشق آنها را پرورش دهد.

دیروز به او زنگ زد. گفت من پشیمانم و جز تو عشقی ندارم. می خواهم ببینمت. محسن در خیابان منتظرش بود تا بیاید. اشتیاق زیادی داشت تا دوباره او را حس کند که از دور به او نزدیک می شد. ساعت 12 است که کم کم پیدایش می شود. مثل همیشه اش هست. زیبا و دلربا. وقتی به هم رسیدند، محسن به چشمهای دختر نگاه کرد، شاخه ای گندم به او هدیه داد و یک تکه چرم. وقتی سوار تاکسی شدند، محسن درحالی که عشقش را در آغوش گرفته بود به راننده گفت چراغهای ماشینت را روشن کن. 

نویسنده : مرتضی : ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم