يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

شماره ده: یک روز زندگی (2)

شقایق ؟ می کشمت! لیلا خودش رو جلوی شقایق گرفت و گفت اشتباه شده! یکم آروم باشید...اما پدر شقایق خیلی عصبانی بود و اصلا این حرفها تو کتش نمی رفت..

کامران پرید جلو و گفت سلام ، من کامران محسنی هستم، استاد زبان فرانسه دخترتون، یک سوء تفاهم پیش اومده..

با صحبت کامران، پدر شقایق آروم شد، انگار که تازه خودش رو تو آینه بی کلاسی دیده بود، صداش رو صاف کرد و گفت: موضوع چیه ؟

کامران با خونسردی گفت: هیچی، دختر خانومتون رو قرار بود برسونم تا یک کتاب فروشی که آشنای بنده است ، که برادران گشت پلیس رسیدند و این بلوا رو به پا کردند..

پدر شایق که آروم شده بود، گفت آها پس قضیه اینه... باشه، و رفت تو اتاق سرنگهبان. چند دقیقه بعد اومد بیرون به آقای محسنی گفت ببخشید دردسر شد، کامران هم گفت‌: پیش میاد دیگه، در ضمن دخترتون خیلی با استعداده....

شقایق چشماش پر اشک شده بود از شوق، فکرشو هم نمی کرد این قائله به این خوبی تموم بشه. پدر شقایق گفت: بابا بیا بریم...شقایق لیلا رو بوسید و با پدرش رفت.

لیلا اومد جلو و گفت : تو نابغه ای!! نزدیک بود این دختره خل کشته بشه.

کامران گفت: اسم اون که شقایق بود، تو اسمت چیه که سوتی ندم؟ لیلا هم اسمشو گفت.

پدر مسعود چند دقیقه بعد اومد و با کامران خوش و بش کرد و گفت الان درستش می کنم و رفت تو اتاق سرنگهبان. انگار کلی هم طلبکار بود، و شروع کرد به سر و صدا ... چند دقیقه ای نگذشته بود که با مسعود اومدن بیرون. پدر مسعود گفت : کامران جان شرمنده، هر چی بهش گفتم، گفت تا پدرت نیاد نمی شه و به لیلا نگاهی کرد و رفتند...

کامران رو به لیلا کرد و گفت: به پدرت چی بگیم ؟

لیلا گفت: هیچی، اون نمیاد

کامران گفت: چرا؟ مامانت میاد؟

لیلا گفت: نه اونم نمی یاد.

کامران با تعجب گفت: یعنی چی ؟ میشه بگی تا هماهنگش کنیم؟

یکدفعه، محمد (پدر کامران) با فرانک اومدن تو کلانتری، فرانک یک لحظه وایساد و فریاد زد: لیلا! لیلا به فرانک نگاه کرد: وای خدا باورم نمی شه

دو تا دختر پریدن تو بغل هم.

محمد به کامران نگاه کرد و گفت: از تو توقع نداشتم، اما چیزی نیست، کجا باید صحبت کنم؟

کامران با پدرش رفتند تو اتاق سرنگهبان و چند دقیقه بعد با سرنگهبان بیرون اومدند و سرنگهبان گفت: دخترم شما هم می تونی با دوستات بری، آقای محسنی ببخشید ما وظیفمون رو انجام میدیم. بچه ها امیدوارم شما هم ناراحت نشده باشید.

چند دقیقه بعد تو ماشین بودند و به سمت خونه می رفتند. کامران رو به فرانک گفت : میشه بگید چه خبره‌؟

فرانک گفت: لیلا دوست قدیمی منه، همسایمون بودند، وقتی تو فرانسه بودی بهترین دوست من بود...همون دختریه که کلی واست تعریف کرده بودم....

کامران گفت: عجب تصادفی... پدر کامران بهش نگاه کرد و کامران خجالت کشید

لیلا رو به خونشون رسوندن و برگشتند خونه. محمد هیچی نگفت و فرانک دائم از لیلا تعریف می کرد.

کامران رفت تو اتاقش و لپ تاپش رو روشن کرد، فرانک اومد و گفت : به به  داداشی! فکر نمی کردم .....کامران پرید تو حرفش: میشه بس کنی؟

فرانک: خیلی خوب بابا، اما خوشم اومد انتخابت حرف نداشت و با خنده دوید بیرون

بعد از شام، کامران دوباره رفت تو اتاقش، محمد اومد پیشش نشست و گفت : چطوری؟

کامران : ببخشید، نمی خواستم اینجوری بشه...

محمد: از من عذر نخواه. بیین رفتارت چطور بوده. آدم چطور می تونه دختری رو که نمی شناسه سوار کنه، و باهاش آشنا بشه، درست نیست، اون هم خانواده داره، واسه برادری، پدری و مادری خیلی عزیزه و این درست نیست...

کامران: ولی این مسائل تو اروپا حل شده است. درسته که دختر هم فامیل داره و به اصطلاح غیرتمند داره، اما بالاخره خودش هم حق انتخاب داره.

محمد: من نمی تونم به کارت ایراد بگیرم، اما به عقیده من درست نیست ...

کامران : بابا میشه یک چیزی رو بهم بگی ؟ من اگر نمازمو  نخونم مطمئنم با من برخورد می کنی، اگر روزه ام رو نگیرم شاید خونه راهم ندی، چرا سر این قضیه نمی تونی ایراد بگیری و کلا یکجوری رفتار می کنی؟

محمد: خوب می دونی، شاید خودم هم اینکار رو کرده باشم.

کامران : یعنی چی ؟

محمد با خنده گفت: خوب این چیزی نیست که هر روز  آدم بتونه به پسرش بگه. اما من و مادرت همینطوری آشنا شدیم. و شانس من بود که دختری که من مزاحمت واسش ایجاد کرده بودم خیلی خانواده خوبی داشت و من هم همینطور... البته اونزمان کار ما هم به کلانتری کشید

کامران خندید و گفت : واقعا ؟ واسه چی کلانتری ؟ زمان شما که این خبرها نبود ؟

محمد گفت: خوب اونزمان من هم ماشین نداشتم. اما یک روز به یکی از دوستام گفتم این خانومه خیلی به دلم میشینه و اونم گفت برو جلو. من هم جوون رفتم جلو و جوابی که گرفتم یک سیلی آب دار بود... بعد چند نفر ریختند و دعوا شد...

کامران : چه جالب،  نمی دونستم مامانم اینطوری بوده...

محمد: البته به نظرم هیمن غرورش منو جذب کردو باعث شد.... ولش کن! اما کار تو خوب نیست. هر چند لیلا خیلی دختر خوبیه. مثل دختر خودمه.

کامران : بابا نوبت ما شد بد شد ؟

محمد: ببین، شاید یک سرنوشت نوشته شده برامون این باشه که اینطوری یارمون رو انتخاب کنیم. اما ممکنه این سرنوشت ما نباشه. بخوایم با چنگ اندازی به عرف، به قاعده فرهنگی خودمون، یک قدمی رو برداریم، به یک دوستی پوچ ، یا یک احساس سرخورده برسیم... اینه که این کار رو ترسناک می کنه. درسته عاقبت من و مادرت بخیر شد، اما اگر ذره ای فقط یکی از ماها احساس واقعیش این نبود می دونی چی می شد ؟

کامران : خوب تجربه می شد! و خندید

محمد : آره تجربه می شد. شاید مثل یک تجربه تصادف که آدم یکبار پاشو از دست میده. بعضی تجربه ها خیلی گرونه. خیلی واسه آدم بد تموم میشه. البته تجربه شکست روحی بدتر از این حرفاست.

کامران : بابا پس چرا بعضیا خیلی راحت این کارها رو می کنند و هیچی نمی شه ؟ نه شکست روحی و نه ..

محمد: اشتباه می کنی. یا انسان سالمی هست یا نه. اگر هست که احساسش واسش خیلی مهمه و این یعنی دلشو به یکی میده و دروغ نمی گه. اگر هم نیست احساس واسش مهم نیست و این خودش یعنی خیلی کارش شده. یعنی کلی از دنیا عقبه. مثل بچه ای هست که بهش بگی هر چی میخوای بهت میدیم و بگه من یک پفک می خوام، من یک دوچرخه می خوام، حالا بهش بگو باباجون بیا واست یک کامیون شمش طلا یا بهترین ماشین دنیا رو می گیرم ولی اون میگه نه.... چون از دنیا عقبه. چون عقلش کمه.  اینایی هم که از باهم بودن به هوس اکتفا می کنند و نمی دونند عشق چیه همینطوریه..

کامران: بابا از لیلا بگو

محمد: خوب فکر کنم دیگه وقتشه بخوابی...

کامران : خوب پدرجان می خوام بدونم پدر و مادرش کی هستند و اینا، مگه نگفتی بعضی وقتها سرنوشته ؟

محمد: آره پسرم سرنوشته. پدر لیلا مرد شریفی بود که یک روز هوس کرد یک زن دیگه بگیره، و مادر لیلا رو تنها گذاشت، مادر لیلا دو ماه بعد سرطان گرفت، پدر لیلا برگشت که جبران کنه، ولی دیر شده بود... پدرش هیچوقت خودش رو نبخشید و رفت. کسی نمی دونه کجاست. لیلا همه اینها رو دید و ما تو این 5 سالی که می شناختیمش دیدیم که خم به ابرو نیاورد، یک دختر حسابیه، مثل مادرش.

کامران : به نظر من هم دختر خوبی می اومد.

چند ماه بعد کامران جلوی پای لیلا ترمز زد، لیلا رو سوار ماشین کرد و باهم رفتند. البته لیلا لباس سفیدی تنش بود و کامران از این سرنوشت خوشحال بود. اونها رفتند تو جاده. جاده ای که توش ماشین های زیادی ترمز زدند و دخترهایی با لباس سفید رو سوار کردند و هیچ وقت به مقصد نرسیدند، جاده ای که سرنوشت پلیس اون جاده است و تصمیم های درست راننده و مسافرش، تضمین کننده رسیدن به مقصد .

کامران تو ماشین به همسرش گفت : بچه که بودم گلها رو من آب می دادم. گلدونهاش رو هم پدرم عوض می کرد. زیر آفتاب هم می گذاشتیم و پدرم همیشه می گفت رشدش با خدا، لیلا خنیدید و این باغچه پر گل شد.

پایان

نویسنده : مرتضی : ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره نه : یک روز زندگی (1)

بعد از ظهر یک تابستان گرم بود. هوا کم کم تاریک می شد و شبهای تابستان با همه چراغهای تو خیابانها و همه مردمی که آمده بودند برای راه رفتن و خرید شروع شده بود. مسعود دوست کامران بهش زنگ زد و گفت : کامران امروز چه کاره ای؟ میای یک دوری بزنیم؟

کامران: باشه، یک ساعت دیگه همون جای همیشگی.

یک ساعت بعد، کامران و مسعود توی ماشین و تو خیابونها در حال چرخیدن بودند. کنار یک کیوسک روزنامه فروشی، چشم مسعود افتاد به دوتا دختر، و به کامران گفت : کامران، اون دوتا رو، سوارشون بکنیم ؟

کامران: بابا بیخیال شو. از این عرضه ها نداری.

مسعود : حالا می بینی که دارم یا نه. مسعود رفت و دقیقا جلوی پای دخترها وایساد و شیشه رو داد پایین. . پدر کامران یکی از کاسبهای خوب و با خدای بازار بود. از اون آدمهایی که دستش به خیر بود و اگر مشکلی پیش می اومد پیش این حاج آقا می اومدند. کامران، بچه نماز خون و با خدا پیغمبری بود که حالا شور و شر جوونی گرفته بودش، و چشمهاش تو خیابونها غیر از تابلوهای مغازه ها، چیزهای دیگه ای هم واسه دید زدن پیدا کرده بود اما تا حالا مزاحمت خیابونی رو امتحان نکرده بود. کامران چشمش تو چشم دخترا افتاد خجالت کشید، تا حالا اینطوری نشده بود، یکی از دخترا که نزدیک پنجره ماشین بود و خجالت کامران رو دید، نا خودآگاه خنده اش گرفت.

مسعود: خنده علامت رضاست ؟ میاید با هم یک دوری بزنیم؟

کامران یک نگاه معنی داری به مسعود کرد، اما مسعود محل نگذاشت.

لیلا و شقایق، دو تا دوست قدیمی بودند. بعد از دبیرستان واسه کنکور، هر روز با هم درس می خوندند و اینطوری دوستی پایدار دخترانه شکل گرفته بود. تابستون رو برای اینکه بیکار نباشند کلاس زبان  فرانسه میرفتند. لیلا اولش مخالف بود چون می گفت این زبان فایده ای نداره،هیچ جا کاربردی نداره، همون انگلیسی بلدیم کافیه، اما بعدا از یادگیری یک زبان دیگه خیلی خوشش اومد. اونروز تو کلاس کلی خندیده بودند، آخه فیلم درسیشون، در رابطه با آشنایی یک پسر و دختر فرانسوی بود که بخاطر یک سوء تفاهم شکل گرفته بود و بعد عاشق هم شدند. بعد از کلاس شقایق می گفت چقدر این خارجی ها راحتند. امروز با یکی دوست می شوند و فردا یکی دیگه اونم الکی و هیچ عشقی وجود نداره بینشون. لیلا هم گفت اه خیلی بدم میاد. همیشه تا ایستگاه اتوبوس رو باهم می رفتند، اما اونروز لیلا گفت بیا با تاکسی بریم، حوصله اتوبوس رو ندارم. کنار خیابون وایساده بودند که یک ماشین مدل بالا جلو پاشون ترمز کرد.

مسعود ادامه داد: بیاید بالا دیگه الان پلیس جریممون می کنه! بعد دیگه واستون بستنی نمی خرما!

شقایق گفت: اگر بستنی می خری سوار میشیم!

لیلا با چشمهایی که داشت از حدقه میزد بیرون به شقایق نگاه کرد و گفت: چی میگی ؟

شقایق خنده شیطنت آمیزی کرد.

مسعود گفت: بستنی هم واستون می خریم، باور کنید پسرای بی آزاری هستیم و دنبال هم صحبت می گردیم.

شقایق رو کرد به لیلا و با خنده آروم بهش گفت: چیکار کنیم ؟

لیلا: چی کار کنیم چیه؟ دیوونه شدی؟

شقایق: بابا بستنیمونو می خوریم، ببین اون که پشت فرمونه چه خوب نگاه میکنه

لیلا: پس بگو موضوع چیه!

صدای آژیر پلیس بلند شد. مسعود با عجله گفت: یالا سوار بشید دیگه.

شقایق در ماشین رو باز کرد و دست لیلا رو گرفت و بزور کشید تو ماشین. لیلا نشست تو ماشین و با خودش گفت: داری چیکار می کنی ؟ به شقایق نگاه کرد که داشت می خندید. انگار بار اولش نبود یا لااقل خیلی اعتماد بنفس داشت. مسعود راه افتاد و گفت من مسعودم، شقایق هم گفت خوشبختم منم مریمم. کامران و لیلا بیرون رو نگاه می کردند. مسعود گفت: خانم شما صحبتی نمی کنید ؟ و از تو آینه به لیلا نگاه کرد. با چشم به کامران اشاره کرد که باهاش حرف بزنه.

کامران گفت: سلام، من کامرانم، خوبید؟ شقایق خندش گرفت. لیلا آروم به شقایق گفت: مرگ! کامران گفت چی ؟ لیلا گفت : هیچی، گفتم خوشبختم منم آرزو هستم.

تو ماشین مسعود پر حرفی می کرد و شقایق هم سریع جواب می داد. کامران و لیلا هم به ندرت در تایید دوستشون حرف میزدند تا اینکه مسعود جلو یک کافه وایساد. باهم وارد کافه شدند و یک میز گرفتند. مسعود گفت من برم پیش صاحب کافه دوستمه، کامران تو سفارش بده تا من بیام.

کامران پسر خوشتیپ و متینی بود. با دخترا سر یک میز نشستند. لیلا کتابی رو که دستش بود رو میز گذاشت. کامران گفت: چه جالب فرانسوی می خونید؟

لیلا : آره چطور ؟

کامران: آخه منم فرانسه تدریس می کنم.

شقایق با چشمهایی که برق می زد: جدی؟ کجا ؟

کامران خواست جواب بده که پیشخدمت (گارسون) کافه اومد و کامران که یخش باز شده بود گفت :خوب شما چی می خورید؟ لیلا گفت هر چی شما سفارش بدید. کامران هم 4 تا بستنی شکلاتی و میوه ای سفارش داد.

لیلا : فرانسوی رو کجا یاد گرفتید؟

کامران: من 5 سال فرانسه دانشجو بودم

لیلا : چه جالب، چه رشته ای می خوندید.

کامران اومد و دستش چهارتا بستنی بود: خوب بفرمایید، مریم من چطوره؟

شقایق: بچه پررو. مرسی! - و بستنی رو گرفت.

...

یک ساعت بعد دوباره سوار ماشین بودند، و قرار بود دخترها رو تا نزدیک خونشون برسونند. کامران با خودش فکر می کرد عجب احمقی بوده که قبل از این از این کارها نکرده و خوشحال بود با آرزو آشنا شده بود. لیلا داشت فکر می کرد اگر من فرانسوی بلد نبودم چقدر جلو کامران ضایع می شدم و چقدر پسر خوبیه. شقایق فکر می کرد کاش با کامران دوست شده بود، این پسره مسعود خیلی عقل نداره. مسعود داشت فکر می کرد چطوری شمارشون رو بگیره و قرار بعدی رو ردیف کنه.

انعکاس نور قرمز تو ماشین افتاد، نوری که متناوب داخل ماشین رو روشن می کرد، نور وقتی کنار ماشین اونها رسید ، صدا دار شد و گفت: بزن کنار...

مسعود وایساد. مردی از ماشین پیاده شد و به سمتشون اومد و گفت: مدارک...

مسعود که حسابی دست و پاش و گم کرده بود، مدارکشو داد به افسر پلیس.

پلیس: این خانومها چه نسبتی با شما دارند؟

کامران به خودش فوش می داد، لیلا دنیا رو سیاه می دید و شقایق خنده رو لبهاش خشک شد.

مسعود گفت: هم دانشگاهی هستیم و داریم خانومها رو می رسونیم خونشون

پلیس: دانشگاه؟ الان تابستونه! مگه دانشگاهها تعطیل نیست؟

کامران: جناب سروان این چه حرفیه؟ ترم تابستونی داریم. اصلا واسه چی دروغ بگیم؟

پلیس: ترم تابستونی؟ چطور بچه من نداره؟ دنبال من بیاید کلانتری اونجا معلوم میشه. مسعود پرید پایین و رفت سمت پلیس. لیلا گفت: حالا چیکار کنیم، بدبخت شدیم رفت! شقایق گفت: ناراحت نباش عزیزم عمرا کاری نمی تونن بکنند. اصلا بیا پیاده بشیم. لیلا گفت : تو یکی ساکت باش... آقا کامران چیکار کنیم؟

کامران گفت: صبر کنید ببینیم چی میشه. هر چی گفتند می گیم هم دانشگاهی هستیم. کارت دانشجویی هم خواستند بگید همراتون نیست. دانشگاه آزاد واحد مرکز هم هستیم، اوکی؟

دخترها هم سرتکون دادند. مسعود رو سوار ماشین پلیس کردند و یک پلیس به سمت ماشین بچه ها اومد و ماشین رو تا کلانتری برد.

غزل، داشت سالاد درست می کرد و به تلویزیون نگاه می کرد. تلفن زنگ زد. بابای غزل گفت: یکی این تلفن رو جواب بده!

غزل تلفن رو برداشت و گفت: بابا ، بابا بیا شما رو می خواد.

پدر غزل: بله ؟ کدوم کلانتری؟  (ظرف سالاد از دست غزل افتاد) باشه الان میام.

غزل: بابا چی شده ؟

پدر غزل: برو گمشو تو اتاقت! لجنها....

غزل با چشم گریون: بابا؟ چرا فحش می دی؟  چی شده ؟

پدر غزل: خواهرت رو گرفتند! با دوتا پسر!

غزل: بابا حتما اشتباه شده، چرا زود قضاوت می کنی؟ شقایق اهل اینکارها نیست.

پدر غزل: از جلو چشمام دور شو و الا اینقدر میزنمت که ...

غزل با چشم گریون دوید سمت اتاقش..

- دیوارهای سبز لجنی! اه چقدر بدم میاد از اینجا، اینها رو کامران با خودش می گفت، سربازی وارد اتاق میشه و سلام نظامی میده: قربان دو تا معتاد رو گرفتند، بیارم واسه بازجویی؟ ....چند دقیقه بعد دوتا انسان نما رو با دستبند وارد اتاق کردند... یعنی جای من هم اینجاست؟؟ خدایا این چه بلایی بود سرم آوردی آخه!

لیلا شقایق رو آروم می کرد و می گفت: بابا کاری نکردیم که چرا اینجوری می کنی؟

شقایق با گریه: تو که بابام رو نمی شناسی... می کشتم!

لیلا: همش تقصیر خودته. چرا منم تو این دردسر انداختی؟؟

- محمد جان، کجا میری این موقع شب ؟ هیچی عزیزم، الان یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت برم چکم رو بگیرم، زود بر میگردم.

محمد ماشین رو برد بیرون و در رو بست، چشمش به دخترش فرانک افتاد.

فرانک: سلام بابا، کجا؟

محمد: هیچ جا الان بر می گردم... کمی مکث کرد و گفت: فرانک بیا سوار شو بهت احتیاج دارم،

فرانک: اا.. بابا چی شده ؟

محمد: بیا سوار شو تا بهت بگم.... کامران رو پلیس با دختر گرفته،

فرانک: بابا شوخی می کنی؟ کامران که اهل این حرفا نیست!

محمد: خودم هم تعجب کردم، بیا بریم اونجا داداشت رو دلداری بده، باشه ؟

فرانک: باشه . با خودش گفت: عجیبه، همیشه فکر می کردم بابای مومن من اگر چنین چیزی پیش بیاد خیلی رفتار بدی داشته باشه...

کامران تو سالن کلانتری قدم میزد و با خودش می گفت: عجب شانسی. یکبار تو عمرمون دست از پا خطا کردیم ها... ببین چی شد.. چشمش افتاد به آرزو (لیلا). چه دختر صبوری بود. بر عکس مریم (شقایق) که هی داد و بیداد می کرد، لیلا چیزی نمی گفت. دختری که زود می خنده، زودم گریه می کنه. دختری که زود در ماشین رو باز می کنه، زود هم از اون در پیاده میشه.... رفت سمت آرزو (لیلا) و گفت : نگران نباشید. لیلا گفت من نگران نیستم، بابا واسه شقایق نگرانم.

کامران: شقایق ؟

مردی که به شدت عصبانی بود به سمت دخترها اومد....

(ادامه دارد....)

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هشت: یاران توپ سه جلد

فوتبال عشق بچه های محل بود. صبح ساعت 10 همه کنار درخت کاج بلند محل جمع می شدند و یارکشی می شد. معمولا 6 تا تیم از بچه های محل جمع می شدند. قانون این بود که همه با خودشون 100 تومن بیارند که بابت پول توپ پلاستیکی بشه. دروازه هم که با آجر و سنگ ردیف می شد. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و اون هم این توپهای بی کیفیت بود. می خورد به ماشین، بوته گل، لبه جدول و... سریع سوراخ می شد و مسابقه تعطیل می شد. حتی از اومدن آقای غلامی هم بدتر بود. آقای غلامی همسایه ای بود که با فوتبال بچه ها مشکل داشت و همیشه بازی رو خراب می کرد و می گفت :"برید خونه هاتون، ما آسایش نداریم از دست شما وروجکها". البته چندتا همسایه دیگه هم به بچه ها آسیب مالی رسونده بودند. تقریبا روزی 4 تا توپ می خریدند و آخر روز که بازی تموم شده بود هیچ توپی نداشتند. علی یکی از بچه ها بود که اوضاع مالی خوبی نداشت و براش سخت بود هر روز پول بیاره و آخرش هم توپ نداشته باشند. یک روز تابستونی علی به بقیه بچه ها گفت : آقا سعی کنیم توپ رو به جاهایی که احتمال سوراخ شدنش میره نزنیم. این درست نیست ما هر روز این همه پولمون رو بدیم  به توپ. بجاش می تونیم با پولمون آبمیوه بخوریم، یا دروازه آهنی بسازیم، نظرتون چیه؟ بچه ها گفتند علی راست می گه.

اون روز 6 تا توپ سوراخ شد. آخر بازی علی حسابی عصبانی  بود و گفت: واقعا ممنون چقدر گوش کردید. هوشنگ که بچه پولدار بود گفت: خوب تو پول نداری به ماچه؟ ما پول می دیم توپ می خریم، سوراخ هم شد، یکی دیگه می خریم. علی گفت: پولتو به رخ من نکش من منظورم اینه که حیف پولمونه . ولی بچه ها به حرفش گوش نداند.

از اون روز به بعد علی با بقیه بچه ها بازی نکرد. علی یک توپ داشت، و خودش با دیوار پاس کاری می کرد. چندتا از دوستاش، اومدن و گفتند برگرد، تو بازیکن خوبی بودی. پول توپ تو رو ما می دیم. علی گفت: مسئله پول توپ نیست، مسئله اینه که کار ما درست نیست. من الان 4 روزه با یک توپ دارم بازی می کنم و هیچ مشکلی هم پیش نیومده.

روزهای بعدی چند تا از دوستای صمیمی علی اومدن طرف اون، و کم کم تعدادشون به 10 نفر رسید و دوتا تیم 5 نفری تشکیل دادند و با هم بازی می کردند. باقی بچه های محل به اونها می خندیدند . علی به همه بچه ها گفت هر روز اون 100 تومن رو بیارید تا جمع کنیم.  اما هنوز مشکل توپ بود. بالاخره فوتبال بود و بوته پرخار گلها و لبه جوب و غیره... . یک روز علی به بچه ها گفت پولهای امروز رو بدین می خوام 3 تا توپ بخرم. بقیه گفتند: علی تو که با این اسراف کاریها مخالف بودی پس چی شد. علی گفت شما پولتونو بدید و باقیش با من. علی اون روز یه فکر حسابی داشت و جلوی بچه ها دوتا از توپها رو با چاقو پاره کرد. همه اعتراض کردند. اما علی گفت صبر کنید، یک بار واسه همیشه درست میشه. علی اون دوتا توپ پاره شده رو روی توپ سالم کشید و یک توپ سه لایه درست کرد. بچه ها اسمشو گذاشتند توپ سه جلد. دیگه توپ خیلی کم می شد که سوراخ بشه، و یک توپ رو 2-3 ماه استفاده می کردند. نزدیک عید که شد بچه ها با همون پولهای کم، دروازه های گل کوچیک ساختند، کفش ورزشی واسه تیمشون خریدند و هر روز اغذیه خوب داشتند. چند وقت بعد با تیم اولیه محلشون بازی کردند و اونها رو بردند. راز توپ سه جلد بین محله های تهران چرخید و بعد به شهرستانها رسید و کل بچه های ایران توپ سه جلد رو داشتند. اونها مصرفشون رو هدایت کردند و تیم هاشون قوی شد....

سالها گذشت. علی کارمند یک اداره بزرگ تو تهران بود. اوضاع مالی کارمندها زیاد خوب نبود و از همه چیز گله داشتند. از وضع اجاره تا آبونمان برق و گاز و مخصوصا تلفن. علی همچنان به پولش درست نگاه می کرد. هوشنگ هم تو اداره اونها استخدام شده بود و تو قسمت مالی اداره کار می کرد. این دوتا دوست قدیمی نهارشون رو باهم می خوردند. یک روز هوشنگ از بودجه کم اداره شاکی بود و می گفت نمی تونیم هیچ کاری واسه کارمندا بکنیم. علی بهش نگاه کرد، و گفت میدونی شوفاژها تو زمستونها و روزای تعطیل روشنند؟ می دونی لامپهای اداره همش از نوع پر مصرفه ؟ می دونی رایانه ها همش روشنند ؟ هوشنگ گفت دوباره شروع نکن علی، خوب چیکار کنیم؟ می خوای  شنبه که اومدیم اداره هممون یخ کنیم؟ یا زیر نور مهتابی کار کنیم؟ بجای رایانه هم از چرتکه استفاده کنیم؟ علی گفت: نه تو عوض نشدی هوشنگ جان. من می گم از امکاناتمون درست استفاده کنیم تا بقیه بودجه سرف مسائل بهتری بشه.

هوشنگ به این حرفها خندید و گذشت. تا هوشنگ رئیس اداره شد و دوستش علی رو رئیس امور مالی اداره کرد. به علی گفت، علی من هنوز یادمه توپ سه جلد کار تو بود، اگر کاری بلدی انجام بده. علی با کمک چند تا از مهندسین سیالات دماسنج اتوماتی برای اداره تهیه کرد، که دمای اداره رو در حد خاصی نگه می داشت. پنجره هایی که درزهاشون باز بود رو درست کرد، لامپهای کم مصرف پر نور رو به جای لامپهای پر مصرف گذاشت، و به کارمندها آموزش داد که رایانه ها امکانی به نام "آماده باش" دارند که مصرف برق رو کاهش میده. مانیتورها رو هم وقتی کاری ندارید خاموش کنید. ماشینهای کم مصرف برای اداره خرید و ...  نتیجه این شد که سر سال صندوق وامی رو برای کارمندها درست کرد، و سال بعد با بودجه اضافی اداره، تجهیزات اداره رو نو کرد، سالن ورزشی برای کارمندها درست کرد و ... . این اداره شد اداره نمونه ایران و بعد تو شهرستانها و همه ادارات همین کار رو کردند. کل ایران اداراتی داشت که همه صرفه جویی می کردند و بجاش بودجشون صرف مسائل بهتری می شد.

علی تو زندگی خصوصی اش هم همه نوع صرفه جویی اصولی رو رعایت می کرد و از پولش و سرمایه ای که داشت درس استفاده می کرد.  همه دوستای علی تو خونشون یک عکس داشتند از یک توپ سه جلد.  علی دنبال فکرهایی بود تا مثل قضیه توپ سه جلد یکبار خرج کنه و به اندازه کافی بهره ببره.

 البته من نمی دونم که دقیقا اسمش علی بود یا نه اما مطمئنم همین الان این نوشته رو کامل خونده و بجای اسم علی اسم خودش رو گذاشته. و همین الان داره تو خونشون یک توپ سه جلد واسه همه هزینه های انرژی و مصرفی درست می کنه، که الگویی بشه واسه ایران. تا تیم همه ایرانی ها تو همه محلات با درست مصرف کردن آشنا بشند و همیشه پیروز باشند. علی عزیز ممنونم که مطلبمو خوندی و ممنونم که توپ سه جلد رو اختراع کردی.

نویسنده : مرتضی : ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره هفت: این تلفن لعنتی!

(صدای زنگ تلفن ) -زن : الو ؟

 -مرد : باز بهت زنگ زد ؟

-زن : تو چی میگی باز ؟ الوووو ؟؟ چرا حرف نمیزنی ؟

-مرد : خوب کلمه رمز رو بهش نگفتی (خنده)

-زن : الووو ؟ سلام..صدات نمیاد ... چی ؟ ..

مرد با حوله ای روی سر در حال خشک کردن مو وارد اتاق نشیمن می شود :

-مرد : همش با تلفن حرف بزن اصلا فکر نکن شوهری هم داری ٬دائم به فکر خودتی

-زن : اااه...مرده شور این تلفن رو ببرن..هیچوقت درست کار نمی کنه

-مرد : تازه داره میشه شبیه مغز تو

-زن : چی ؟

-مرد : میگم باید عوضش کنیم ....

-زن : می دونی ؟ دوستم بود .. می خواست یه چیز مهمی بگه...انگار شوهرش مریضه بیچاره

-مرد : کدوم دوستت ؟

- زن : تو نمیشناسی ٬از دوستای دانشگاهم بوده ٬ تازگی ها زیاد با هم حرف میزنیم ...الان می خواست در مورد شوهرش حرف بزنه ... اما اصلا صدایی نیومد ...مرده شور این تلفن رو ببره ..

-مرد : خوش به حال شوهرش..ببین چقدر به فکرشه ! من هفته پیش مریض بودم..تو اصلا خبری از من گرفتی ؟

-زن : برو بابا...این همه من مریض شدم ...اصلا به فکرم نبودی..تازه من "زنم" ..تو مردی

-مرد: باشه باشه ...دلسوزی نخواستم..شروع نکن .

-زن :آره همیشه خودتو بکش کنار...یکبار گوش نکن به حرفام !

(صدای زنگ تلفن ) زن :الو سلام ...کجاییی ؟ جدی می گی؟ آخر خیابون .. در سوم ..

-زن : مرد!  برو خودتو مرتب کن ٬ دوستم داره میاد اینجا

-مرد : باز دوستات رو دعوت کردی ؟....(صدای زنگ در)

-زن : بدو آبرومو بردی ...برو تو اتاقت ..لباست رو بپوش

-مرد : اااه یه روز خونه ایم ها...عجب مکافاتی داریم !

(دوست زن وارد می شود و شروع به تعارفهای زنانه می کنند )

-زن : خوب چی شده ؟ من از حرفات توی تلفن چیزی سر در نیاوردم

-دوست : هیچی ٬ شوهرم مریض شده ... دکتر گفته باعثش آلودگی هست.. یه چند روزی رفته خارج شهر ٬ منم تنها بودم گفتم بیام پیشت .

مرد با خودش زمزمه می کند : من رو بگو که فکر کردم زنی هم پیدا می شه که به فکر شوهرش باشه ...

(مرد از اتاق خارج می شود و برای سلام کردن طرف ۲ زن می رود)

-زن : ااا..اومدی ...معرفی می کنم همسرم...

-دوست : تو !!!

-مرد : وای خدا !

-زن : چی ؟ شما همو می شناسین ؟

-دوست :آره ٬ این همونه که اومده خارج شهر که حالش خوب بشه !

 

(بقیه داستان فقط میشه مرد! مرد! مرد ! اگر کار سینمایی باشه زوم این ..تا یه کلوز آپ روی بینی مرد .)

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سشماره شش: خداحافظ تهران، سلام خدا

چقدر انتظار بده. کاش زودتر سوار هواپیما بشم و حسابی بخوابم. از دیشب خوابم نبرده. فکر اینکه بالاخره دارم میرم به کشوری که هم کیش های من اونجا هستند، فکر دیدن کشوری جدید، جایی که مردم به زبان من صحبت می کنند و وقتی اسمم رو میگم با تعجب نمی گویند "توخارجی هستی؟" پر از هیجانم کرده . یکسالی هست که منتظر این لحظه ام. چقدر این دقایق دیر میگذره. 

صدای بلندگوی فرودگاه :"مسافرین محترم پرواز شماره 7908 شرکت کاسپین، به مقصد ایروان هر چه سریعتر به پایانه های خروج مراجعه کنند". 

چه عجب. پیرمردی دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : تو هم با پرواز ارمنستانی؟ گفتم بله، گفت میشه کمکم کنی تا بیرون و با کمال میل قبول کردم. لهجش ارمنی نبود. توی اتوبوس بهم گفت که برای دیدن دخترش داره میره اونجا. بالاخره هواپیما رو دیدم. راستی چطور انسانها تونستند همچین غولی رو بسازند که بشه باهاش مثل یک پرنده کوچک پرواز کرد ؟

از پله ها که بالا می رفتم حس عجیبی داشتم. حس غربت. هنوز از خاک کشورم چند پله جدا شدم که این حس بهم دست داده. من که واسه یک هفته می خوام برم، اما باشه تهران، زیاد خودتو لوس نکن. یک لحظه وایسادم و گفتم خداحافظ تهران! صندلیم تقریبا وسط هواپیما بود و کنار پنجره.  هواپیما که راه افتاد با خودم گفتم می خوابم و وقتی رسیدیم بیدار میشم . اما هیجان و یک حس غریب مانع می شد. هیچوقت عادت نداشتم تو مسافرت بیرون رو نگاه کنم. اما این بار همش دلم میخواد بیرون رو ببینم. از غم غربت شنیده بودم اما نمی دونستم از توی هواپیما شروع می شه. چند ردیف جلوتر چندتا جوان نشستند که لباس کاراته تنشونه و خیلی شلوغ می کنند. خوش به حالشون سفر دسته جمعی اونم ورزشی چه کیفی داره.

مهماندار گفت وقت بلند شدنه. هواپیما با سرعت روی باند حرکت کردو حالا از زمین جدا شدیم. انگار دل آدم رو زمین جا می مونه و فقط جسمشه که می پره.  الان با دوری که زدیم کامل تهران رو می بینم. کاش کلیسامون هم دیده بشه. چقدر دوده روی هوای تهران، خوبه که نمی بینیمش و الا از غصه دق می کردیم. داریم از رو تهران رد میشیم و من می گم خداحافظ تهران. فرد کناری من خوابش برده. خوش به حالش. از پشت یک دست بین صندلها اومد و چند تا آبنبات تعارف کرد. همون پیرمرده است. گفتم خیلی ممنون، گفت بردار، سوغات مشهده، تازه دور ضریح هم چرخوندمش. برداشتم و توی دلم خندیدم که نمی دونه من ارمنیم. به! چه آبنبات خوشمزه ای. ظاهرش نشون نمی داد اینقدر خوشمزه باشه. یکهو هواپیما تکون خورد و به لرزش افتاد. همینطور داره می لرزه. از اون عقب صدای جیغ بلند شد. برگشتم و نگاه کردم، تمام ته سالن رو دود گرفته. خدای من یعنی چی شده ؟ مهماندار سریع از اون عقب میدوه به سمت جلو، همه از عقب بلند شدند و اومدند جلو. خدایا خیلی می ترسم! مهماندار برگشت، " همه سرجاتون بشینید" اما کسی گوش نمی ده، مهماندار با حالتی عصبانی وصدای لرزون میگه " بشینید، موتور هواپیما مشکل پیدا کرده باید برگردیم تهران". یا عیسی! همه اعتقاداتم جلوی چشمم اومده. یادم میاد تو مدرسه چقدر با بچه ها سر اعتقاداتمون بحث کرده بودم. اینکه خدای مسلمون ها با خدای ما چه فرقی داره. اما خدایا! خدای هر قوم و مذهبی و نژادی که هستی! به خوبی های عیسی کمکمون کن.

تکونهای هواپیما شدید شده. "کاپیتان صحبت می کنه، خانوم ها و آقایون به خودتون مسلط باشید، مجبوریم فرود اضطراری داشته باشیم، دعا کنید! سرجاهاتون محکم بنشینید. بچه های کوچک رو بین بدنتون نگه دارید و سراتون رو بین زانوهاتون نگه دارید. فقط خدا می تونه کمکمون کنه " خدایا ازت خواهش می کنم. آبنبات رو میخورم. امام رضا از خوبی های شما خیلی شنیدم. دوستام هروقت مشکل داشتن نام شما رو می بردند. کمکمون کنید! چند نفر باهم دارن می خونن : "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "، اینا رو تو مدرسه شنیدم، ای پدر آسمانی، من عربیم خوب نیست، اما ما رو نجات بده. انگار ته هواپیما سبک شده، با زاویه زیادی داریم میریم پایین، داریم سقوط می کنیم، دلم برای مادرم تنگ شد، برای دیدن یکبار دیگه چشمهاش...

انگار جدا شدم، انگار دوباره پرواز کردم، اما اینبار دلم رو زمین جا نمونده، حتی فرصت نکردم درد بکشم، روی زمین همه جا رو آتش پر کرده، و اینجایی که من دارم پرواز می کنم همه جا صاف و زیباست. اون پیرمرده دیگه مریض نیست اومد طرفم. صورتش چقدر زیبا شده بود، آبنبات بهم داد و گفت اینا رو آقام امام رضا الان بهم داد، دلم گرفت، یکهو یکی سرمو نوازش کرد، نگاش کردم، مسیح بود. گفت خدا یکتا، من و محمد و آلش رو فرستاد تا شما هر وقت دارید سقوط می کنید بگید خدا و اونو بشناسید، خوشحالم تو پیرو من بودی، حالا جلو محمد و خانوادش و خدا منم رو سپیدم که چنین پیرویی دارم، امام رضا اومد و با مسیح دست همه ما رو گرفتند و به آسمون رفتیم. خدا اونجا بهمون سلام کرد و ماهم بهش سلام کردیم. خدا بهمون کمک کرده بود، تا زودتر ببینیمش.

تقدیم به روح کشته شدگان فاجعه ٢۴تیر 88 [گل]

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

طظشماره پنج: صدای صبح

بی کرانه دریا در مقابل دلش هیچ بود. امواج احساس بر ساحل دلش چنان می کوبید که صدایش تا چشمهایش می رفت و از آن مژگان بلند اشکی می غلطید بر روی صافی و بی آلایشی گونه اش. حال کنار ساحل قدم می زد و پایش در ماسه می رفت و روحش بر عرش. باد در موهایش بازی می کرد و موهای بلندش به مژگانش برخورد می کرد و اشک در مویش می دوید و بازی باد را غمناک می کرد. باران آرام، با دانه های ریز روی صورتش را می بوسید و سرما را، به تک تک نغمات درونیش اهدا می کرد. آن نغماتی که چنان گرم بود که شور در دل هر شوریده بر پا می کرد و دل هر عاشق را می سوزاند. پاهایش توان رفتن نداشت . پاره چوبی پایش را گرفت و زمین در آغوشش کشید. خورشید دیگر از افق محو شده بود و ستاره ها چشمک زنان به دنبال هم می رسیدند. پاهایش را جمع کرد و صورتش را به زمین چسباند. باد سردی وزید. تنش لرزید. ابرها کم کم کنار می رفت و باران بند آمد. چراغ آسمان کنار ستاره کوچک خودش طلوع کرده بود. مهتاب صورت سفید خود را نشان داد و سیرت دختر را دید. سپیدی دید رخشان تر از خود اما زخمی از جدایی. صدای موجهایی که حالا درون دل شب دیده نمی شدند، صدای بال پرنده ها و صدای نفسهایش عمق تنهایی را معنا می کرد. آنطرف تر کنار آتشی چند جوان می رقصیدند و ساز می زدند. ساز دلش کوک کوک بود. اما نوازنده ساز را شکسته بود. دلش می خواست سازش شاد بزند، اما حال جز صدای خش داری از آن چیز در نمی آمد. باد کم کم ماسه ها را کنارش جمع می کرد و تن ظریفش زیر این ماسه های ریز و شیطون پنهان می شد. اما چیزی که آشکار می شد بغض بزرگی بود که حتی نفس کشیدنی را که همیشه به آن بی محل بود، مهم می کرد. سینه اش را دردها تنگ می کرد. چشمانش را به سوی آسمان دوخت. سیاه مطلق اما پر جنب و جوش. شهابی رد شد. اشک بین مژگانش ایستاد ، دستانش یخ کرد، کاش چشمهایم را ببندم دیگر باز نکنم، دیگر گرمایی نمی خواهم بگذار سرد و کرخت بمیرم. آسمان چهره در هم کشید. آخر چراغ آسمان از مرگ خوشش نمی آمد. ابرها آمدند و دوباره باران گرفت.

 زیر آن باران احساس و این تاریکی دیده، قلبش بناچار می تپید. چشمهایش رابست. گرمای خورشید را روی پوستش حس می کرد. خوابش برده بود. ماسه ها چه گرم و صمیمی شده بودند. اما پشت پلکهای بسته اش نوری نمی دید. دستی را روی بازواش حس می کرد که آرام نوازشش می داد. کسی موهایش را بو می کرد. انگار تمامی سرداران و قویدلان جمع شده بودن تا از او محافظت کنند. می خواست این حس تا ابد ادامه یابد. شک کرد! نکند در ابدیت باشد و خواب نبوده؟ آرام چشمهایش را بازکرد، دریا آبی تیره دیده می شد و در کنج افق تشعشع سردی از نور دیده می شد. هنوز صبح نشده بود. بوسه ای روی گونه اش متوجه پشت سرش کرد. نوازنده به دنبال ساز آمده بود. چانه اش لرزی، دلش ریخت.  و  با تمام توانش، او را در آغوش کشید، آن شب دورش گلهای رز سرخ در آمده بود. ماسه ها خیسی خود را یافته بودند و آب دریا پایین رفته بود. صورتهایشان طعنه شدیدی به خورشید می زد که نمی توانست همیشه سر خود را بر افق بچسباند. همانطور که خورشید و گرمایش بالا می آمد، آندو در آغوش هم نظاره گر آسمان بودند که آبی می شد. پرنده ها می رقصیدند و ستارگان خسته و بازیگوش می رفتند تا ماه تنها نماند. کنج دل دختر، میوه سبزی می رویید که هدیه صبح بود. درخت آن میوه، امید به صبح روز بعد بود.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره چهار : روشنایی بعد از تاریکی

(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )

لامپ 1 : هی تو !

لامپ 2 : با منی؟

1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟

2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !

1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟

2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .

1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...

٢:  دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو  خانواده رو روز به روز می دیدم

1: کاش من جای تو بودم !

2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟

1:من....من...من رو امروز جای تو بستن ...اما ...

2: جای من ؟.... اما چی ؟

1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..

2:چیز زیادی رو از دست ندادی

1: تو نمی دونی چی به من گذشته

2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.

1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.

2: از کی تو جعبه ای ؟

1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره

2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟

1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.

2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها

1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم

2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت گرما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!

1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف

2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .

1: چرا می گی آدمای بی مصرف ؟

2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم  ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟

1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !

2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..

1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !

2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !

1:چی شد ؟

2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !

1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...

2:( سکوت)

مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟

پسر : آخه روشن نشدن

مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه!

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره سه: اعدام

شب سردی بود.زندانی  را وارد سلولش کردند.زندانی به خود می لرزید، هنگام داخل شدن به سلولش چشمانش برقی زده بود و با حسرتی تنها چراغ راهرو را نگریسته بود.فردا صبح هنگام طلوع خورشید بنا بود حکم اعدام در موردش اجرا گردد.ساکت در کنج سلولش نشسته بود.صدای موشهای زندان شنیده می شد،صدای خرناس دیگر زندانیان که انتظار می کشیدند باز فردا هم تمام شود، و صدای لولاهای درهای فلزی و زنگ زده سلولها که انگار از این همه سیه روزی به تنگ آمده بودند، اما از او صدایی شنیده نمی شد.سرنگهبان  می گفت همه اعدامی ها اول همینطور ساکت هستند، اما دم دم های صبح سرو صدایشان در می آید. درست می گفت. چند ساعتی به صبح، شروع به سر و صدا و شیون کرد.همراه سرنگهبان رفتیم به سلولش تا آرامش کنیم. اما با تعجب دیدیم روی زمین خوابیده و به خود می پیچد. سرنگهبان با طعنه گفت: زیاد ناراحت نباش ،اعدام انقدر ها هم بد نیست،چند ثانیه طول می کشد ،و بعد تو هم پیش همانهایی می روی که خودت فرستادی.

اما او داشت فریاد می زد،رفتم جلو و گفتم یا ساکت می شوی یا....که حرفم را قطع کرد و ناله کنان گفت: دلم،شکمم،دارد می سوزد.... همچنان فریاد می زد،سر نگهبان گفت چند ساعت دیگر راحت می شویی..تحمل کن. من گفتم با دردی که دارد بعید می دانم تا صبح دوام بیاورد و بعد برایمان دردسر می سازد...چه کار باید بکنیم؟ سرنگهبان گفت برو یک دکتر بیاور.

دکتر آمد و گفت که از آپاندیسش هست و باید عمل شود.گفتیم آخر چند ساعت دیگر باید اعدام شود و او یک جنایتکار است.دکتر گفت: جنایت کار،درست کار،شاه،فقیر،ثروتمند،.... هرچه،برایم فرقی نمی کند،انسان که هست و من طبق وظیفه انسانی و شغلیم باید او را عمل کنم و شما حق ندارید مانع من شوید و رفت تا کارش را شروع کند.

 دکتر: جرمت چیست؟

- آدم کشتم دکتر،2 نفر را به خاطر پولی که داشتند کشتم ؛ از کارم هم پشیمان نیستم،چون حق آن پولدارهای کثافت بود.

 دکتر:پس موافقی صبح اعدام شوی؟

 - نه؛ من آنها را کشتم چون توانستم بر زندگی اشان مسلط شوم،اگر آنها نیز می توانستند مرا می کشتند.به بقیه چه مربوط که به زندگی چند انسان بی مصرف پایان دادم...آخ دکتر چه کار می کنی؟

 دکتر: باید بی هوشت کنم؛ خنده دار است که باید تو را معالجه کنم که فردا برای چوبه دار محیا باشی؛واقعا چقدر کار من و تو با هم در ضدیت است؛من به انسانها کمک می کنم تا زنده بمانند و تو کمک می کنی که زودتر بمیرند.

 -حالا فکرمی کنی کدام کار درست تر است؟ اینکه من اکنون از دردم بمیرم بهتر است یا فردا اعدام شوم؟همه مردم در صبح زندگی اشان منتظر اعدامی هستند، و همیشه  از اینکه وقتش را نمی دانند  حراسانند، و من انها را از حراس نجات می دهم ولی تو به آنها کمک می کنی که بی جهت همچنان منتظر آن بشوند.

 دکتر: اما این دست تو نیست ، باید به انها فرصت دهی تا زندگی کنند،کمکشان کنی که از دردها فارغ شوند،نه اینکه دردی بر زندگی آنها وارد کنی.

- درست است ،درد به زندگی اشان وارد می سازم،اما به مرگشان کمک می کنم.همگی در دونیمه پنهان تقلا می کنیم.زندگی و مرگ.زندگی برای خیلی ها نباید خوب باشد ،شاید مرگ چهره بهتری داشته باشد.من آنها را کمک کردم،امید رسیدن به مقصد را در آنها زنده کردم و انها را تا مقصد همراهی کردم.

 دکتر: مقصد؟ منظورت از ان چه بود؟ آیا مرگ است؟ شاید مرگ در صد سالگی سراغ جوانی بیاید،چرا تو باید آنرا اکنون به او هدیه بدهی؟

 - مقصد،چه دور ،چه نزدیک ،فقط جایی است برای رسیدن؛همه مجبورند به آن برسند،تا بگویند بالاخره کارمان تمام شد ...و الا در راهها گم می شوند...سرم گیج می خورد...آخ چشمانم.....

 اکنون ساعت 7 صبح است؛چشمهایش را می بندند،طناب را دور گردنش می اندازند،دکتر فریاد می زند: آهای ،مقصد در انتظار رسیدن توست،ببخش که شبی به زندگی ات کمک کردم.

 

و او به دار اویخته می شود.

 

نویسنده : مرتضی : ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره دو: برج

هوا تازه روشن شده بود و مردم کم کم به خیابانها میامدند و شهر جان تازه ای می گرفت . پای پیاده در آستانه بزرگراهی قرار گرفتم . در انتهای بزرگراه برجی بلند در حال ساخت و ساز بود . همینطور که قدم می زدم چشمم به نوک برج بود . کم کم چشمم را بر می گرفتم و به طبقات پایین تر آن نگاه می کردم . شخصی را در یکی از طبقات وسطی آن تصور می کردم که دارد به پایین نگاه می کند و احیانا من را هم ببیند اما تشخیص نمی دهد که من چیزی مجزا و یا خاص باشم . برعکس من که چشمم دائم روی طبقات موج می زد تا چیزی غیر عادی روی آن ببینم . این برج را 4 سال پیش هم دیده بودم . در آن موقع تنها بودم و از تنهایی خودم شاد و پر غرور بودم . الان هم تنهام . اما تنهایی دل مرده ، سرخورده و با غروری ترک خورده . اما این برج همچنان با صلابت سر جای خودش هست . صدای مسافر کش ها هواسم را پرت می کند . دلم وسوسه میشود که سوار یکی از این ماشین ها بشوم و تا انتهای بزرگراه بروم و هیچ اعتنایی به این برج مغرور نکنم . اما دلم نمیاید . دلم می خواهد در مقابل غرور این برج خودم را بنگرم . با هر قدمی که از تاکسی ها و مسافر کشها دور میشوم دلم بیشتر می لرزد . می ترسم . پاهایم سست می شود و به خودم تشر میزنم : حالا که رد شدی! بقیه راه را باید بروی . پاهایم نصفه جانی می گیرد و قدمی از پی قدمی دیگر بر می دارم . به امید این که به انتهای بزرگراه برسم . از کنار ایستگاه اتوبوس رد می شوم . به مردم حاضر در ایستگاه نگاه می کنم. و نگاهی به برج می اندازم . مردم را درون برج تصور می کنم که به من می گویند بیا بالا . تا بالاترین نقطه برج . اما نمی خواهم لذت دیدن برجم را از دست بدهم . نمی روم . می خواهم با هر گامی که بر می دارم بیشتر به برجی نگاه کنم که شاهد عشق من بوده . شاهد سعی بین صفای دلم و مروه بی مهری او بوده . شاهد طوافم به دور عشقم بوده .دیده چطور شکسته ام . چطور زندگیم را چون ماهی در تنگ بلورین آب ساخته ام . تنگی از احساس دوستی . از عشق . که به تلنگری از طرف معشوق شکسته و اب حیاتم را ریخته به پای این برج بلند بی روح و بی احساس. هنوز دارم راه می روم . خیلی راه مانده تا به نزدیکی برج برسم . و خیلی راه مانده تا به انتهای بزرگراه برسم . هنوز ابتدای راهم و دلم مرده و خسته شده ام . چه برج بی خاصیتی . دیگر نگاهش نمی کنم . بگذار تا التماسم کند شاید نیم نگاهی بهش کردم .به جدول های خیابان نگاه می کنم . فکر عشق و عاشقی و انچه در انتظارم است و آن سختی هایی که از پیش رو گذرانده ام راحتم نمی گذارد . به ماشین های عبوری نگاه می کنم . درون شیشه آنها برج را می بینم که دارد مسخره ام می کند . نگاهش نمی کنم . ادامه می دهم . دیگر انتهای بزرگراه برایم مهم نیست . فقط می خواهم ادامه بدهم . میروم و میروم . گوشه چشمی به ماشین های عبوری دارم .. دیگر برج را درونشان نمی بینم . خودش را از من پنهان کرده . می ایستم .بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم. از برج رد شده ام . برج دارد گریه می کند . می گوید نرو . اما انتهای بزرگراه صدایم می کند . نمی دانم چه کنم . از آنطرف بزرگراه کسی برایم دست تکان می دهد .اشاره می کند که بیا . می خواهم تا انتهای این بزرگراه بروم . هیچ وقت تا اخرش نرفتم . به آن سمت بزرگراه می روم . می گویند این برجی را که بزرگ کرده ای بهانه ات را می گیرد . 4 سال است که برای ساختنش صبح و شب نداشتی ، چی شده که روز افتتاحش دیر آمدی؟ می گویم می خواهم به انتهای بزرگراه بروم . عشق من بزرگ شده و دیگر باید به دست دیگران بسپارمش. برایم سخت است . برجی را که هر روز در آغوشم خوابانده ام را به مردم بسپارم. نگرانش میشوم . الان می خواهم ترکش کنم و به انتهای بزرگراه بروم . ببینم آنجا چیست. با برجم قهرم . راهم را می کشم و میروم . نگاه نمی کنم که چقدر برجم به من احتیاج دارد . او به زودی همبستر های جدیدی خواهد داشت و مرا فراموش می کند .

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شماره یک : آشناهای گچی

در انتهای ماه مهر٬ اوج مرگ درختان ٬ آرزوی هر برگی که می افتد ٬ بازگشت به بهار پیشین است .آرزوی او هم بازگشت به روزهای خوش گذشته بود ... روزهایی که ساعتها بدون خستگی و با انرژی دنیا را می خواست .تلاش می کرد ٬ اراده می کرد٬ عاشق می شد ... اما الان ..برگهای قلبش یکی پس از دیگری فرو می افتد . شاخه های احساس او لخت و عریان آماده ریزش باران و برف شده . چشمهایش را آهسته میبندد ...رقص خاطرات و ریزش باران ..انگار درست زیر آبشار ایستاده باشی و به منظره زیبایی نگاه کنی که در حال دور شدن از توست و چیزی درون گلو رشد می کند تا نفس را از تو بگیرد. ساختمان شماره ۵۴ ٬ انتهای یک کوچه باریک . برای این به آنجا ساختمان می گفتند که هنوز آجری بر روی آجری ثابت مانده بود و الا چیزی برای زندگی کردن نبود .آجر ِنمای ساختمان انگار که شاهد هیچ چیز نبوده و همه این سالها سرد و بی روح فقط نقش آجر بودن را ایفا کرده. پیش خودش فکر کرد پس چه انتظاری باید از این آجرها داشته باشیم ؟ آجرند دیگر .و باز وارد این ساختمان عجیب  شد .از راهرو و پلکانی که دیوار هایشان به رنگ سبز سیر بود با تردید عبور می کرد و به زدگی های دیوار خیره می شد . با این زدگی های گچی شکلهایی مجسم می کرد و می گفت لا اقل بهتر از آجرهای منظم و سرد هستند . به پاگرد طبقه اول نزدیک شده بود که چشمش به یک زدگی خیره ماند. تصویر دخترکی را مجسم کرد که  انگار به او نگاه می کند . آقای شیرازی از پشت سرش رد شد و گفت وحید آقا ؟ چیکار می کنی ؟

وحید جواب داد : سلام اینو ببینید ! قشنگ نیست ؟ ا

آقای شیرازی : آقا وحید ؟ نکنه میخوای بیای اینا رو راست و ریس کنی ؟ دلت خوشه یا پولت زیاده ؟اگر پول داری برو یه خونه واسه خودت بگیر تا سقف خراب نشده رو سرت ! ما رو هم که میبینی مجبوریم داریم  تو این بد مصب زندگی می کنیم. گوشت با منه ؟

وحید خندید و گفت آره ...آقای شیرازی  گفت امان از دست شما و رفت . وحید یک کاغذ طراحی از کیفش بیرون آورد و از روی این زدگی شروع کرد به ترسیم یک چهره .دخترک از روی دیوار گچی به یه یک تالار زیبا با رنگ کرم و آویزهای طلایی رفت . وحید با قلم و کاغذ همه این حرکات را ثبت می کرد .موهای دخترک مشکی بود و اندامی زیبا داشت .وحید سلام کرد .دختر ناپدید شد . روی کاغذ ، دختری زیبا رسم کرده بود  اما این..همان دختر رویایی درون تالار نبود.تفاوتهای زیادی داشت .با قلم روی زدگی را تراشید و شکل زدگی را بهم زد به این دلیل که  اول خودش را محکوم به دیوانگی کرد. اما بعد پیش خودش گفت کسی نباید اون دختر را پبیند .بلند شد و پله ها را به سرعت بالا رفت . دیگه حواسش به زدگی ها نبود . می خواست زود تر دختر را از آن خود کند .جلوی در آپارتمانش ایستاد و خواست کلیدش را از جیبش در بیاورد که صدایی شفاف و فریبنده و بسیار معصوم شنید : سلام ..وحید برگشت و دید ملیحه است . مثل همیشه سرش را پایین گرفته بود و چنان معصومیتی از او ساتع می شد که دل تمامی گرگهای عالم به حال این بره می سوخت . اما وحید جنس زنها را بهتر از خودشان می شناخت ...گفت: سلام ..خوبی ؟

ملیحه گفت : ممنون ...می خواستم ببینم اون طرحی که بهتون گفتم رو واسم کشیدین ؟

وحید می دونست که این کار رو نکرده . و از طرفی همه فکر و هواسش پیش دختر روی دیوار بود با کمی معطلی گفت ...اها یادم اومد .. نه من این روزا خیلی گرفتارم ..به محض اینکه کشیدم میارم در خونتون .

ملیحه که بهش برخورده بود همه معصومیتش رو تبدیل به قهری ابدی کرد و گفت اگه مشکله نمی خواد میرم بیرون میدم ...که وحید حرفشو قطع کرد و گفت هر جوری دوست دارید و فورا در آپارتمان را باز کرد و رفت تو و گفت خدانگهدار . به سرعت به سمت میز طراحی اش رفت . دخترک گچی را که اکنون روی کاغذ آمده بود، از توی کیف در آورد و خیره به این طرح نگاه کرد . چشمانش را بست و تصویر دختر درون تالار را با طرحی که کشیده بود مقایسه کرد . با خودش گفت ..بیا دیگه ! تصویر دختر گچی روی دیوار در ذهنش شکل گرفت ...ناگهان جان گرفت و رنگ پوست  خوشرنگش از میان گچهای سفید بیرون زد و از دل دو بعد خود را به چیزی نظیر رویا نزدیک کرد ...برای بیرون آمدن از دل دیوار، انگار که می رقصید ...رنگهای بدن و موها و چشمهایش در هم آمیخته شده بود و با پیچشی زیبا بیر ون می آمدند ...وحید خواست دختر را در دل کادری محصور کند تا به دنیای مادی بیرون راهی پیدا کند..اما نتوانست این زیبایی بکر  را بشکند ...خواست حالتی به او دهد که به نظر هماهنگی را بیشتر می کرد  اما باز هم هماهنگی تصویر را در ذات دختر دید ...رنگها روی بوم بر هم می آمیختند و مانند عشاق در آغوش هم می آرامیدند .  پیشانی دختر را به حالتی خاص کشید و  شب زفافی در بطن تصویر با رنگ سیاه فراهم کرد . حال دختر از میان گچ ها و تالار و کاغذ و ذهن وحید به شبی رویایی رفته بود که تاریکی پس زمینه چیزی کمتر از زیبایی دختر نداشت. انگار وحید آن دو را برای هم آفریده بود تا یکدیگر را بپوشانند .

اسمان شهر  - عکس از خودم

طرحش هنوز ساده و بی آلایش بود . این تنها دختری بود که می شد به معصومیتش اعتماد کرد چون زاده فکری مردانه بود .وحید نگاهی به طرح کرد و از پس تابلو به پنجره خیره شد . آسمان بزرگ و صاف با ابرهایی مغرور که در کنار هم با صلابتی خاص حرکت می کردند، زیبا تر از همیشه بود . در میان ابرها لکه های آبی آسمان خود نمایی می کردند ..این لکه ها نماینده دریچه ای رو به ابد و ناشناخته هاست . چشم می طلبد تا پایان عمر به آن خیره شود تا بداند از دل این لکه های آبی به عالمی لایتناهی متصل است .فارغ از دیوارها ،عشق ها . احساسات بدون ریا به غلیان می افتد و پاک ترین لرزش احساسی بر جسم و روح چنان مسلط میشود که انگار در آغوش معشوقه ای فریبنده و گرم گرفته شده ای و با نوازش او به خوابی رویایی می روی . ابرها از پی هم میروند و لکه های آبی جای خود را به سیاهی می سپارند که جز با دختری زاده شده از گچ هم آغوشی نمی یابند. وحید به بستر زیبای شب دختری را خواباند که نگاهش خنجری به دل سنگِ دوری و چیزی به نام فاصله  می زد . طرح تمام شده بود و شب به نیمه  رسیده بود .طرح را در دل پنجره جای داد ...سیاهی پس زمینه طرح با سیاهی آسمان بر هم آمیختند ...نوای بلندی در جان و روح وحید بلند می شد که جان بگیر ،بیدار شو ،برخیز و رقصی کن تا سپیده ... شب زفافمان طولانی نخواهد بود چون صبح حسود منتظر جدایی ماست .وحید با فکری بافته شده از خیال دخترک..چشمانش را بست تا با این تافته لباسی بر تن تنهایی خود بسازد . صدای زنگ در از خواب بیدارش کرد.صبح شده بود  .آقای شیرازی بود و در مورد سفارش دخترش ملیحه با وحید صحبت کرد .طوری جبهه سخن را به سمت حرفهای خودش هدایت کرد که در پایان وحید قول داد تا ظهر طرحی برای ملیحه بکشد .ملیحه طرحی از یک دریای بیکران می خواست با افقی زیبا و جزیره ی عشاق در میان آن .چه طرح نخ نمایی . سراسر خلاقیت ! انگار وقتی در مورد نقاشی با او صحبت می شود تمام فکرش همین یک منظره است که انرا هم احیانا در سالهای کودکی روی تاقچه مادر بزرگش دیده .بوم نقاشی را آورد مقداری رنگ روی پالت محیا کرد و مشغول ترسیم طرح شد . دریا را آرام ، آسمان را صاف و جزیره را پر از رمز و راز ترسیم کرد . طرحی از مکانی که احتمالا در طبیعت بهتر از آنها هم یافت می شود .

 

هوا کم کم در حال تاریک شدن بود . وحید خسته از نقاشی سفارشی، روی تختش دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود و سعی می کرد مطلقا به هیچ چیز فکر نکند .زنگ در به صدا در امد . وحید تا در را باز کرد ، چهره معصوم ملیحه را دید که مثل همیشه فریبنده و جذاب بود .

سلام آقا وحید .

سلام...خوبید ؟

ممنون ..پدر گفتند که ....

بله ،آمادست ..چند لحظه صبر کنید براتون میارم .

وحید وارد اتاقش شد تا طرح را بردارد که صدای در را شنید . تا برگشت ملیحه را در چهارچوب در دید که نگاه معصومش تبدیل به نگاهی پر از وسوسه بود . وحید تابلو را به ملیحه داد و گفت بفرمایید .

ملیحه چند لحظه به تابلو خیره شد و گفت : وای خدا ! چقدر شما هنرمندین ! خیلی خوشگل شده .ملیحه مثل بچه های فضول شروع کرد به راه رفتن تو اتاق وحید و یکباره چشمش به تابلوی دخترک افتاد . چند لحظه ای مکث کرد ...خوب نگاه کرد...صورتش رو به سمت وحید برگردوند و نگاهی با تعجب به وحید کرد  و گفت : آقا وحید این دختر کیه؟ وحید گفت: شخص خاصی نیست ،فقط طرحه .ملیحه با ناراحتی گفت : نه من مطمئمنم اینو یه جا دیدم . وحید گفت : شاید روی گچای دیوار دیده باشی . ملیحه گفت : چی ؟ وحید خنده ای کرد و گفت هیچی .

ملیحه : دارید مسخره ام می کنید ؟ ولی من مطمئنم اونو جایی دیدمش

وحید : نه مسخره چیه..فقط می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکن اونو، روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده .

ملیحه : منظورتون چیه ؟ یعنی تو همین ساختمون زندگی می کنه ؟

وحید باخنده گفت : نه، گفتم که فقط یک طرحه......

.

.

ملیحه : حرفاتو دوست دارم . در مورد دیوار و تصور . احساس می کنم یک حقیقتی تو حرفات هست ...

وحید خیلی تعجب کرد !  این دختر مد روز و افاده ای برای اولین بار چند کلمه بالاتر از سطح فکریش حرف زده بود .

ملیحه نشست رو تخت وحید و گفت :بگو منظورت چیه که ممکنه هر روز روی دیوار دیده باشم .

وحید شروع کرد درباره احساسش به ملیحه گفتن . چشمهای ملیحه برق روشنی از شادی و احساس و هوس داشت .وحید همیشه ملیحه رو کمتر از خودش می دونست . قبلا عاشق دختری بود که خیلی منطقی بود. حتی احساساتش رو به او با منطق ارائه می کرد . در نگاه مردانش ، دختر فوق العاده ای بود که منطق رو می فهمید . اما اون دختر منطقا  احساس واقعیش رو به وحید نمی گفت . و یک روز منطقا بهش خیانت کرد و دنیای وحید رو زیر و رو کرد . وحید فکر می کرد بهترین دختر عالم رو از دست داده . دختری که پسرانه رفتار می کرد و خیلی راحت و منطقی بود . و بعد از اون همه دخترها و بخصوص ملیحه رو تو ذهنش تحقیر می کرد . نمی دونست چطور به ملیحه اعتماد کرده و احساسش رو به او می گه. خیلی باهم صحبت کردند . ملیحه طوری احساساتش رو بروز می داد که تمام تن وحید به لرزش می افتاد و آرامش عجیبی تمام وجودش رو پر می کرد .

ساعتی گذشت، لبها دروازه های بهشتی شده بودند که شاخه های احساس از درون آن عمق میافت و بیرون میامد. شاخ و برگ می گرفت و باهم تلاقی پیدا می کرد . میوه های امید در عمقی بی مکان درون جان رشد می کرد و شادابی به روح و روان می بخشید . وحید تا به حال روح کسی را این چنین نپسندیده بود ...

ملیحه گفت وحید جان من باید برم وحید هم ملیحه رو تا دم در همراهی کرد . در را که بست درون احساس قوطه ور بود ...به تابلو دخترک نگاه کرد . ملیحه درست می گفت ! اون دختر خیلی آشنا بود . بله ! دختر همان ملیحه بود که از عمق دیوارهایی که روزها انتظارش را دیده بودند جان گرفته بود . وحید یاد حرف خودش افتاد :

" می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکنه اونو روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده"

چطور خودش را ندیده بود ؟ دقیقا این کار را با ملیحه کرده بود . چندی بعد وحید و ملیحه روی بوم زندگی بودند . باهم و در آغوش هم .رنگهای زندگی سرد و بی روح ، و رنگ ملیحه و وحید گرم و پر حرارت . چنان رنگها با هم و  در عین تضاد ،در آمیخته بودند که سردی رنگ زندگی در گرمی رویای وحید و ملیحه محو می شد و پرتو عشق آن دو با حجب و حیا زیر پوست نازک و سرد زندگی خود را پنهان می کرد . قلم روی بوم را می بوسید و شهوت تا نوک انگشتان قاب می رفت . نقاشی کامل شده بود . وحید لبهای ملیحه را بوسید و امضایی زیر اثرش انداخت . ملیحه چای آورده بود . بی منطق احساس خود را بروز می داد . و منطق مردانه وحید احساس پاک همسرش را در خود حل می کرد .

بوم و رنگ و پالت نقاشی هر کدام سرجای خود بودند ، احساس زیر آسمان کبود فوران داشت و لکه های آبی میان سفیدی ابرها حسرت به دل به عشق لایتنهایی آندو می نگریستند . زیر آبشار احساس ، قطرات اشک، شادی می آفریدند و دنیا را تا ابد شگفت زده از این نمودار نامنظم عشق می کردند.

پایان .

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، چند وقتی هست که داستان می نویسم. کوتاه و بلند وبعضی وقتها بصورت دستنوشته. البته خیلی آماتور هستم که ان شاء الله به کمک شما دوستان خوب بشه. خواستم جایی باشه که اونها رو ثبت کنم تا کسی بخونه.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم