يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل و یک: گرگ و میش

میش های صبح، هنوز سر از افق برنیاورده بودند و گرگهای سیاه شب همه جا را پوشانده بودند. صدای زخمه هایی می آمد و نوایی به گوش می رساند. اما زخمه بر تاری ظریف نمی زدند تا صدایی دلنواز به گوش رسد. سنگ تیز را بر شمشیرش می کشید، تا تیغش برنده تر شود. از صدای آهنگ گوش خراش شمشیر و سنگ، می فهمیدیم که صبح در حال دمیدن است. یکدیگر را بیدار می کردیم. تا از خیمه هایمان بیرون می آمدیم، آرش را می دیدیم، ایستاده در کناره افق و باد سردی ریگ های بیابان را از کنار دامنش به اینطرف و آنطرف می برد. اولین پرتوهای خورشید که در آسمان دیده می شد فریاد می زد : آهای مردان من! به هوش باشید که میش ها بر گرگ ها پیروز شدند! صبح آمد و تاریکی رفت.
ماجرا از 5 سال پیش شروع شد. وقتی در روستایمان، مشغول زندگی بودیم. من تازه ازدواج کرده بودم و سرم گرم عشق بازی هایم بود. یک روز صبح، اسب های سیاهی خاک روستایمان را با هوایش یکی کردند. همه جا پر از گرد و غبار بود و فریاد. همان اول سر 3 نفر را بریدند. همه ترسیده بودیم. بزور از خانه هایمان بیرونمان آوردند و در میدان شهر جمع کردند. پارسی را خوب نمی دانستند. پوستین هایی بر تن داشتند و صورت سرخ و سفیدشان می گفت از جای سردی می آیند. دختران و زنانمان را به زور بردند و هر مردی که خواست مقاومت کند بدون هیچ درنگی سر بریدند. انگار خورشید تیره شده بود. گرگهای درنده خانه هایمان را آتش زدند، خراب کردند، مزارع را سوزاندند. یکی اشان که پارسی بلد بود گفت سربازهای مغول هستند و آمده اند دنیا را تسخیر کنند...
ما دهاتی ها هر چه گفتند و هر چه خواستند بهشان دادیم، و از روستای ما رفتند. به زمین گرم خورده بودیم و آه در بساط نداشتیم. غیرتمان را زیر پایشان کشتند و ناموسمان را اسیر هوسشان کردند و ما دم نزدیم. تا اینکه آرش به روستای ما رسید. گفت : بین شما مردی هست که انتقاممان را از این مغلهای وحشی بگیریم ؟ من و دو نفر دیگر همراه شدیم. مغول ها  2 سال پیش  زمین گیر شدند و دیگر قدرت اولیه ای را که چنگیز به آنها داده بود نداشتند و  ما هر روز روستای تازه ای را پس می گرفتیم و مغولان را اسیر می کردیم. اما همه این داشته ها را از آرش داشتیم.
او یک رهبر نبود. یک مرد جسوری بود که حتی نسبت به شجاعت جسارت داشت. بارها دیده بودیم به مغولانی حمله می کند که از لحاظ ابزار نظامی برتر از اویند، ولی او بی هیچ شک و تردیدی شمشیرش را در آسمان می چرخاند و جلو می رفت و آنها را از پا درمی آورد. شجاعت و جسارتش دشمن را می ترساند و عقب نشینی می کردند. او نوک پیکان حمله بود و همه پشت سر او حمله می کردیم.
گرگ و میش یک صبح زمستانی سرد، وسط بیابانی بی آب و علف و سرد صدای شمشیرش ما را بیدار کرد. فریاد زد: "برویم". سوار اسبش شد و به تاخت رفت. کمی درنگ باعث می شد هرگز به او نرسیم! با تمام جدیت و تلاشمان، زود بار و بنه را جمع کردیم و سوار اسبانمان پشت سرش رفتیم. بالای تپه ای ایستاده بود و به دور نگاه می کرد نزدیکش که رسیدیم، پایین تپه آمد و گفت : آنجاست! دو دسته می شویم، شما از شرق بیایید و ما از دروازه وارد می شویم. اسبش را هی کرد و ما بدون هیچ سوالی پشت سرش راه افتادیم.
مغول ها تازه به این روستا رسیده بودند و نگهبانان دروازه کم بودند. آرش یک تنه به نگهبانان زد. و بعد با هم وارد روستا شدیم، مغولها به ما حمله کردند. به رسم همیشه، عقب نشینی کردیم، تا پشت دروازه که رسیدند، ایستادیم و آرش مثل تیری که از چله رها شده باشد دوباره به مغولها یورش برد. چند سوار مغول به سمتش حمله کردند ولی او غرید و به سمتشان رفت. گروهی که از شرق وارد روستا شدند، پشت سر مغولها را بستند! جنگ آغاز شد. آرش شمشیرش را چنان می کوبید بر شمشیر دشمن که دستشان بی حس می شد و قدرت دفاع و یا حمله دوباره را نداشتند . آرش همه اشان را از دم تیغش می گذراند ما هم زخمی هایشان را می زدیم. جنگاور نبودیم، فقط جسارت عقابی مثل آرش ما کبوتران را هم وا می داشت در این آسمان چرخی بزنیم.  اینقدر کشتیم تا باقی مانده سپاه مغولها تسلیم شدند. همه را به بند کشیدیم و به روستا بردیم و اگر کسی از آنها گلایه نداشت رهایشان می کردیم تا برای دیگران هم قصه آرش را بگوید.مغولها صورتهایشان را می پوشاندند و چشمان تنگشان را بیرون می گذاشتند ولی  آرش نقاب از روی دشمن کنار میزد. آن روزناگهان ایستاد! زیر آن نقاب خشن، زنی زیبا بود. آرش از مردم پرسید کسی از او شکایت ندارد ؟ پیرزنی جلو آمد و گفت چرا! تمام نانهای مرا او با خود برد! آرش به پیرزن گفت او کنیز تو می شود تا تمام نانهای سرقتی را بپزد و بعد او را آزاد کن.
مردم روستا شب به ما جا دادند. صبح که شد، به رسم همیشه آرش صبح زود از خواب بیدار شده بود. زن مغول با یک نان به سمتش آمد، و نان را به او داد. آرش به زن گفت : نمی خواهم!
زن گفت: اگر ما شما را می گرفتیم بدون سوال از سابقه اتان می کشتیمتان و روی جسدهایتان اسب می دواندیم. می خواهم بابت عدالتت از تو سپاسگذاری کنم. با نگاه جادویی خود به آرش نگاه کرد و رفت.
ظهر شد و خورشید آن چوپان آسمان، به میانه راه خود رسید. ابر کوچکی جلوی خورشید را گرفت و سایه اش روی آرش افتاد.
منتظر بودیم آرش دستور حرکت بدهد، از او که سوال کردیم گفت یک روز دیگر اینجا می مانیم. صبح روز بعد، زن مغول با نان جلوی خیمه آرش بود. آرش نان را گرفت و چشم را بر نگرفت. دنبال زن راه افتاد و به خانه پیرزن رفت. به پیرزن گفت : او را از تو می خرم!
پیرزن گفت: مال خودت سردار، ما مدیون تو هستیم.
آرش گفت نه، من به جای او تمام نانهایت را خواهم پخت، فقط او را به من بده. و شروع کرد نان درون تنور گذاشتن. دستانش سوخت وچند خمیر خراب کرد. نشست تا عرقش را از صورت بگیرد..
 پیرزن گفت: زود از پا در آمدی دلاور...
آرش گفت: مژگانش را دیده ای، چون لب شمشیر من تیز است. تیزیش از شمشیر من گذشت و درون دلم فرود آمد.
پیرزن گفت: وقتی خمیر را درون تنور می بری، بجای اینکه به فکر خوردن نان پخته بعدش باشی که با چه بخوری، باید از آتش درون تنور حذر کنی.
آرش گفت: می دانم چطور نان بزنم، کودک که بودم اینکار را کرده ام... و دوباره سعی کرد..
پیرزن گفت: نان را نمی گفتم، آتشی را می گفتم که بازوهای خامت را باید بپزد!
آرش گفت: کار دل است، پخته و خام سرش نمی شود...
پیرزن گفت: می خواهی با او صحبت کنم ؟
آرش گفت: آری.
از آن روستا رفتیم، در حالی که آرش قهرمان، در میدان چشمها، مغلوب چکاچک برخورد شمشیرهای مژگان خاتون در چشمکی شده بود. روزها در راه بودیم، دو اسب آرش و خاتون از هم جدا نمی شد. صدای خنده هایشان آسمان را پر می کرد. خاتون شبها میدان جنگی می شد که فاتحش خود هر روز بیشتر اسیر آن میدان می شد.


 چند روز بعد به روستای دیگری رسیدیم. آرش و همسرش در چادرشان بودند و ما منتظر حرکت او. تا صبح صبر کردیم تا آرش به سراغمان آمد. نشست و نقشه ریخت و گفت حرکت کنید. گفتیم : مگر تو نمی آیی؟
گفت : نه، باید بتوانید بدون من هم پیروز شوید و خیمه اش رفت...
حمله کردیم، با شجاعت تمام؛ قوی و با فکر. چند سرباز مغول را که کشتیم، به ما حمله کردند. چند شمشیر که به دوستان وارد شد، سر اسب را چرخاندیم و فرار کردیم. کشته زیادی دادیم.
به سمت چادر آرش رفتم، و آرش بیرون آمد و گفت بدون من عرضه نداشتید؟ فردا صبح حمله می کنیم.
گرگ و میش هوا منتظر بودیم، لباسهایمان را پوشیده بودیم، اسبها تیمار شده، دلمان می تپید و خون جلوی دیدمان را گرفته بود که انتقام دیروز را بگیریم. صبر کردیم و باز صبر کردیم...آرش دیر آمد. گفت برویم. درون صدایش آن سفتی همیشه نبود. پای جسارتش می لنگید. خوشی های لحظه ای پای تصمیمش را سست کرده بود و نگاه های غامز، دلش را اسیر کرده بود.
موقع حمله رسیده بود. سپاه دشمن درون دشت منتظر ما بود. حمله کردیم، گرگهای سیاه دورمان حلقه زدند، کشتند، دست بریدند و آرش فقط با شمشیرش دفاع می کرد. جسارتی نبود که حمله اش را پیش ببرد. ناگهان برگشت و پشت سر ما قرار گرفت و گفت بروید جلو. ضربه شمشیری مرا به زمین انداخت . با اسبانشان از رویمان چند بار گذشتند. همه دشت را بوی خون گرفته بود. دلم پیش آرش بود، که چه اتفاقی برایش افتاده؟
غروب که شد، بلند شدم و نگاه کردم، لاشه ها را تکان می دادم، اما آرش نبود. افسار یکی از اسبان را گرفتم و بر پشتش سوار شدم و به سمت خیمه ها تاختم...
آرش روی زمین نشسته بود. شمشیرش را درون زمین فرو برده بود. به او رسیدم و به چشمهایش خیره شدم. چشمهایش دیگر برقی نداشت.
گفتم : چه شد ؟
سکوت کرده بود، مثل عقابی بود که بال و پرش را چیده بودند و فقط چشمهای خشنش باقی مانده بود. بلندش کردم و باهم به سمت روستایمان راه افتادیم. بین راه مریض شد. چیزی مثل خوره در وجودش رخنه کرده بود، به خود  می پیچید و بغض گلویش را فرو می داد. بالاخره به بستر افتاد. حال خوشی نداشت و در تب می سوخت. گفت : وقتی به خیمه برگشتم، به خاتون گفتم وسایلمان را جمع کند تا به جای دوری برویم. از این همه جنگ خسته شده ام. تا پشتم را به او کردم، خنجری از پشت به من زد... روی زمین افتادم، پایش را روی صورتم گذاشت و گفت: ببین که چطور خاک کشورت را همچون صورتت زیر پایمان له می کنیم و هیچ حرفی نمی توانی بزنی. خواست با شمشیرم مرا بکشد که ایستادم و مقاومت کردم، دنبالش دویدم و او فرار می کرد و فریاد میزد: انتقام پدرم را از تو گرفتم... .
سالی گذشت. مغول ها از ایران عقب نشینی کردند. چه خونهایی که نریختند. آرش، در خانه خلوتی نشست، و بیرون نیامد. بعد از آن شکست تلخ میدان دل، قامتش خمید و موهایش سپید شد. آرش ماند و خوشی های ارضا نشده اش و ما ماندیم و عقده هایی از خونهای ریخته شده .
میشها باید چوپانی بهتر از خورشید پیدا کنند.تا خونشان عصر بر آسمان نپاشد.

 

نویسنده : مرتضی : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل: همه چیز را می دانیم

- خسته ام. گاهی پر از انرژی می شوم و گاهی چنان از انرژی خالی می شوم که حتی دلم نمی خواهد دستم را تکان بدهم. از دست خودم خسته ام. از افکارم، از این عشق بی ثمر. بار اولی که دیدمش طوری با من رفتار کرد که از همان دقایق اول فهمیدم که از من خوشش می آید. اما دوستم چه می شود. ما سالهاست که باهم دوستیم، حالا پای یک دختر به رفاقتمان باز شده و ممکن است همه چیز خراب شود. نمی دانم چه کار باید بکنم. دلم از دیوارها خون است. همین دیوارهای بلند تعارف و دودلی که نمی گذارند تصمیم با آن قد کوتاهش راهش را پیدا کند. دوستم  قدر این دختر را نمی داند، دائم به او بی محلی می کند. من از نگاهش می خوانم که دخترک عاشق من است. با خودم تصمیم می گیرم این بار که دوستم و دخترک باهم هستند، می روم و دست دختر را از دستان دوستم بیرون می آورم و او را تا ابد مال خودم می کنم. اما وقتی چشمم به دوستی صادقانه ام با او می افتد و اینکه با من هیچ رودربایسی ندارد و مرا از خودش می داند از این کار خجالت می کشم. طفلی دخترک! که باید صبر کند تا من از این دو به شک بودن بیرون بیایم .اما از این شک ابدی خلاصی ندارم، خسته ام. کاش کسی پیدا می شد و به من می گفت چه کار کنم ؟


- خیلی خوشحالم. بعد از یکسال دوباره با او هستم. همان پسری که دوستش داشتم. وقتی که از او جدا می شدم، فکر می کردم برای هر دویمان بهتر است. با خودم فکر می کردم چون عشق بین ما دوتا اشتباه است پس باید زودتر تمام شود. بعد از اینکه سر مسئله مسخره ای بااو دعوا کردم به او گفتم دیگر نمی خواهم ببینمت. تا دو ماه شب و روز به او فکر می کردم و در تنهاییم اشک می ریختم. تا اینکه به نبودنش عادت کردم. بعدا با پسری دوست شدم، و فهمیدم چقدر دوست پسر سابقم مهربان و خوب بوده.دوست پسر جدیدم خیلی اذیتم کرد، تا بالاخره با او هم بهم زدم. تا اینکه هفته پیش عشقم را  دیدم. با هم به رستورانی رفتیم و مثل قدیم ها توی چشمانش نگاه کردم. دستانش را گرفتم و گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم دوریت را تجربه کنم. خندید و گفت منتظر چنین روزی بوده. واقعا خوشحالم. یکی از دوستانم می گفت این که رابطه قبلی ات را دوباره شروع کنی درست نیست، اما او که تجربه من را ندارد که چقدر بقیه پسرها می توانند بد باشند... .


- متنفرم. از آدمهایی که به دوستشان هم خیانت می کنند متنفرم. انگار با آن چشمهای سیاهش می خواهد درسته بخوردم. چنان به من زل می زند که انگار من چه طور آدمی هستم. آخرین باری که با دوست پسرم بیرون رفته بودم، به او گفتم دیگر این دوستت را با ما بیرون نیاور. گفت چرا ؟ نتوانستم به او بگویم که چشمانش هیز است، و قصد و غرضی دارد. چون دوست پسر من فکر می کند همه مثل خودش خوب هستند و چشمشان به زندگی خودشان است .حتما باور نمی کرد و فکر می کرد حسودی می کنم. گفتم: می خواهم با هم تنها باشیم. اما گوش نکرد. پسره پررو ! سر میز سلف سرویس آمده و بازویم را گرفته و به من لبخند می زند. دلم می خواست با همان چنگال درون شکمش فرو کنم تا او باشد که دنبال خیانت به دوستش باشد. اصلا از همه اینها هم که بگذریم از قیافه و اخلاقش خوشم نمی آید. انگار دائم دودل است و توی دل می خورد. با اینکه چشمهای سیاه درشتی دارد، اما صورتش برایم جذاب نیست. واقعا نمی دانم چطور دوست پسرم را راضی کنم که دیگر او را نیاورد؟!


- انگیزه ندارم. تازه از دوست پسرش جدا شده بود. موقعیت خوبی بود تا خودم را نشان بدهم . اینکه ببوسمش برایم انگیزه ای قوی بود. در 2 سال گذشته به هر دختری که رسیده ام دوست داشتم به خودم ثابت کنم می توانم مال خودم کنمش! و توانسته ام. او هم همینطور، هنوز یک ماه از رابطه امان نگذشته بود که دیگر حوصله اش را نداشتم. دیگر چیزی برای فتح کردن پیش من نداشت. مثل رازی بود که کشف شده بود وحالا با یک راز کشف شده باید چکار کرد ؟ باید جزو کشفیات روحی روانی تا اخر عمر تحملش می کردم ؟ نمی شد که. بالاخره با کلی دعوا و فحش و... پرش را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. اما دیروز دیدم با پسر دیگری است. واقعا نمی توانم بگویم حسم چیست. چون کسی که تا دیروز برایم دیگر هیچ جذابیتی نداشت، حالا به یک موجودی تبدیل شده که کس دیگری را به من ترجیح داده بود. از اینکه اینقدر زود فراموشم کرده احساس تنهایی کردم. یکی از دوستانم مرا با دختری آشنا کرد، اما دیگر انگیزه نداشتم تا روی تصاحبش کار کنم...گفتم می خواهم به کارهایم برسم.


- آرزو دارم. شش ماه پیش با دختری آشنا شدم  که خیلی زیبا و خوب است. مرا خیلی دوست دارد، منم تقریبا دوستش دارم. یک رفیقی دارم که دائم از او تعریف می کند و به من می گوید قدرش را نمی دانم. به رفیقم اطمینان دارم و مطمئنم حرفی را که می زند از روی صداقت است. اما هفته پیش، با عشق سابقم برخورد داشتم. اول نمی خواستم جوابش را بدهم، اما وقتی چند جمله گفت باز دلم را برد. رفتیم یک رستوران و گفت دیگر ترکم نمی کند. پایم سرید. نمی توانم به او جواب رد بدهم. قلبم برای او می لرزد. اما طفلک نمی داند که من 6 ماه است که با کس دیگری هستم. حالا توی این هفته دائم با دوست دخترم بی محلی می کنم، تا شاید دعوایی پیش بیاید و دست از سرم بردارد. اما ول کن نیست. بعضی وقتها آرزو می کنم کاش این رفیقم عاشق او می شد و میامد و می گرفتش! هم من از دست نصیحتهایش راحت می شدم، هم دخترک به سامانی می رسید و هم اینکه  من به عشقم می رسیدم.

پ.ن: اگر به قول دوستان ، داستان "گیج " بود، به کامنت اول مراجعه کنید توضیح مبسوطی دادم.

نویسنده : مرتضی : ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم