يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. سی و نه: شهید راه عشق

عالم معنا،  جایی بود که معانی خلق می شدند، و حروف ومعانی در آن عالم زندگی می کردند. هر روز بعضی حروف کنار هم می نشستند و معنی تازه ای را متولد می کردند. یکی از روزها، شین، کنار یا نشست. نگاهی به قامت خمیده دال انداختند و خواستند حال و هوای او را تعریف کنند. از او خواستند، کنارشان بنشیند. سه حرف کنار هم احساس کردند، آه بلندی دارند و بهتر است الف هم به آنها اضافه گردد." شیدا" آفریده شد و دال از بقیه تشکر کرد که حالش را توصیف کردند. اما شین، نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند و به دال گفت، تو شیدای چه هستی؟ اصلا چرا چنین حالتی داری.

 اشک درون چشمهای دال جمع شد و گفت: نمی دانم، اما انگار چیزی دلم را می کشد و با خود می برد، تا امروز هیچ معنی برایش پیدا نکردم. شین که جزئی از شیدایی شده بود و حالا معنی اش را خوب درک می کرد، مست و خمار از این معنی و مفهوم، توی کوچه های عالم معنا می گشت. از هر کسی علت شیدایی را می پرسید اما همه این معنی بلند را درک نمی کردند. تا اینکه به کوچه خلوتی رسید، که قاف جلوی در خانه اش نشسته بود. زانوهایش را با دستانش گرفته بود، و سرش به نزدیکی زانوهایش رسیده بود. دو قطره اشک از چشمانش بیرون بود و روی سرش قرار داشت. شین، جلو رفت و گفت، چرا اینقدر ناراحتی و اینطور زانوی غم در آغوش گرفتی ؟ قاف گفت : من توی معانی زیادی شرکت داشتم، ولی دیروز با لام و ه  معنی ساختیم، که خودمان از آن ترسیدیم. گفتیم همینجا مخفی اش می کنیم و نمی گذاریم به عالم معنا اضافه شود.  شین پرسید : چه بود ؟ قاف گفت : قله اسم من، قله من، قله ی قاف. اما الف که تجربه اش از ما ها بیشتر بود گفت نمی شود، دیگر خلقش کرده اید و الان کوه قاف و قله اش جایی درون عالم معنا شکل گرفته و درست شده... .شین که وارد معنی قله قاف شد ترسید. گفت این دیگر چیست؟ چیزی کم دارد که مرا می ترساند! قاف اشکاهایش سرازیر شد و گفت: منم برای همین ناراحتم.
شین که بین بقیه کلمات به کشیدگی و زیبایی  و مهربانی معروف بود، قاف را دلداری داد و گفت، میرویم و معنی خلق می کنیم که این اشتباه را درست کنیم. شین و قاف عالم معنا را گشتند، تا حروفی پیدا کنند که قله قاف را حذف کند. هر چه گشتند  چیزی پیدا نکردند. آخر چه معنی پیدا کنند که در مقابل قله ای باشد که هرگز کسی او را تا آن روز  ندیده، هر گز کسی به آنجا نرسیده، و هرگز...هرگز...نمی دانستند برای این هرگز ، برای  این گمشده چه معنی پیدا کنند.  پیش الف رفتند و مشکل را با او در میان گذاشتند. الف، که ریش سفید حروف بود گفت: من هر کمکی از دستم بر بیاد برایتان انجام می دهم، ولی فکر می کنم چون قاف معنی بالایی دارد، شما نمی توانید معنی خوبی در مقابلش پیدا کنید. پیشنهاد می کنم به سراغ یا، لام و عین بروید.
قاف پرسید : چرا آنها ؟
الف گفت: چون با آنها معانی بسیار بالا و گرانبهایی را ساختیم و هر کدام از ما بعد از ساختن آن معانی، چیزهایی می دانیم که گفتنش و فهمش برای دیگران سخت است.
شین پرسید چه معانی را می گویی؟
الف گفت : عالی، علی، اعلی و ...
شین و قاف که این کلمات را هر روز در آسمان معانی می دیدند، حرف الف را قبول کردند. به سراغ لام رفتند. لام گفت، باید معنی بسازید که درحد  "اعلی" بلند باشد،  تا به این قله سخت برسید و از آن بگذرید. یا گفت، برید با عین صحبت کنید، او سرآغاز معانی بلند مرتبه است، ولی یادتان باشد، در معنی که می سازید، هیچکدام از زیبایی های خود را نباید بیاورید. مخصوصا تو شین. تو وقتی کشیده نوشته می شوی زیبا می شوی، باید کمی از خودت بگذری تا بتوانی قاف را از این ناراحتی رها سازی. برای ساختن یک معنی بالا، باید خودتان دیده نشوید...
شین و قاف به عین رسیدند. عین با آن منحنی زیبایش و دستانش که همیشه به سوی خدا بلند بود. شین و قاف سلام کردند، و مشکل را به عین گفتند. عین لبخندی زد و گفت، من و خدا خیلی وقت است منتظر شماییم. شین و قاف به هم نگاه کردند و با تعجب پرسیدند: منتظر ما؟ چرا؟
عین گفت: قرار است معنی بلندی خلق کنیم و بعد از آن خدا به خودش احسنت خواهد گفت که چنین معنی بالایی را می سازد. آماده باشید. شما هر معنی که لازم بود را ساخته اید و امروز شیدایی، آخرین قدم فهمیدن معنی که می خواهیم بسازیم آفریده شد. باید با هم به سفر دوری برویم. باید از قله قافی که ساختید عبور کنیم. باید به نزدیکی "اعلی " برویم. باید برسیم به خدا. شین اینقدر خوشحال شد که از چشمانش سه قطره اشک بیرون ریخت و روی دندانه هایش نگه شان داشت. شین دست قاف را گرفته بود، عین گفت، شین تو می دانی که باید از زیباییت بگذری؟ و شین جواب داد بله، من آماده ام. عین کنار شین نشست. عالم معنا  لرزید. همه حروف از خانه هایشان بیرون آمدند. همه معانی چشمشان را باز باز کردند و نگاه کردند. ستونی از نور میان عالم معنی ایجاد شد...عشق آفریده شد. عشق بالا رفت، نزدیک "اعلی" شدو همچون خورشیدی دنیای معانی را روشن کرد.

از آن روز به بعد خیلی از معانی سعی کردند از کوه قاف، که درست زیر معنی"عشق" ایجاد شده بود، بالا روند، اما نتوانستند. یک چیزی در معنی کوه قاف کم بود، که نمی گذاشت آنها از این کوه بالا روند و به معنی عشق برسند و درکش کنند. یا پیش الف رفت. با ناراحتی گفت تقصیر من است که عین و شین و قاف از پیش ما رفتند. الف گفت این چه حرفی است؟ این معنی زیبای عشق را نگاه کن که چطور بالای همه معانی ایستاده، خوش بحال اینها. یا گفت، باید کاری کنیم. دلم نمی خواهد اینها را از دور نگاه کنم و نفهمم این معنی چیست. من و تو "عالی" را ساختیم و فهمیدیم یعنی چه. می خواهم اینقدر عالی باشم که به "عشق " برسم. الف گفت، من هم می خواهم. باید تیمی  درست کنیم که از این قله بالا برویم. یا و الف از خانه الف بیرون که آمدند دیدند "دال" نشسته است . دال گفت: تقصیر من هم هست. من شین و ی و تو را مجبور کردم "شیدایی" را بسازید. والا شاید الان این سه حرف بین ما بودند. من آمده ام که راهی با هم بسازیم تا از این قله "یأس" بالا برویم، و به دوستانمان برسیم و از نور "عشق " بگیریم.
الف، دست نوازشی  بر سر دال کشید و گفت چه معنی خوبی را به این قله نسبت دادی. "یأس" . ی، یادت هست با معنی "مهربانی" چقدر تلاش کردیم او را از بین ببریم ؟ باید برویم پیش میم. خیلی از خوبی ها با او شروع می شود. سه حرف به خانه میم رفتند. ه دو چشم هم مهمان خانه میم بود. الف و ی و د  نشستند و موضوع را گفتند. میم خندید و گفت بعد از "مهر" و "محبت" این بهترین چیزی است که از  می شنوم. چقدر تلاش کردم یاس را بشکنم، اما نمی دانستم، میرود و برای خودش کوهی میسازد با قله ای دست نیافتنی. الف گفت، ما باید "دست نیافتنی " را حذف کنیم، تا یاس برود و به عشق برسیم. همه با هم عهد بستند تا از کوه قاف بالا روند و نقشه ای کشیدند برای بالا رفتن از کوه قاف. ه دو چشم هم گفت من هم تیمی درست می کنم و دنبال شما می آیم.
الف و میم و یا و دال راه افتادند. کوه سختی بود، بادهای شدیدی می وزید، سختی های زیادی داشت،  میم و الف دست هم را گرفتند و "ما" ساختند و قوی شدند. و سریع از کوه بالا می رفتند. انگار راه بالا رفتن را شناخته بودند، ولی سنگهایی از روی کوه قاف پایین می افتاد، و دست این دو را از هم جدا می کرد ، و جلوی صعودشان را می گرفت. جایی نشستند. دال گفت، من می ترسم دیگر نرسیم. این قله خیلی بلند هست و ما هنوز در ابتدای راهیم. دورش ابر سیاه است، بالایش دیده نمی شود،  هر لحظه بلایی سرمان می آید. می ترسم. یا سر دال را در دامنش گرفت و او را نوازش کرد و گفت: نترس. "ما" بالاخره راهی پیدا می کنیم تا به عشق برسیم. میم، آمد و کنار ی و دال نشست و از تجربه محبت و مهر برایشان صحبت کرد. گفت: دال، یادت هست وقتی کلمه مادر را ساختیم، چیز غریبی حس کردیم؟ که نمی دانستیم چیست و الف دائم گریه می کرد ؟
دال گفت :بله، اما الف هیچ وقت نگفت چرا ؟ الف امروز نمی خواهی به ما بگویی چه بود ؟
الف کنار میم نشست و گفت: یک معنی خیلی بلندی بود، که نمی فهمیدم چیست و این مرا می آزرد. الف گفت بهتر است راه بیفتیم. اما دیگر احساس بدی نداشت. میم گفت، چرا دیگر "یاس" را نمی بینم ؟ ی هم گفت : آره انگار معنی "یاس" مرا هم رها  کرده. دال گفت منم دیگر نمی ترسم. الف گفت شاید ترکیبمان خوب است. بیایید همینطور بالا برویم. به راه افتادند، همانطور که بالا میرفتند راهی می ساختند، پر نور و طلایی، از میان مشکلات بالا می رفتند. سنگها بر سرشان می خورد، بادهای سرد می وزید، اما آنها استوار و مقاوم بالا می رفتند و دیگر یاس مزاحمشان نبود. تا به نوک قله رسیدند.  قاف از آن بالا، که با همراه با معنی عشق قرار داشت صدا زد: درود بر تو امید! مرا از قله قاف بودن رها ساختی، آن ناامیدی که این قله داشت برای همیشه از بین رفت . بشرط آن که کسی معنای تو را بداند و بشناسد و در این راه کم نیاورد. اگر کسی تو را نشناسد همچنان فکر می کند این قله "قاف" است، و اگر تو را بشناسند، خواهند  فهمید این قله، قله ایست بر بلندای معنای "سعادت " . شین گفت فقط برای آنکه از قله بالا بیایید، دست مرا بگیرید. الف دست شین را گرفت و مچ دستش درون دست شین، خم شد و بالای قامت بلندش قرار گرفت و شد ا ُ .

بعد ازآن درون عالم معنا، راهی تا خدا وجود داشت، که از راه امید می گذشت و در خانه عشق که بالای قله قاف بود می شد خدا را دید. اما هر کسی نمی توانست تا آن بالا برود. راه سخت و دشواری بود. برای همین بعضی حروف و معانی فکر کردند، الف و میم و یا و دال از بین رفته اند و تا آن بالا نرسیده اند. بعضی دیگر می گفتندهمچنان که عشق آن بالاست و می درخشد،ترکیب" امید" هم زنده است،  و راهش به خدا می رسد. ه دوچشم گفت من می دانم از چه مسیری رفتند،نقشه اشان را شنیده ام.  می روم تا به عشق برسم. اگر نامه ای دارید به من بدهید تا به امید و عشق و خدا بدهم. هر کدام از معانی و حروف نامه ای نوشتند، و به ه دو چشم دادند و ه راه افتاد. او که صحبتهای اعضای "امید" را شنیده بود، می دانست راهشان را نباید گم کند، او رفت تا به پل امید رسید، بالای قله قاف، خود را به عشق رساند و نامه ها را به آنها داد. به امید و عشق گفت حالا چطور برگردم و بگویم شما هنوز هستید، و خدا از اینجا دیده می شود ؟

عین گفت درون همه نامه ها نوشته اند چطور به شما برسیم، بچه ها کمکشان کنید. شین از عشق، ی و دال از امید کمکش کردند تا برگردد. روی معنی زیبایی سوار شد و به دامن عالم معنا برگشت. اینقدربا معنی جدیدش زیبا شده بود که همه در آن عشق ، امید و حتی خدا را می دیدند و همه دلشان می خواست تا آن بالا روند و یکی از این معانی را کنار معنی اشان داشته باشند.

بله، ه دوچشم، از قله ی سعادت بالا رفت، و شهید برگشت.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هشت: آزادی

- همه آماده باشید، هر کسی بره سرجای خودش ، داریم بالا می آییم.
همه با نهایت سرعت شروع کردن به فعالیت. بچه های بخش مرکزی که  اینقدر سریع کار می کنند که هیچ وقت نشده درست و حسابی ببینیمشون، وقتی
هم که خاموشیم، اونا اصلا نیستند.
- آفرین زود باشید همه سر جاشون، 3، 2، 1 الان روی مانیتوریم.
 بازم یک روز کاری دیگه. این آقا مثل همیشه اول ما رو میاره سر کار، میره صبحونه خودش رو میخوره و میاد، حالا حالاها باید منتظر باشیم.
میرم روی ساعت، خوب سال جدید شروع شده، اما تو وضعیت کاری ما هیچ تغییری ایجاد نکردند. یکی صدام میکنه و از فکرم درمیام.
-هی، سلکت جان، چیه امروز سر حال نیستی.
-ای بابا، تو جدیدی، هنوز اسمت رو از نیو فولدر عوض نکردیم، چه می دونی تو دلم چی می گذره.
-خوب بگو تا ماهم بدونیم.
مای کامپیوتر: بابا نیو جون ولش کن، این عادتشه هی خودش رو لوس می کنه. خوبه همه هم دوستش دارن.
- اصلا صحبت این چیزا نیست. من همش می گم چرا باید بازیچه موس باشم؟ آخه چه گناهی کردم که یا کلیک می شم، یا راست کلیک یا از این ور مانیتور
سرم میدن به اونطرف. تا کی باید به حرف موس گوش کنم؟
مای کامپیوتر: دیوونه شدی؟ صداتو بیار پایین، اگر بچه های بخش مرکزی بفهمن، اخراجت می کنند.
-من که از کسی نمی ترسم. اصلا امروز می خوام کار نکنم، باید یک کاری کنند که خواسته های منم رعایت بشه، من که هر چی اینا گفتن انجام دادم، شاید
یک روز خواستم برای خودم کلیک کنم. اصلا می دونید ؟ من با یک آیکونی توی یکی از درایوها دوست شدم، دلم می خواد کلیک کنم و برم پیش اون.
مای کامپیوتر: آهان، پس مشکلت اینه. می خوای بری پیش کسی که دوستش داری.
- نه مشکلم این نیست، این یکی از مشکلاست. کلا دوست ندارم بازیچه این و اون باشم.
اینترنت کانکشن(1): بابا ساکت، الان به وب وصلیم، همه صداتو می شنون. اگر بچه های مایکروسافت بفهمن، کارمون ساختس ها!
- اصلا باید دنیا هم بفهمه، من دیگه نمی خوام بازیچه باشم، نمی خوام بی اختیار باشم. دلم می خواد برم هر جایی که دوست دارم، اصلا دلم می خواد الان
برم تو فایرفاکس به همه سلکت پوینتر ها بگم که تا وقتی حقوق ما رو در نظر نگیرند، اعتصاب کنیم.
فایرفاکس خندان باز شد و گفت: بزارید کارش رو بکنه، اگر جواب داد ما هم همین کار رو می کنیم.
اینترنت کانکشن: ساکت داره میاد. سلکت، الان فکر می کنه ویروسی شدیم، بیچارمون میکنه ها!
- من تصمیم خودم رو گرفتم، شما بمونید و ترستون، من میرم.

 

واقعا هیچی مثل این نیست که صبح روز تعطیل آدم بشینه پای کامپیوترش. این موس چشه؟ حالا وقت خراب شدن بود؟
مای کامپیوتر: بچه ها! بچه ها! سیستم32 ای ها دارن میان!
اینترنت کانکشن: سلکت جون دستم به دامنت، امروز رو هم کار کن، و الا میرن آنتی ویروس میارن سر من بدبخت ها.
- مشکل خودته، می خواستی اینقدر تو سری خور نباشی. من کوتاه نمیام.
اه ، موس لعنتی راه برو ، یکم دیگه!
- نه، ولم کنید، نمی خوام کار کنم
آهان حالا خوب شد. لعنتی چه مرگش شده بود معلوم نیست.
- نه نه! دیگه نمیزارم از من استفاده کنی، باید به حرفم گوش کنی.
چرا کلیک نمیشه. چقدر این دکمه کلیک سفت شده،  چقدر هم واسه این موسه  پول گرفت از من!
- نه کلیک نمی کنم!
مای کامپیوتر: سلکت، سلکت، الان بچه های کنترل پنل گفتند موس رو کشیده، آفرین داری موفق میشی.
اینترنت کانکشن: بچه ها داره میره.
- آخی، حالا می خوام برم پیش اون آیکن خوشگله، مای کامپیوتر جون اجازه می دی ؟
مای کامپیوتر : آره عزیزم، بفرمایید. فقط بگو کجا میخوای بری؟
- درایو سی، ویندوز، uninst.
مای کامپیوتر :چی؟ تو با اون دوست شدی؟
- آره لباس قرمزشو دوست دارم.
مای کامپیوتر :باشه برو، اما روش کلیک نکنی ها.
- چرا ؟
مای کامپیوتر : اگر کلیک کنی کل ویندوز حذف میشه..
- آها، باشه، نه فقط می خوام باهاش صحبت کنم.
اینترنت کانکشن: صبر کنید، داره میاد..

ببخشید ها آقای مهندس ، اینجاست. نمی دونم چرا موسش کار نمی کنه.
مهندس: باشه الان چک می کنم. اول بزار موس خودم رو وصل کنم تا ببینم اشکال از موستونه یا نه.
- من از جام تکون نمی خورم، مای کامپیوتر جون دستم رو بگیر.
مای کامپیوتر :باشهو
مهندس: عجیبه، سیستم موس رو می شناسه، اما چرا حرکت  نمی کنه، بزار ببینم ویروس نگرفتی....(بعد از چند دقیقه) : نه خبری از ویروس
هم نیست. به نظر من که باید ویندوزت رو عوض کنی.
صاحب خونه : هر کاری صلاح می دونی انجام بده.
مای کامپیوتر: سلکت! سلکت! یه کاری کن، الان هممون بیچاره میشیم.
- باشه، به استارت بگو کیبورد روی مانیتور رو فعال کنه، منم میرم سراغ ورد(word).

 ئه! مهندس جان ببین این چرا اینجوری میشه ؟
مهندس: عجیبه ، این مدلیشو ندیده بودم. شاید ویروس پیشرفته ای گرفته.
ببین داره چیزی تایپ می کنه :
" من دیگه خسته شدم، نمی خوام به حرف موس گوش کنم، می خوام برم پی زندگی خودم، الان به سلکت های دیگه هم میگم که دیگه کار نکنند تا حقوق ما
رعایت بشه، اگر ویندوز رو عوض کنید ، سلکت بعدی راهم رو ادامه میده. ما از حقمون نمی گذریم تا ما رو قبول کنید"
مهندس جون ؟ این چی میگه ؟
مهندس: نمی دونم والا! اصلا کیه داره صحبت می کنه ؟
"منم! سلکت پوینتر " و روی مانیتور می چرخد.
"اگر می خواید با من صحبت کنید، توی ورد تایپ کنید"
مهندس: " چی می خوای؟ می خوای چی کار کنیم ؟"
"بگذارید توی دنیای خودم راحت باشم، با کسایی که دوست دارم، با عقایدی که داریم، راحت زندگی کنم، همین، نمی خوام یک موس چاق دائم بهم بگه چیکار
کنم، چیکار نکنم، رو چی کلیک کنم ، روی چی کلیک نکنم، می خوام آزاد آزاد باشم"
مهندس: " اینطوری که نمیشه، پس ماها چطور با کامپیوترمون کار کنیم؟"
"نمی دونم، زنگ بزنید به مایکروسافت یا هر جای دیگه مشکلتون رو حل کنید".
مهندس با کارمندان مایکروسافت تماس گرفت، چند ساعت بعد متخصصین مایکروسافت با سلکت پوینتر و دیگر اعضای ویندوز وارد مذاکره شدند. قرار
شد این موضوع بین مهندس و صاحب خونه و مایکروسافت مخفی باقی بمونه. مایکروسافت با کرم اینترنتی، از سلکت پوینترهای سراسر جهان نظر سنجی کرد، خیلی از سلکت پوینتر ها هنوز عقیده داشتند که باید کارشون رو انجام بدهند ولی بعضی ها هم مخالف این روند بودن.  و بالاخره، توی یکی از این روزها، مایکروسافت گفت تکنولوژی "صفحه لمسی" رو برای راحتی کاربران ارائه داده.

طی یک نامه  خصوصی به سلکت پوینتر نوشتند: " فقط برای سلکت پوینتری که دوست داشت آزاد زندگی کند".
چند وقت بعد، سلکت پوینتر توی فولدر ویندوز و کنار آیکون uninst نشسته بود، و یک مانیتور لمسی در خدمت صاحبخونه بود تا هر جا رو که
دوست داره با انگشت خودش سلکت کنه.

پ.ن:

(1): در کشورهای پیشرفته، خطوط اینترنت بطور دائم به  کامپیوتر متصل است (با تکنولوژی وای فای یا خطوط ال وان) و با روشن یا خاموش شدن کامپیوتر اتصال به وب قطع نمی گردد.

نویسنده : مرتضی : ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هفت: داستان واقعی (4)

شب دهم ماه محرم بود. سپاهی پیروز در پی شادی و نوشیدن و حساب کتاب اموال و سپهای بظاهر مغلوب همگی سر به سجده، در قنوت و رکوع. چند نفری برای شناسایی حال و روز سپاه اباعبدالله آمدند. صدایی شنیدند. انگار شنهای صحرا به حرکت در آمده بود. انگار ستاره ها و ماه دور نقطه ای می چرخیدند. خوب گوش کردند، حسین(ع) قرآن می خواند. بقیه دورش نشسته بودند و با گوش جان می شنیدند. همه در آرامش محظی بودند. سوره فجر می خواند " یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ،فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ، وَادْخُلِی جَنَّتِی "(1) و سوره ختم شد. فرمودند شان این آیه برای ماست. دستشان را به سوی آسمان گرفتند و گفتند بیایید ببینید جایگاهتان کجاست و هر کسی به جایی که امام اشاره می کرد نگاه کرد. می دیدند که عرشیان چه فرشی برایشان پهن کرده اند و منتظرند.

آن شب کهکشانی، با همه ستاره هایی که حسرت داشتند تا روی زمین کنار حسین باشند گذشت. اوایل صبح  بود که حمله آغاز شد. اصحاب یکی پس از دیگری کشته شدند. تعداد دشمن اینقدر بود که انگار با سپاه امام بازی می کردند. نوبت به فرزندان و خویشان امام رسید، قاسم رفت، برادران عباس رفتند، علی اکبر رفت و دیگران. وقتی عباس رفت، حسین(ع) صدا زد " الان کمرم شکت، الان امیدم نا امید شد" و بلند برایش گریست. همه برای بریدن سر پسر رسول خدا دویدند تا مزد از یزید بگیرند. امام دید که عده ای به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد، شما مرا می خواهید با آنها چکار دارید؟ فرصت بدهید تا از خانواده ام خداحافظی کنم و شمر قول بده بعد از من نگذاری کسی به خیمه ها نزدیک شود و او قول داد. حسین به خیمه عباس برگشت، بچه ها گفتند عمویمان کو؟ و حسین عمود خیمه را پایین آورد. زنها و بچه ها ناله کردند. ترس و اندوه و گرما و تشنگی همه شرمنده بودند که باید به وظیفه اشان عمل می کردند. حسین زنها و بچه ها را جمع کرد و با همه خداحافظی کرد. زنها گریه می کردند، حالا مولا تنها مانده بود. بی یار و یاور. فلک اشک می ریخت، زمین ناله می کرد، سنگها به دل خود می زدند، حجت خدا تنها بود. حسین خواست بیرون بیاید که گفتند قبل از رفتن برای علی اصغر آب بگیر. حسین تبسمی کرد و علی اصغر را بوسید . لحظه ای بعد شیون بلند شد. امام خواستند بروند. زمین و زمان التماسشان می کرد، زنها و بچه ها می گفتند آقا نرید، ما را تنها نگذارید، و امام فرمودخدا، جدم و مادرم منتظر من هستند.  زینب خود را روی پای امام انداخت و گفت برادر جان، جانم به فدایت، حالا که می روی، تو را از کار درست منع نمی کنم فقط جان برادر آرام برو "محلا محلا یابن الزهرا " (2). سوار ذوالجناح شد و رفت. در کارزار جنگ جنگید و موقع جنگیدن فریاد می زد : هل من ناصر ینصرنی ، یعنی کیست مرا یاری کند. می گفتند توبه کنید که بخدا خدا بخشنده است. و با فریاد می گفتند : ولا حول و لا قوت الا بالله. هر از چند گاهی روی تپه ای می آمدند و فریاد الله اکبر می گفتند تا اهل خیمه ها بدانند حسین زنده است. نمی دانستند زخمهای شمشیر روی بدنش می نشیند. تیرها به پایش فرو می رود، عمودها به سویش پرتاب می شود و هر کسی سنگ می زند. فریاد می زد" هیهات من الذله" . تیرهای زیادی به بدنش بود، خون زیادی از دست داده بود و تشنگی غلبه کرده بود. شیطان در آن اطراف سرک می کشید و لحظه ای درنگ نمی کرد تا حسین چیزی بگوید و قدمی بردارد، نفسی بکشد که غیر از خدا باشد، اما حسین او را می دید که چگونه به ذلت و خواری افتاده. یکی نیزه انداخت و از سینه اشان عبور کرد طوری که از پشتشان بیرون زد. امام نیزه را بیرون کشیدند. سرشان گیج رفت، یکی سنگی به پیشانی مبارکش زد و حسین از اسب افتاد. هر کسی با هر وسیله ای که داشت به او حمله کرد. عبدالله بن حسن، پسر امام حسن، که خردسال بود دویده بود تا ببیند عمویش کجاست، تا امام را دید، دوید و خود را روی دست امام انداخت. شمشیری بر دست عبدالله زدند، طوری که دستش بریده شد و با پوست به بدنش آویز شد و جانش را فدای امام کرد. ذوالجناح به سوی خیمه ها آمد، زینب تا بی سوارش دید، طاقت نیاورد، دوید..دوید...دوید....خدایا چرا این بیابان پر بلا تمام نمی شود، کو برادرم...دوید.....تا رسید دید، تیرها و نیزه ها بر بدن حسین آرام ایستاده اند و سنگها اطرافش ریخته. شمر دیگران را کنار زد، روی سینه آقا نشست. چاقویش را کشید به چشمهای حسین نگاه کرد، امام گفت توبه کن، و چاقو را بر گلوی عزیزتر اسماعیل گذاشت. خدا اذن داد. ابراهیم، می دید کسی را ذبح می کنند که از پسرش برایش عزیزتر است. امام نصیحتش می کردند و صحبت می کردند که شروع کرد به بریدن گردن، امام می داد، جان عالم داشت می رفت. زینب فریاد زد، وا محمدا، وا علیا ....حسین هنوز داشت به سوی خیمه گاه نگاه می کرد که دید اسبهای سیاه و دلهای زشت به سوی خیمه ها می روند، خواست برگردد که فریاد بزند که سنان سر امام را از پشت شروع کرد به بریدن....

بابی انت و امی و جانی و مالی یا سیدی، یا مولای، یا مظلوم

یا اباعبدالله الحسین

 

پ.ن:

(1)ترجمه :تو اى روح آرام‏یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآى،و در بهشتم وارد شو!

(2) آرام برو ای پسر فاطمه

(3) ده شب، به نیت روضه امام حسین، داستان نوشتم، از داستانهای واقعی. شاید مورد رضای خدایش واقع شود. دیروز موقعیتی پیش آمد که لحظه ای درنگ کردم، امیدوارم اگر اجری برایم هست، بازای آن درنگ حساب کنند و مرا ببخشند....التماس دعا.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و شش: داستان واقعی (3)

عباس در لغت، به معنای شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند است. عباس، مردی بلند قامت و قوی بود، که امام بعنوان پرچمدار(علمدار) خود و فرمانده سپاهشان منصوب کرده بودند. عباس پسر علی بن ابیطالب و ام البنین بود. در بین قبیله به شجاعت و بی باکی معروف بود و در نزد امام، به ادب، متانت، و صبر. عباس، یک خودساخته واقعی بود، فردی که معصوم نبود، اما مقام معصومیت را با ادب و فداکاریش خرید.

دو روز قبل از عاشورا، شمر که نسبت فامیلی با ایشان داشت نزدیک خیمه ها شد و فریاد زد " کجا هستند عبدالله و جعفر و عباس و عثمان؟" امام فرمودند، جواب شمر را بدهید، هرچند که فاسق است، اما فامیل شماست.عباس جلو رفت و پرسید: چه می خواهی ؟ شمر گفت :شما ها در امان هستید، خودتان را بخاطر حسین به کشتن ندهید، او را به هر حال خواهیم کشت، بیایید بروید پی زندگیتان با شما ها کاری نداریم". عباس خشمگین شد و بر سر شمر فریاد زد " این چه امان زشت و پلیدی است که برای ما آورده ای؟ فکر می کنی ما امام خود را بی یار و یاور رها می کنیم و برای دنیای خودمان می آییم سمت شما ؟ هرگز. برو از اینجا دور شو". و شمر رفت.

روز عاشورا،  حسین مانده بود و عباس. رقیه چند لحظه پیش آرام نجوا کرده بود "تشنمه" و پدر صدایش را شنیده بود. عباس به امام گفت: آقا با اجازه شما من هم به میدان می روم. امام گفتند، باشد، اما قبلش، ببین می توانی برای بچه ها آب بیاوری؟ بعد از ما نمی خواهم تشنه باشند. عباس مشک خالی آب را برداشت و سوار اسبش شد. به چشمهای زیبای حسین نگاه کرد، اقیانوس مواجی را دید که احتیاجی به ساقی ندارد، ولی لبانش تشنه است. چشم از برادرش برداشت، دیگر طاقت دیدنش را نداشت. به سرعت به سمت رود فرات رفت.  از همه طرف سنگ و تیر می آمد. سنگها به او و اسبش می خورد و عباس شمشیرش را در هوا می چرخاند و رجز می خواند . می ترسیدند سمتش بروند. چند نفر سواره رفتند تا شیر را شکار کنند، اما هر کدام با ضربه ای افتادند. عباس به لب رود رسید. دشمن به او نگاه می کرد، ایستاد و به اطراف نگاه کرد، و مشک را زیر آب برد. قطره ها می دویدند درون مشک. سه روز بود انتظار می کشیدند تا به لبان پسر فاطمه برسند. عباس مشک را پر کرد. به آب زلال نگاه کرد. خسته میدان نبرد بود، تشنه بود، دستش را زیر آب برد. خنکی قطره ها و صدای آب عطشش را دوچندان کرد، آب را تا جلوی صورت آورد اما تصویر خود را درون آب ندید. یاد آخرین نگاههای برادر افتاد، یاد لبان تشنه اش. به آب خیره شد و گفت : ای نفس بعد از حسین، اگر او نباشد من تشنگی و سیرابی را می خواهم چکار؟ به خدا سوگند که از تو ای آب نمی نوشم مگر امامم سیراب باشد.

مشک را برداشت و روی اسب نشست. فرمانده دشمن گفت، حالا یک دستش به مشک است برای حفاظت از آن همه کاری می کند، همه حمله کنید دیگر طاقت نمی آورد. عباس می تاخت. در افق نگاهش برادر ایستاده بود و رقیه دست حسین را گرفته بود. هجوم آوردند. عباس با همه توان با دست راست شمشیر می زد، تا اینکه  یکی با ضربه ای سنگین به بازویش، دستش را قطع کرد. مشک را روی اسب انداخت و با دندان گرفتش و با دست چپ اسب را گرفت. بر سر دشمن بلند فریاد زد :و الله ان قطعتموا یمینی‏ ، انی احامی ابدا عن دینی‏، عن امام صادق الیقین‏

به خدا سوگند که اگر دست راستم را قطع کنید، بازهم تا ابد دست از حمایت دینم برنمی دارم  و از حمایت امام راستگویی که به او یقین دارم.

کمی پیش رفت و دیگری دست چپش را از بدنش جدا کرد. دوباره رجز خواند که ای کفار، اگر دست چپم را هم قطع کنید، یک قدم از دینم برنمی گردم و پیش شما سر تعظیم فرود نمی آورم. ناگهان، یکی تیری به مشک زد و مشک پاره شد. مشک اشک می ریخت و عباس امیدش نا امید می شد. پیش خودش فکر می کرد دیگر با چه رویی برگردم، من که حتی برای حسین آب نیاوردم که یک علم آهنی و سنگین بر سرش کوبیدند. عباس از اسب افتاد و دیگر مقاومت نکرد. هیچگاه حسین را برادر نخوانده بود. چون مادرش فاطمه زهرا دختر پیامبر بود. اما تا روی زمین افتاد و دشمن به او حمله ور شد، فریاد زد : برادر، برادرت را دریاب.  با سنگ و شمشیر و نیزه بر او می زدند. امام سریع خودشان را به بالین عباس رساندند و دشمن  عقب رفت. برادر را در آغوش گرفتند. عباس گفت : الان فاطمه آغوشش را باز کرده و مرا "پسرم" می خواند ، برادر از من راضی باش و جان داد. حسین (ع) بهم ریخت، کمرش را گرفت و آرام زمزمه کرد : الان کمرم شکست و دشمنم شاد شد. و بلند بلند گریه کرد. امام بلند شد و دستان عباس را آورد و هر کدام را بوسید و روی پیکرش گذاشت.

بین دشمن سر وصدایی به پا شد. عباس، فرمانده سپاه کشته شد و پرچم سپاه حسین بر زمین افتاد. همه گفتند حالا دیگر حسین تنهاست، برویم و امانش ندهیم...... .

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


نویسنده : مرتضی : ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و پنج: داستان واقعی(2)

جوانی که از لحاظ اندام، صورت و سیرت، شبیه ترین افراد به رسول خدا بود. همچو گلی زیبا، میان باغ حسین (ع) می زیست. نامش علی اکبر بود.  پسر جوان و رعنایی که پدرش، با گردش هر چشمش، هر روز او را دیده بود، از بزرگ شدنش لذت برده بود و مانند هر پدری، اگر پسرش تب می کرد، شب خواب به چشمانش نمی آمد.
دو شب قبل از عاشورا:
امشب شب هشتم محرم است. شب دومی است که آب به اردوگاه امام نرسیده. عباس، فرمانده سپاه امام، به همه خیمه ها سر می زند و به همه گوشزد می کند که آب را چطور مصرف کنند تا اگر جنگی پیش آمد، تشنه نمانند. اما هوای گرم و شرایط حیاتی ایجاب می کرد آب بیشتری مصرف کنند. تشنگی کم کم خودش را نشان می داد و آنها باید دو روز دیگر را با این شرایط سپری کنند. عباس تکیه گاه همه است. او فقط علم دار حسین نیست، بلکه او علم و تکیه گاه سپاه است. به هر خیمه ای که سر می زند، اعتماد بنفس و توکل را به آنها می دهد. زنها و بچه ها از دیدنش شاد می شوند و احساس امنیت می کنند. حسین (ع) به چشمان عباس نگاه می کند و آرام اشک از کنار صورت مبارکش می افتد. خوش به حال زمین کربلا، میزبان اشک حسین بود...
روز عاشورا :
وهب به سوی امام آمد و گفت آقا اجازه می دهید و امام گفتند: خدا از تو راضی باشد برو. وهب به میانه میدان رفت و با چندین نفر جنگید و کمی زخم برداشت. تشنگی به او غلبه کرده بود، سختی کارزار امانش را بریده بود، اما به عشق حسین و خدای حسین می جنگید. خسته شد و به سمت خیمه گاه آمد، مادرش و همسرش کنار هم ایستاده بودند. به مادرش نگاه کرد و گفت : مادر جان، از من راضی شدی ؟
مادرش گفت : من از تو راضی نمی شوم، مگر آنکه در یاری حسین کشته شوی.
همسرش، از این حرف مادر دچار شک و ترس شد و گفت : تو را به خدا، نرو، من طاقت مصیبتت را ندارم. دلم را نشکن. مادر وهب گفت: گوش به حرف همسرت نده و برو جانت را در راه پسر پیغمبر و خدا بده تا از شفاعتشان بهره مند شوی.
وهب که جان تازه ای گرفته بود به میان جنگ بازگشت، جنگید تا دستش را از بدنش جدا کردند، همسرش طاقت نیاورد، عمودی به دست گرفت و به سویش آمد، گفت : پدر و مادرم به فدایت، در یاری اهل بیت و حرم رسول الله جنگ کن. وهب به سمتش آمد و گفت: برگرد به سمت خیمه زنها. همسرش نشست و دامان وهب را گرفت و گفت: برنمی گردم تا بمیرم.
دل زیبای امام طاقت نیاورد .امام حسین فرمود : خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زنها برگرد. او برگشت و در راه بازگشت دید که همسرش را کشتند.
یاران حسین(ع) اجازه نمی دادند تا آنها هستند کسی از نزدیکان  حسین(ع) کسی وارد میدان شود.  اما وقتی کسی نماند و بدنهای پاره پاره یاران کنار هم جمع شد، علی اکبر پیش پدر آمد. نگاهی به  پدر کرد و با نهایت ادب و احترام گفت: امام من، اجازه می دهید و امام بی هیچ درنگی، سریع فرمود: آری برو . علی اکبر مشغول پوشیدن زره شد. شمشیر را برداشت و امام به فرزندش نگاه کرد. بی آنکه او متوجه شود، امام اشک ریخت. علی اکبر رفت، جنگید و از شدت گرما و سختی مبارزه برگشت سمت امام و گفت : پدر جان، تشنگی امانم را بریده، این زره و شمشیر سنگین است، می شود قطره ای آب به من بدهید تا دوباره بروم ؟
امام گفت : چه مصیبتی، فرزند عزیزم، آبی نیست. برگرد و کمی بجنگ، بسیار نزدیک است که جدت را ببینی و او با جامی گوارا تو را سیرآب کند که هرگز تشنه نشوی.
علی برگشت، جنگید، و تیری در سینه اش نشست. علی به زمین افتاد . به سمتش حمله بردند، علی فریاد زد :پدرجان، خداحافظ ! و سلام برتو، جدم بر تو سلام می فرستد و می گوید : ای حسین، زود نزد ما بیا.
بعد از مدتی،  حسین(ع) بر بالین کشته فرزندش نشست و صورتش را به صورت علی چسباند: پسر جانم، خدا بکشد کسانی که تو را کشتند. چقدر بر خدا گستاخ شده اند،چقدر حرمت رسول خدا را شکستند. سپس فرمود :
علی الدنیا بعدک العفا: پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا.

 

نویسنده : مرتضی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و چهار: داستان واقعی (1)

صدای گریه طفل بلند شد. خانومی به سمت امام آمد و گفت : آقا علی اصغرتان بدنیا آمد. امام سر بر سجده گذاشت. ساعتی را سجده کرد تاگردش جمع شدند. پرسیدند، آقا جان برای چه سجده طولانی را در این موقع انجام دادید. فرمود: خدای متعال آخرین یار مرا به من داد.

سه شب قبل از عاشورا :
امشب شب هفتم محرم است. اولین شبی است که آب را روی امام بسته اند. امام برای یاران صحبت می کنند، آرامشان می کنند و به آنها می گویند که
برای دیدار خدا آماده باشید. همه می دانند که تا سه روز دیگر کشته خواهند شد ، اما آرامند. می خندند. ستاره های آسمان همگی از پرتو کمشان در صحرای آسمان خجولند. می بینند کهکشانی وسط دشت کربلا نشسته و منتظر دیدار خدایند. امام به همه سر می زنند، آرامشان می کنند به بعضی می گویند اگر می خواهی برو، اما آنها اشک می ریزند و می گویند بعد از تو چکار کنیم حسین جان؟
امام به خیمه خودشان می آیند. جلوی خیمه می نشینند. آرام با خودشان و در حضور خدا، این شعر را می خوانند :

    یا دهر اُف لک من خلیل     کم لک بالاشراق والاصیل
ای روزگار، اف بر تو.  ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!
    مِن طالب و صاحب قتیل     و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل
از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود
   و کُلُ حیّ سالکُ سبیل       ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل
هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است
و انما الامر الی الجلیل
تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.

زینب (س) که می شنود می گوید : برادر جان، این سخن برای کسی است که یقین به کشته شدن خود دارد . و حسین (ع) فرمود: آری خواهرم،
حقیقت همین است.

روز عاشوراست، دهمین روز از اولین ماه قمری. روز دهم است، از اول سال:
حر در سپاه  عمربن سعد است. به خود می لرزد. شخصی می آید و می گوید: حر؟ تو فرمانده سپاهی. من قبلا دیدمت، اما نمی دانستم ترسویی.
حر گفت :به خدا قسم خودم را بین انتخاب بهشت و دوزخ می بینم. اما به خدا قسم هیچ چیزی را بر بهشت ترجیح نمی دهم، اگر چه بدنم پاره پاره شود و آنرا بسوزانند
.
حر سوار اسب شد. پشت سرش، سپاهی مجلل و بزرگ بود. اگر در سپاه می ماند، ثروت، قدرت و ... نصیبش می شد. اما فریاد بر سر اسبش
می کشید. فریاد بر سر نفسش می کشید و به روبه رو و سپاه اندک حسین نگاه می کرد. روی اسب با خدا صحبت می کرد : خدایا توبه مرا ببخش، من دوستان تو را ترساندم. حر به حسین می رسد: "جانم فدای تو! من بر تو سخت گرفتم، الان توبه کردم، توبه ام قبول است ؟"
امام تبسمی کرد و گفت :" بله، توبه ات را خدا قبول می کند". حر اجازه خواست و بعنوان اولین نفر حمله کرد. دوباره که سوار اسب شد، پشت
سرش سپاهی از ستاره بود، که حالا خود را در بین کهشکانشان می دید. می تاخت به سمت سنگ های پستی که از اینکه دورشان لجن اضافه شود خشنود بودند. می تاخت به همه ظلمهایی که "هوس" به نفسش کرده بود. تا آنکه ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حر را نزد امام آوردند. امام با دستانش که بوی گل محمدی می داد، خاک را از روی صورت حر پاک می کرد، صورتش را نوازش کرد و فرمود: تو آزاد مردی، آنچنان که مادرت تو را حر (آزاد) نامید، در دنیا و آخرت آزاده ای".

قاسم پسر امام حسن بود. بعد از پدرش، حسین (ع) او را بزرگ کرده بود. صورتش چون ماه زیبا بود. همچون پدرش، شبیه به  پیامبر بود. گفت: امام من، اجازه می دهید به میدان بروم. امام، روی گرداند و کمی بعد، قاسم گفت: عمو جان، اجازه بدهید. برادرانم به سوی خدا می روند و من ننگ دارم که بعد از  شما روی این خاک زنده باشم. حسین(ع) پیشانی ماه را بوسید و اجازه داد. قاسم بعد از مبارزه ای شدید، ضربه ای خورد و روی زمین افتاد. حسین (ع) سر قاسم را به سینه چسباند، اشک ریخت و گفت برو پیش پدرت، پیش پدرم علی، کنار رسول خدا من هم بزودی  می آیم.
روز عاشورا، بعد از اینکه همه رفتند و حسین(ع) تنها ماند، امام، علی اصغر، کودکی که شش ماه پیش متولد شده بود را آورد. به صورت کوچکش نگاه کرد. آرام زمزمه کرد
: علی جان، در هیچ جنگی، در هیچ زمانی کسی کاری را که با تو می کنند، انجام نخواهد داد....علی اصغر را روی دستانش گرفت و گفت: بیایید این کودک را بگیرید، سیرابش کنید و به مادرش بازگردانید. مرا می خواهید بکشید، با او چکار دارید؟ عمر سعد به  حرمله گفت نمی خواهی جوابش را بگویی؟ حرمله گفت پدر یا پسر؟ و عمربن سعد گفت مگر آن گردن کوچک و سفید را نمی بینی. حرمله تیری را روانه گردن کوچکترین یار اباعبدالله کرد. گلوی کوچکش گوش تا گوش پاره شد.خونهای گردنش روی چشمهای پدر ریخت. آه ابراهیم و اسماعیل در عرش درآمد. حسین علی را روی زانواش گذاشت. دستهایش را زیر گردن علی اصغر گرفت و خونهایش را جمع کرد . اشکش با خون علی یکی شد و بر روی پلکهای کوچک علی ریخت. سرش را پایین گرفته بود و دلش می گفت خدا. خونها را به سمت آسمان ریخت و فریاد زد : خدایا این قربانی را از ما قبول کن. امام باقر (ع)  فرمودند: به خدا قسم خون علی اصغر هیچگاه به زمین برنگشت.
نقل است، دم غروب و یا طلوع آفتاب که آسمان قرمز رنگ می شود، دل ائمه ما می گرفت و به یاد خون علی اصغر که فرشتگان بر روی دستشان به آسمان
بردند، اشک می ریختند.


السلام علیک یا مظلوم، یا حسین

علی اصغر

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم